چو شد هفتهای شهری آمدش پیش
کهی نزدش از مه بلندیش بیش
همه که دل خاره سنگین ز آب
بسان گیا رسته زو زر ناب
از آن شهریان هر که زآن زر برد
جز اندک نبردند از آن زر خرد
چو بسیار بردندی اندر زمان
بمردندی و جمله دودمان
همه شهر درویش بودند سخت
گیا بودشان پوشش و فرش و رخت
ندید اندر ایشان ازین سود و رفت
برآمد به کوهی شتابنده تفت
بدو گفت رهبر که گر زین سپاه
کند بانگ یک تن درین تنگ راه
ز باران چنان سیل از افراز و شیب
بخیزد که از عمق باشد نهیب
همیدون چنین است کوهی دگر
که آهن چو ساییش بر سنگ بر
همه این جهان پر ز باران شود
هوا دیده سوکواران شود
کسی کاو بدآن کوه پوید سوار
گرد در نمد نعل اسپ استوار
وگرنه ز باران یکی سیل سخت
بخیزد که از بن برآرد درخت
بر آنسوی که تنگ کوهیست نیز
دو میل اندرو رستنی نیست چیز
در آن تنگ هر کس که دارد خروش
گرد سنگباران ز هر جای جوش
چنین گوید آن کاو ز دانا گروه
که دیوان همی افکنندش ز کوه
سپهدار خاموش ازو برگذشت
دگر پیشش آمد یکی پهن دشت
درو چشمه آب چون خون به رنگ
بر چشمه کرده گوزنی ز سنگ
در آن بوم و بر هر گوزنی که درد
برو چیره گشتی، بماندی ز خورد
دوان تاختی پیش او چون نوند
تن خویش سودی در او بار چند
چو روزش بدی مانده گشتی درست
چو مرگی بدی گشتی افتاده سست
دگر دید شهری نو آیین به راه
کهی نزد او سرش بر اوج ماه
همه سینه کوه بید و خدنگ
یکی بیشه گردش زریر و زرنگ
سر تیغ آن که همه خاک بود
گیاه و گلش پاک تریاک بود
کسی کآن گیا با می خوشگوار
بخوردی نکردی برو زهر کار
شهش داشت آن را نگهبان بسی
نماندی که بی هدیه بردی کسی
چو بشنید کآمد نریمان گرد
شد و هدیه بیکران پیش برد
ز تریاک و از گونه گونه گهر
ز زربفت چینی و از سیم و زر
سپهبد به جاهش بسی برفزود
فرود آمد آنجا و یک هفته بود
بدان شهر گلزار بسیار بود
یکی چشمه به میان گلزار بود
به پهنا فزون از دو میدان زمین
همه آب آن چشمه چون انگبین
چو خورشید گیتی بیاراستی
یکی بانگ ازآن چشمه برخاستی
همه سنگش از زیر هم در شتاب
دویدی ستادی برافراز آب
چوکردی نهان خور فروغ از جهان
همان سنگها بازگشتی نهان
از آن چند برد از پی آزمون
سپه راند یک هفته دیگر فزون
یکی بیشه و خوش چراگاه بود
همه بیشه پرنده روباه بود
چو مرغان به پرواز در هر کنار
چهبر شخ و هامون چهبر کوهسار
به هر درد پرش بدی سود و بال
ولیکن بدی شوم بانگش به فال
بیاندازه زان روبهان سر برید
وز آن جا بشد نزد شهری رسید
بدان شهر بد ژرف چاهی مغاک
درو چشمه آب چون سیم پاک
بدان چشمه در هر که یک تنگ بار
درافکندی از یک رطل تا هزار
چو کوه آبش از موج بفراختی
ز پس باز بر خشکی انداختی
به خون و به دزدی چو آن مردمان
شدندی به دل بر کسی بدگمان
ببستی شه او را سبک دست و پای
در آن چشمه انداختی هم به جای
شدی گر گنهکار بودی تباه
فتادی برون گر بدی بیگناه
دگر دید دشتی همه کند مند
در آن دشت سهمن درختی بلند
تنش سبز و شاخش همه چون زریر
به زیرش یکی چشمه آبی چو قیر
چو پیچان رسن برگهای دراز
فروهشته زو تا به هامون فراز
زنخچیر هرچ اندر آن دشت و کوه
به بیماری اندر بماندی ستوه
دویدی بشستی در آن چشمه تن
ز پیش درخت آمدی چون شمن
خروشان پرستیدن آراستی
نشستی گهی گاه برخاستی
درست ار شدی در زمان باز جای
و گر نه بمردی فتادی به جای
ز نخچیر کز گرد او مرده بود
دو پرتاب ره چرم گسترده بود
نه بر بیخ و شاخش نه بر برگ و بار
نکردی ز بن آتش تیزکار
همه دشت با شیر و گرگ و پلنگ
بد از گرد او غرم و آهوی و رنگ
نه با آهوان یوز را بد ستیز
نه از شیر مر غُرم را بد گریز
به شهری دگر نزد رودی رسید
به هر سوش مردم پراکنده دید
میان غلیژن زبر وز فرود
همه پشم جستند از آن ژرف رود
کز آن هر که دارد چو زابر بلند
برو آتش افتد نیابد گزند
همه بندهوار آمدندش ز پیش
ببردند از آن پشم از اندازه بیش
همان جایگه دید مردی دورنگ
سپید و سیه تنش همچون پلنگ
سه چشمش یکی بر فراز و دو زیر
به دندان چو خوکان به ناخن چو شیر
ز گردش رده مردمان بیشمار
بسی کژدم زنده از پیش و مار
همی خورد از آن کش گزندی نبود
وزآن هر چه او را بزد مرد زود
سبک زآن پلنگینه دیو نژند
به خنجر سر و دست بیرون فکند
به جای دگر دید دو بیشه تنگ
ازاین سو طبرخون و زآن سوخدنگ
بر هر دو بیشه یکی برز کوه
برآن کوه کپی فراوان گروه
به گردش بسی چشمه نفت و قیر
فرازش چو دریا یکی آبگیر
به دشت اندرون شهری آراسته
چو گنجی پراکنده از خواسته
همه مردمش را فزون از شمار
از آن کپیان برده و پیشکار
ز زیور همه غرق در سیم و زر
بسا کی ز گل برنهاده به سر
به بازار چون بنده فرزند نیز
در آن شهر بفروختندی به چیز
هم اندر زمان کس بر شاه کرد
ز کاری که بایستش آگاه کرد
نبد شاه را ز اختر نیک بهر
به پیکارش آورد لشکر ز شهر
نریمان بیاورد لشکر به جنگ
زمانه بدان پادشا کرد تنگ
به کم یک زمان زان سپاه بزرگ
بد افکنده بسیار گرد سترگ
گرفتندش و لشکر آواره گشت
همه شهر با خاک همواره گشت
ز تاراج آن شهر وز گنج شاه
توانگر ببودند یکسر سپاه
بدین سان دو ماه اندر آن مرز شاد
همی گشت و بسیار درها گشاد
بسی شهر و بتخانه تاراج کرد
بسی شاه را بیسر و تاج کرد
بسی مرد گردافکن پهلوان
که از گرز بشکستشان پهلوان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی به تصویر کشیده شده است که سفر یک پهلوان به شهرها و دشتها را روایت میکند. او به شهری میرسد که مردمانش به دلایل مختلف دچار فقر و مشکلات هستند. در ادامه سفر، این پهلوان با جاذبههای طبیعی و چشمههای آب و باغهای زیبا روبرو میشود، اما با وجود این زیباییها، همچنان با دزدی، خشونت و بیاعتمادی در میان مردم مواجه است.
پهلوان پس از دیدن رنجهای مردم، تلاش میکند تا آنها را یاری کند. او با مردمانی مواجه میشود که به شدت تحت فشار و ستم هستند و دزدی و ناپایداری اجتماعی در جامعه حاکم است. سرانجام، پس از ماجراهای مختلف و جنگی که میتواند به نجات یا نابودی شهری منجر شود، او متوجه میشود که در این جنگها و تاراجها، خوشبختی و بهروزی مردم قربانی میشود.
در انتها، داستان به موضوعاتی چون ناامیدی، فقر، و تلاش برای فتح و ترقی میپردازد و نشان میدهد که با وجود قدرت، همیشه عدالت و خوبی در بین مردم برقرار نیست.
هوش مصنوعی: بعد از گذشت یک هفته، شهری به دیدن او آمد، که برایش از بلندی و بزرگی ماه خبر آورد.
هوش مصنوعی: همه کسانی که دلشان آزرده و سنگین است، مانند گیاهی هستند که از آب جدا شده و به سمت زمین خشک میرود.
