Vahid در ۲ ساعت قبل، ساعت ۱۱:۱۱ در پاسخ به آرام دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:
بعد از «فراق»، وصاله که اگر وصال نباشه، هنوز همونجاییم و به بعدش نمیرسیم.. یعنی اگر فرصتی برای وصال شد، به یک عمر دیگه احتیاج دارم چون که این از این جان چیزی نمونده و بهکل در امیدواری خرج شد.
.
در صورتی که بعد از وفات، الزما به وصال نمیرسیم.
مجید ملک محمد در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:
در بند 16 بجای فراکلیل که نادرست است: فرّ اکلیل صحیح است و اکلیل به دو صورت فلکی اکلیل شمالی یا فکه و اکلیل حنوبی یا قبه اشاره دارد
جهت انجام این ویرایش بسیار کوچک و جزئی وقت زیادی صرف کردم و توضیحات فراوان گنجور را خواندم اما عاقبت ملتفت نشدم که چرا دکمه ذخیره ویرایش عمل نکرد
مجید ملک محمد در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:
این منظومه مالامال از مفاهیم ناب نجوم و ستاره شناسی ایرانیست و یک دورۀ کامل تنجیم ایرانی و اخترپزشکی زروانی را شامل است...حیف و صد حیف از این قبیل منظومه ها و سرایندگان آنها، سخنوران ایرانی که به سبب منسوخ شدن دانش ایرانی تنجیم طی قرن اخیر، چنین ناشناخته و مهجورند
خلیل شفیعی در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:
✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۹۱ حافظ
بیت ۱
«ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»
تجربهگرایی حافظ برجسته است: جهان محل آزمون بخت است، نه مأمن خوشبختی.
تصویر «ورطه» نشاندهندهٔ جهان بهمثابه گرداب و خطر است؛ نتیجهگیری عقلانی از تجربهٔ زیسته.
بیت ۲
«از بس که دست میگزم و آه میکشم / آتش زدم چو گل به تن لخت خویش»
پیوند جسم و روان در رنج عاشقانه: حسرت (دست گزیدن) و آه (آتش) جسم را میسوزاند.
تشبیه عاشق به گلِ سرخ، تصویر زیبایی از رنجِ مولّدِ زیبایی میسازد.
بیت ۳
«دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود / گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش»
طبیعت به صحنهٔ گفتوگوی عاشق و معشوق بدل میشود.
بلبل نماد عاشق، گل نماد معشوق؛ شنیدن آواز، نشانهٔ امکانِ پاسخ از سوی معشوق است.
بیت ۴
«کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو / بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش»
عنصر اخلاقی پررنگ میشود: تندیِ معشوق به زیان خودش تمام میشود.
حافظ رابطهٔ رفتار و سرنوشت را برجسته میکند: قهر، بخت را تیره میکند.
بیت ۵
«خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش»
رابطهٔ مستقیم میان «درون انسان» و «رفتار جهان با او».
جهان آینهٔ اخلاق فرد است: پیمانشکنی و خشونت زبانی، سختیِ روزگار میآفریند.
بیت ۶
«وقت است کز فراق تو و سوز اندرون / آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش»
به اوج عاطفی غزل میرسیم: بریدن از دنیا در اثر فراق.
«رخت و پخت» نماد تمام داراییها و تعلقات است؛ فراق، ارزشِ همه چیز را میسوزاند.
بیت ۷
«ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام / جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش»
بعدِ فلسفی غزل آشکار میشود: ناپایداری کامیابی قانون جهان است.
استناد به اسطورهٔ جمشید، تجربهٔ فردی را به قاعدهٔ تاریخی و انسانی تعمیم میدهد.
⬅️ خلیل شفیعی(مدرس زبان و ادبیات فارسی)
محمد الست در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
بنظرم معنی شعر بدین صورت است
از جمادی مردم و نامی شدم، منظور عبور از مرحله نطفه و وارد شدن به مرحله رشد است، از نما مردم و به حیوان بر زدم، منظور عبور از مرحله رشد به عالم حیوانی بشر و یا عقل معاش و پیگیری امیال وارد شدم، بعد از عالم حیوانی ، با تربیت الهی وارد تکامل روح و رسیدن به مقام آدمیت شدم، پس روشن است پس از هر مردن یه گام بهتر و کامل تر شده ام، بنابر این از مردن واهمه نیست چون مرا کاملتر میکند، پس کسب مقام آدمیت، با تزکیه نفس ، وارد عالم ملائک میشوم و با آنها حشر و نشر پیدا میکنم و از نفوس آنها بهره مند میشوم، اگ ر دنبال بقا هستی از ملائک هم باید عبور کنی و به تقرب الهی نزدیک شوی جایی که جبرئیل هم نمیتواند در این مرحله حضور یابد، این نزدیکی به حق ادامه مییابد تا در او فانی شوی و عدم گردی و به بقا او باقی
خلیل شفیعی در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:
✅ نگاه اول: شرح بیتبهبیت غزل ۲۹۱ حافظ
بیت ۱
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش
معنی بیت:
ما در این جهان (یا این شهرِ روزگار) بارها بخت خود را آزمودهایم و نتیجهاش شکست و رنج بوده است؛ اینجا گرداب است، نه منزل. اکنون وقت آن است که بساط دل و وابستگیهای خود را از این منجلاب بیرون بکشیم و عبور کنیم.
(پیام: دنیا جای ماندن نیست؛ تجربه، حکم به کوچ میدهد.)
بیت ۲
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تنِ لختِ خویش
معنی بیت:
آنقدر از حسرت و اندوه دست به دندان گزیدهام و آههای سوزان کشیدهام که مانند گل، بدنِ پارهپارهٔ خود را در آتش این آهها سوزاندهام؛ همانگونه که گل با آتشِ درون سرخ میشود، من هم با آهِ درونم میسوزم.
(پیام: رنجِ درونی، وجود انسان را میسوزاند و شکل میدهد.)
بیت ۳
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درخت خویش
معنی بیت:
دیشب آواز بلبلی عاشق مرا خوش آمد که معشوقش (گل) از شاخه، گوش سپرده بود به نالهٔ او؛ صحنهای از گفتوگوی عاشق و معشوق که برای من الهامبخش و خیالانگیز بود.
بیت ۴
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش
معنی بیت:
ای دل ،شاد باش؛ اگر گل با تو تندخوست و بیمهری میکند، خودش نیز نتیجهٔ این تندی را خواهد دید و از بخت خویش روی خوش نخواهد دید.
(پیام: هر سختدلی، کیفرش را از درون خود میگیرد.)
بیت ۵
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهدِ سست و سخنهای سختِ خویش
معنی بیت:
اگر میخواهی فراز و فرود زندگی تو را نیازارد و سختیها بر تو آسان بگذرد، باید از پیمانشکنی و سخنان درشت و آزاردهنده دست برداری.
(پیام: رنج جهان، بازتابِ رفتار ماست.)
بیت ۶
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
معنی بیت:
اکنون وقت آن رسیده که از دردِ جدایی تو و سوز درونیام، تمام داراییها و دلبستگیهای خود را به آتش بکشم؛ وقتی وصال نیست، زندگی و تعلّق هم ارزشی ندارد.
(پیام: فراق، انسان را به مرز بریدن از دنیا میرساند.)
بیت ۷
ای حافظ ار مراد میسّر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
معنی بیت:
ای حافظ، اگر کامیابی همیشگی بود،جمشید نیز از تخت پادشاهی سقوط نمیکرد؛ پس ناکامی تو عجیب نیست، قاعدهٔ جهان است.
(پیام: خوشبختی پایدار افسانه است؛ ناپایداری قانون دنیاست.)
