گنجور

 
اسدی توسی

بر آن کُه برهمن یکی پیرمرد

برآورده زو گردش روز گرد

گلش گشته گل سرو زرین‌کناغ

چو پرّ حواصل شده پرّ زاغ

شده تیر بالا کمان‌وار کوژ

کمان دو ابرو شده سیم توژ

برهنه سر و پای پوشیده تن

ز برگ درخت و گیا پیرهن

ازو پهلوان جست راه سخن

که ای راست‌دل کوژپشت کهن

بر این گونه آن کوه خرّم ز چیست

بر او بر نشانِ کفِ پای کیست

پرستنده‌پیر آفرین برگرفت

چنین گفت کایدر بس است از شگفت

هم از گونه‌گون گوهر آبدار

هم از عود و کافور و هم میوه‌دار

از آن آن کُه ایدون خوش و خرّم است

که با فرّ فرخ‌پی آدم است

نشان پی است آنکه در پیش تست

که هفتاد گام است هر پی درست

از ایدر به دریا دو میل است راست

شدی او به سه گام هر گه که خواست

ز دریا درون هر شب ابری بلند

برآید غریونده چون دردمند

به آب مژه هر پی‌اش بیش و کم

بشوید نبارد دگر جای نم

ز مینو چو آدم بر این کُه فتاد

همی بود با درد و با سردباد

ز دل دود غم رفته بر آفتاب

دو دیده چو دریا دو رخ جوی آب

به صد سال گریان بُد از روزگار

همی خواست آمرزش از کردگار

چنین تا به مژده بیامد سروش

که کام دلت یافتی کم خروش

ز دیده بدان خرّمی نیز نم

ببارید چندان‌که هنگام غم

از آن آب غم کز مژه رخ بشست

همه کُه خس و خار و هم زهر رست

وز آن آب شادی کش از رخ دوید

همه سبزه و داروی و گل دمید

غمی ماند جفتش تهی زو کنار

بر جدّه نزدیک دریاکنار

همی ماهی آورد از قعر آب

بپختی میان هوا زآفتاب

خور و خوانْش ماهیِّ بریان بدی

بر آدم شب و روز گریان بدی

وز اندوه آدم از ایدر به درد

شب و روز گرینده و روی زرد

چو گاه ستایش ستادی به پای

سرش بآسمان بر رسیدی به جای

هم از وی فرشته شنیدی خروش

همو یافتی راز ایشان به گوش

فرستاد پس کردگار از بهشت

به دست سروش خجسته‌سرشت

ز یاقوتِ یکپارهٔ لعل‌فام

درفشان یکی خانه‌آباد نام

مر آن را میان جهان جای کرد

پرستشگهی زو دلارای کرد

بفرمود تا آدم آنجا شتافت

چو شد نزد او جفت را بازیافت

بدان‌گه که بگرفت طوفان جهان

شد آن خانه سوی گَرَزمان نهان

همان جایگه ساخت خواهد خدای

یکی خانه کز وی بوَد دین به‌پای

به فرّ پسین‌تر ز پیغمبران

بسی خوبی افزود خواهد بر آن

چو رخ زو بتابی شود دین تباه

چو سنگش ببوسی بریزد گناه

چو شد سال آدم تمامی هزار

شد از گیتی کرده زی کردگار

ورا شیث پوشید در خاک تن

سروش آوریدش ز مینو کفن

نشانگاه گورش کنون ایدر است

یکی بهره از وی به دریا در است

چو نوح آمد و یافت ایدر درنگ

کشید استخوانش به دژهوخت‌گنگ

از آن این کُه از گوهر و گل نکوست

که بر وی نشانِ کفِ پایِ اوست

نه کوه است از این بُرزتر در جهان

نه یاقوت دارد جز اینجای کان

هم از هر کجا دُرّ خیزد دگر

بدین مرز باشد بهاگیرتر

دگر ره سپهبد یل چیردست

بپرسید کای پیر یزدان‌پرست

شگفتی بدان روی سوی شمال

چه گوید جهان‌دیده‌دانش‌سگال

برهمن چنین گفت کای پاک‌رای

بدان روی کم یابی آباد جای

دوصد میل ره بیشه باشد فزون

درختان بارآور گونه‌گون

در آن بیشه‌ها مردم بی‌شمار

گیا خوردشان یا بَرِ میوه‌دار

چو مردم گشاده کف دست و روی

چو میشان نهفته همه تن به موی

یکی بهره را موی سر تا میان

چو قرطاس تن چهره چون زنگیان

ز بیگانه‌مردم بوَدْشان گریز

بتازند وز تک به از باد تیز

اگر چند دارندشان جفت ناز

چو نبْوَند بسته گریزند باز

همان‌جا ز کافور و عود و بقم

بسی بیشه پیوسته بینی به هم

جزیری همان‌جاست نزد کله

که کشتی بدو دیر یابد خله

همه پر درختان با بار و برگ

کُه و دشت او بیشهٔ پیل و کرگ

در او بیکران مردم زورمند

ستمکاره و خونی و پرگزند

که را یافتند از دگر مردمان

کَشند از سرش کاسه هم در زمان

چو ساز عروسیّ دختر کنند

به کابین همه کاسهٔ سر کنند

خورِش هم بدان کاسه آرند پیش

توانگرتر آن کس کش آن کاسه بیش

میان درختان به روز شکار

بگیرند بر پیلْ راه آشکار

نخستین ز پای اندرآرند زود

وز آنجا گریزند پس همچو دود

ازایرا که پیلان دیگر به کین

بر آن بوی کشته دوند از کمین

به خشم آن زمین زیر و از بر کُنند

درخت فراوان ز بن برکَنند

چو پیلان از آنجای گردند باز

شوند آن گُره در شب دیر باز

مر آن پیل را پاره‌پاره ز نیش

کَنند و بَرَد هر کسی بهر خویش

ندارند خود کِشته و چارپای

نورزند جز میوه‌ها جای‌جای

ز پیل است هر گونه‌شان خوردنی

هم از چرم او هرچه گستردنی

که را مُرد سنگی گران در شتاب

ببندند و زود افکنندش در آب

فکنده همه بیشه‌شان میل‌میل

سُروهای کرگ است و دندان پیل

به هندوستان داروی گونه‌گون

از آن بیشه جایی نخیزد فزون