گنجور

حاشیه‌ها

بسم الله عزیزی در ‫۲ ساعت قبل، ساعت ۰۷:۴۹ در پاسخ به میثم عبدالمناف دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸:

سرو را به دو قسمت تقسیم نموده یک قسمت بر لب جوی یک قسمت هم در ته جوی گویا که نیمی از سرو از فرط خجلت بخاطری زیبای سرو قد معشوق آب گشته 

 

بسم الله عزیزی در ‫۴ ساعت قبل، ساعت ۰۶:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۲:

سرتاج موسیقی استاد محمد حسین سر آهنگ این غزل را بسیار زیبا کمپوز نمودند و اجرا کردن 

 

حبیب شاکر در ‫۱۰ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۱۱ در پاسخ به دختر پرسپولیسی عاشق شعر😍 دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰:

سلام.

نیاز به تفسیر نیست دقت بفرمایید خیلی بزبان ساده گفته و کاملا مفهوم است

 

حبیب شاکر در ‫۱۰ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷:

سلام بر همراهان یکدل

گر نیست شود قطره به دریا دریاست 

یا خال نشیند رخ زیبا زیباست 

گر ره سپری در پی خوبی خوبی 

کوری که رود در پی بینا بیناست 

سپاسگزارم

 

polaris ' در ‫دیروز شنبه، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

بسیار زیبا و تامل بر انگیز👌

 

در سکوت در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳:

این غزل را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

در سکوت در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

این غزل را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

علیرضا حبیب پور در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۱۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳:

شعله ذوقش را فسردی پدر جان! آرام!

 

علیرضا حبیب پور در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۱۴ در پاسخ به بهروز دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳:

 برداشت چنین معنایی از بیت آخر خالی از اشکال نیست. 

 

حسین حسینی مهر در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۳:

علی آقا داداش، " شدن " در مصراع دوم یعنی از دست رفتن، 

کنام پلنگان و شیران شدن، 

یعنی کنام پلنگان و شیران از دست بره . 

 

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

دل از من برد و روی از من نهان کرد خدایا با که این بازی توان کرد(۱۳۷)  


یک لحظه چهره گشود( ایهام: تجلیات رحمانی) و جلوه اش دلم را به یغما برد، سپس روی پوشاند!انصاف دهید! چه بازی خطرناکی!
۲-تنهایی شب هجرانش، قصد حانم را کرده بود ولی خیال خوشش مهربانی بی‌اندازه داشت.(خانلری: سحر تنهائی‌ام)
۳- اکنون که چشم زیبایش نیز به من بی اعتناست، چون لاله دلم پرخون است.
۴-این درد را با که گویم،؟! با درد جانسوز عشق، طبیبم نیز دشمن جان است!(خانلری: کجا گویم)
۵- از شوق رویش چون شمع، چنان سوختم که بربط با آوای موسیقی و سبو با صدای ریختن شراب بر من گریه می‌کنند( زاویه نگاه عاشق در مجلس بزم)
۶- ای صبا، ای پیام آور عشق!
اکنون که زاری عشق، بیچاره‌ام کرده، وقت وقتش هست به فریاد رس! که درد اشتیاق قصد جانم را کرده است.(شوق غایبان را باشد، جمله خلق در مقام شوق اند نه اشتیاق، سطوت اشتیاق چنان بنده رل مبهوت و مدهوش کند که او را نه اثری ماند و نه خبری.-عوارف المعارف، ترجمه پارسی، ۱۸۹-)
۷- در جمع مهرورزان نیز نمی‌توانم درد دل کنم و از بی وفایی یار بگویم.
۸- آنچه تیر چشمت با جان مشتاقم کرد، دشمن با جانم نمی‌توانست بکند( شدت درد عشق)
نکته: پارادوکس عشق در بیت ۴ و۸: درد دوست داشتنی- طبیب قاتل
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی 

 

سفید در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

 

انوری می گوید:

بردی دل و در کمین جانی

 

حافظ می گوید:

که دل برد و کنون در بند دین است

 

و اما سعدی می گوید:

دل ربود از من نگارم؛ جان ربودی کاشکی

 

سعدی در عاشقی پیشتازِ پاکباز است...

 

 

سفید در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

 

معروف لبت به تنگ‌باری

چونان که دلت به تنگ‌خویی! 

بردی دل و در کمین جانی...

 

 

علی فدیعمی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴:

أنی و علی العاشق هذان حرامان یعنی کی و چگونه ممکن است چنین چیزی اتفاق بیافتد در حالی که هر دو یعنی هم خواب و هم قرار بر عاشق حرامند.

انی حرف استفهام عربی است که شما به إنی به معنی من ترجمه کرده اید.

مثل این آیه در قرآن : یوم یتذکر الانسان و أنی له الذکری؟!

روز قیامت روزی که انسان متذکر می شود و آن روز چه جای تذکر و یادآوری است؟!

 

 

 

مرتضی شمسی زاده در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۸:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

وای خدای من ! این غزل رو چند روز پیش همایون خان شجریان در آهنگی به اسم بیدار شو خوندن. محشر بود آقا محشر. حتما توصیه می کنم گوشش کنید. 

 

برگ بی برگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است 

بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است 

زلف حضرت دوست یا معشوق ازل در اینجا کنایه از این جهان ماده و فرم بوده و دامی ست که روزگار یا همانگونه  که در بیت ششم می فرماید ارباب بی مروت دهر برای انسان گسترده است تا زیبایی های فریبنده آن دل انسان را مبتلا و گرفتار خود کند ، اما این خویشتن خود اصلی انسان نیست ، بلکه خویشتن بر آمده از ذهن میباشد که عشق زیبایی و جذابیت های این جهان مادی را در دل خود قرار داده و از آنها طلب قرار و آرامش میکند  ، گاه از پول و ثروت ، گاه از همسر و خانواده ، گاهی  از باورها و اعتقادات  ، گاهی هم از تایید و اعتبار  یا مقام علمی و غیر آن طلب خوشبختی  میکند  ، حافظ در مصرع دوم خطاب به معشوق ازلی ادامه می دهد که چنین خویشتن کاذبی که اصل خود را فراموش کرده و دلش مبتلا و عاشق  بر چیزهای این جهان شده است سزاوار کشته شدن است ، پس به غمزه و تیر های مژگان و لطف و عنایتت ، چنین خویشتن کاذبی را هدف قرار ده ، او را بکش و از میان بردار .

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما 

به دست باش که خیری به جای خویشتن است 

منظور از مراد خاطر در اینجا  آرزویی ست که از اندیشه خالص خدایی ،‌ یعنی از اصل انسان و خویشتن حقیقی برآمده است ، ز دست برآمدن در اینجا علاوه بر معنی متداول به معنی اگر دست دهد و ملزومات و مقدمات این کار فراهم شود آمده است ،  به دست باش  ، یعنی به انجام رسان و خویشتن کاذب برآمده از ذهن را بکش و از میان بردار ، زیرا که خیری به جای آن خویشتن کاذب خواهد نشست ، و این خیر چیزی نیست جز اصل خدایی انسان که بجای آن خویشتن کاذب ، کنترل  امور انسان را بر عهده می گیرد  و همه خیر و برکت است .

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع 

شبان تیره مرادم فنای خویشتن است 

در ادمه بیت قبل مخاطب هنوز خدا یا زندگی ست که جان انسان نیز از جنس جان آن بت شیرین دهن است  ، شیرین دهن یعنی خوش سخن و همچنین  بت یا معشوق زیبا رویی که وصلش شیرینی و برکات را برای عاشق به همراه می آورد،  پس حافظ برای اثبات خلوص نیتش به  جانان سوگند می خورد که این ادعایی از روی ذهن نبوده ، بلکه او حقیقتا همانگونه که شمع ، خود را فدای روشنایی شبها می کند ، قصد آن دارد تا با فدا کردن خویشتن کاذبش ، به تاریکی شبها و لحظات زندگی نور حقیقت  بخشد تا خویشتن حقیقی او فرصت ظهور  و حضور یافته و شمع راهش گردد .

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل 

مکن که آن گل خندان به رای خویشتن است 

پس‌چون که حافظ رای عشق زد ، یعنی مصمم به ورود در راه عاشقی شد ، ندایی از عالم معنا در پاسخ به ابیات قبل  آمد که از این عشق حذر کن ای بلبل شیدا ، زیرا آن گل خندان یا هشیاری خدایی که با نظر لطف خود بر روی عاشق لبخند زده و رخ به عاشق نمایان کرده ، به رای و قانون خود در رابطه با این عشق عمل می کند ، یعنی سختی راه آن عشق و درد خارهای گل را نیز باید متحمل شده و در امر از میان برداشتن خویشتن کاذبت شکایت نکرده و استقامت داشته باشی ، اگر از عهده بر می آیی عاشق شو و دم از عشق بزن .

