سناتور سنتور در ۲۵ دقیقه قبل، ساعت ۰۶:۵۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
در کیش ما دلدادگان هرکس که عاشق نیست آدم نیست
علی علی اکبریان
هر که در راه عشق صادق نیست
جز مُرایی و جز منافق نیست
سنایی
چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق
عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نهای دانای عشق
چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق
خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق
شیخ عطار
هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست
گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
صائب تبریزی
هر که در راه عشق صادق نیست
جز مُرایی و جز منافق نیست
سنایی
چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق
عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نهای دانای عشق
چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق
خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق
شیخ عطار
هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست
گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۳۵ دقیقه قبل، ساعت ۰۶:۴۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
هر که عاشق نیست او را روز نیست
هر که را عشقست و سودا روز شد
مولانا
سناتور سنتور در ۳۸ دقیقه قبل، ساعت ۰۶:۴۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
نه مرد است آن به نزدیکِ خردمند
که با پیلِ دمان پیکار جوید
بلی مرد آن کس است از رویِ تحقیق
که چون خشم آیدش، باطل نگوید
سعدی جان
سناتور سنتور در ۴۶ دقیقه قبل، ساعت ۰۶:۳۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
هر که از یار، تحمل نکند، یار مگویش
وان که در عشق، ملامت نکشد، مرد مخوانش
سعدی جان
جنگ از طرف دوست دلآزار نباشد
یاری که تحمل نکند یار نباشد
سعدی جان
سناتور سنتور در ۵۷ دقیقه قبل، ساعت ۰۶:۲۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
مرد باید که جفا بیند و منت دارد
نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست
سعدی جان
حیف بود مردن بیعاشقی
تا نفَسی داری و نفْسی بکوش
سعدی جان
مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق
بهتر ز جامهای که درو هیچ مرد نیست
سعدی جان
سناتور سنتور در یک ساعت قبل، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست
کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست
نظیری نیشابوری
تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست
لیک این صورت ترا حیران کنیست
مولانا
سناتور سنتور در یک ساعت قبل، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست
دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد
سعدی جان
سعدیا هر که ندارد سر جان افشانی
مرد آن نیست که در حلقه عشاق آید
سعدی جان
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
سعدی جان
سناتور سنتور در یک ساعت قبل، ساعت ۰۶:۰۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰:
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد، مرد نیست
سنایی
هر که عاشق نشد پاک نشد
عزیزالدین نسفی
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
سعدی جان
محمد حسینی در ۲ ساعت قبل، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۷ - رباعی:
با درود فراوان به همگی.
این شعر از خواجه نصیر طوسی است:
کم گوی و بجز مصلحت خویش نگوی
چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
دادند دو گوش و یک زبانت زآغاز
یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو
الهام شادی در ۴ ساعت قبل، ساعت ۰۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیهالسلام جوان هذیلی را بر سریهای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند:
🔆این همه که مرده و پژمردهای
زان بود که ترک سرور کردهای
خواجه باز آ از منی و از سری
سروری جو کم طلب کن سروری🔆
شاهرخ کاظمی در ۶ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱۰:
داهطان ؛ غلط است و شاید اشتباهی به جای داهیان آمده باشد
ماه در دیروز شنبه، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:
همهحاشیه ها برای خیلیی سال پیشه و واقعا از خوندن نظرات کسانی که خیلی خیلی ازم بزرگترن و این همه مدت پیش مثل من واسشون سوال شده بود منظور این شعر چیه واقعااا واسه حتی از خود شعر هم لذت بخش تره😄✨️
علی احمدی در دیروز شنبه، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
حدود نیم قرن پس از فوت حافظ کشیشی بنام مارسیلیو فیچینو در فلورانس ایتالیا در خطابه ای گفت : "خودت را بشناس ای نسل خداگونه که در کسوت انسان هستی " با دیدن این غزل میتوان دریافت که حافظ نیز به چیزی مشابه می اندیشیده.
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
طلب یعنی خواستن یعنی میل. در این جا دل از "ما" چیزی می خواهد .ما برای دل بیگانه است و غیر به حساب می آید.دل از این بیگانه چیزی را می خواهد که خودش دارد.و آن چیز جامی است که گویا جمشید شاه نیز آن را داشته و با آن همه حقایق جهان را می دیده است.به عبارتی حافظ می گوید این جام را همه دلهای ما دارند.به زعم اینجانب تنها جامی که هر یک از ما داریم جام عدم اطمینان است .که به مرور زمان با استفاده از خلاقیت و با کسب دانسته هایمان بر اطمینان خود می افزاییم بدیهی است که دنبال جامی باشیم که همه حقایق در آن باشد و در نگاه اول به نظرمان می آید کل بشریت و خرد جمعی می تواند این جام را به ما بدهد .
گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
اما چنین گوهر یا مروارید را در صدف کل کائنات هم نمیشود یافت چه برسد به کل بشریت که خود بر لب دریا گم شده اند و جنگ هفتاد و دو ملت به راه انداخته اند پس باید چه کنیم؟
مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش
کاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا میکرد
مشکل خود را دیشب به پیر مغان گفتم چرا که او با نظری تایید شده مشکلات را حل می کرد.تایید در واقع کمک رسانی است .در قرآن کریم واژه "اَیَّدناه" به معنای او را یاری کردیم آمده است که "تایید" هم از همین ریشه است.پیر مغان نظرانی تایید شده دارد و از آنچه می گوید مطمئن است گویی جلوه ای از اطمینان مطلق و حقیقت مطلق است و جنبه نمادین دارد .شاید همان جلوه ای از معشوق باشد که بر حافظ تجلی نموده است.
دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
او را در حالتی می بیند که خرم و خندان است که حکایت از اطمینان دارد و جام باده در دست دارد .باده انعکاسی آینه وار دارد که پیر در آن صدها نوع تصویر می بیند.این چه شرابیست که ما را با غیب ارتباط می دهد .آیا می تواند غیر از امید چیزی باشد .امید به آنچه در آینده می تواند رخ دهد برخی از همان غیب است که ما از آن باخبر نیستیم .امید شرابیست برای جام عدم اطمینان که در دل ماست و ما را از بیقراری و بیدلی نجات می دهد و به اطمینان بیشتری می رساند.عقل با امید دل به دریا می زند و تصمیم می گیرد نه اینکه بر لب دریا گم شود .پیر مغان به ما می آموزد که شراب امید را در جام خود بریزم تا کم کم در حالت مستی به آنچه نمی دانیم و در غیب است برسیم و جهل خود را به دانش تبدیل نماییم.
گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد
به پیر گفتم این جام که حقایق جهان را می بیند را خداوند کی به تو داده است .او گفت همان روز که بنای آفرینش این آسمان را داشت .اما چگونه؟
منبع اطمینان کامل و تجلی او از ازل و ابتدای آفرینش وجود داشته و همیشه موجودات عالم را به سوی خود فرا خوانده است .این ما نیستیم که جام جهان بین را طلب می کنیم بلکه این جام جهان بین است که ما را فرا می خواند .حقیقت مطلق و اطمینان مطلق ما را فرا می خواند و اگر این فرا خوانی نباشد اصلا زندگی معنا ندارد .ما باید این جاذبه(عشق) را حس کنیم و اینگونه است که تجلی او را در دل خود حس خواهیم کرد .باید با امید مست باشیم و او را درک کنیم همه ما امید را از زمان تولد خود حس کرده ایم و نشانه آن گریه ای بود که به امید کمک خواهی سردادیم .
بیدلی در همهاحوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدارا میکرد
و اینگونه است که همه بیقراران و بی دلان عالم خدا را در دل خود دارند و او را نمی بینند .یا از دور خدایا می گویند یا او را نزدیک خود نمی بینند و فقط به او قسم می دهند تا حرف خود را اثبات کنند .
اینهمه شعبدهٔ خویش که میکرد اینجا
سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا میکرد
کسی که خدا را در دلش می یابد نیازی به شعبده بازی از پیش خود ندارد .این شعبده ها برای اثبات خویشتن مثل کار سامری است که مجسمه گوساله را در برابر عصا و دست درخشان موسی علم می کند .آن معجزات ، واقعی و کار سامری دروغین است.
گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جُرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
اینکه چگونه خداوند را درک کنی و خود را خدا ندانی و به دیگران این را نگویی کار سختی است حلاج هم که به خاطرش چوبه دار برافراشتند همین جرمش بود که می گفت من خدا هستم و در واقع رازهایی را که درک کرده بود آشکار می کرد. چیزهایی که نباید می گفت.
فیضِ روحُالقُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
همه دلها توانایی درک تجلی خداوند و روح القدس را دارند و اگر بار دیگر چنین فیضی صادر شود بقیه انسانها هم می توانند مثل حضرت مسیح معجزه کنند
گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پیِ چیست
گفت حافظ گلهای از دلِ شیدا میکرد
حافظ می گوید من که دیدم او از همه حقایق باخبر است گفتم حکایت این زنجیر زلف معشوق چیست و چرا باید در بند آن باشیم و به معشوق نرسیم ؟و او گفت ما شنیده ایم حافظ از شیدایی و دیوانگی خود در راه عاشقی گله دارد و این زنجیر برای رفع بیقراری اوست تا کمی آرام و مطمئن شود .
محسن عبدی در دیروز شنبه، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۰ - (سی لحن باربد):
لحن اول به معنی غلط و لحن دوم دستگاه موسیقی است.
محمدمتین عبدالهی در دیروز شنبه، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸:
درود بر خانم آذر پژوهش و بر گلها و گلهائیان!
برگ سبز ۲۹۵
احمد خرمآبادیزاد در دیروز شنبه، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸:
گذشته از اینکه در مصرع دوم بیت پایانی در نسخه عبدالرسولی «اندوخته» به جای «افروخته» ثبت شده است، در هر پانزده نسخه خطی مجلس نیز واژه «اندوخته» به چشم میخورد. در زیر، شماره ثبت یا دفتر هر یک در کنار صفحه pdf آنها آمده است:
13760/ص150، 22381/ص272، 91038/ص139، 11948/ص472، 4605/ص223، 13312/ص188، 212293/ص204، 61914/ص231، 74633/ص288، 74580/ص186، 65077/ص296، 44570/ص231، 12933/ص151، 44600/ص318 و 64528/ص356
نکته درخور توجه این است که ترکیبهایی مانند «عنا افروخت»، «عنا افروخته»، «عنا افروز»، «رنج افروخت»، «رنج افروخته» یا «رنج افروز» در ادبیات گذشته ایران وجود ندارد. در عوض، «رنج اندوز» را در بیتی از مولانا میتوان دید:
«همه کس بخت گنجاندوز جوید/ولیکن عشق رنجاندوز ما را» (غزل 105، دیوان شمس)
احمد فرزین در دیروز شنبه، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۶:
همین مضمون را فردوسی برای فریدون آورد آنجا که مردم گمان کردند آنکه توانست ضحاک را نابود کند انسان نباید باشد و او را فرا انسان پنداشتند فردوسی برای دفع این توهم گفت
فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکوییتو داد و دهش کن فریدون تویی
البته این ابیات در نسخه گنجور نیامده است اما همین مضمون در داستان بهرام اورمزد آمده است:
علی میراحمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۴ - گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری:
جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانی نیاید ز پیر
حافظ همین معنا را اینگونه بیان کرده است:
ای جوان سرو قَد گویی بزن
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
ملاحظه میکنید که حافظ سخنی از طاعت و عبادت نیاورده و همانطور که سبک و روش اوست سخن را غیرمستقیم و البته بسیار هنرمندانه تر بیان کرده است.
