گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اسدی توسی
 

آغاز: سپاس از خدا ایزد رهنمای

در نعت نبی علیه السلام: ثنا باد بر جان پیغمبرش

در ستایش دین گوید: دل از دین نشاید که ویران بود

در نکوهیدن جهان گوید: جهان ای شگفتی به مردم نکوست

در صفت آسمان گوید: چو دریاست این گنبد نیگون

در صفت طبایع چهارگانه گوید: گهر های گیتی به کار اندرند

در ستایش مردم گوید: کنون زین پس از مردم آرم سخن

در صفت جان و تن گوید: چنین دان که جان برترین گوهر است

در سبب گفتن قصه گوید: یکی کار جستم همی ارجمند

در ستایش شاه بودلف گوید: کنون ز ابر دریای معنی گهر

در مردانگی گرشاسب گوید: ز کردار گرشاسب اندر جهان

آغاز داستان: سراینده دهقان موبد نژاد

تزویج دختر شاه زابل با جمشید: بدین کار ما گفت یزدان گوا

ملامت کردن پدر دختر خویش را: چنان تند و خودکام گشتی که هیچ

در مولود پسر جمشید گوید: چو گلرخ به پایان نُه بُرد ماه

پادشاهی شیدسب و جنگ کابل: بر اورنگ بنشست شیدسب شاد

در مولود پهلوان گرشاسب گوید: چو بختش به هر کار منشور داد

آمدن ضحاک به مهمانی اثرط و دیدن گرشاسب را: همان سال ضحاک کشورستان

هنرها نمودن گرشاسب پیش ضحاک: تبیره زنان لشکر آراسته

ترسانیدن گرشاسب از جادوی: بفرمود تا از شگفتی بسی

رزم پهلوان گرشاسب با اژدها و کشتن اژدها: زدش بر گلو کام و مغزش بدوخت

خبر فرستادن کرشاسب پیش پدر: فرسته برون کرد گردی گزین

حدیث بهو که با مهراج عاصی شد و خبر یافتن ضحاک: از آن پس چو ضحاک شد باز جای

نامه ضحاک به اثرط و خواندن پهلوان گرشاسب را: بر آشفت و فرمود تابر حریر

پند دادن اثرط گرشاسب را: بدو گفت کز بدگمان برگسل

رفتن گرشاسب به نزد ضحاک: سپهبد چو پندش سراسر شنود

جنگ گرشاسب با ببر ژیان: خور از کُه چو بفراخت زرین کلاه

نامه فرستادن گرشاسب به نزد بهو: دبیر از قلم ابر انقاس کرد

جنگ اول گرشاسب با لشکر بهو: بدو گفت مهراج کآی سرفراز

جنگ دوم گرشاسب با سالاران بهو: سپهبد چو دید آن خروش سپاه

پیغام بهو به نزدیک گرشاسب: چو زی خوابگه شد یل نامدار

پاسخ گرشاسب به نزد بهو: سپهبد ز خشم دل آشفت و گفت

رزم سوم گرشاسب با خسرو هندوان: ز شبدیز چون شب بیفتاد پست

رزم چهارم گرشاسب با هندوان: چو ز ایوان مینای پیروزه هور

قصه زنگی با پهلوان گرشاسب: بُدش زنگیی همچو دیو سیاه

پاسخ دادن بهو مهراج را: بهو گفت با بسته دشمن به پیش

رفتن گرشاسب به زمین سرندیب: دگر روز مهراج گردنفراز

خبر یافتن پسر بهو از کار پدر: وز آنسو چو پور بهو رفت پیش

برگشتن پسر بهو به زنگبار: ز صد مرد پنجه گرفته شدند

رفتن مهراج با گرشاسب: یکی ماه از آن پس به شادی و کام

دیدن گرشاسب برهمن را: بر آن کُه برهمن یکی پیرمرد

دیگر پرسش گرشاسب از برهمن: دگر رهش پرسید گرد دلیر

دیگر پرسش گرشاسب از سرشت جهان: بپرسید بازش هنرمند مرد

نکوهش مذهب دهریان: دگر نیز دان کز گروهان دهر

در مذهب فلاسفه گوید: جدا فیلسوفند دیگر گروه

پرسش های دیگر از برهمن: بپرسید باز از بر کوهسار

پرسش های دیگر و پاسخ برهمن: ز هر دانشی چیست بهتر نخست

گشتن گرشاسب با مهراج گرد هند: یکی مرد ملاح بُد راهبر

صفت جزیره دیگر: جزیری بُد آن نیز با رنگ و بوی

آمدن گرشاسب به جزیره هرنج: جزیری پر از بیشها بود و غیش

