گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۱۹:۴۷ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

ازین پس پیمبر نباشد دگر

به آخر زمان مهدی آید به در

بگیرد خط و نامهٔ کردگار

کند راز پیغمبران آشکار

شاعر به ظهور امام زمان اشاره کرده است .

اینکه عده ای میگویند اعتقاد به حضرت مهدی از عهد صفویه یا در دوره اخیر شکل گرفته است یاوه ای بیش نیست.

 

علی میراحمدی در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

به یزدان به دین ره توان یافتن

که کفر‌ست ازو روی تافتن

در ادامه به یکی دیگر از فوائد دین که مهمتر از همه است نیز اشاره کرده که دین ارتباط بنده و خداوند را شکل داده و راه را به بندگان می‌نمایاند.

علی میراحمدی در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

همه گیتی از دیو پر لشکرند

ستمکاره‌تر هر یک از دیگرند

اگر نیستی بندشان داد و دین

ربودی همی این از آن آن ازین

چقدر عالی به یکی از فواید شرع و دین اشاره کرده است که دین با قوانین و احکام خود از فسادها و تباهیها و ظلم‌ها جلوگیری میکند.

علی میراحمدی در ‫یک ساعت قبل، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

دل از دین نشاید که ویران بود

که ویران‌زمین جای دیوان بود

نگه دار دین آشکار و نهان

که دین است بنیان هر دو جهان

احسنت بر شاعران ایرانی که همگی دین را ستایش کردند و البته جز این هم از خردمندان انتظاری نمیرود.

 

 

Raha Arian در ‫۲ ساعت قبل، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ محمد وصیف سگزی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲:

وزن شعر بر مفتعلن مفتعلن مفتعل درست تر هست. چون بدین شکل نشان میدهد وزن متفق الارکان هست که یک هجا از انتهای آن کم شده است.

عباس صادقی زرینی در ‫۳ ساعت قبل، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۸:

این همه هماهنگی بین اجزای ( کلمه به کلمه ) شعر حیرت انگیز است .

تصویر سازی بی نظیره 

معنی و خیال در حد اعلاست 

فقط بیدل موسیقی رو‌ زیاد رعایت نمی کنه 

بهزاد رستمی در ‫۴ ساعت قبل، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

افسوس که در خلوت خاصت نشسته

وز هر طرفی بر سر من شورش عام است

احساس می‌کنم این بیت مشکل وزن داره و پیشنهادم اینه: افسوس که در خلوت خاص تو نشسته 

هر چند معنای بیت رو نمیفهمم، حتی بیت پیشنهادی خودم رو :)

البته حدس میزنم به این معنا باشه که میگه افسوس می‌خورم، غبطه می‌خورم به اونی که در خلوت خاص با تو نشسته 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱
  
مردِ یک مویِ تو ، فلک نبوَد
محرمِ کویِ تو ، مَلک نبوَد

ماه دو هفته ، گر چه هست تمام
از جمالِ تو ، هفت یک نبوَد

چون جمالِ تو ، آشکار شود
همه باشی تو ، هیچ شک نبود

مُلکِ حسن ، آفتابِ رویِ تو را
با کَسی نیز ، مشترک نبود

نتوان دید ، ذرّه‌ای ، رخِ تو
تا دو عالم ، دو مردمک نبود

آنچه ، در ذرّه ذرّه هست ، از تو
در زمین نیست ، در فلک نبود

لیک ، چون ذرّه در تو محو شود
محو را ، ذرّه‌ای برک نبود!

زرِ خورشید ، ذرّه ذرّه شود
اگر اش ، خالِ تو ، محک نبوَد

هیچکَس را ، در آفرینشِ حق
در شکَر ، این همه نمک نبود

سرِ زلف ات ، به چین رسید ، از هند
هیچکَس را ، چنین یزک نبود

گر ، خسَک ، در رهِ من اندازی
چون تو اندازی ، آن خسک نبود

هرچه ، عطّار ، در صفاتِ تو گفت
بر محک ، جاودان ش حک نبوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲
                 
چو ، در غمِ تو ، جز جان ، چیزی دگرم نبود
پیشِ تو کشم ، کز تو ، غمخوارترم نبود

پروانه ی تو گشتم ، تا بر تو سرافشانم
خود چون رخِ تو بینم ، پروایِ سرم نبود

پیش نظرم ،  عالم ، چون روزِ قیامت باد
آن روز که بر راه ات ، دایم نظرم نبود

گفتم خبری گویم ، با تو ، ز دلِ زارم
امّا چو تو را بینم ، از خود خبرم نبود

گفتم که ز تیر ات ، تیز ، از چشمِ تو بگریزم
چون تیر بپیوندد ، کنجِ گذرم نبود

در عشقِ تو ، صد همدم ، تیماربرم باید
تنها چه کنم ، چون کَس ، تیماربرم نبود

گفتی ؛  که به زر گردد ، کارِ تو ، چو آبِ زر
جانی بکنم آخر ، گر آن قدرم نبود

تو چاره ی کارم کن ، تا از رخِ همچون زر
تدبیر کنم ، وجهی ، گر هیچ زرم نبود

بوسی ندهی ، جانا ، تا جان نستانی تو
هر دم ، ز پیِ بوسی ، جانی دگرم نبود

عطّارِ ستمکش را ،  دل بود ، به تو رهبر
دردا که ، چو دل خون شد ، کَس راهبرم نبود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳
                 
کَسی کو ، خویش بیند ، بنده نبوَد
وگر بنده بوَد ، بیننده نبوَد

به خود ، زنده مباش ، ای بنده ، آخر
چرا شبنم به دریا زنده نبوَد

تو هستی شبنمی ، دریاب دریا
که جز دریا ، تو را ، دارنده نبود

در این دریا ، چو شبنم ، پاک گم شُو
که هر کو گم نشد ، داننده نبود

اگر در خود بمانی ، ناشده گم
تو را ، جاوید ، کَس جوینده نبوَد

تو می‌ترسی ، که در دنیا ، مدام ات
بسازی از بقا افکنده نبود

وجودِ جاودان خواهی ، ندانی
که گل چون گل بسی پاینده نبود

وجودِ گل ، به بالایِ گل آمد
که سلطانی ، مقامِ بنده نبوَد

تو را ، در نُو شدن ، جامه که آرَد
اگر بر قدِّ تو ، زیبنده نبود

چه می‌گویم ، چو تو ، هستی نداری
تو را ، جز نیستی ، یابنده نبود

اگر خواهی ، که دایم ، هست گردی
که در هستی ، تورا ، ماننده نبود

فرو شُو ، در رهِ معشوق ، جاوید
که هرگز ، رفته‌ای آینده نبود

در آتش ، کِی رسد ، شمعِ فسرده
اگر شب تا سحر ، سوزنده نبود

فلک هرگز نگردد ، محرمِ عشق
اگر سر تا قدم ، گردنده نبوَد

هر آن کبکی ، که قوتِ باز گردد
ورایِ او ، کَسی پرّنده نبود

چه می‌گویی ، تو ای عطّار ، آخر
به عالم در ، چو تو ، گوینده نبوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴
                 
با لبِ لعل ات ، سخن در جان رود
با سرِ زلفِ تو ، در ایمان رود

عقل  ،چون شرحِ لبِ تو ، بشنوَد
پیشِ لعل ات ، از بنِ دندان رود

هر که او ، سرسبزیِ خطِّ تو دید
چون قلم ، سر بر خطِ فرمان روَد

چون ببیند ، پستهٔ خط فستقی ت
در خطِ تو ، با دلِ بریان رود

آنچه رویَت را ، روَد در نیکویی
می‌ندانم ، تا فلک را آن رود

چون شود ، خورشیدِ روی ات آشکار
ماه زیرِ میغ ، در پنهان رود

هر که ، رویِ همچو خورشیدِ تو ، دید
گر همه چرخ است ، سرگردان رود

هست جان ، عطّار را شیرین ، از آنک
شرحِ آن لب ، بر زبانِ جان رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵
                
دل ، به امیدِ وصلِ تو ، باد به دست می‌رود
جان ، ز شرابِ شوقِ تو ، باده‌پرست می‌رود

از مِیِ عشق ، جانِ ما ، یافت ز دور شمّه‌ای
زیرِ زمین ، به بویِ آن ، با دلِ مست می‌رود

از مِیِ عشق ریختن ، بر دلِ آدم ، اندکی
از دلِ او ، به هر دلی ، دست به دست می‌رود

رخ بنمای ، گه گهی ، کز پیِ آرزویِ تو
بر دل و جانِ عاشقان ، سخت شکست می‌رود

در رهِ تو ، رونده را ، در قدمِ نخستمین
نیست به نیست می‌فتد ، هست به هست می‌رود

بالغِ راه ، کِی شوی ، چون ندهی ، به دوست جان
گرچه ، ز سالِ عمرِ تو ، پنجه و شصت می‌رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
                
تا سرِ زلفِ تو ، درهم می‌رود
در جهان ، صد خون ، به یک دم می‌رود

تا بدیدم زلفِ تو ، ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم می‌رود

دل ندارم ، تا غمِ زلفَت خورم
وین سخن ، از جانِ پُر غم می‌رود

آسمان ، از اشتیاقِ رویِ تو
همچو زلفَت ، پشت پُر خم می‌رود

دل ، در اندوهِ تو مُرد و این بتَر
کز پیِ دل ، جان به ماتم می‌رود

می‌دهی دم ، می‌ستانی جانِ من
راستی ، بیعی مسلّم می‌رود

هر زمانی ، توبه‌ای می‌بشکنی
توبه ، الحق ، با تو محکم می‌رود

ناز کم کن ، زانکه ، تا خطّ ات دمید
آنچه می‌رفت ات ، کنون کم می‌رود

خون مخور ، عطّار را ، کز شوقِ تو
با دلی پُر خون ، ز عالم می‌رود

الهام در ‫۶ ساعت قبل، ساعت ۱۴:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

ما داستانی نداریم. همه‌اش ساخته ذهن است. به عنوان هوشیاری در لحظه حاضریم و به صنع و طرب دست می‌زنیم. و مراقبیم تا درزی دزد جامه‌ی عمر ما را ندزدد. با تسلیم و رضا، کار حق می‌کنیم و خاموش می‌مانیم. به خلوت عشق پناه می‌بریم تا خودش ریشه دردهای پنهان مارا دوا کند. ناظریم و می‌دانیم هنوز در بدایت سلوکیم. در کودکستان عرفانیم:) 

باشد که ادامه دهیم

( چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت است

چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ ؟)

علی احمدی در ‫۷ ساعت قبل، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

اگر رشته ای به نام مهندسی ابیات وجود داشته باشد بی تردید پایه گذار آن را باید حضرت حافظ بدانیم .در این غزل در هر مصرع یک دنیا پاسخ برای پرسشهای دوستان و دشمنان حافظ در مورد راه عاشقی و چرایی طی مسیر او در این راه وجود دارد .

این غزل سه بخش دارد .سه بیت اول در مورد ساز و کار معشوق برای برخورد با عاشق ،دو بیت وسط در مورد پیامدهای خوش عشق و سه بیت آخر درباره موضوع وصل و فرجام عشق است.به نظرم باید مصراع به مصراع پیش برویم .

سَمَن‌بویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند

سمن همان گل یاسمن است و استعاره از معشوق که چون یاسمن بوی خوش دارد و این بو می تواند غبار غم را بنشاند .وقتی هرکس نقش معشوق را بازی می کند در کنارت می نشیند و حضورش را درک می کنی غم و نگرانی روزگار بر زمین می نشیند و آن را از یاد می بری .

پری‌رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند

جماعت معشوق علیرغم زیبا رویی اهل ستیزند .با مژگان خود و با کمک کمان ابرو و نرگس عربده جوی خود تیراندازان ماهری هستند و در کمین عاشق برای ربودن او آماده اند با این حال عاشق را بیقرار خود می کنند و به جای غم و نگرانی روزگار او را نگران و بیقرار معشوق می کنند .

به فِتراکِ جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند

هرکه معشوق است بی مهری می کند و با این جفا مانند  ترک بند،  دل عاشق را به زلف خود می بندد .چنین بندی همیشگی است و عاشق  را دائم به دنبال خود می کشد (بربندند دوم یعنی برای همیشه می بندند)

ز زلفِ عَنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند

معشوق وقتی زلف خوشبوی خود  را می گشاید جانهای عاشق را به جانفشانی وا می دارد .زلف معشوق عاشق کش است و عاشق را به فداکاری می کشاند .

به عمری یک نَفَس با ما چو بنشینند، برخیزند

در طول عمر اگر یک لحظه در کنار ما بنشینند بر می خیزند که بروند .معشوق همه وقتش را برای عاشق نمی گذارد و در تملک عاشق نیست .

نهالِ شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند

اما وقتی که بر می خیزند و می روند عاشق اشتیاق دیدارشان را در دل نگه می دارد گویا معشوق نهال اشتیاق را در دل عاشق کاشته است .

پس معشوق عاشق را شکار می کند و می رباید ، غم ها و نگرانی های روزگار را از او می گیرد ولی او را بیقرار می کند .همیشه کنارت نیست ولی شوق دیدارش را داری .بی مهر و وفاست ولی حاضری برایش فداکاری کنی.

سرشکِ گوشه‌گیران را چو دریابند، دُر یابند

از اینجا پیامد های خوش عاشقی را بیان می کند. درست است که عاشق در راه عاشقی جفا می بیند و دلش خون می شود و از دیگران منزوی می گردد ولی ارزشش را دارد .اشکی که از عشق حاصل می شود را اگر معشوق ببیند آن را چون مروارید پر ارزش می داند .و اینجاست که "خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش".در راه عشق منفعت تو بیشتر از ضرر است . 

رخِ مِهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند

وقتی معشوق سحرخیزان عاشق و اشک آنها را ببیند و و ارزش این اشک را بداند روی چون خورشیدش را از آنها نمی گرداند یعنی همیشه به عاشق واقعی نظر و توجه دارد .آری "عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد ."

نشاندن مهر (خورشید ) در کنار سحر نشانه این است که عاشق سحر خیز چشم امید به طلوع خورشید یار  دارد .

ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو می‌خندند، می‌بارند

وقتی معشوق می خندد باعث ریزش اشک خونین از چشم من می شود اشکهایی که چون گوهر اناری رنگ لعل می بارد .درک خنده معشوق هم یکی از پیامدهای عشق است و دل عاشق را امیدوار نگه می دارد .اگر چه با حسرت ندیدن او همراه است  و دل خونین عاشق را به اشک وا می دارد ولی این اشک ها هم گوهری گرانبها برای عاشق است .

ز رویم رازِ پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند

وقتی معشوق و هرکه‌مانند معشوق است رویم را می بیند راز پنهان دلم را از روی چهره ام می خواند و چه چیزی از این بهتر که او راز دلم را بداند و نیازم را نگفته برآورد.

آنچه نصیب عاشق می شود امیدواری به معشوقی است که به او توجه دارد ، از نیاز او آگاه است ،پاسخ اشکهایش را می دهد و به او نفع می رساند.

دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد

تا اینجا دیدیم که در راه عاشقی معشوق با عاشق چه می کند ولی نبودن و ندیدن چنین معشوقی با درد عشق همراه است .عاشق چرخه می _  مستی _عاشقی را طی می کند و با عدم وصال حسرت می خورد و غم عاشقی را درک می کند ولی بازهم امیدوارانه این چرخه های زلف یار را طی می کند تا به وصال روی یار دست یابد .دوای این درد وصال است که به راحتی به دست نمی آید و هر کس آن را آسان بداند در اشتباه است .

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند

و کسی که بخواهد درد عاشقی و دوری از یار را با اندیشه و عقل و علم درمان کند در این کار در می ماند .چاره این درد وصال معشوق و مستی ناشی از آن است نه چیز دیگری که به تدبیر آید .

چو منصور از مراد آنان که بردارند، بر دارند

منصور کنایه از حسین بن منصور ملقب به حلاج است که به زبان گفت من خدایم و این به چشم مردمان کفر بود غافل از اینکه او از وصال یار صحبت می کرد ولی "جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد" او از درک چیزی صحبت می کرد که برای غیر عاشقان قابل فهم نبود و برای همین بالای دار رفت .او از مراد و مقصود خود بهره برده بود (بردارند دوم به معنی بهره بردن است )  

بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند، می‌رانند

این درگاه ، درگاه وصال یار است که همیشه معشوق با "بیا" اورا فرا می خواند ولی حافظ پس از طی مستی و درک حضور یار از وصال با او بی نصیب می ماند گویا هنوز آماده وصال نیست و از این درگاه رانده می شود .

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند

آری این درگاه اینگونه است که وقتی مشتاقانه نیاز به وصال را بیان می کنی تا  درد خود را درمان کنی، معشوق ناز می کند.

که با این دَرد اگر دربند درمانند، در مانند

و با اینکه درد عاشقی کشیده ای به وصال و درمان خود نمی رسی چون در بند درمان هستی در می مانی .گویا همه دردها چاره ای دارند به جز درد عاشقی که باید باشد تا عاشق را در این راه استوار نگه دارد .گویا معشوق هم عاشقی عاشقان و تحمل درد آن را می خواهد .اگر درد و غم عاشقی نباشد چرخه عاشقی تکرار نمی شود و دیگر امید معنایی پیدا نمی کند .

نکته مهم در راه عاشقی همین است که علیرغم درد عاشقی  و امید به وصال نباید به درمان آن فکر کنی و در بند آن نباش که درمانی رخ دهد .وصال با یار دشوار است و صبر بسیار می خواهد .حتی ممکن است غیر ممکن باشد ولی باید امیدوار بمانی."صبر کن حافظ به سختی روز و شب/ عاقبت روزی بیابی کام را"

یوسف شیردلپور در ‫۱۱ ساعت قبل، ساعت ۰۹:۱۷ در پاسخ به علی اکبر دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵۶:

درود برشما جناب آقای علی اکبر عزیز 

بحق استاد شجریان زبان گویای شاعران شهیر و  نامی ما هستند چراکه بقول خیلی از مریدان عشق و طرفداران موسیقی اصیل و شعر و ادبیات فارسی به این نکات اشاره کرده‌اند که توسط استاد شجریان به این درجه والا رسیده اند 💐🌾

fatima tl در ‫۱۷ ساعت قبل، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۸۰ - آب حیات:

🌈

شهرزاد در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

هر کس عشق واقعی و عمیق را در زندگی بچشد، دیگر نعمت و زیبایی بهشت و شراب و خوراک آنجا برایش معنایی ندارد. طعنه حافظ به شیخ که وعده بهشت ابدی به مردم می‌دهد بسیار زیبا و به جاست. خاصیت عشق اینست که دنیا و عقبی را در نظر عاشق بی‌ارزش می‌کند آنطور که سعدی می‌گوید:

عجایب نقش‌ها بینی خلاف رومی و چینی

اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل

شهرزاد در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

خواندن نظرات در سایت گنجور همواره مرا به یاد این شعر مولانا می اندازد که می گوید:

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

۱
۲
۳
۵۶۸۴