حافظ کشف معنا را بر عهده مخاطب گذاشته و چنین شعری دایره مخاطبان بیشتری نیز دارد
علی احمدی در دیروز شنبه، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
من از همه دوستانی که وقت می گذارند و شرحی کوتاه یا مفصل می نویسند تشکر می کنم چون این روزها کمتر کسی ارزش این کار را می داند .حتی اگر کسی شرح یا کلامی نابجا در خصوص ابیات حافظ بیان کند بازهم همین که اندیشیده و به نوشتن نظر خود پرداخته قابل ارزش است . سوالاتی برایم پیش آمد از جمله اینکه مطرب عشق در این میان چه نقشی دارد ؟ و چرا در انتهای غزل موضوع افتادگی به میان می آید ؟و دیگر اینکه منظور از می آلود شدن خرقه زاهد چیست؟
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کردشد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عَرَقَش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد
جای آن است که در عقد وصالش گیرند
دختر رز که به خُم این همه مستوری کردسه بیت اول حکایت از توبه از پنهان بودن و اجازه گرفتن شراب برای ظاهر شدن در مجلس است.این کار به سختی ممکن شده و عرق روی او از این داستان حکایت دارد و دلیل دوری شراب از مجلس را به هم پیالگان بیان می کند .به حریفان هم توصیه می کند که این شراب را به عقد خود درآورید.آن هم شرابی که این همه پنهان بوده .مگر تا قبل از این در میخانه شراب خورده نمی شد پس چه فرقی می کند که مجوز باشد یا نباشد؟اینجا یک ساختاری شکسته شده و تغییر جدیدی رخ داده که باید تحلیل شود .
اما این اتفاق ساختارشکنانه چگونه رخ داده است ؟و این معما چگونه حل شده است ؟
مژدگانی بده ای دل که دگر مطربِ عشق
راهِ مستانه زد و چارهٔ مخموری کرد
حضرت حافظ به حدیث مطرب و می باور دارد .در اینجا می بینیم عشق را به مطرب تشبیه می کند .و نکته جالب راهزنی عشق است .عشق مستانه راه می زند یعنی در عین مستی راهزنی می کند و ساختار موجود را به هم می ریزد .و مشکل خماری را با به میدان آوردن شراب حل می کند تا حریفان هم مستی را تجربه کنند .چه شرابی را ؟ شرابی که امید به مستی را زنده نگه می دارد .و اینگونه است که این کار بزرگ رخ می دهد و اثر این کار تا خرقه زاهد هم گسترش می یابد .
نه به هفت آب، که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقهٔ زاهد، مِی انگوری کرد
این می انگوری یا همان دختر رز اثر خود را بر خرقه زاهد می گذارد طوری که نه با هفت بار شستشو بلکه با آتش هم نمی رود .یک اثر ماندگار حاصل از عشق و امید است که زاهد آن را نحس و لکه ننگ می داند .
غنچهٔ گُلبُنِ وصلم ز نسیمش بِشِکُفت
مرغ خوشخوان طرب از برگِ گلِ سوری کرد
در اثر این معجزه عشق و امید من هم به وصال امیدوار می شوم چون وصال غنچه ایست که با این نسیم شروع به شکوفایی می کند طوری که بلبل خوشخوان عاشق هم از شکوفایی گل سرخ شادمان می شود .
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عِرض و مال و دل و دین در سرِ مغروری کرد
اما حافظ حواست باشد مغرور نشوی و افتادگی و خضوع در برابر معشوق را حفظ کنی. این پایان کار نیست راه عاشقی ادامه دارد .در این راه اطمینان کامل وجود ندارد و همه چیز در معرض تغییر است آبرو ،مال ،دل و دین و باورها می تواند نغییر کند .برعکس، حسودان که عشق و امید را تجربه نمی کنند و مغرور و متعصب هستند آبرو و مال و دل و دین خود را ثابت و دائمی می پندارند و همین باعث ازبین رفتن این داشته هایشان خواهد شد .
حافظ چه زیبا این مفاهیم عشق و امید و عدم اطمینان و مستی و وصال را در کنار یکدیگر آورده است
سناتور سنتور در ۲۵ دقیقه قبل، ساعت ۰۶:۵۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰: