گنجور

حاشیه‌ها

حمید شفیع در ‫۴۶ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸:

که ز گوشه چشم عنایت تو من غمزده را نظری نرسد

شَـــهــباز در ‫۲ ساعت قبل، ساعت ۱۳:۱۹ در پاسخ به Javadst دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

در بیت بعدی می‌فرماید:

 

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر «خویش» گم شد از ضمیرم✨

 

بر اساس مؤیدات فراوان, این دو بیت؛ برتری {عبادت عاشقانه} را بر عبادت به طمع پاداش یا از خوف مجازات نشان می‌دهد.

 

از همان قرآنی مثال می‌آوریم که در سینه حضرت حافظ می‌تپید:

وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡمُؤۡمِنِینَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ:

۱_ جَنَّـٰتٖ تَجۡرِی مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِینَ فِیهَا 

۲_ وَمَسَٰکِنَ طَیِّبَةٗ فِی جَنَّـٰتِ عَدۡنٖۚ 

۳_ وَرِضۡوَٰنٞ مِّنَ ٱللَّهِ أَکۡبَرُۚ 👈 ذَٰلِکَ هُوَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِیمُ (توبه/۷۲)

 

درجات انسان‌ها مختلف است. نهایت رشد و کمال انسان در این است که آزادمنشانه؛ حق و حقیقت را انتخاب کند (عبادة الأحرار)

نیکی را به دلیل نیک بودنش انجام دهد نه از سر منفعت! (عبادت تاجران) 

و از بدی به دلیل بد بودنش اجتناب کند نه از خوف ضرر! (عبادت بردگان)

 

[حقا که رسیدن آدمیان به چنین مرتبه‌ای؛ هم دنیا را بهشت می‌سازد هم عقبا را]

 

+ الإمام علیّ علیه السلام: ما عَبَدتُکَ طَمَعًا فی جَنَّتِکَ، ولا خَوفًا مِن نارِکَ ، ولکِن وَجَدتُکَ أهلاً لِلعِبادَةِ فَعَبَدتُکَ [ عوالی اللآلی : 1/ 404 / 63 و شرح نهج البلاغة لابن میثم البحرانیّ : 5/361] .

امام علی (ع) : خدایا تو را نه به آز بهشتت پرستیدم و نه از هراس دوزخت، لیکن تو را شایسته پرستش یافتم و پرستیدمت.

 

× این قضیه در قوانین مدنی و اجتماعی نیز صدق می‌کند: مطلوب این است که مردم آگاهانه و بر اثر درک ضرورت، به قوانین پایبند باشند؛ در خفا و در علن

اما اگر به همین بسنده کنیم؛ جز اندکی از مردم کسی قانون را رعایت نخواهد کرد.

بر همین اساس همه جای دنیا تشویق و تنبیه مانند جریمه نقدی؛ رتبه‌بندی رانندگان و... درنظر گرفته می‌شود تا از این طریق افراد را پایبند قوانین کند.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ ساعت قبل، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳:

اگر غم بر لبش جا کرد غم نیست

عباس جنت در ‫۸ ساعت قبل، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴:

در این غزل عظمت خلقت را به نمایش می‌گذارد که خداوند در گوش هر مخلوقی صفات آن را زمزمه می‌کند و همه اطاعت می‌کنند.

به جان تو که بگویی وطن کجا داری / که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

قبل از هر چیز مولانا از خدا می‌پرسد که تو از کجا آمدی که هیچ عقلی قادر به شناسائی تو نیست

سماع باره نبودم تو از رهم بردی / به مکر راه زن صد هزار طراری

طراری به معنی راهزنی، سرقت. در اینجا مولانا می‌گوید من رقاص (سماع زن) نبودم تو من را از راه بدر کردی و وقارم را دزدیدی.