دیگر جزیره که آن رامنی خوانند: که آن جای را رامنی نام بود

شگفتی جزیره هر دو زور و خوشی هوا و زمین: همه کوهش از رنگ گل ناپدید

شگفتی دیگر جزیره: به دیگر جزیری فکندند رخت

شگفتی دیگر جزیره: دو هفته خوش و شاد بگذاشتند

صفت جزیره اسکونه: وز آن جا به کوهی نهادند روی

به کشتی نشستن: چو سه روز بگذشت و شد راست باد

شگفتی دیگر جزیره که کرگدن داشت: از آن کوه ملاح بگذشت خواست

آمدن گرشاسب به جزیره هدکیر: به دیگر جزیری رسیدند زود

صفت جریزه دیو مردمان: رسیدند نزدیک کوهی بلند

جنگ گرشاسب با اژدها و شگفتی ماهی وال: برفتند و آمد جزیری پدید

شگفتی جزیره ای که استرنگ داشت: سَرِ هفته ز آن جا گرفتند راه

شگفتی جزیره ای که مردم سربینی بریده داشت: چو ده روز رفتند ره کمّ و بیش

شگفتی جزیره درخت واق واق: سه هفته چو راندند از آن پس به کام

شگفتی جزیره قالون و جنگ گرشاسب با سگسار: جزیری که مرزش نبد نیم پی

دیدن گرشاسب دخمه سیامک را: ز ملاّح گرشاسب پرسید و گفت

شگفتی جزیرۀ بند آب: چو رفتند یک ماه دیگر به کام

شگفتی جزیرۀ تاملی: سوی تاملی شاد خوار آمدند

شگفتی جزیرۀ رونده: کُهی بُد همان جا به دریا کنار

بیرون شدن گرشاسب: پس آن گه ز دریا به هامون شدند

صفت بت معلق در هوا: هم از ره دگر شهری آمد به پیش

درختی که هفت گونه بارش بود: به شهری رسیدند خرّم دگر

شگفتی دیگر بتخانه ها: دگر جای خارا یکی کوه دید

صفت حلالزاده و حرامزاده و دیگر شگفتی ها: کُهی دید دیگر ز سنگ سیاه

بازگشت گرشاسب و صفت خواسته: چنین تا بقنوجشن آورد شاد

بازگشت گرشاسب از هند به ایران: سپهدار از آن پس برآراست کار

داستان شاه روم و دخترش: به روم اندرون بُد شهی نامجوی

در صفت سفر: پدر گفت اگرت ازشدن چاره نیست

رفتن گرشاسب به شام: سمند سرافراز را کرد زین

آمدن دختر قیصر به دیدار گرشاسب: سوی باغ با دایه ناگه ز در

رفتن گرشاسب به درگاه شاه روم و کمان کشیدن: چو بنهاد گردون ز یاقوت زرد

وصف بیابان و رزم گر شاسب با زنگی: بیابانی آمدش ناگاه پیش

ساختن شهر زرنج: چو بگذشت ازین کار ماهی فره

جنگ نوشیار با انبارسی: به جنگ آن دو سالار پیش از دو شاه

جنگ شاه کابل با زابلیان وشکسته شدن اثرط: چوباز سپیده بزد پرّ باز

نامه ی اثرط به گرشاسب: یکی نامه نزدیک گرشاسب زود

جنگ اثرط با شاه کابل: وز آن سوچو از شهر داور سپاه

رسیدن گرشاسب به یاری اثرط و شبیخون او: پس که چو خور ساز رفتن گرفت

آمدن گرشاسب به بتخانه ی سوبهار: چو آمد به بتخانه ی سو بهار

نشستن گرشاسب بر تخت کابل: به ایوان کابل شه آورد روی

پند دادن اثرط گرشاسب را: به هنگام رفتن چو ره را بساخت

رفتن گرشاسب به ساختن سیستان و اتمام آن: سپهبد گرفت از پدر پند یاد

آمدن ضحاک به دیدن گرشاسب و صفت نخچیرگاه: چو بر سیستان پهلوان گشت شاه

رفتن گرشاسب به جنگ شاه لاقطه و دیدن شگفتی ها: چو شد بر جزیره یکی بیشه دید

رزم گرشاسب با منهراس: گرفتند از آنجای راهِ دراز

رسیدن گرشاسب به جزیره قاقره: وز آنجای با لشکرش یکسره

آگاهی شاه قیروان از رسیدن گرشاسب: وز آن جا سپه برد زی قیروان

جنگ در شب ماهتاب: شبی بد ز مهتاب چون روز پاک

نامه گرشاسب به شاه قیروان: وز آن سو جهان پهلوان با سپاه

برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ: چو بر تیره شعر شب دیر باز

بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتی‌ها: پر از نخل خرما یکی بیشه دید

رسیدن گرشاسب به قرطبه: سوی قرطبه رفت از آن جای شاد

دیدن گرشاسب بر همن رومی را و پرسیدن ازو: سپهدار از آنجا بشد با گروه

پرسش دیگر از جان: سپهدارگفتنش سر سرکشان

پرسشی دیگر از برهمن: دل پهلوان گشت ازاو شاد و گفت

رسیدن گرشاسب به میل سنگ: رسید از پس هفته ای شاد و کش

پذیره شدن شاه روم گرشاسب را: سه منزل پذیره شدش با سپاه

بازگشت گرشاسب به ایران: پذیره فرستاد بر چند میل

سپری شدن روزگار اثرط: همان روزگار اثرط سرفراز

پادشاهی فریدون و نامه فرستادن گرشاسب: زدی دست و اندر تک باد پای

رفتن گرشاسب با نریمان به توران: به فرخ ترین فال گیتی فروز

صفت رود: و ز آن جای با بزم و شادی و رود

نامه گرشاسب به خاقان: چو در کشورش پهلوان سپاه

قصه خاقان با برادرزاده: برادر بد آن شاه را سروری

جنگ نریمان با تکین‌تاش: نریمان بیآمد هم اندر زمان

رفتن گرشاسب به جنگ فغفور و دیدن شگفتی‌ها: سپهدار چون هفته‌ای سور کرد

پند دادن گرشاسب نریمان را: بدو گفت پیش از شدن هوش دار

رفتن نریمان به توران و دیدن شگفتی‌ها: چو شد هفته‌ای شهری آمدش پیش

نامه گرشاسب به فغفور چین: و زآن سو همان روز کاو رفته بود

جنگ نریمان با پسر فغفور چین: نریمان سپاه از ره آورد بود

آگه شدن فغفور از کشتن پسر: وز آن روی چون گشت خاقان تباه

داستان قباد: گوی بُد هنرمند نامش قباد

رفتن نریمان به شهر فغنشور: نریمان از آن پس چو یک مه نشست

خبر یافتن فغفور از کشتن جرماس و قلا: وز آن روی جرماس و جنگی قلا

رزم گرشاسب با سالار فغفور: چو زد روز بر تیره شب دزدوار

جادویی کردن ترکان بر ایرانیان: چنین بود یک هفته پیوسته جنگ

داستان دهقان توانگر: دهی دید در راه در دشت و راغ

آمدن فغفور به جنگ نریمان: سوی لشکرش پهلوان رفت باز

رسیدن گرشاسب به نزد نریمان و گرفتاری فغفور: از آن پس نریمان چو شد چیره دست

نامه گرشاسب به نزد فریدون: سپهبد گزید این همه چار ماه

خبر یافتن فریدون از آمدن نریمان: ازین مژده چون آگهی یافت شاه

پاسخ نامه گرشاسب از فریدون: نبشت آن گهی پاسخش باز و گفت

خواهش نریمان از شاه افریدون و زن خواستن او ص ۳۷۵: وز آن سو نریمان چو یک مه ببود

زادن سام نریمان: پسر زاد ماهی که از چرخ مهر

داستان قباد کاوه: چو شد پهلوان بسته ره را کمر

داستان گرشاسب با شاه طنجه: کنون از شه طنجه و پهلوان

رزم دیگر گرشاسب با شاه طنجه: سپیده چو شب را به بر درگرفت

جنگ دیگر گرشاسب با شاه طنجه: چو شاه حبش سوی خاور گریخت

گردیدن گرشاسب و عجایب دیدن: سپهبد چو از طنجه برگاشت باز

باز گشت گرشاسب به ایران ص۳۹۸: به ایران سوی شاه با فرّهی

سپری شدن روزگار گرشاسب: از آن پس جهان پهلوان گاه چند

پند دادن گرشاسب نریمان را: برفتند گریان و گرشاسب باز

وفات گرشاسب و مویه بر او: از آن پس چو روز دهم بود خواست

خبر یافتن فریدون از مرگ گرشاسب: چو نزد فریدون ز سوگ و ز غم

در خاتمت کتاب: شد این داستان بزرگ اسپری