گنجور

 
اسدی توسی

سه هفته چو راندند از آن پس به کام

به کوهی رسیدند لانیس نام

جزیری به پهنای کشور سرش

همه بیشه واق واق از برش

به بالا ز صدرش فزون هر درخت

به مه بر سر و بیخ بر سنگ سخت

همه برگشان پهن و زنگار گون

ز گیلی سپرها به پهنا فزون

بَر هر یکی چون سَر مردمان

برو چشم و بینی و گوش و دهان

چو ناگه وزیدی یکی باد تیز

از این بیشه برخاستی رستخیز

سَرِ شاخ ها سوی ساق آمدی

وزآن هر سری واق واق آمدی

سپهبد ز ملاح فرزانه رای

بپرسید کای راست بر رهنمای

برین کُه درختست چندین هزار

همه سبز و بشکفته با برگ و بار

ز چندین بر و برگ آمیخته

چرا نیست جز اندکی ریخته

بدو گفت هر بامدادی که مهر

فروزد سپهر و زمین را به چهر

گلستان ازو سبز دریا شود

سیه شَعر، این زرد دیبا شود

فغان زین درختان بخیزد همه

گل و برگ و برْشان بریزد همه

چنین تا به شب برگ ریزان بود

وز آشوب هر دَد گریزان بود

چو طاووس‌گون روز پَرَّد ز راغ

درآید شب تیره همرنگ زاغ

ازین آب در جانور گونه‌گون

برآیند سیصد هزاران فزون

خورند این بر و برگ پاشیده پاک

نمانند بر جای جز سنگ و خاک

چنین هر شب تیره پیدا شوند

سپیده دمان باز دریا شوند

درخت آنگه از نو شگفتن گِرَد

ز سَر شاخ و برگش نهفتن گِرَد

فشاند برو زو شب آید به بار

بر اینگونه باشد همه روزگار

شگفتی بسست این چنین گونه‌گون

که آن کس نداند جز ایزد که چون

به هر کار کاو ساخت داننده اوست

روان بخش و روزی رساننده اوست

ز مردم همانجا به هر سو رمه

بدیدند پویان برهنه همه

به یک چشم و یک روی و یک دست و پای

به تک همچو آهو دونده ز جای

دو تن هم براستاده ز ایشان به هم

بُدی یک تن از ما نه بیش و نه کم

نبد کار از جنگشان جز گریز

هم از دور دیدی نکردی ستیز

سوی لشکر انگشت کرده دراز

چو مرغان سراینده چیزی به راز

به پیکارشان هر کس آهنگ کرد

کز آن نیم چهران برآرند گرد

سپهبد برآشفت از آهنگشان

مجویید گفتا کسی جنگشان

کز ایشان کسی مرد پیکار نیست

بجز دیدن از دورشان کار نیست

هر آن کس که ننمایدت رنج و غم

چو رنجش نمایی تو باشد ستم

ز مردم همانا که غمخواره‌تر

نبوده‌ست از ایشان نه بیچاره‌تر

گر آرید پیشم یکی را رواست

که تا وی خورد زین، کجا خورد ماست

سواری برون شد شتابان چو تیر

کز ایشان یکی را کند دستگیر

گریزنده یک پای از آنسان شتافت

که اسپ دوان گردش اندر نیافت

دگر دید بر مرز دریای ژرف

یکی گرد کوه از سپیدی چو برف

همه کُه چنان روشن و ساده بود

که یک میل ازو تابش افتاده بود

که گر مرغ جُستی برو جای پای

خزیدیش پای و نبودیش جای

برش آبگیری کزو جز بخار

شناور نکردی به روزی گذار

همه آبش از عکس آن کُه به جوش

چو زخم دهل صد هزاران خروش

بسی مرغ در گرد او رنگ رنگ

به سر بر سر و رسته چون شاخ رنگ

ز پس هر یکی را دو پا و سه پیش

دو منقار چون تیغ و چنگل چو نیش

چو دیدند مردم خروشان شدند

در آن زیر آن آب جوشان شدند

پس از یک زمان زآن که ابری چو قیر

درآمد بزد خیمه در آبگیر

از آن ابر مرغان در آن ژرف آب

ببودند پنهان هم اندر شتاب

شد ابر از پس کوه در ناپدید

فرو ماند هر که‌آن شگفتی بدید

وز آنجا سوی کوه قالون شدند

به رنج گران یک مه افزون شدند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!