به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده‌ست / به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری

به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن / ز باد هم چه ربودی که می‌کند زاری

به کوه‌ها چه سپردی که گنج ساز شدند / به بحرها تو بیاموختی گهرباری

به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست / به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری

در این چند بیت زیبا می‌پرسد چه رمزی بگوش چرخ گفتی که می‌چرخد. چه گفتی به ابر که می‌بارد با خاک چه کردی که آبستن شده است. چه از باد گرفتی که می‌گرید. چه چیزی به کوه دادی که گنج می‌سازد به دریا ها چه یاد دادی که گهر می‌سازند به کافر چه گفتی که چشم گوش خود را بسته به عقل چه گفتی که نورانی می‌کند.

چگونه از کف غم می‌رهانیم در خواب / چگونه در غم وا می‌کشی به بیداری

به مثل خواب هزاران طریق و چاره‌استت / که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری

خواب را بما دادی تا غصه‌ها را فراموش کنیم در بیداری دوباره غم بر می‌گردد مثل خواب تو هزاران راهداری برای رهائی از غصه.

به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک / چه داده‌ای تو که بی‌پر کنند طیاری

به ذره‌های پرنده چه نغمه از تو رسید / که گر به کوه رسانی همش به رقص آری

 به خورشید ماه و ستارگان چه دادی که بی پر پرواز می‌کنند. چه نغمه برای زره ها خواندی که در هوا برقص آمده‌اند.

 

HRezaa در ‫۱۴ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

شرابی در ازل در داد ما را ...

چقدر عالی و بی‌نظیر....

HRezaa در ‫۱۴ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۳۹ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه » بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار:

درود بیکران بر شما همزبان گرامی

 

 

پوزش بسیار بابت اینکه این راهنمایی شما رو که وقت گذاشتید و در جواب سوال من فرموده بودید رو تا الان ندیده بودم

 

شاد و سالم و سربلند باشید

HRezaa در ‫۱۵ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۳۰ در پاسخ به میلاد گایکانی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

درود و سپاس بیکران

ماهان در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۲:۴۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

سلام رضای عزیز، من چند وقته شروع کردم غزل های حافظ رو دونه دونه دارم میخونم و فقط تفسیر های شما رو خیلی خوب و واقعی میدونم. اینجوری که میام گنجور غزل رو میخونم اولین کاری که میکنم میرم پایین تفسیر شما رو بخونم :) می خواستم خواهش کنم برای غزل بعدی (زاهد خلوت نشین...) تفسیرتون رو بنویسید چون پیداش نکردم و تفسیر بقیرو کافی ندیدم.

ممنونم 

فرهود در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۹:۰۷ در پاسخ به محمدمهدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:

ظاهرا مدیر این وبسایت اینکار رو کرده که روی اعصاب مخاطبین وبسایت راه بره که مجبور شوند در گذاشتن برگردان‌ها و خلاصه‌های روان، بیشتر فعالیت کنند؛

غافل از اینکه این‌کار ایشان تاثیر برعکس گذاشت به عنوان نمونه خود بنده که در برگردان‌ها قبلا زیاد فعالیت می‌کردم بعد از دیدن این همه حجم از معنی غلط هوش‌مصنوعی به‌خودم گفتم چرا چیزی بنویسم که مثل «سوزن در کاهدان» در میان این همه ترجمه‌های غلط و بعضا درست بی‌روح و بی‌مزه گم شود؟

بنابراین از همکاری در نوشتن معنی‌های روان دلسرد شدم و الان مدت‌هاست که نمی‌نویسم.

سید مصطفی سامع در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸:

کشتی نجات
طبعم ز نو مرا به نوا شاد می کند
 گل واژه ها سراید و انشاد می کند

باشد خراب میکدهِٔ دل، ولی هنوز
ساقی ز باده ، خانه ام آباد می کند

خاموش  طبع من بود اما ز این‌سرور
 مستانه وار  شادی و فریاد می کند

در یمن با سعادت والای شاه دل
مدح و بیانِ  آن گلِ نوزاد می کند

آمد حسین  زادهِ آزادهِ  بتول
غم دیدگان را ز غم آزاد می کند

باشد به خلق میر هدا کشتی نجات 
هر جا ز لطف خویش، همه امداد می کند

یک ذره  گر تراست به دل مهر او بدان 
سامع، شفاعت تو به میعاد می کند
۲ شعبان ۱۴۰۴

سید مصطفی سامع در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸:

صبحِ یتیمی

باز جهان حُزن سراسر گرفت
خانه‌ی دل شعله‌ی آذر گرفت

فجرِ ملال‌آورِ دل‌ها رسید
روزِ سیاه، نور ز کشور گرفت

ظالمی با تیغِ پُر از زهرِ کین
جان ز تنِ ساقیِ کوثر گرفت

هجدهمِ ماهِ صیام آمده
شیرِ خدا جای به بستر گرفت

از سرِ شاه خون سرازیر شد
رنگِ حنا صورتِ سرور گرفت

آه چه گویم که لعینِ شقی
نورِ چراغِ سرِ منبر  گرفت

چشمِ امیدِ همه ایتام بود
یاورِ بیچاره و مضطر گرفت

شب همه شب بهرِ یتیمان طعام
کیسه‌ای بر دوش مکرر گرفت

خوانده ورا نفسِ خودش مصطفی
دستِ قضا نفسِ پیامبر گرفت

از تنِ آن فاتحِ میدانِ جنگ
روح، در آن سجده‌ی آخر گرفت

صبحِ یتیمیِ ائمه رسید
غم به دلِ هر یکی سنگر گرفت


هر کی زده دفتر و دیوان ورق
فضل و کمالِ علی از بر گرفت

معدن نایابِ خدا بود علی
چرخ زمان معدن گوهر گرفت  

بود علی آن شهی کو در غدیر
دستِ ورا شاهِ فلک فر گرفت

او یل و صفدر به صفِ جنگ بود
یک‌تنه در از برِ خیبر گرفت

گاهِ ولادت، ز شرافت یقین
بین که حرم نور ز حیدر گرفت

حقِ خود از قاضیِ عادل علی
مؤمن و کافر برابر گرفت

تا که نماید فدا جان خود 
بهر رسول بر کف خود سر گرفت

هر کی در عالم به رهِ شاه رفت
روزِ جزا مزد ز داور گرفت

از غمِ جان‌سوزِ شهِ انس و جان
سامع، جهان سوگ مکرر گرفت

۱۷ دلو ۱۴۰۴

سید مصطفی سامع در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

کتاب عمر

عندلیب طبع من خوشخوان مبادا بی شما
سیر راغ و منظر بوستان مبادا بی شما

مهر تان باشد مقیم این دل ژولیده ام
کلبه احزان دل  خندان مبادا بی شما

واژه واژه شعر من ترکیب با مهر شماست 
مصرع های شعر من دیوان مبادا بی شما

شد  بهار عمر من یکسر خزان و برگ‌ریز
این کتاب عمر من پایان مبادا بی شما

روز و شب باشد مرا مدحت سرایی ،دلخوشی
مدح گفتن های من جریان مبادا بی شما

شکر دارم این که هستم چاکر درگاه ز صدق
نوکری ام در جهان شایان مبادا بی شما

هر کی بهر  درد خود سوی طبیبی می رود
ای طبیبا، درد من درمان مبادا بی شما

از گدایان شما این سامع مسکین منم
بهر من در هر زمان  سلطان  مبادا بی شما

1404-12-04

سمیه شکری در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷:

چو ما رویم ره دل هزار فرسنگست

چو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ

  پیامبر اسلام: ما مِن خُطْوَةٍ أحَبُّ إلی اللّه ِ مِن خُطْوَتَینِ : خُطْوَةٌ یَسُدُّ بِها مُؤمنٌ صَفّا فی سبیلِ اللّه ِ ، و خُطْوَةٌ یَخْطوها مُؤمنٌ إلی ذِی رَحِمٍ قاطِعٍ یَصِلُها . هیچ گامی نزد خدا دوست داشتنی تر از دو گام نیست: گامی که مؤمن با آن صفی را که در راه خدا بسته می شود پُر می کند و گامی که مؤمن برای رابطه برقرار کردن با خویشاوندی که از او بریده بر می دارد.  

