محسن منزه فرد در ۳ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
👌
محسن عبدی در ۵ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
البته واضح است این کتاب بیشتر برای عارفان و علاقه مندان عرفان کاربرد دارد و ما بیشتر به عنوان یک اثر ادبی و جهت آشنایی مطالعه می کنیم و نکات ذکر شده هم از این باب است.
محسن عبدی در ۵ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در واقع برای کتابی که به صورت یک داستان سمبلیک و رمز گونه بیان می شود، این مقدار حاشیه زدن و حکایت گفتن باعث کند شدن داستان می شود.
در حالی که در مثنوی مولانا حکایتی مستقل مطرح می کند و در پایان آن نتایج عرفانی بیان می شود.
در واقع در اینجا برعکس مطلبی عرفانی ذکر می شود و سپس در شرح آن حکایاتی بیان می شود.
که البته خیلی از حکایات هم از دید عامیانه چندان جذاب نیست. البته بهترین حکایت این کتاب همان داستان شیخ صنعان است که انصافا جذاب و گیرا است و طولانی ترین حکایت این کتاب هم هست.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در اوایل کتاب که حکایات هر مرغ و عذر ایشان را می گوید به نظر نمادپردازی ها و سمبل ها زیبا تر است و برای هر مطلب هم یک حکایت بیشتر نقل نمی کند ولی بعد از آن مطالب عرفانی بیشتر مستقیم مطرح می شود و تعداد حکایات هم خیلی زیاد می شود.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
آنچه که از کل کتاب برداشت می شود و برخی اساتید هم گفته اند این است که جناب عطار بیشتر معنا و مفهوم برایشان اهمیت دارد و زیاد در قید و بند الفاظ و ظاهر شاعری نیست. شاعران عارف البته بیشتر به همین روش رفته اند. برای همین کمی کتاب از دید من که البته اهمیتی ندارد، خسته کننده می شود.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
گاهی حکایت ها در کتاب خیلی زیاد بود و این اطناب خستگی آور میشد. به نظرم گزیده منطق الطیر که توسط اساتید چاپ شده برای خوانندگان عادی بهتر باشد تا مطالب اصلی را مختصر تر و با سرعت بیشتری بخوانند و توضیحات دقیقی هم دارند.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
درود بر روح عطار بزرگ.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در تاریخ ۱۴ دی ۱۴۰۴ به پایان رسید این کتاب.
بماند به یادگار.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند:
تشویر: شرمندگی
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
زحیر: ناله و زاری
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
ددان
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
ذات المخالب: دندان دارای چنگال
حامد نیک مهر در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:
برداشت من این هست که "سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟" چوب به بربط اشاره داره که در دست چنان خوبی چنین آوای سرمستانه ای از اون بعید نیست. چنان که مجاورت رسول ستونی رو به مویه درآورد.
علی میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۴۱ در پاسخ به مهران راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:
شاه گمان نمیکرد چنین بشود که قد چون سروش به هنگامه پیری چون کمان گردد.
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بودهر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بوددر نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بودچون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بودیک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز تیرِ مژگان بودبی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بودخواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بودجانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بودلیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بودجان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بودجانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَدبر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بودگرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بودای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بودگر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
میتوان گفتن ، که بس آسان بودلیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بودچند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بودچون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بودهر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بودچون بسوزی پاک، پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّهای ، یکسان بودعرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بودعرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بودتو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بودصد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بودآن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بودوان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمتدان بوَدآن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَدوان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَددر برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَدگر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَدتن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود
هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود
مُرده ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود
گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود
ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود
گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟
گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟
هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود
گفتی ؛ که چگونهای تو ، بیمن
دانی تو ، که بیتو ، چون توان بود
زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود
بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جانفشان بود
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
هر که را ، ذرّهای ، وجود بوَد
پیشِ هر ذرّه ، در سجود بوَدنه همه ، بت ، ز سیم و زر باشد
که بتِ رهروان ، وجود بوَدهر که ، یک ذرّه میکند ، اثبات
نفسِ او ، گبر یا جهود بوَددر حقیقت ، چو جمله ، یک بود است
پس همه بودها ، نبود بوَدنقطهٔ آتش است ، در باطن
دود دیدن ، از او ، چه سود بوَدهر که آن نقطه دید ، هر دو جهان ش
محو گشته ز چشم ، زود بوَدزانکه ، دُو کون ، پیش دیدهٔ دل
چون سرابی ، همه نمود بوَدهر که یک ذرّه ، غیر میبیند
همچو کوری ، میانِ دود بوَدهمچو عطّار ، در فنا میسوز
تا دمی گر زنی ، چو عود بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
هر که را ، در عشقِ تو ، کاری بوَد
هر سرِ مویی ، بر او خاری بوَدیک زمان مگذار ، بی دردِ خود ام
تا مرا ، در هجر تو ، یاری بوَدمست گشتم ، از تو ، گفتی صبر کن
صبر کردن ، کارِ هُشیاری بوَددل ز من بردیّ و گفتی ؛ غم مخور
گر دلی نبوَد ، نه بس کاری بوَدگر تو را ، در عشق ، دین و دل نماند
این چنین ، در عشق ، بسیاری بوَددل شد از دست و ز جان ترسم ، ازانک
طرّه ی تو ، چُست طرّاری بودبی نمکدانِ لب ات ، در هر دو کُون
میندانم ، تا جگر خواری بوَدگر بخندی ، عاشقِ بیمار را
وقتِ بیماری ، شکَرباری بودرَسته ی دندان ت ، در بازارِ حسن
تا قیامت ، روزِ بازاری بوَدگر بهایِ بوسه خواهی ، جز به جان
میندانم ، تا خریداری بوَدنافه ی وصل ات ، که بویی ، کَس نیافت
کِی ، سزایِ ناسزاواری بودای عجب ، بی زلفِ عنبر بیزِ تو
هر کَسی خواهد ، که عطّاری بوَد
نردشیر در ۳ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۲۵۶: