گنجور

 
اسدی توسی

چو بر سیستان پهلوان گشت شاه

بر اوج سپهر مهی گشت ماه

همه ساز شهرش نکو کرده شد

برو دست فرمانش گسترده شد

ز کارش بد و نیک بی گاه و گاه

همی شد خبر نزد ضحاک شاه

بدو تیره شد رایش اندر پسیچ

ولیکن نیارستش آزرد هیچ

سوی سیستان رفت تا بنگرد

یکی پیش آب زره بگذرد

ز نزل و علف آنچه بایست ساز

سپهبد برون برد و شد پیشباز

چو شه را بدید آمد از پیل زیر

گرفتش به بر شاه و پرسید دیر

سپهبد رکابش ببوسید و جست

به دندان پیل اندر آویخت دست

چو چابک سواری به اسپ نبرد

زهامون به پیل اندر آمد چو گرد

نگه کرد شاه آن یلی بال و برز

به کف کوه کوب اژدها سار گرز

به زیر اندرش زنده پیلی چو کوه

زبس بار خفتان و ترکش ستوه

به دل چاره ای گفت باید گزید

که این را کند دشمنی ناپدید

جهان با من ار پاک دشمن بود

ازآن به که این دشمن من بود

بزد خیمه گرد لب هیرمند

برآسود با خرمی روز چند

هم اثرط ز زاول شد آراسته

بسی ساخته هدیه و خواسته

چو یک هفته گرد گلستان و رود

ببودند با بزم و رود و سرود

به شبگیر کردند رای شکار

که بُد روز نخچیر و گاه بهار

رُخ باغ بُد ز ابر شسته به نم

فشانان ز گل شاخ بر سر درم

ز درد خزان در دل زاغ زیغ

هوا بسته از لشکر ماغ میغ

شده لاله از ژاله پُر دُر دهن

ز پیروزه پوشیده گل پیرهن

ز میغ روان چرخ چون پر چرغ

بر آواز رامشگر از مرغ مرغ

تو گفتی هوا نافه کافد همی

زمین حله سبز بافد همی

بُد آکنده هامون و گردون همه

ز مرغان چفاله ز غرمان رمه

بُد از گرد اسپان سیه گشته هور

به خم کمند یلان یال گور

سگ از گرد خرگوش اندر ستیز

دویک گاه در حمله گه در ستیز

به چنگال کاوان یکی دشت خشک

یکی خاک بویان چو عطار مشک

گشاده کمین یوز بر آهوان

چون دزدی گه حمله بر کاروان

زچنگال پرخونش جای کمین

شده لاله در لاله روی زمین

ز سم گوزنان زمین جزع رنگ

وشی گشته ریگ و شخ از خون رنگ

نشسته بر آهو عقاب دلیر

چو بر اسپ گردی به ناورد چیر

دل تیهو از چنگ طغرل به داغ

رباینده باز از دل میغ ماغ

زشاهین و چرغ آسمان بسته ابر

رمان از غو طبل بازان هژبر

از افکنده نخچیر بی راه و راه

پر از کشتگان دشت چون رزمگاه

گهی باده بر کف به بانگ رباب

گه از ران گوران بر آتش کباب

ز هر تیغ کُه دیده‌بان با غریو

ز بس گرد گردان گریزنده دیو

سپهبد پیاده همی تاختی

به راه گوزنان کمین ساختی

چو تنگ آمدندی بجستی ز جای

گرفتی سرو شان فکندی ز پای

سر وی دو ناگه گرفت از کمین

همی زد ز خشم این بر آن آن بر این

ز بس کوفتن زور تنشان ببرد

سر و گردن هردو بشکست خرد

چنین پیش ضحاک چندی گرفت

برو آفرین خواند شاه از شگفت

به دل گفت تا زو نبینم گزند

ازین کشورش دور باید فکند

به باغ آمدند آن گه از دشت و راغ

که بود از در شادی و بزم باغ

نخستین شکستند برخوان خمار

پس از بزم و رامش گرفتند کار

شد از ناله آن پیر سغدی به جوش

که نافش بخاری برآرد خروش

همان زاغ گون هندوی هفت چشم

برآورد فریاد بی درد و خشم

گهی زندواف و چکاوک به هم

سراینده دستان همی زیر و بم

قدح چون مه اندر کف سرکشان

برآن مه ز گل شاخ پروین فشان

بزرگان رده ساخته بر چمن

میان سنبل و شنبلید و سمن

دو دیده به خوبان مشکین کله

به بلبل دو گوش و به کف بلبله