امین ب در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۸:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴:

از واژه نهنگ در گذشته و در ادبیات کهن فارسی برای اشاره به تمساح استفاده می‌شده است؛ لغت‌نامه دهخدا و دایرةالمعارف فارسی نیز چنین آورده‌اند. چنان‌که در شاهنامه و سفرنامه ناصر خسرو نیز هرکجا نهنگ آمده، به معنای تمساح یا کروکودیل است. اگر دل را قلب در نظر بگیریم، بر خلاف انسانها و  برخی حیوانات که اگر اکسیژن کافی دریافت نکنند قلب آنها صدمه دیده و احتمال مرگ آنها افزایش می‌یابد، تمساح‌ها با کمبود دریافت اکسیژن مشکلی ندارند و حتی کمبود آن می‌تواند ساختار قلب آنها را نیز قوی کند. پژوهشگران در مطالعه اخیرشان دریافته‌اند تمساح‌ها یک تفاوت برجسته با دیگر حیوانات دارند و آن این است که کمبود اکسیژن نه تنها به قلب آنها آسیبی نمی‌زند بلکه ساختار قلب آنها را قوی‌تر می‌کند. اگر دل را معده در نظر بگیریم تمساح ها گاهی برای کمک به هضم، سنگ های می بلعند. حیوانات و  تمساح و کروکودیل که طعمه خود را به طور کامل میبلعند، درون معده خود سنگ هایی به نام “گاسترولیت” دارند. غذا در معده آنها با کمک گاسترولیت آسیاب می شود. معده کروکودیل می تواند سال ها این سنگ ها را در خود جای دهد.

ملک آرشی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۷:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

بسم الله الرحمن الرحیم 

هست کلید در گنج حکیم

دوستان عزیز

به این در عروض سکتهٔ عروضی می‌گن که دو هجای کوتاه را بلند در نظر می‌گیرند و این از نوع دوم ابدال هست. اگر درست بخونید، هیچ ایراد وزنیی نداره. 

گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست

گفتم معذور دار، زر ننماید به شب

یا این بیت مشهور نظامی که دقیقاً با تمام تشدیدها خوانده می‌شه و اکثرأ از عدم تسلط اشتباه می‌خونن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

هست کلید در گنج حکیم

 

مفعولن مفعولن فاعلن

مفتعلن مفتعلن فاعلن

در واقع وزن رکن اصلی مفتعلن هست که دوبار، دو هجای کوتاه در بینش به یک هجای بلند تبدیل شده.

ابوالفضل رحیمی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۶:

بیت نهم «بیامد» باشتباه بیامی نوشته شده‌است.

و بیت ۵۶ «نیاردت» صحیح است.

لطفاً اصلاح گردد

علی احمدی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸:

گر من از باغِ تو یک میوه بچینم چه شود؟

پیش پایی به چراغِ تو ببینم چه شود؟

عاشقی را تصور کنید که دلش در زلف پر پیچ و خم و سیاه معشوق گیر افتاده و به دنبال روی زیبای معشوق امیدوارانه می گردد و با خود چنین زمزمه می کند که: اگر از بوستان روی تو میوه ای بچینم و روی چون ماهت را زیارت کنم  چه اتفاقی می افتد ؟ و اگر با نور رویت چراغی پیش پایم روشن شود و تو را در این راه عاشقی درک کنم چه خواهد شد.بیان عبارت چه شود می تواند به صورت جمله عاطفی خوانده شود . نوعی افسوس در دل عاشق است که آن را در راه عاشقی طلب می کند .هدف عاشق از عشق ورزی درک حضور یار و در نهایت وصال اوست.

یا رب اندر کَنَفِ سایهٔ آن سروِ بلند

گر منِ سوخته یک دَم بنشینم چه شود؟

ای خدا اگر من که دلم بر اثر عاشقی سوزان است بخواهم در پناه سایه خنک آن سرو بلند بالا لحظه ای بنشینم چه اتفاق خوبی خواهد بود. باز هم نیاز به درک وجهی از معشوق دارد .( می - مستی - درک حضور معشوق)

آخِر ای خاتَمِ جمشیدِ همایون آثار

گر فِتَد عکسِ تو بر نقشِ نگینم چه شود؟

ای  انگشتر جمشیدشاه که تاثیرات مبارکی داری . اگر تصویر تو بر نگین انگشتر من بیفتد چه خواهد شد؟ 

هر کس نگینی دارد که مثل جمشید یا سلیمان نبی در آن حقایقی را می بیند .حافظ بر این باور است که درنگین خود باید حضور یار را درک کند . چون یار حقیقتی است که در دنیا حضور دارد و ما باید با هشیاری فراتری او را درک کنیم .

واعظِ شهر چو مِهرِ مَلِک و شَحنه گُزید

من اگر مِهرِ نگاری بِگُزینم چه شود؟

چه طور است که واعظ شهر دل به مهر پادشاه و پاسبان شهر می بندد ؟ من هم اگر دل به مهر یاری بسته ام  اتفاقی نمی افتد.

از نظر حافظ عشق یک واقعیت فراگیر است و همه انسانها ناخودآگاه عشق ورزی می کنند ولی به روی خود نمی آورند. هرکسی که رو به سوی هدفی دارد در واقع ابتدا جلوه عشق آن هدف،  وی را مجذوب خود کرده است  اما به دروغ می گوید  که خودش به دنبال آن هدف راه افتاده است .

در واقع یک دلیل ردیف این غزل « چه شود» این است که اگر وارد راه عاشقی شده ام اتفاق جدیدی نیست مگر چه شده که سرو صدا به پا می کنید .

عقلم از خانه به در رفت، وَگَر مِی این است

دیدم از پیش که در خانهٔ دینم چه شود

عقل و دین دو نماینده صلاح و مصلحت اندیشی اند و در برابر عشق قرار می گیرند که نماینده خرابی و مستی است.می یا باده نوشی کاری به مصلحت این و آن ندارد و می گوید بیا بنوش تا مست و خراب شوی و این خرابی هم شامل عقل است و هم شامل دین و عاشقی چون حافظ از اینها آگاه است.او می داند که گام اول برای درک حضور یار می و مستی است.و هر دوی اینها با عقل و دین زاویه دارند.

صرف شد عمرِ گرانمایه به معشوقه و مِی

تا از آنم چه به پیش آید، از اینم چه شود؟

به همین علت عمر گرانمایه خود را در راه معشوق و می صرف می کند و نمی داند که واقعا به خاطر این دو چه اتفاقی خواهد افتاد و به مصلحت آینده اش فکر نمی کند.

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چُنینم چه شود؟

این بیت را برای این می سراید که به تردید های خود در راه عاشقی نهیب زند. می گوید آن خواجه محترم فهمید که عاشقی و کار به مصلحت انجام نمی دهی و چیزی به تو نگفت تو هم شک نکن و بدان که این راه درست است و مسیرت را ادامه بده و ببین که چه خواهد شد.

محمدمهدی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:

یه تقاضا از مسئولین سایت دارم که حالا که خلاصه‌‌های تهیه شده توسط هوشواره‌ها رو مورد استفاده دارید در سایت، فارق از اینکه قابلیت ویرایش تفاسیر هوشواره‌ای هم موجوده ولی لطفا به جای استفاده از Chat-GPT از هوشواره‌های پیشرو‌تری در شعر و ادبیات مثل Gemini یا Claude.ai بهره ببرید تا هم نیاز به تصحیح کم‌تر باشه هم کیفیت تفاسیر و توضیحات بالاتر باشه، واقعا این شرایط قابل‌قبول نیست.

ممنون از توجه‌تون

مشتاق او در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۴ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷:

ممنونم

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۴ - مطلع چهارم:

به استناد نسخه عبدالرسولی، این قصیده دارای 56 بیت است. بیت جا افتاده زیر، پیش از بیت 37 کنونی است:

«مرز عراق ملک تو نی غلطم عراق چه/کز شجره به هفت جد وارث هفت کشوری»

۱
۲
۳
۵۷۲۰