به دیگر جزیری رسیدند زود
کجا نام آن جای هدکیر بود
درو شهری آباد و شاهی بزرگ
سپاهی فراوان دلیر و سترگ
چو گشت آگه آن شه ز مهراج شاه
پذیره شدش در زمان با سپاه
بیاراست ایوان و بزم شهی
بسی گنج کرد از فشاندن تهی
ببودند یک هفته دل شاد خوار
به بازی و چوگان و بزم و شکار
سپهدار با سروران سپاه
همی گشت روزی به نخچیرگاه
یکی بیشه دیدند پاک آبنوس
درو چشمه ای همچو چشم خروس
فراوان درو خیل ماهی به جوش
همه سرخ چون لشکر لعل پوش
ز هر سو سپه برگشادند دست
به ماهی گرفتن به دام و به شست
هر آن ماهیی کاو فتادی ز آب
بدو باد جستی شدی سنگ ناب
گرفتند از آن آزمون را بسی
نبد بهره جز سنگ با هر کسی
همان جای بُد مرغزاری فراخ
میانش درختی گشن برگ و شاخ
بلندیش بگذشته از چرخ تیر
فزون سایش از نیم پرتاب تیر
چوگاه خزان خاستی باد سخت
فروریختی پاک برگ درخت
همه برگ او یک یک اندر هوا
از آن پس به مرغی شدی خوش نوا
چو سرما پدید آمدی اندکی
از آن مرغ زنده نماندی یکی
همیدون به کُه بر یکی خانه دید
فرازش یکی قصر شاهانه دید
بپرسید کآنجا که دارد نشست
چنین گفت ملاح دانش پرست
که هست این پرستشگهی دلپذیر
بتی در وی از سنگ همرنگ قیر
سر از پیش چون غمگنی داشته
دو تا پشت و انگشتی افراشته
چو خور بر کشد تیغ هر بامداد
زند بانگی آن بت کشد سردباد
چو دلداده یاری ز دلبر به رشک
زمانی همی بارد از دیده اشک
پرستندگان طاس دارند پیش
برد هر کس از اشک او بهر خویش
شود ز اشک او درد بیمار کم
ز رخ زنگ بزداید از دیده تَم
و گر پنج گامی برندش ز جای
نه نالد نه گرید نه استد به پای
شد و دید نیز از شگفت آنچه بود
همه دید و زآن جا برفتند زود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، شخصیتها به جزیرهای به نام هدکیر میرسند که دارای شهری آباد و شاهی بزرگ با سپاهی دلیر است. شاه از ورود مهراج شاه آگاه میشود و به گرمی از او استقبال میکند. این افراد یک هفته در کنار هم به تفریح و جشن مشغول میشوند و سپهداران نیز به شکار میروند. در این خلال، آنها به یک جنگل زیبا با چشمهای میرسند و ماهیهای زیادی در آنجا وجود دارد. اما تنها چیزی که نصیب آنها میشود سنگ است.
در ادامه، آنها در میان این جنگل با درختی بزرگ و سرسبز مواجه میشوند که در فصل پاییز، برگهایش به زمین میریزند. پس از مدتی، صدای یک مرغ خوشنوای از درخت شنیده میشود. اما با شروع سرما، این مرغ از بین میرود. شخصیتها به یک قصر شاهانه برخورد میکنند و از ملاح میپرسند که آنجا چیست. ملاح توضیح میدهد که اینجا پرستشگاهی دلپذیر است که در آن بت سیاهی قرار دارد. این بت دارای ویژگیهای خاصی است و پرستندگان برای استفاده از اشکهایشان به او مراجعه میکنند.
داستان به پایان میرسد و شخصیتها پس از مشاهده این شگفتیها، تصمیم به ترک محل میگیرند.
هوش مصنوعی: به جزیرهای دیگر رسیدند که نام آن مکان هدکیر بود.
هوش مصنوعی: در این شهر، که آباد و flourishing است، یک پادشاه بزرگ با ارتشی فراوان و دلاور زندگی میکند.
هوش مصنوعی: وقتی آن پادشاه از خبر آمدن مهراج مطلع شد، در زمانی مناسب به استقبال او با سپاه رفت.
هوش مصنوعی: با تلاش و زحمت، فضای زندگی را زیبا و دلنشین کن، زیرا با این کار میتوانی ذخیرههای زیادی از نعمتها و زیباییها به دست آوری.
هوش مصنوعی: یک هفته دلشان شاد بود و خوش گذرانی میکردند، به بازی، چوگان، مهمانی و شکار مشغول بودند.
هوش مصنوعی: رئیس سپاه روزی به همراه سرکردگان خود به شکارگاه میرفت.
هوش مصنوعی: در یک جنگل زیبایی، درختی سیاه و صاف مانند چوب آبنوس دیده شد و در کنار آن چشمهای وجود داشت که به شفافیت چشم یک خروس میدرخشید.
هوش مصنوعی: در آنجا گروه زیادی از ماهیها در حال جنب و جوش هستند و تمام آنها به رنگ قرمز به نظر میرسند، مانند لشکری که لباسهایی از سنگهای قیمتی به تن کرده باشد.
هوش مصنوعی: از هر طرف لشکری آماده شدهاند تا ماهی بگیرند و دام پهن کنند.
هوش مصنوعی: هر ماهی که از آب بیرون بیفتد، به خاطر وزش باد به سنگ سختی میخورد.
هوش مصنوعی: از آن امتحان، کسی سودی نبرد جز اینکه فقط سنگی نصیبش شد.
هوش مصنوعی: در همان مکان، دشت وسیعی وجود دارد که در وسط آن درختی با برگها و شاخههای فراوان و سرسبز قرار دارد.
هوش مصنوعی: بلندی او از تیرک چرخ نیز بیشتر است و تأثیرش از نیمه پرتاب تیر نیز بیشتر است.
هوش مصنوعی: زمانی که فصل خزانی فرا میرسد، باد شدید و سخت میوزد و برگهای درخت را بهطور کامل میریزد.
هوش مصنوعی: همه برگهای تو یکی یکی در هوا پرواز کردند و بعد به یک پرنده خوش آواز تبدیل شدند.
هوش مصنوعی: زمانی که سرما به وجود آمد، دیگر هیچ یک از آن مرغ زنده نماند.
هوش مصنوعی: همیدون به کوه رسید و خانهای را دید که بالای آن، یک قصر مجلل و شاهانه قرار دارد.
هوش مصنوعی: سوالی پرسیدند از کسی که در جایی نشسته بود. او پاسخ داد که او ملایی است که به علم و دانش علاقهمند است.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف مکانی میپردازد که به عنوان یک جایگاه مقدس و زیبا شناخته میشود. در این مکان، مجسمهای از سنگ وجود دارد که رنگ آن شبیه قیر است. با وجود اینکه این جسم از جنس سنگ است، اما جذابیت و زیبایی خاصی دارد که باعث شده همگان به آن توجه کنند.
هوش مصنوعی: سر را از پیش با حالتی اندوهناک نگه داشته، به گونهای که دو دست پشت سرش قرار دارد و یکی از انگشتانش را به حالت اشاره بلند کرده است.
هوش مصنوعی: هر صبح که خورشید از افق سر بر میآورد، صدای دلانگیز آن معشوق باعث میشود که باد صبحگاهی سرد از جان دور شود.
هوش مصنوعی: زمانی که معشوق دلبر به کسی دیگری توجه کند، دل شکسته دار به شدت از چشمانش اشک میریزد.
هوش مصنوعی: افراد بیمو نیز کسانی دارند که برایشان حمایت و پشتیبانی کنند، و هر کس میتواند از اشک و غمش برای خود بهرهبرداری کند.
هوش مصنوعی: اشکهای او میتواند درد بیمار را کاهش دهد و زنگار را از چهرهاش پاک کند.
هوش مصنوعی: اگر او را از جایش پنج قدم دور کنند، نه شکایتی میکند و نه اشکی میریزد و نه اعتراض میکند.
هوش مصنوعی: او تجربهای شگفتآور را مشاهده کرد و همه چیز را دید و از آن مکان به سرعت بیرون رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.