گنجور

حاشیه‌ها

شالیز صدیقی در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

من شالیز هستم ۷ سالمه ، درحال یادگیری شعرهای شاهنامه با پدرم هستم،و شاهنامه خوانی رو خیلی دوست دارم،و افتخار میکنم یک ایرانی هستم با این گذشته پر افتخار کشورم😍

علی میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۲۳:۵۴ در پاسخ به مهرداد . دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲:

گاز قیچی یا انبری که سر فتیله شمع را با آن می‌چیدند واین کار باعث می‌شد که شعله شمع نور بیشتری بدهد و جان بگیرد

میگوید من میسوختم و معشوق من با دیگری خوش بود

یا من از غیرت میسوختم که معشوق من با دیگری خوش بود

مهرداد . در ‫دیروز شنبه، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲:

درود

در بیت پنجم "گاز" به چه معنا هست؟

Fateme Zandi در ‫دیروز شنبه، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۹ - باز تقریر ابلیس تلبیس خود را:

معنا و مفهوم‌ ابیات

استاد بزرگوار کریم زمانی ،دفتر دوم 

گفت : هر مردی که باشد بَد گمان / نشنود او راست را با صد نشان
ابلیس گفت : هر شخصی که گمان بد داشته باشد ، سخن راست را نمی تواند بشنود اگر چه صد نشانه وجود داشته باشد . [ زیرا خیالِ حاکم بر او رأی و نظرش را دگرگونه می کند ]

بیت 2715
هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری ، خیالش پیش شد
هر ضمیری که دچار خیال اندیشی شود ، تو هر چه بر نفی خیالات او دلیل و برهان اقامه کنی ، بر قوّت و وسعت خیال او افزوده می شود . [ این یک مسئله مهمِ روانی است که وقتی آدمی ، مغلوبِ خیال و اوهامِ خود شود . نمی توان با ترتیب دادن استدلالهای نظری ، از وی خیال زدایی کرد . اگر انسان با خیالِ منفی به کسی بنگرد ، او را یکسره کج و نامطلوب می بیند به گونه ای که همۀ رفتارها و حرکاتِ او در نظرش زشت و عیبناک می آید ، و اگر با خیالِ مثبت به کسی بنگرد ، حتی زشتی ها و معایب او را نیز زیبا و با کمال می بیند . حضرت مولانا ، پیش از این در دفتر اوّل ، ابیات 70 و 71 در باره اهمیّت قوّۀ خیال بیاناتی ایراد فرمود . ]

بیت 2716
چون سخن در وَی رود ، علّت شود / تیغِ غازی دزد را آلت شود
سخنان و اقوال هر چند هم که صحیح باشد ، وقتی به گوشِ هوشِ خیال اندیش رود به درد و علّت مبدّل می گردد . چنانکه مثلا وقتی شمشیرِ مردِ جنگاور به دستِ دزد بیفتد ، آلتِ غارت و دزدی می شود .

بیت 2717
پس جوابِ او سکوت است و سکون / هست با ابله سخن گفتن ، جنون
بنابراین پاسخ به او خموشی و سکوت است زیرا با آدم احمق حرف زدن ، نوعی دیوانگی است .

بیت 2718
تو ز من با حق چه نالی ای سَلیم ؟ / تو بنال از شرِ آن نَفسِ لئیم
تو ای ساده دل ، چرا از دست من به پیشگاهِ خدا ناله می کنی ؟ بلکه شایسته این است که تو از گزندِ آن نَفسِ امّاره فرومایه ناله سر دهی .

بیت 2719
تو خوری حلوا ، تو را دُمّل شود / تب بگیرد ، طبعِ تو مُختَل شود
برای مثال ، تو هر گاه حلوا و شیرینی فراوان بخوری ، در بدن تو دُمَل در می آید ، آنگاه بر اثر عقوبت دچارِ تب می شوی و طبع و مزاجِ تو دچار اختلال می گردد .

بیت 2720
بی گُنه لعنت کُنی ابلیس را / چون نبینی از خود آن تلبیس را ؟
در نتیجه ابلیس را بی آنکه در این باره گناهی مرتکب شده باشد لعنت می کنی . چگونه آن حیله و نیرنگ را از خود نمی دانی ؟ [ مصراع دوم را به وجه تعلیلی می توان معنی کرد : زیرا تو آن حیله و نیرنگ را از خودت نمی دانی ، چنانکه برخی از شارحان اینگونه معنی کرده اند . ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 314 ) ]

بیت 2721
نیست از ابلیس ، از توست ای غَوی / که چو روبه سویِ دنبه می دوی
ای گمراه این تباهی از ابلیس نیست بلکه از وجودِ تو است که مانندِ روباه به سوی دنبه می شتابی . [ درست است که ابلیس ، مُضِل و گمراه کننده است . ولی انسان اگر با تقوی و پرهیزگار باشد اسیرِ تلبیسِ او نمی شود . غَوی = گمراه ]

بیت 2722
چونکه در سبزه ببینی دُنبه را / دام باشد ، این ندانی تو چرا ؟
تو در میانِ سبزه زار ، دنبه را می بینی ، و همین دنبه در واقع دامِ تو است . چرا این مطلب را درک نمی کنی ؟ [ این بیت اشاره دارد به ضرب المثلِ « دنبه در بیابان تنها برای گرفتار کردن است » ( مجمع الامثال ، ج 1 ، ص 122 به نقل از شرح کفافی ، ج 2 ، ص 540 ) در دو بیت اخیر اشارتی است به شیوۀ شکارِ وحوش که شکارچیان دنبه ای در دام می نهادند تا شکار به هوای آن گرفتار شود . ]

بیت 2723
ز آن ندانی کت ز دانش دُور کرد / میلِ دُنبه ، چشم و عقلت کُور کرد
تو این مطلب را درک نمی کنی ، زیرا میلِ تو به آن دنبه ، تو را از شناخت و معرفت دور کرده و چشمِ باطنی و عقلت را کُور و تباه نموده است .

بیت 2724
حُبُّک الاَشیاء یُعمیکَ یُصِم  / نَفسُک السَّودا جَنَت لا تَختَصِم
عشق تو نسبت به اشیاء ، تو را کور و کر می کند . با من ستیزه مکن که نَفسِ سیاهکارِ تو چنین گناهی مرتکب شده است . [ مصراع اوّل اشاره است به حدیثِ « دوستی اشیاء تو را کور و کر می کند » ( احادیث مثنوی ، ص 25 ) ضمناََ حدیث دیگری با همین مضمون از حضرت مولی علی (ع) روایت شده « و هر که به چیزی عشق ورزد آن چیز دیدگانش را کور کند » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، خطبۀ 108 ) ]

بیت 2725
تو گُنه بر من مَنِه ، کژمَژ مَبین / من ز بَد بیزارم و ، از حرص و کین
تو گناهِ خود را به من نسبت مده ، و مسائل را وارونه نگاه مکن ، زیرا که من از بدی و حرص و کینه بیزارم .

بیت 2726
من بَدی کردم ، پشیمانم هنوز / انتظارم ، تا شبم آید به روز
من گناهی مرتکب شدم ولی هنوز نیز از آن پشیمانم . و اینک من در انتظارِ این هستم که شبِ بدبختی ام به روزِ نیک بختی ، دگر شود .

بیت 2727
مُتّهَم گشتم میانِ خلق ، من / فعلِ خود بر من نَهد هر مرد و زن
من در میان مردم ، موردِ اتهام هستم . زیرا مر مرد و زنی ، گناه و اعمال تباه خود را به گردن من می اندازد .

بیت 2728
گرگِ بیچاره ، اگر چه گُرسِنه است / متّهم باشد که او در طَنطَنه است
برای مثال ، گرگِ درمانده ، اگر گرسنه هم که باشد . باز متهم به این است که سرِ حال است و دارایِ شکوه و قدرت . [ طَنطَنه = آوازه ، فرّ و شُوکت و جاه و جلال ( فرهنگ نفیسی ، ج 3 ، ص 2262 ) ]

بیت 2729
از ضعیفی چون نداند راه رفت / خلق گوید : تُخمه است از لوتِ زَفت
این گرگِ درمانده ، اگر از شدّتِ ضعف و ناتوانی نتواند راه برود . مردم می گویند : ببین چقدر غذا خورده که معده اش برآماسیده و دچارِ سوء هاضمه شده است . [ در دو بیت اخیر ابلیس ، حالِ خود را به چنین گرگی تشبیه می کند که ظاهراََ صیت و صوتی به هم رسانده و همه از او می ترسند ولی باطناََ چیزی نیست . ]

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی

نیما در ‫دیروز شنبه، ساعت ۲۱:۲۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر:

سلام جناب میراحمدی؛ ممنون بابت حسن توجه شما؛

در سایر ابیات حضرت سعدی کلمه "هفته" یا عبارت "به هفته" استفاده شده و به معنی هفت روز هفته‌ست، در ابیات دیگر از عبارت "به لحظه" هم استفاده شده. من فکر میکنم کلمه "هفته" به خاطر اشتباه نوشتاری یا نگارشی مرقوم شده وگرنه همونطور که فرمودین، پس از مرگ، نیاز به گذشتن یک هفته برای برابری نیست؛ الله اعلم.

برمک در ‫دیروز شنبه، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹:

 

علی میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۹:۰۲ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر:

ما در محاورات روزمره گاهی میگوییم:

یک هفته نشده برمیگردد

به یک هفته نرسیده پشیمان می‌شود

و نمی‌گوییم یک لحظه

شاید این تکیه کلام در زمان سعدی هم رایج بوده و شاعر سخنش را برپایه چنین تکیه کلامی استوار کرده است

بدون شک به یک هفته پس از مرگ نیاز نیست که درویش و پادشاه با هم برابر بشوند اما شاید شاعر ترجیح داده از زبان جامعه در شعر خود استفاده کند

احتمال ضعیفتری هم پس از دقت دوباره در شعر یافتم و اینکه شاعر در بیت نهم از ساعت سخن گفته و در این بیت هفته آورده و در بیت بعد روز

شاید نوعی مراعات نظیر را در محور عمودی شعر در نظر داشته! 

علی مکاری در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » انس و جن ( با ترجمهٔ فارسی):

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

علی مکاری در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » قاصد:

 

دوستان این شعر رو به غزل فارسی تبدیل کردم امیدوارم خوشتون بیاد

یارا! بِنِشین بهر تو من چای بگفتم      

اندیشه فرستاده بَسی وای بگفتم

آن قاصد یاری که دهد خُبرَتِ یارم      

در قلب خودم مرحَمَتش جای بگفتم

یاد آورم آن شب که نَخُفتَم ز ودادت      

بر خود بِشِمُر نورِ نَجَم های بگفتم

هر‌کس به‌تو گوید که‌ شبیهی به‌ستاره     

جانا!خودِ من هم به‌تو مَه‌سای بگفتم

وقتی که ز پیشم تو برفتی، به حیاتم      

شیرین من اگر گفتم و خطّای بگفتم

از هر که که دیدم گلِ زیبایْ گرفته      

پس‌هدیه به سیمای تو رعنای بگفتم

خورشید تو بر مغرب من گر بِغُروبَد     

چون مه بر‌افق، ماه‌و‌تو همتای بگفتم

امروز به‌صَیفم چو بِگَم فصل زمستان      

دیروز بدان فصلِ تَقَـلّای بگفتم

چون یادِ من آید شبِ نکّاح تو را، پس      

در روز وِدَع گریه کنان وای بگفتم

در قید حیاتم که بگویم به مُکاری      

ای‌ذهنِ پریشان به‌تو لای لای بگفتم

_مکاری_

معنی واژگان👇

خبرت: خبر

مرحمت: محبت

وداد: عشق

نجم: ستاره

مهسا: شبیه ماه (اگه بقیه به تو ستاره میگن من بهت میگم ماه) 

سیما: چهره

رعنا: بسیار زیبا

صیف: تابستان

تقلا: تلاش (اشاره به ضعیف شدن) 

نکاح: عروسی

ودع: وداع=خداحافظی(مرگ) 

نیما در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر:

به نظر من هفته در بیت زیر اشتباهه:

به دروازهٔ مرگ چون در شویم

به یک هفته با هم برابر شویم

 

احتمالاً "لحظه" درست باشه؛ من هیچ تناسب معنایی برای "هفته" پیدا نمیکنم. حتی ارتباط دادنش با مراسم هفته و چهل و سالگرد هم نمیخوره به بیت. معنی هفته هم که مشخصه؛ اگر برگرفته از تمثیلی، حکایتی چیزی باشه رو نمیدونم.

مونا . در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱:

با درود و ادب

بیت زیر در بسیاری از نسخه ها در این غزل وجود دارد که با توجه به زیبایی و معنای عمیق این بیت خواندنش خالی از لطف نیست:

دلق گدای عشق را گنج بود در آستین

زود به سلطنت رسد هر که بود گدای تو 

علی میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۳۹ در پاسخ به سودا زدگی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

از آنجا که شاعر اشاره صریح به آدم وحوا نکرده است نمی‌تواند تلمیح باشد

تلمیح آنست که شاعر اشاره صریح  به داستان در شعر خود داشته باشد و خواننده به سبب آشنایی با آن داستان منظور شاعر را دریابد

مثلا

کاتش اندر گنه آدم وحوا فکنم (حافظ)

می‌شود تلمیح

شاعر دیگر نمی‌گوید گنه آدم وحوا چه بوده چون خواننده به سبب آشنایی با آن داستان منظور را میفهمد

شاید ذهن انسان با خواندن باغبان و چیدن گل و سیب سمت داستان آدم وحوا برود اما باز هم این تلمیح به آن داستان نیست 

سودا زدگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

اساتید، تلمیح نداره به آدم و حوا؟

میان ما و شما عهد در ازل رفته‌ست
هزار سال برآید همان نخستینی

...به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی

سودا زدگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

نظر کردن به خوبان دین سعدیست

مباد آنروز کاو برگردد از دین

_سعدی

سودا زدگی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۱ در پاسخ به محمد دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۵:

خود سعدی واضحا یارش رو از خدا متمایز کرده، ولی خب

«نه سعدی خودت نمیفهمی در اصل معشوقت خداست» :))
*یار من آن که لطف خداوند یار اوست*
...دانی کدام خاک بر او رشک می‌برم
آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست
*باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورت‌نگار اوست
گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست*
اینم قبول بس که بمیرم بر آستان
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
...سعدی

همایون در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸:

سبک وزن 

و روان می‌رود

و واژه ها را بند میگشاید

پروانه وار

آشوبناک 

تا لنگر سخن 

و مستی فرود

اندر آمد

و بر سر آمد

 

علی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۹:۱۴ در پاسخ به مرتضی دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹:

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند 

به آسمان رود و کار آفتاب کند

علی میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

به نظر من این غزل شاهکار دو پهلو گویی حافظ است 
از همان بیت اول و همان عبارات سحر و هاتف غیب دو پهلو گویی شروع میشود و ادامه پیدا می‌کند تا به این مصراع های عرفانی عالی میرسد:
«چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش»

یا

«به جز ثنای جلالش مساز  ورد ضمیر»

بیت آخر نیز کار را تکمیل می‌کند 

شاعر با هنرمندی غزلی سروده است  در توصیف یک گشایش اجتماعی و در پند و در طنز و در مدح پادشاه و همزمان با معانی والای عرفانی 

هنرمند از همه چیز میگوید و بی هنر فقط از خویش!


و اگر کسی بگوید این غزل تمام مدح است هیچ از حافظ درنیافته است !‌

Fateme Zandi در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۳:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:

بیت 2027

آنچه لِحیانی به خانۀ خود ندید

هست بر کوسه یکایک خود پدید

 

آن چیزی را که آدم احمق در خانۀ خود نمی بیند . همۀ آن چیز یک به یک بر آدم زیرک معلوم است . [ لِحیانی = کسی که ریشی دراز و انبوه دارد ، کنایه از آدم احمق ، در اینجا مراد مردمان غفلت زده است که حتّی از خانۀ قلب و ضمیر خود بی خبرند / کوسه = کسی که ریشی کم پشت دارد ، کنایه از آدمِ زیرک ، در اینجا مراد عارفان روشن بین است که بر زوایای ضمیر اهلِ غفلت واقف اند و آنان را بهتر از خودشان می شناسند . ]

 

بیت 2028

رَو به دریایی ، که ماهی زاده ای

همچو خَس در ریش چون افتاده ای ؟

 

به چانب دریا برو که تو از ماهی تولد یافته ای . چرا مانند خَس و خاشاک به ریش چسبیده ای ؟ یعنی ای غفلت زدگان ظاهر پرست چرا اینقدر اسیر ظواهر شده اید ؟ شما که از ماهیان دریای حقیقت هستید چرا از فرط حقارت و بی هویّتی به ظواهر چسبیده اید ؟ [ در اینجا «ریش» کنایه از ظواهر و آرایه های صوری است . ]

 

بیت 2029

خَس نِه یی ، دور از تو ، رَشکِ گوهری 

 در میان موج و بحر اَولی تری

 

تو ای انسان ، خَس و خاشاک نیستی . دور باد که چنین باشی . بلکه تو چنان عالیقدری که حتّی گوهرِ نفیس به ارزش و اعتبار تو حسد می ورزد . تو سزاواری که در میان موج و دریا باشی . یعنی شأنِ والای انسانیّت مقتضی آن است که تو در دریای حقیقت شنا کنی نه آنکه همچون حقیران بی هویّت به ظواهر دل خوش داری .

 

بیت 2030

بحرِ وُحدان است ، جفت و زوج نیست 

 گوهر و ماهیش غیرِ موج نیست

 

این دریا ، دریای وحدت است و نظیر و همتایی ندارد . و گوهر و ماهی اش موج است و لاغیر . [ وُحدان = یکی ، واحد / مراد از «گوهر» ، در اینجا معارف ربّانی و «ماهی» ، کنایه ار عارفان بِالله است و «موج» ، کنایه از تجلّیات بی حدِّ حضرت حق است . ]

 

منظور بیت : وجود یکی است و ثانی ندارد و آنچه که به صورت موجودات و کثرات دیده شود . شأنی از شئون و جلوه ای از جَلَواتِ حضرت حق است . چنانکه «موج» وجودی مستقل از دریا ندارد بلکه جلوه ای از دریاست . پس ای سالک به دریای حقیقت بپیوند تا به بقای حقیقی رسی .

 

بیت 2031

ای مُحال و ای مُحال اِشراکِ او

دور از آن دریا و موجِ پاکِ او

 

ای حقیقتی که محال لندر محال است که شریک و همتایی داشته باشی . خیالِ باطلِ شریک داشتن از ساحت مقدّسِ تو که در مَثَل همچون دریا و موجی بدور باد .

 

بیت 2032

نیست اندر بَحر ، شِرک و پیچ پیچ 

 لیک با اَحوَل چه گویم ؟ هیچ هیچ

 

در دریای حقیقت ، شرکت و کثرتی راه ندارد . امّا به کسی که چشمِ باطنی اش کثرت بین است چه بگویم ؟ مسلماَ هیچ اندر هیچ . یعنی به کسی که حقیقت را شقّه شقّه کرده و جنگ هفتاد و دو ملت به راه انداخته است چیزی نتوانم گفت . [ اَحوَل = لوچ ، دوبین ، در اینجا کسی که حقیقت را تجزیه کرده است . ]

 

بیت 2033

چونکه جفتِ اَحوَلانیم ای شَمَن

لازم آید مُشرکانه دَم زدن

 

ای بت پرست ، چون با کِثرت بینان قرین شده ایم . ناگزیر باید مانند اهلِ شِرک سخن بگوییم . یعنی مجالست با ابنای دنیا سبب می شود که مانند آنها و به زبان آنها صحبت کنیم . [ شَمَن = بُت پرست ]

 

بیت 2034

آن یکیی زآن سویِ وصف است و حال 

 جز دویی نآید به میدانِ مَقال

 

وحدتِ حقیقی فراسوی توضیحات و تشریحات است . یعنی حقیقت به گفت اندر نآید . زیرا در عرصۀ گفتار فقط کثرت درآید . [ در حدیث آمده است : مَنْ عَرَفَ اَللَّهَ کَلَّ لِسَانُهُ « هر که خدا را شناخت زبانش به لکنت افتد » ]

 

بیت 2035

با چو اَحوَل این دویی را نوش کن 

 یا دهان بَردوز و خوش خاموش کن

 

یا مانند آدم های کثرت بین ، شِرک و دوگانگی را نوش جان کن . یا دهان بربند و کاملاََ ساکت شو .

 

بیت 2036

یا به نوبت ، گه سکوت و گه کلام 

 اَحوَلانه طَبل می زن ، وَالسّلام

 

یا هر گاه برای تعلیم طالبان مبتدی ناچار شدی حرفی بزنی . مُتّصلاََ حرف مزن . بلکه گاهی سکوت کن و گاهی حرف بزن و مانند کثرت بینان بر طبل سخن بکوب والسّلام . یعنی هر قدر که بخواهی توحید را به صورت خالص بیان کنی باز قادر نتوانی بود . زیرا وصفِ تو از کلماتِ حادث مدد یافته است و با کلمات حادث چگونه قدیم را وصف توان کرد ؟

 

بیت 2037

چون ببینی مَحرمی ، گو سِرِّ جان 

 گُل ببینی ، نعره زن چون بلبلان

 

هر گاه کسی را مَحرمِ اسرار دیدی . اسرار جان را برای او بیان کن . چنانکه وقتی محرمی همچون گُل دیدی مانند بلبلان فریاد برآور . یعنی کشف اسرار کن .

 

بیت 2038

چون ببینی مَشکِ پُر مَکر و مَجاز

لب ببند و خویشتن را خُنب ساز

 

امّا وقتی مَشکی پُر از حیله و کِذب دیدی . لب از سخن فرو بند و خود را مانند خُمره خشک لب نشان بده . یعنی اسرار حقّانی و معارف ربّانی را برای آدم های بی حقیقت بیان مکن .

 

بیت 2039

دشمنِ آب است ، پیشِ او مَجُنب

ور نه سنگِ جَهلِ او بشکست خُنب

 

آن شخص بی حقیقت ، دشمنِ آبِ حقیقت است . در نزد او سخن مگو . واِلّا با سنگِ جهالتِ خود خُمِ وجو تو را خواهد شکست .

 

بیت 2040

با سیاست های جاهِل صبر کن

خوش مُدارا کن به عقلِ مِن لَدُّن

 

بر جفا کاری های نادان صبر آر و به یاری عقلِ ربّانی با او بخوبی مدارا کن .

 

بیت 2041

صبر با نااهل ، اهلان را جِلاست

صبر ، صافی می کند هر جا دلی ست

 

بر جفای نااهلان صبر کردن ، موجب صفای درونی اهلان و شایستگان گردد . زیرا صبر بر ناگواری ها دل را صفا می بخشد .

 

بیت 2042

آتشِ نَمرود ابراهیم را 

 صَفوَتِ آیینه آمد در جَلا

 

چنانکه مثلاََ آتشِ نَمرود ، حضرت ابراهیم (ع) را همچون آینۀ صاف به صفا و صیقل رسانید . ( صَفوَت = پاکیزه ، خالص ، صاف ) [ مولانا درد و ابتلا را پالایش دهندۀ روح می داند . ]

 

بیت 2043

جورِ کُفرِ نوحیان و صبرِ نوح

نوح را شد صَیقلِ مِرآتِ روح

 

جفای کُفرآمیز قوم نوح و صبر نوح (ع) باعث صفای آینۀ روح او شد .

۱
۲
۳
۵۷۸۵