هوش مصنوعی: در میان مردمان آن شهر، هر کس که از آن طلا برمیداشت، تنها مقدار کمی از آن طلا را برداشته است.
هوش مصنوعی: در گذشته، وقتی که افراد زیادی در طول زمان از دنیا میرفتند، تمام نسلها و خانوادهها نیز از هم جدا میشدند و از بین میرفتند.
هوش مصنوعی: تمام شهر درویشان بودند و پوشش و فرش و لباسشان به شدت از گیاهان تهیه شده بود.
هوش مصنوعی: او از این افراد هیچ سودی ندید و به سرعت از آنجا رفت و به کوهی شتافت.
هوش مصنوعی: رهبر به او گفت: اگر از این سپاه یک نفر در این راه بارنگ بلند صدا کند، چه خواهد شد؟
هوش مصنوعی: از باران، طوری آب جمع میشود که از ارتفاع و شیبها به حرکت در میآید و این حرکت به قدری قوی است که از عمق زمین به نظر میرسد صدایی بلند ایجاد میکند.
هوش مصنوعی: درست مثل کوهی دیگر که سایهاش بر سنگها میافتد، همانند آنچه آهن در زیر آفتاب بر سنگها میسازد.
هوش مصنوعی: اگر تمام این دنیا پر از باران شود، آسمان نیز به حالت غم و اندوه در خواهد آمد.
هوش مصنوعی: کسی که به سمت آن کوه میرود و سوار بر اسب است، مانند گردی که در نمد نعل اسب قرار دارد، ثابت و استوار است.
هوش مصنوعی: اگر باران بیفتد، ممکن است سیلابی بزرگ به راه بیفتد که ریشه درختان را از زمین بیرون بکشد.
هوش مصنوعی: در آن سوی کوهی که تنگ و باریک است، دو مایل آن طرفتر هم چیزی برای رویش و رشد وجود ندارد.
هوش مصنوعی: در آن مکان تنگ، هر کسی که صدای بلندی دارد، مانند سنگی که از هر سو به سوی دیگر پرتاب میشود، خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: کسی که از گروه دانایان سخن میگوید، اینگونه میگوید: افرادی که دیوانه هستند، از روی کوه به پایین میافتند.
هوش مصنوعی: سرباز سردرگم و بیصدا از آنجا گذشت و پس از او، یکی دیگر در دشت وسیع ظاهر شد.
هوش مصنوعی: آب چشمه به رنگ خون به نظر میرسد، چون گوزنی از سنگ در آن افتاده است.
هوش مصنوعی: در آن مکان، هر گوزنی که به درد و رنج دچار شود، از خوردن یا زاد و ولد باز میماند.
هوش مصنوعی: تو مانند تیری که به سرعت پرتاب میشود، به سوی او میتازی؛ اما در این دویدن، آیا سودی برای تو وجود دارد یا فقط بار سنگینی بر دوش خود میکشی؟
هوش مصنوعی: وقتی روزها به پایان میرسد، انسان قویتر و متحدتر میشود، اما وقتی مرگ سراغش میآید، ضعف و ناتوانی به سراغش میآید.
هوش مصنوعی: دیگر شهری را دیدم که به تازگی بنا شده بود و در مسیرش پیش رفت، مانند اینکه سر او به اوج ماه رسیده است.
هوش مصنوعی: در سینهی کوه، درختان بید و نیزهای نشستهاند، و همه چیز در حال چرخش و گردش است و به رنگ زریر و زرنگ دیده میشود.
هوش مصنوعی: بر سر تیغی که در اصل از خاک ساخته شده است، گیاه و گلی وجود دارد که از آن پاکتر و معطرتر است.
هوش مصنوعی: اگر کسی در زندگیاش از چیزهای لذتبخش بهره نبرد و فقط به کارهای سخت و ناخوشایند مشغول باشد، باید از آن زندگی دور شود.
هوش مصنوعی: نگهبان به شدت محافظت میکرد، اما تو خیلی زود رفتی و بدون اینکه هدیهای به کسی بدهی، رفتی.
هوش مصنوعی: وقتی نریمان خبر را شنید، گرد آمد و هدیهای بیپایان به پیش آورد.
هوش مصنوعی: از تریاک و انواع مختلف گوهرها، از پارچه زربفت و سفال چینی و همچنین از نقره و طلا سخن میگوید.
هوش مصنوعی: سپهبد در مقام خود به اعتبار و مقامش افزوده شد و به آنجا آمد و به مدت یک هفته در آنجا ماند.
هوش مصنوعی: در آن شهر پر از گل، زیباییهای فراوانی وجود داشت و در میان گلها، چشمهای قرار داشت.
هوش مصنوعی: آب آن چشمه به گستردگی دو میدان زمین و بیشتر است، و طعم آن مانند عسل شیرین و دلپذیر است.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید دنیا را نورانی کرد، صدایی از آن چشمه به گوش رسید.
هوش مصنوعی: همه تلاش کردند تا از زیر بار سنگینی که رویشان بود، به سرعت دور شوند و در کنار هم، با قدرت ایستادند و تلاش کردند که به جلو برانند.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید را از دید پنهان کردی، گویا به عمق زمین بازگشتی و به شکل سنگها درآمدی.
هوش مصنوعی: پس از آنکه در آزمونی شرکت کرد، سپاه با انگیزه بیشتری به جلو میرود و یک هفته دیگر به تلاش و کوشش خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: در جنگلی، مرتع زیبایی وجود داشت که پر از پرندگان و روباهها بود.
هوش مصنوعی: مثل پرندگان که در حال پرواز هستند و در هر جایی میروند، چه بر روی دشتها و چه بر روی کوهها.
هوش مصنوعی: هر دردی که انسان تجربه میکند، ممکن است در نهایت به او سود و پیشرفت بدهد. اما احساس بدی که از آن درد به دست میآید، میتواند نشانهای نگرانکننده باشد.
هوش مصنوعی: بینهایت از آن روباهها سر برید و پس از آن به سمت شهری رفت.
هوش مصنوعی: در آن شهر، چاهی عمیق و تاریک وجود دارد که درون آن چشمهای از آب زلال و پاک مانند نقره جریان دارد.
هوش مصنوعی: بدان که در هر کسی که چیزی به او بدهی، از کم تا زیاد، تأثیر آن عمل وجود دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که کوه، آب را از تلاطم امواج به سوی خود جذب کرد، سپس آن آب را دوباره به زمین خشک برگرداند.
هوش مصنوعی: اگر همچون آن انسانها با خونریزی و دزدی به دل کسی بدگمان شویم، به همان اندازه در جامعه بیاعتمادی و نگرانی به وجود میآید.
هوش مصنوعی: تو او را دست و پای بسته به چشمهایی انداختی، و در آنجا او را سبک و آزاد رها کردی.
هوش مصنوعی: اگر گناهکار بودهای، به نابودی دچار میشوی و اگر بیگناه هستی، به سرنوشت خوبی دچار خواهی شد.
هوش مصنوعی: در دشت دیگری، چیزی نمیماند و تنها درختی بلند در آنجا دیده میشود.
هوش مصنوعی: ترکیب رنگ سبز و زیبایی شاخ و برگ این درخت مانند زریر (نوعی درخت با شکوه) است، و در زیر آن چشمهای از آب سیاه مانند قیر جاری است.
هوش مصنوعی: وقتی که طناب لای دندانهها پیچ میخورد، برگهای دراز آن تا هامون بلند میشود.
هوش مصنوعی: هر چیزی که در دل دشت و کوه وجود دارد، به نوعی درگیر بیماری و رنج است.
هوش مصنوعی: تو در کنار چشمه نشستهای و درختی را که به جلو آمده، مانند شمنی میبینی.
هوش مصنوعی: با شور و شوق در حال پرستش بودی و زیباییهای زندگی را به نمایش گذاشتی، گاهی نشستهای و گاهی هم برخاستهای.
هوش مصنوعی: اگر در زمان مناسب به درستی عمل کنی، به جای خود میرسی، وگرنه اگر دقیقهای از راکد بمانی، به بیراهه خواهی افتاد.
هوش مصنوعی: از تیرکمان که به سمت او پرتاب شد، دو پر از چرم (پوشش) به سمت او انتقام جویی زده شده بود.
هوش مصنوعی: تو نه بر ریشه و شاخهاش کار میکنی و نه بر برگ و میوهاش، بلکه از اساس و از عمق، آتش شعلهور را به وجود آوردهای.
هوش مصنوعی: در این دشت که پر از شیر، گرگ و پلنگ است، همه چیز تحت تأثیر قدرت و شکوه او قرار دارد. غرم و آهوان نیز در رنگ و حالت خود به او وابستهاند.
هوش مصنوعی: نه با آهوها و یوزها درگیر شو و نه از شیر و مرغ و سر و صدا بترس.
هوش مصنوعی: شخصی به شهری دیگر نزدیک یک رودخانه رسید و در آنجا مردم را پراکنده و در حال فعالیتهای مختلف مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: در میانهی کوهها و دشتها، تمامی پشمها از جریان عمیق رودستان به بیرون آمدهاند.
هوش مصنوعی: هرکس که دارای شخصیت چون زبرجد باشد، از خطرات و آتشهای زندگی در امان خواهد ماند و آسیبی به او نمیرسد.
هوش مصنوعی: همه به صورت بندگی و احترام به او نزدیک شدند و از او خواستند که آنها را با خود ببرد و از دیوارهای بلند و نزدیک به او پشم زیادی برداشتند.
هوش مصنوعی: در همان مکان، مردی را دید که رنگ پوستش ترکیبی از سفید و سیاه بود و حالتی شبیه به پلنگ داشت.
هوش مصنوعی: او سه چشم دارد؛ یکی در بالا و دو تای دیگر در پایین. دندانهایش شبیه دندانهای خوک و ناخنهایش مانند ناخنهای شیر است.
هوش مصنوعی: بسیاری از انسانها در دنیا وجود دارند، و در این میان، موجودات خطرناکی مانند کژدم و مار هم زندهاند.
هوش مصنوعی: او از غذایی میخورد که هیچ آسیب و ضرری ندارد و هر کس که به او آسیب برساند، به سرعت مجازات خواهد شد.
هوش مصنوعی: دیو پلنگی شکل، با خنجر، سر و دست خود را از زانوها بیرون آورد.
هوش مصنوعی: به جای دیگر، دو جنگل باریک را میبیند؛ از یک سو، شمشیری خونین و از سوی دیگر، نغمهای دلپذیر به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: در هر دو جنگل، کوهی بزرگ وجود دارد و بر روی این کوه، گروهی زیاد از گزندگان زندگی میکنند.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که چشمههای نفت و قیر بسیار زیادی وجود دارند و در مقایسه با آنها، دریایی بزرگ مانند یک حوضچه آب میماند. در واقع، حجم و پراکندگی نفت و قیر به اندازهای است که میتوان آنها را به نوعی بیپایان تصور کرد.
هوش مصنوعی: در دشت، شهری زیبا و دلانگیز وجود دارد که مانند گنجی پراکنده و ارزنده از آرزوها و خواستههاست.
هوش مصنوعی: همه مردمش بسیار زیاد هستند و به همان اندازه تحت تأثیر و کنترل آن کپیها قرار دارند و در خدمت آنها هستند.
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد به زرق و برق و تجملات دنیوی مشغولاند، اما ممکن است زیباییهای طبیعی و ساده را که در گل و گیاه وجود دارد، نادیده بگیرند.
هوش مصنوعی: در بازار، مانند یک بنده، فرزند نیز در آن شهر به فروش میرسید.
هوش مصنوعی: در زمانهای که هیچکس به شاه اطلاع نداد که چه کاری باید انجام دهد.
هوش مصنوعی: شاه به خاطر طالع نیکو دست به کار شد و لشکری از شهر برای نبرد جمع کرد.
هوش مصنوعی: نریمان برای مقابله با مشکلات و چالشهای زمانه، ارتش را آماده کرد و کار پادشاه را دشوار ساخت.
هوش مصنوعی: در مدت کوتاهی، از آن ارتش بزرگ، دوستی و محبت زیادی ایجاد شده است.
هوش مصنوعی: او را دستگیر کردند و لشکر به هم ریخت و تمام شهر مانند خاک و ویرانه شد.
هوش مصنوعی: به دلیل خروجی ناپسند از آن شهر و دزدیده شدن ثروتهای پادشاه ثروتمند، تمامی سربازان و نظامیان از آنجا رفته بودند.
هوش مصنوعی: در این حالت، دو ماه در آن منطقه خوشحال بودند و به گشت و گذار میپرداختند و درهای زیادی را باز میکردند.
هوش مصنوعی: بسیاری از شهرها و معابد را غارت کرد و بسیاری از پادشاهان را بدون تاج و تخت و بیاحترام کرد.
هوش مصنوعی: بسیاری از دلیران و قهرمانان وجود دارند که در میدان نبرد با ضربات گرز خود، دشمنان را شکست دادهاند و نامی از خود به یادگار گذاشتهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.