گنجور

حاشیه‌ها

نردشیر در ‫۳ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۲۵۶:

خیری تو شعر خواجو خیلی تکرار شده
اینجا گفته موبد هستش گویا

محسن منزه فرد در ‫۳ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

👌

محسن عبدی در ‫۵ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

البته واضح است این کتاب بیشتر برای عارفان و علاقه مندان عرفان کاربرد دارد و ما بیشتر به عنوان یک اثر ادبی و جهت آشنایی مطالعه می کنیم و نکات ذکر شده هم از این باب است.

محسن عبدی در ‫۵ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

در واقع برای کتابی که به صورت یک داستان سمبلیک و رمز گونه بیان می شود، این مقدار حاشیه زدن و حکایت گفتن باعث کند شدن داستان می شود.

در حالی که در مثنوی مولانا حکایتی مستقل مطرح می کند و در پایان آن نتایج عرفانی بیان می شود.

در واقع در اینجا برعکس مطلبی عرفانی ذکر می شود و سپس در شرح آن حکایاتی بیان می شود.

که البته خیلی از حکایات هم از دید عامیانه چندان جذاب نیست. البته بهترین حکایت این کتاب همان داستان شیخ صنعان است که انصافا جذاب و گیرا است و طولانی ترین حکایت این کتاب هم هست.

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

در اوایل کتاب که حکایات هر مرغ و عذر ایشان را می گوید به نظر نمادپردازی ها و سمبل ها زیبا تر است و برای هر مطلب هم یک حکایت بیشتر نقل نمی کند ولی بعد از آن مطالب عرفانی بیشتر مستقیم مطرح می شود و تعداد حکایات هم خیلی زیاد می شود.

 

 

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

آنچه که از کل کتاب برداشت می شود و برخی اساتید هم گفته اند این است که جناب عطار بیشتر معنا و مفهوم برایشان اهمیت دارد و زیاد در قید و بند الفاظ و ظاهر شاعری نیست. شاعران عارف البته بیشتر به همین روش رفته اند. برای همین کمی کتاب از دید من که البته اهمیتی ندارد، خسته کننده می شود. 

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

گاهی حکایت ها در کتاب خیلی زیاد بود و این اطناب خستگی آور میشد. به نظرم گزیده منطق الطیر که توسط اساتید چاپ شده برای خوانندگان عادی بهتر باشد تا مطالب اصلی را مختصر تر و با سرعت بیشتری بخوانند و توضیحات دقیقی هم دارند. 

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

درود بر روح عطار بزرگ.

 

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » فی‌وصف حاله » فی وصف حاله:

در تاریخ ۱۴ دی ۱۴۰۴ به پایان رسید این کتاب.

بماند به یادگار.

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند:

جان آن مرغان ز تشویر و حیا شد ...

تشویر: شرمندگی

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ:

از شما آخر چه خیزد جز زحیر ...

زحیر: ناله و زاری

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ:

باز بعضی نیز غایب ماندند در کف ذات المخالب ماندند

ددان

محسن عبدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ » سی‌مرغ در پیشگاه سیمرغ:

باز بعضی نیز غایب ماندند در کف ذات المخالب ماندند

ذات المخالب: دندان دارای چنگال

حامد نیک مهر در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

برداشت من این هست که "سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟" چوب به بربط اشاره داره که در دست چنان خوبی چنین آوای سرمستانه ای از اون بعید نیست. چنان که مجاورت رسول ستونی رو به مویه درآورد. 

علی میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۴۱ در پاسخ به مهران راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:

شاه گمان نمی‌کرد چنین بشود که قد چون سروش به هنگامه پیری چون کمان گردد.

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
                 
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بود

هر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بود

در نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بود

چون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بود

یک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز  تیرِ مژگان بود

بی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بود

خواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بود

جانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بود

لیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بود

جان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بود

جانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
                 
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَد

بر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بود

گرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بود

ای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بود

گر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
می‌توان گفتن ، که بس آسان بود

لیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بود

چند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بود

چون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بود

هر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بود

چون بسوزی پاک،  پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّه‌ای ، یکسان بود

عرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بود

عرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بود

تو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بود

صد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بود

آن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بود

وان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمت‌دان بوَد

آن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَد

وان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَد

در برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَد

گر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَد

تن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
                
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود

هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود

مُرده‌ ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود

گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود

ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود

گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟

گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟

هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود

گفتی ؛ که چگونه‌ای تو ، بی‌من
دانی تو ، که بی‌تو ، چون توان بود

زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود

بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جان‌فشان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
                 
هر که را ، ذرّه‌ای ، وجود بوَد
پیشِ هر ذرّه ، در سجود بوَد

نه همه ، بت ، ز سیم و زر باشد
که بتِ رهروان ، وجود بوَد

هر که ، یک ذرّه می‌کند ، اثبات
نفسِ او ، گبر یا جهود بوَد

در حقیقت ، چو جمله ، یک بود است
پس همه بودها ، نبود بوَد

نقطهٔ آتش است ، در باطن
دود دیدن ، از او ، چه سود بوَد

هر که آن نقطه دید ، هر دو جهان ش
محو گشته ز چشم ، زود بوَد

زانکه ، دُو کون ، پیش دیدهٔ دل
چون سرابی ، همه نمود بوَد

هر که یک ذرّه ، غیر می‌بیند
همچو کوری ، میانِ دود بوَد

همچو عطّار ، در فنا می‌سوز
تا دمی گر زنی ، چو عود بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
                 
هر که را ، در عشقِ تو ، کاری بوَد
هر سرِ مویی ، بر او خاری بوَد

یک زمان مگذار ، بی دردِ خود ام
تا مرا ، در هجر تو ، یاری بوَد

مست گشتم ، از تو ، گفتی صبر کن
صبر کردن ، کارِ هُشیاری بوَد

دل ز من بردیّ و گفتی ؛ غم مخور
گر دلی نبوَد ، نه بس کاری بوَد

گر تو را ، در عشق ، دین و دل نماند
این چنین ، در عشق ، بسیاری بوَد

دل شد از دست و ز جان ترسم ، ازانک
طرّه ی تو ، چُست طرّاری بود

بی نمکدانِ لب ات ، در هر دو کُون
می‌ندانم ، تا جگر خواری بوَد

گر بخندی ، عاشقِ بیمار را
وقتِ بیماری ، شکَرباری بود

رَسته ی دندان ت ، در بازارِ حسن
تا قیامت ، روزِ بازاری بوَد

گر بهایِ بوسه خواهی ، جز به جان
می‌ندانم ، تا خریداری بوَد

نافه ی وصل ات ، که بویی ، کَس نیافت
کِی ، سزایِ ناسزاواری بود

ای عجب ، بی زلفِ عنبر بیزِ تو
هر کَسی خواهد ، که عطّاری بوَد

۱
۲
۳
۵۶۸۱