گنجور

 
اسدی توسی

یکی نامه نزدیک گرشاسب زود

نبشت و نمود آن کجا رفته بود

ز کابل شه و لشکر آراستن

ز نادادن باژ و کین خواستن

دگر گفت چون نامه خواندی بجای

مزن دم جز آورده در اسپ پای

به زودی به من رس چنان ناگهان

که از خوان رسد دست سوی دهان

که من چون شد این نامه پرداخته

برفتم سپه رزم را ساخته

فرستاده بر جدری آمد برون

یکی باد پی کوه کوهان هیون

کم آسای و دمساز وهنجار جوی

سبک پا و آسان دو و تیز پوی

شکیب آوری رهبری تیزگام

ستوهی کشی کم خور و پر خرام

شتابنده از پیش و رهبر ز پس

جهنده رهان و گریزنده رس

چو موج از نهیب و چو آتش ز تاب

چو خاک از درنگ و چو باد از شتاب

به رای از خرد تیز دیدارتر

به پای از کمان تند رفتارتر

خبردار و برنادل و تیزهوش

به ره دیده‌بان چشم و جاسوس گوش

بدانسان همی شد که هزمان ز گرد

پی‌اش با قضا گفت از راه گرد

کمان وار گردنش و جستن چو تیر

خمیرش پی و خاره زو چون خمیر

گهی در زمین یار درندگان

گه اندر هوا جفت پرندگان

اگر سینه برکوه خارا زدی

بکندی و بر ژرف دریا زدی

پی مورچه بر پلاس سیاه

بدیدی شب تیره صد مِیْل راه

به پای آن کجا دیده بگماشتی

سبک‌تر ز دیدار بگذاشتی

تنش ابر بد برق دندان تیز

خوی‌اش قطره باران و کف برف ریز

چو تیر از کمان بُدْش جستن ز جای

بسان ستاره نشان‌های پای

ز منزل به منزل همی شد چنان

دمان و دوان و جهان چون جهان

چو زنگی که بازی کند در خروش

دو لب کرده لرزنده در بانگ و جوش

چو انگشت کاسان شمارد شمار

پی‌اش بُد شمارندهٔ کوه و غار

به یک چشم زخم آزمون را درنگ

بجست از شَدَن تا به شهر زرنگ

سپهدار را بود کنداگری

بسی یافته دانش از هر دری

بدو گفته بد راز اختر نهان

که خیزد یکی شورش اندر جهان

درین مه ز کابل سپاهی به جنگ

بیاید بر اثرط کند کار تنگ

ز زاول گُرُه کشته گردد بسی

ز پیوستگانت کم آید کسی

ترا رفت باید سرانجام کار

کنی رزم و زاختر شوی کامکار

فرستاده اینک به راه اندرست

چو هفته سرآید درست ایدرست

بِبُد هفته و کس نیامد ز راه

بر او تند شد پهلوان سپاه

دژم گفت چون بخش اختر درست

ندیدی دروغ از تو گفتن که جست

دروغ آبروی از بنه بسترد

نگوید دروغ آنکه دارد خرد

به گرد دروغ آن که گردد بسی

از او راست باور ندارد کسی

هر آهو که خیزد ز کژ یک سُخُن

به صد راست نیکو نگردد ز بُن

زبانی که باشد بریده ز جای

از آن به که باشد دروغ آزمای

ستاره شمر شد دژم روی و گفت

به دارنده دادار بی یار و جفت

بدین چهره انگیز گوهر چهار

بدین هفت رخشنده و هفت تار

که ننشینم امروز پیشت ز پای

جز آنگه که گفتِ من آید به جای

وگرنه نیارم بدین کار دست

بر آتش نهم دفترم هرچه هست

بگفت و سطرلاب برداشته

همی بُد به ره دیده بگماشته

چو از بیم شب زرد شد چهر خَور

دوان پرده‌دار اندر آمد ز در

که بر در فرستاده‌ای تیزگام

رسیده‌ست و دارد ز اثرط پیام

سپهدار خواندش بر خویش زود

بپرسید و دید آنچه در نامه بود

همان بود کاختر شمر گفت راست

ز بهرش سبک خلعت و یاره خواست

شد از دانشش خیره اندر نهفت

ازین خوبتر دانشی نیست گفت

به اسپ نبردی درافکند زین

دو صد گرد کرد از دلیران گزین

شب و روز پوینده زآنسان شتافت

که باد وزان گردش اندر نیافت

چنین تا به کوهی که بُد جای شیر

ز بر نیستان بود و گندآب زیر

چو تندر همه بیشه بانگ هژبر

شده گَردشان گِردِ گردون چو ابر

به گُردانش باشید گفتا به جای

که تنها مرا رزم شیرست رای

شوم زین هژبران آکنده یال

یکی را کنم شاه کابل به فال

هم از پیشش اندر کمین شکار

سه شیر شکاری شدند آشکار

به گردون همی برفشاندند خاک

به نعره دل سنگ کردند چاک

یکی پیشرو بود با خشم و زور

سپهبد سبک پای برزد به بور

برآورد بر زه خم شاخ کرگ

ز ترکش برآهخت زنبور مرگ

به زخم خدنگ دو پیکان سرش

فرو دوخت با حلق و یال و برش

بزد نیزه بر گُرده گاه دگر

به کامش برافشاند خون جگر

فکند از سِیُم سر به تیغ نبرد

گرفت آنگهی ره شتابان چو گرد

دهی دید در راه بر ساده دشت

به پایان ده با سپه برگذشت

از آن ده برهمن یکی مرد پیر

به آواز گفت ای یل گرد گیر

هنرمند گرشاسب گر نام تست

نیای تو جمشید شه بُد درست

به مردی جهان را بخواهی گرفت

بسی رزم‌ها کرد خواهی شگفت

به بند آوری بازوی منهراس

از آن دیو گیتی کنی بی هراس

بپرسید گرشاسب از راه راست

چه دانستی این وآگهیت از کجاست

بگفتا کز اندیشهٔ دوریاب

ببینم همه بودنی‌ها به خواب

نشان آنکه دی شیر کُشتی به راه

به کاول همی رانی اکنون سپاه

ز شاهش بخواهی ربودن شهی

کنی شهر و بومش زمردم تهی

برین مژده خواهم کزاین کارزار

چو رفتی به بتخانهٔ سوبهار

بر آن خانه وآن بَدپرستان گزند

نسازی که یزدان ندارد پسند

براین گر به سوگند پیمان کنی

خرد را به فرهنگ فرمان کنی

سه پندت دهم نغز کز هر سه زود

گری نام و باشدت بسیار سود

سپهبد به فرمانْش سوگند خَورد

چنین گفتش آنگه پرستنده مرد

که گر دختر شاه کابل به جام

گه بزمت آرد می لعل فام

بدان کان فریبست نازش مخر

بفرمای تا او خورد تو مَخَور

دوم گرْت روزی ز پیش سپاه

زنی در یکی خانه خواند ز راه

مشو گرچه زن لابه سازد بسی

به جای تو بفرست دیگر کسی

سوم پند شهری که نو ساختی

به رنجَش بسی گنج پرداختی

همه بومش از ریگ دارد نهاد

همی خواهد آکندن از ریگ باد

به پیشش بر از چوب ورغی ببند

چو بستی ز ریگش نباشد گزند

سپهدار از او هر سه پذرفت و رفت

همی شد شب و روز چون باد تفت

 
sunny dark_mode