گنجور

 
اسدی توسی

ز ملاح گرشاسب پرسید و گفت

که این حصن را چیست اندر نهفت

چنین گفت کاین حصن جایی نکوست

ستودان فرخ سیامک در اوست

بُنش بر ز پولاد ارزیز پوش

برآورده دیوارش از هفت جوش

سپه گردش اندر به گشتن شتافت

بجستند چندی درش کس نیافت

چنین گفت ملاح پیش مِهان

که ناید در این را پدید از نهان

مگر جامه یکسر پرستنده وار

بپوشید و نالید بر کردگار

گوان جامه رزم بنداختند

نیایش کنان دست بفراختند

هم آن گه شد از باره مردی پدید

کزو خوبتر آدمی کس ندید

چنان بد که چشمش سه بد هر سه باز

دو از زیر ابرو یکی از فراز

فسونی به آواز خواندن گرفت

ز دلها تَفِ غم نشاندن گرفت

حصار از خروشش پرآواز شد

ز دیوار هر سو دری باز شد

یکی باغ دیدند خوش چون بهشت

پر از تازه گل های اردیبهشت

نهادش چو رامش گوارنده نوش

نسیمش چو دانش فزاینده هوش

از آوای رامش خوش انگیزتر

ز دیدار خوبان دلاویزتر

درختی درو سرکشیده به ماه

تنش سر به سر سبز و شاخش سیاه

همه برگ او چون سپرهای زرد

پدیدار در هر یکی چهر مرد

بسان کدو میوه زو سرنگون

به خوشی چو قند و به سرخی چو خون

سپهبد ز مرد سه چشمه سخن

بپرسید کار درخت کهن

چنین گفت کآغاز گیتی درست

نخست این بُد از هر درختی که رُست

همه ساله این میوه باشد بروی

چو شکر به طعم و چو عنبر به بوی

نگردد ز بُن کم، برو برگ و بر

چو کم شد یکی باز روید دگر

ور از یک زمانش ببویی فزون

ز خوشی ز بینی گشایدت خون

ازین هر که یک میوه یابد خورش

یکی هفته بس باشدش پرورش

از آن خورد و مر هر کسی را بداد

یکی کاخ را ز آن سپس در گشاد

پدید آمد ایوانی از جزع پاک

چو چرخ شب از گوهر تابناک

همه بوم و دیوار تا کنگره

به دُرّ و زبرجد درون یکسره

بلورینه تختی درو شاهوار

بتی بر وی از زر گوهر نگار

ز یاقوت لوحی گرفته به دست

بر آن لوح خفته سر افکنده پست

ز بالاش تابوتی آویخته

هم از زر و از گوهر انگیخته

سپهبد دگر ره ز پالیزبان

بپرسید و بگشاد گویا زبان

که این بت چه چیزست تابوت چیست

همیدون نگارنده بر لوح کیست

چنین گفت کاین تخت و ایوان و ساز

بدان کز سیامک بماندست باز

همین بزمگاه دلارای اوست

درین نغز تابوت هم جای اوست

چو رفت او  بتی همچنان ساختند

برینسانش بر تخت بنشاختند

بدان تا پرستندش از مهر اوی

گسارند با بت غم از چهر اوی

ازین کاخ هر کس که چیزی برد

نیابد برون راه تا بگذرد

ازو یادگارست گفتار چند

نوشته برین لوح بسیار پند

که ای آن که آیی درین خوب جای

ببینی ستودان من و این سرای

سیامک منم شاه والا گهر

که فرخ کیومرث بودم پدر

به فرمان من بود روی زمی

دد و مرغ و دیو و پری و آدمی

شب و روز جز شاد نگذاشتم

ز هر خوشیی بهره برداشتم

بُد اندر جهان سال عمرم هزار

دو صد بر وی افزون کم از سی و چار

چو گفتم جهان شد به فرمان من

بگردید گردون ز پیمان من

پی اسپ عمرم ز تک باز ماند

همه کار شاهیم ناساز ماند

اگر چه بُدم گنج شاهی بسی

بدانگونه رفتم که کمتر کسی

چنین آمد این گیتی بیدرنگ

نخستین دهد نوش و آن گه شرنگ

بدارد چو فرزند در بر به ناز

کند پس به زیر لگد پست باز

نگر تا نباشی برو استوار

به من بنگر و زو دل ایمن مدار

درو کام دل کس به از من نراند

نماند به کس بر چو بر من نماند

نبد شه ز من نامبردارتر

کنون هم ز من نیست کس خوارتر

سپهبد گشاد از مژه جوی خون

بدو گفت کی نیکدل رهنمون

مرا باش بر پندی آموزگار

که باشد ز گفتار تو یادگار

چنین گفت دانا که باری نخست

ز هستی یزدان شو آگه درست

بدان کز خرد آشکار و نهفت

یکی اوست دیگر همه چیز جفت

ازو ترس و از بد بدو کن پناه

بتاب از گمان و بترس از گناه

مجوی آن گناهی که گویی نهان

کنم تا نبیند کس اندر جهان

که گر کس نبیند همی آشکار

نهان او همی بیندت شرم دار

چرا ز آن که سود اندر او ناپدید

تن پاک را کرد باید پلید

سه بدخواه داری به بد رهنمون

دو پوشیده در تن یکی از برون

درونت یکی خشم و دیگر هواست

برون مستیی کز خرد نارواست

چو خواهی به هر درد درمان خویش

بدار این سه را زیر فرمان خویش

خرد مستی و خشم را بند کن

هوا بنده و دل خداوند کن

منه دل بدین گنبد چاپلوس

که گیتی فسانست و باد و فسوس

بود جُستنش کار دشخوارتر

چو آمد به کف نیست زو خوارتر

مجوی آز و از دل خردمند باش

به بخش خداوند خرسند باش

شب و روز گیتی اگر چه بسست

ترا نیست یکسر که جز تو کسست

بود خیره دل سال و مه مرد آز

کفش بسته همواره و چشم باز

دهد رشک را چیرگی پر خرد

خورد چیز خود هر کس او غم خورد

سپهدار را ز آن سخن های نغز

بیفزود زور دل و هوش مغز

فراوان گهر دادش و سیم و زر

نپذرفت و گفت ای یل پُرهنر

من آن دادمت کآید از جان پاک

تو آنم دهی کآید از سنگ و خاک

منت راه یزدان نمودم که چون

تو زی دیو باشی مرا رهنمون

گرم رای باشد به زر و به دُر

ازین هر دو این کاخ من هست پُر

ولیکن چو با هر دوام کار نیست

چو هرگز نباشدم تیمار نیست

کسی کو جهان را بود خواستار

ورا دانش آید نه گوهر به کار

اگر درّ را ارج بودی بسی

به خاک و به سنگش ندادی کسی

چه باید بدان شاد بودن که اوی

کند دوست را دشمن کینه جوی

چو بنهی نگهداشتن بایدت

چو بدهیش درویشی افزایدت

نه اینجات از مرگ دارد نگاه

نه چون شد بوی با تو آید به راه

به شاه سیامک نگر کاین سرای

برآورد و این کاخ شاهانه جای

بدین بیکران گوهر پر بها

هم از چنگ مرگش نیامد رها

به چندین گهرها و زرّش که بود

ندانست یک روز عمرش فزود

مدان به ز دانش یکی خواسته

که ناید همی از دهش کاسته

روان را بود مایه زندگی

رساند به آزادی از بندگی

بدین جایت از بد نگهبان بود

چو زی در شدی توشه جان بود

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست

تن مرده و جان نادان یکیست

برهنه بُدی کآمدی در جهان

نبد با تو چیز آشکار و نهان

چنان کآمدی همچنان بگذری

خور و پوشش افزون ترا بر سری

ازو چون خور و پوشش آمد به دست

دل اندر فزونی نبایدت بست

من این هر دو دارم که ایزد ز بخت

یکی مهربان دایه کرد این درخت

گهِ تشنگی بخشد از بیخم آب

به گرما کند سایه ام ز آفتاب

خورم زین برِ او و پوشم ز برگ

مرا این بسندست تا روز مرگ

ببدخیره دل هر که زو این شنود

نیایش فزودند و پوزش نمود

برون آمدند از برش همگروه

بگشتند چندی در آن دشت و کوه

در آن کُه بسی کان سنباده بود

هم الماس ویاقوت بیجاده بود

گل و نیشکر بیکران و انگبین

گیادار و از میوه ها هم چنین

صف سنبل و بیشهٔ زعفران

روان لادن و بیشهٔ خیزران

چو دید آن چنان جای مهراج شاه

دریغ آمدش کآن ندارد نگاه

ز گردان سری با سپه شش هزار

بدان جایگه کرد فرمانگزار

وزآن جنگی اسپان همه هر چه بود

به کشتی فکندند و راندند زود