گه خرمی شاه با فر و کام

به یاد سپهدار برداشت جام

به نخچیر و بزم و به نیروی تن

فراوانش بستود در انجمن

تویی گفت از ایزد دلم را امید

هم از بخت تو فرخی را نوید

به تو دارم ایمن دل خویش را

به گرز تو ترسان بداندیش را

ز نام توام کام و آرایشست

ز رنج توام نام و آسایشست

ز بهرم فدا کرده‌ای خویشتن

به هر سختیی داشته پیش تن

شکستم به تو هر که بدخواه بود

به جنگ ار کنارنگ اگر شاه بود

کنون نیست با من گزارنده کین

جز افریقی از بوم خاور زمین

که گوید ز شاهان کَسَم یار نیست

به مردی چو من نامبُردار نیست

چو دورم ز گفتن بود پرفسوس

چو نزدیک باشم بود چاپلوس

ترا راهزن خواند و مارکش

مرا دیو مردم خور خیره هش

کنون باید این رزم را ساختن

توانی مگر کین از او آختن

همان دیوکش منهراس است نام

مگر کز کمند تو آید به دام

گر این کار بدهد گروگر ترا

ز شاهی مرا نام و دیگر ترا

سپهبد چنین گفت با شهریار

که اندرجهان مر ترا کیست یار

همی آفتاب فلک فر و تاب

ز تاج تو گیرد چو مه زآفتاب

زمان بنده کردار رنجور تست

زمین گنج و خورشید گنجور تست

ز سیصد چو افریقی و منهراس

به فرّت نیارد دل من هراس

هم اکنون چو آهنگ راه آورم

سر هردوشان پیش شاه آورم

چو از می گران شد سر باده خوار

سته گشت رامشگر و میگسار

ز بستان پراکنده شد انجمن

همان با گل و می چمان بر چمن

نشست از نهان با پدر پهلوان

به تدبیر ره تا شدن چون توان

ز مهرش پدر گشت با درد جفت

ز شاه این نبایست پذرفت گفت

که هرکار کاو با تو گوید همی

ز ترس تو مرگ تو جوید همی

بخوان بر ز مهمانت نو گر کهن

ز سیصد یکی راست مشنو سخن

نباید بُد ایمن به نیروی خویش

که ناید به هنگام هرکار پیش

گرت زور باشد ز پیلان بسی

بود هم به زور از تو افزون کسی

رهی سخت دشوار ششماهه بیش

همه کوه و دریا و بیشه‌ست پیش

سپاهی هزاران فزون از هزار

سپه کش چو افریقی نامدار

هم اندر کف منهراس اژدها

گر افتد به چاره نگردد رها

یکی نره دیوست پرخاشجوی

که هرکه‌ش ببیند شود هوش ازوی

ز گردون عقاب آرد از کُه پلنگ

ز بیشه هژبر و ز دریا نهنگ

چو سه باز یک مرد پهنای اوست

چهل رش درازای بالای اوست

مرا نیز یکباره پیری شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

ربود از سر من سمور سیاه

به جایش نهاد از حواصل کلاه

یکی دست پیری بزد بر برم

که تاج جوانی فکند از سرم

به روز جوانی به زور دو پای

چو باد بزان جستمی من ز جای

ز پیری کنون گاه خیز و نشست

همی پای را یار باید دو دست

به تیری زدم سخت گشتِ زمان

کز آن تیر شد تیرِ پشتم کمان

نویدیست پیری که مرگش خرام

فرسته‌ست موی سپیدش پیام

کسی را کجا زندگانی بود

ز خُردی امید جوانی بود

امید جوان تا بود پیر نیز

بجز مرگ امید پیران چه چیز

سپهبد به مژگان شد ابر بهار

به پاسخ دژم گفتش انده مدار

ندارد غم از پیش دانش پذیر

به چیزی که خواهد بُدن ناگزیر

سر از پیری ارچه شود خشک بید

ز یزدان نباید بریدن امید

نه هر کاو جوان زندگانیش بیش

بسا پیر ماند و جوان رفت پیش

به خانه نشستن بود کار زن

برون کار مردان شمشیرزن

تن رنج نادیده را ناز نیست

که با کاهلی ناز انباز نیست

نشاید مهی یافت بی رنج و بیم

که بی رنج نارد کس از سنگ سیم

به دریای ژرف آنکه جوید صدف