✍️ خلیل شفیعی
(مدرس زبان و ادبیات فارسی)
هادی مردی در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱:
از ورق گردانی وضع جهان غافل مباش
صبح و شام این گلستان انقلاب رنگ هاست
دی ماه ۱۴۰۴
آرزوی عافیت و نیک روزی برای ایران جان
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰
وطن ، ناچار ، رندان را ، چُو در میخانه بایستی،
حرَم میخانه ، قندیلِ حرم ، پیمانه بایستیبه زاهد تا ز مِی بوئی رسَد ، بعد از شکستن ها،
سفالِ مِی فروشان ، سُبحهء صد دانه بایستیجنون ، غُوغا ، ز شهر ام سویِ هامون بُرد و دل تنگ ام،
ز من در هر سرِ بازار ، صد افسانه بایستیعیارِ نقدِ اخلاصِ حرَم جویان ، نشد ظاهر،
به هر یک سال ، روزی ، کعبه ، آتش خانه بایستینبودی هر نظر ، شایستهء نظّارهء لیلی،
وگرنه در جهان ، هر عاقلی ، دیوانه بایستیمگو ، بازار با یوسف ، میسّر نیست ، زالی را،
قدم در نِه ، در این رَه ، همّتِ مردانه بایستیبه حکمت ، دِیر و مسجد شد ، مقامِ راهب و زاهد،
که بلبل را گلستان ، جغد را ویرانه بایستیدمِ مردن ، ز مستی تُوبه کردم ، وَه ندانستم،
به جایِ تُوبه در دست ام ، کنون پیمانه بایستیبه زلف و خال بُردی ، عاقبت ، دل از کفِ "یغما" ،
که صیدِ طایرِ وحشی ، به دام و دانه بایستی
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید
اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید
شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید
هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید
خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید
ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید
خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید
چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید
مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید
اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید
شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید
هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید
خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید
ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید
خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید
چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید
مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹
شد فاش در آفاقَم ، آوازهء شیدائی،
معروفِ جهان گشتم ، از دُولتِ رسوائیخیز ای دلِ دیوانه ، کز بهرِ تو می گردند،
ویرانه به ویرانه ، طفلانِ تماشائیوقت است که خون گردد ، بیم است که خون گریم،
دل از ستمِ تنها ، من از غمِ تنهائیتا چند به دُورانَت ، مِی خواهم و خون نوشم،
آبِ طربَت خون باد ، ای ساغرِ مینائیفرمود طبیب امروز ، تجویز به گل قند ام،
فحش از چه نمی گوئی ، لب از چه نمی خائیگفتی که شوَم سرمست ، گیرم به دُو بوس ات دست،
از بهرِ چه خواهی بست ، عهدی که نمی پائییارِ من و یارِ تو ، آن غایب و این حاضر،
"یغما" ، من و خاموشی ، بلبل ، تو و گویائی
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
بعید است این غزل ، متعلق به عطار باشد و به احتمال زیاد ، سروده ی عطاران دیگری از روزگاران باشد
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵
رُهبانِ دَیْر را ، سببِ عاشقی چه بود؟
کو ، روی را ، ز دیر ، به خَلقان نمینموداز نیستی ، دو دیده ، به کَس ، مینکرد باز
وز راستی ، روانِ خلایق ، همیربودچون در فتاد ، در محنِ عشق ، زان سپس
در مهرِ دل ، عبادتِ عیسی همیشنوددر ملّتِ مسیح ، روا نیست عاشقی
او عاشق از چه بود و چرا در بلا فزودمانا ، که یارِ ما ، به خرابات برگذشت
وز حالِ دل، به نغمه، سرودی همیسرودمیگفت:«هر که دوست کند، در بلا فتد
عاشق زیان کند ، دو جهان ، از برای سود»رهبان ، طوافِ دیر همیکرد ، ناگهان
کهآوازِ آن نگارِ خراباتیان شنودبَرشد به بام دِیر، چو رخسارِ او بدید
از آرزوش ، روی ، به خاک اندرون بسوددیوانه شد ز عشق و برآشفت در زمان
زنجیرِ نَعتِ صورتِ عیسیٰ بُرید زودآتش به دیر درزد و بتخانه درشکست