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج 

که نافه اش ز بند قبای حویشتن است 

بوی گل یعنی خرد و هشیاری کل ، خداوند یا معشوق ازل به بوی مشک چین ختن و همچنین چگل نیازمند نیست ، یعنی زندگی  هشیاری زنده قائم به ذات خود است ،  همچنین گل در اینجا میتواند به معنی هشیاری باشد که در قالب فرم در آمده است یعنی انسان ، پس او که ازلی ست و حی قیوم و بوی خوش همچو نافه اش ، از بند قبا یا ذات خویشتن است ، و ‌انسان که او نیز از جنس خداوند است و قائم به ذات او  ، او هم از عطر و چیزهای بیرونی بی نیاز است ، در غزلی دیگر میفرماید  ؛ غرض کرشمه حسن است  ورنه جمال دولت محمود را به زلف ایاز حاجت نیست  یعنی با اینکه منظور خداوند از آفرینش ، کرشمه و اظهار خود در جهان فرم است،  اما او را حاجتی به انسان نیست و اگر همه اهل‌ عالم از امر زنده شدن به خدا سر باز زنند یا به اصطلاح  دینی کافر شوند به فر کبریایی حضرتش خللی وارد نخواهد شد .

مرو به خانهٔ  ارباب بی مروت دهر 

که گنج عافیتت  در سرای خویشتن است 

پس‌حال که انسان نیز بو و نافه اش را از بند قبای خویشتن ،‌ یعنی از ذات خدایی خود می گیرد و به عطرهای آهوی ختن نیازی ندارد بهتر است به خانه ارباب بی مروت دهر ، یعنی فضای ذهن و ماده نرود و خوشبختی  خود را در چیزهای مادی این جهان جستجو نکند ، زیرا که هر انسانی بواسطه آن بوی گل و خرد خدایی ذاتی خود ، گنجی در سرا و خانه دل یا مرکز خویشتن دارد که عافیت و سلامتی کامل برای او به ارمغان می آورد ، در اینجا عافیت به معنی کلی آن مورد نظر است که سلامتی فکر ، روان و همچنین جسم از جمله آن عافیت می باشد  . دهر روزگار یا چرخ هستی یعنی جهان فرم  بی مروت است یعنی ناجوانمردانه میهمانان خانه  خود را که همه انسان‌ها  هستند گرفتار و در بند چیزهای جسمی و مادی این جهان میکند که این دلبستگی  ها و تعلقات ، آنان را از کار اصلی خود در جهان که مردن به خویشتن کاذب و زنده شدن به خداوند یا خویشتن اصلی ست  باز می دارد ، بزرگان گفته اند انسان در لحظات پایانی عمر به این بی مروتی ارباب  دهر پی‌می برد که خیلی دیر شده و حسرت عمر بر باد رفته را می خورد. 

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او 

هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است 

 اما حافظ دلسوخته عشق و انسانهای عاشق که میدانند ارباب دهر بی مروت است و در حق میهمانان  خود جفا می کند بر سر عهد و وفای روز الست پابرجا مانده اند  تا شرط و قمار عشقبازی را برنده شده و سربلند شوند .

 

محسن خانزادی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۸ - آمدن ضحاک به مهمانی اثرط و دیدن گرشاسب را:

بیت ۵۸ مصراع دوم  :     سرش کنده گیر از «کَه» آکنده پوست

یعنی سرش را جدا شده و پوستش را از کاه انباشته بدان 

 

در سکوت در ‫۲ روز قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:

این غزل را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

عرشیا غلامی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۰ - خیانت:

سلام وزن صحیح شعر مفعول مفاعیل فاعلن هست.

 

محمدحسن در ‫۲ روز قبل، جمعه ۲۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب برزویه الطبیب » بخش ۱ - باب برزویهٔ طبیب:

معنی لغات:

شفقت: مهربانی 

مزید: اضافی 

تحریض: تشویق، برانگیختن انگیزه منظور است

مُدّخر: ذخیره شده

حسبت: مزد، اجرت

تمنّی: درخواست آرزو 

 

 

 

 

 

۱
۲
۳
۴۴۶۷