ببایدش جان برنهادن به کف

بزرگی یکی گوهر پربهاست

ورا جای در کام نر اژدهاست

چو خواهی سوی آن گهر دست برد

اگر مه شوی گر بخایدت خرد

به یک هفته زآن پس همه کار راه

بسازید و شد پیش ضحاک شاه

ستودش بسی شاه و چندی نواخت

ببایستِ او کارها را بساخت

بدادش هیون دو کوهان هزار

همه بارشان آلت کارزار

هزار دگر خیمهٔ گونه‌گون

به برگستوان پیل سیصد فزون

دو صد تیغ و صد بدره دینار گنج

ز دیبا شراع و سراپرده پنج

چهل خادم از رِیْدکان طراز

هزار اسپ جنگی به زرینه ساز

چو پنجه هزار از یلان سپاه

ببد پهلوان شاد و برداشت راه

ز خویشان یکی را به جایش نشاند

سپه زی بیابان کرمان براند

سوی بابل آورد ضحاک روی

دگر سو سپهدار شد راه جوی

همه ره به هر شهر و آباد جای

بُدندش بزرگان پرستش نمای

چنین تا به نزدیک طنجه رسید

همه مرز دریا سپه گسترید

شه طنجه بُد سرکشی نامدار

همش گنج و هم لشکر بی شمار

ز بربر زمین سوی خاور درون

ز یک ماهه ره داشت کشور فزون

چو آگه شد از پهلوان شاد گشت

پراکند نزل و علف کوه و دشت

گرامی پسر داشت هشتاد و پنج

همه درخور تاج شاهی و گنج

پذیره فرستادشان سر به سر

بسی گونه‌گون هدیه با هر پسر

همه شهر از آذین و دیبا و ساز

بیاراست چون کارگاه طراز

در ایوانش سازید بر تخت جای

میان بست چون بنده پیشش به پای

دو هفته همی داشتش میهمان

برافشاند گنجی دگر هر زمان

زبس گونه‌گون نیکویی‌های اوی

دل پهلوان شد بدو مهرجوی

چنین گفت کاین کردی از راه راست

که از کاردانان و شاهان سزاست

خوی هرکس از تخمش آید به بار

ز گل بوی باشد خلیدن ز خار

خوی هرکس از گوهر تن بود

ز گل بوی و از خار خستن بود

گر از هیچ سو دشمنی کینه جوی

ترا هست جایی به من بازگوی

که گر هست مه چون نبرد آورم

ز گردون سرش زیر گرد آورم

هرآن کار کآن برنیاید به زر

برآید به شمشیر و زور و هنر

بدو گفت کایدر به دریا درون

پسِ کشورم هفته‌ای ره فزون

جزیری بزرگست با رنگ و بوی

دو صد میل ره لاقطه نام اوی

دو ره صدهزار از یلان مرد هست

نکو روی لیکن همه بُت پرست

جز از چرم میشان نپوشند چیز

زبانی دگرگونه گویند نیز

گه رزم دارند خفتان و ترگ

ز دندان ماهی و کیمخت کرگ

بود گرزهاشان سر گوسفند

زده در سر دستواری بلند

به سنگ فلاخن ز صد گام خوار

بدوزند در خره میخ استوار

از ایشان یکیّ و ز ما ده به جنگ

زبونشان بود شیر جنگی به چنگ

نه از بیمشان سوی دریاست راه

نه از دستشان کشورم را پناه

به پیکارشان نیستم چاره چیز

نه زآهن سلیحی توان برد نیز

که کهشان همه سنگ آهن کشست

دری تنگ و ره در میان ناخوشست

درآن ره ز کف تیغ و مِغفر ز سر

بپرد به کردار مرغ بپر

همه کوهش از آهن گونه‌گون

سلیحست آویخته سرنگون

یکی مرد فرزانه زایران زمین

چنین گفت با پهلوان گزین

که گر سیر بر سنگ آهن ربای

بمالی نیاهنجد آهن ز جای

به سرکه از آن پس چو شوییش باز

دگر ره کشد نزدش آهن فراز

کنون هر سلیحی که از آهنست

اگر خنجر و ترگ اگر جوشنست

به کشتی به سیر اندرون کن نهان

چنان کرد پس پهلوان جهان

ده و دو هزار از سپه برشمَرد

به هفتاد کشتی پراکنده کرد

دگر نزد عم زاده آنجا بماند

ببرد آنچه بایست و کشتی براند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!