وز سقفِ دیرِ او ، به سما بر رسید دودباده ز دستِ دوست ، دمادم همیکشید
زنگِ بلا ز ساغر و مطرب همیزدودسرمست و بیقرار ، همیگفت و میگریست:
«ناکردنی بکردم تا بودنی ببود»
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
ای کویِ تو ام مقصد و ای رویِ تو مقصود
وِی آتشِ عشقِ تو ، دلم سوخته ، چون عودچه باک ، اگر ام عقل و دل و جان بنمانَد
گو هیچ ممان ، زانکه تویی ، زین همه مقصوددر عشقِ تو ، جانم ، که وجود و عدم اش نیست
دانی تو ، که چون است ، نه معدوم و نه موجودهر آدمییی را ، که کَفی خاکِ سیاه است
بیواسطه ، دادی تو وجودی ، ز سرِ جودچون ژنده قبایی است ، که آن خاصِ ایاز است
تا چند کند سرکشی ، از خلعتِ محمودمردانه در این راه درآ ، ای دلِ غافل
کز عشق ، نه مقبول بوَد مرد ، نه مردودچون خضر ، برون آی ، ازین سدِّ نهاد ات
تا باز گشایند ، تو را ، این رهِ مسدودهرچیز ، که در هر دو جهان ، بستهٔ آنی
آن است تو را ، در دو جهان ، مونس و معبودعطّار ، اگر سایهصفت ، گم شود از خود
خورشیدِ بقا ، تابد اش ، از طالعِ مسعود
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
هرچه ، در هر دو جهان ، جانان نمود
تو یقین میدان ، که آن ، از جان نمودهست جان ات را دَری ، اما دُو روی
دوست ، از دو رویِ او ، دو جهان نمودکرد از یک روی ، دنیا آشکار
وز دگر روی ، آخرت پنهان نمودآخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب ، یک چیز ، این و آن نمودهر دو عالم ، نیست بیرون ، زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نموددر میانِ این دو دربندِ عظیم
چون نگه کردم ، یکی ایوان نمودیک در اش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کُون اش ، چو دو دوران نمودباز پرسیدم ز دل ، کان قصر چیست؟
گفت ؛ خلوتخانهٔ جانان نمودگفتم ، آخر قصرِ سلطان ، جانِ ما ست
جان نمود این قصر یا سلطان نمودگفت ؛ دایم بر تو ، سلطان است جان
بارگاهِ خویش ، در جان ، زان نمودپرتوِ او ، بینهایت اوفتاد
لاجرم ، بیحدّ و بیپایان نمودتا ابد ، گر پیش گیری ، راهِ جان
ذرّهای نتوانی ، از پیشان نمودپرتوی کان دور بود ، آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ، ایمان نمودچند گویم ، این جهان و آن جهان
از دو رویِ جان ، همینتوان نمودگِرِد جان ، در گَرد ، چون مردان ، بسی
تا توانی ، عشق را برهان نموددر جهانِ جان ، بسی سرگشتهاند
کمترین ، یک چرخِ سرگردان نمودمیرُو و یک دم میاسا ، از رَوِش
کاین سفر ، در روح جاویدان نمودگر تو را افتاد ، یک ساعت درنگ
صد درنگ ، از عالمِ هجران نمودهمچو گویی گشت سرگردان ، مدام
هرکه خود را ، مردِ این میدان نمودخود در این میدان ، فرو شد ، هر که رفت
وانکه یکدم ماند ، هم حیران نمودتا ابد ، در دَردِ این، عطّار را
ذرّه ذرّه ، کلبهٔ احزان نمود
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
آن دردِ آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
محسن منزه فرد در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد:
لطف کن ای رازدان رازگو
آنچ بازت صید کردش بازگو
در دنیای معنا هر از گاهی ما باید متوصل بشیم به کسانی که بوی شراب الهی رو میفهمن و یا محرم حق هستند و تا مست الله هستند ازشون لذت ببریم، مولانا همیشه با این شاه کارهاش زنده هست و از چند قرن پیش دست ما را گرفته و راه رو به ما نشون میده.
امیر صفایی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲:
درود . این دو بیت ۱۳و ۱۴ گمان میکنم جابه جایی در نگارش واژگان رخ داده اگر اینگونه نیست بفرمایید چگونه خوانده می شود.
در بخش اول
شه ای که جود
و دوم
دارارای و افریدون فر است.
سپاس
افتخار خسروان فتح علی شه ای که جود
بی وجود دست تو همچون عرض بی جوهر است
پادشاهان را همی زین پیش گفتندی بمدح
کاین سکندر قدر و دارارای و افریدون فر است
برمک در ۲ روز قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴۱:
جانم خردم دلم ندانم که چیم
احمد خرمآبادیزاد در ۲ ساعت قبل، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳ - بند سوم: