گنجور

 
اسدی توسی

سپیده چو شب را به بر درگرفت

شبش کرد بدرود و ره برگفت

ببد سیم دریا زمین زر زرد

خُمآهن کُه و آسمان لاژورد

گرفتند گردان به کین ساختن

جهان از یلان گشت پر تاختن

ز غریدن کوس و شیپور و نای

ز بانگ جرس وز جرنگ درای

سته مغز کیوان و بی هوش گشت

دل و زهره زهره پر جوش گشت

دم اسپ کوته شد و تک دراز

فرازی ببد پست و پستی فراز

ز بس تیرگی چهر گیتی فروز

سیه گشت گفتی شب آمد به روز

سر گرد با جان به جوزا رسید

تن کشته با خون به دریا رسید

درنگ جهان گفت گیتی شتاب

از آهن روان خون چو از سنگ آب

یلان را به خون غرقه تیغ و سپر

یکی جان سپار و یکی تن سپر

پر از شیر غران ز نعره زنان

پر از مار پران ز خشت آسمان

ز خرطوم پیل و سر جنگجوی

همه دشت پاشیده چوگان و گوی

چو مرغی شده مرگ پرش خدنگ

ز سرنیزه منقارش و خشت چنگ

یلان را به منقار درنده ناف

سران را به چنگال تارک شکاف

در آن رزم زاول گُرُه یکسره

شکسته شدند از سوی میسره

برایشان یکی گرد سالار بود

که عم زاد فرخ سپهدار بود

نهاد اندر آوردگه پای پیش

سپه را فرو داشت بر جای خویش

بسی کشت چندان که سرگشته شد

سرانجام در رزمگه کشته شد

سپهبد بر آن درد تند از کمین

به زیر آمد از پیل با گرز کین

دو دستی همی کوفت از پیش و پس

نیارست با زخمش استاد کس

مگر توبئی کآمد از صف جنگ

یکی خشت چون مار پیچان به چنگ

بیفکند او را و ناسود هیچ

گریزان عنان را ز پس داد پیچ

گرفت از هوا خشت او پهلوان

بینداخت و بردوختش پهلوان

متوز از کمینگه برانگیخت اسپ

عمودی به دستش چو زآهن فرسپ

بیفکند چندان سر از چپ و راست

چو گرشاسب را دید بگریخت خواست

سپهبد به یک تک در اسپش رسید

برآورد گرز و غوی برگشید

چنان زدش و با اسپ برهم فکند

که از زورش اندر زمین خم فکند

دلیران ایران پسش هر که بود

به زین کوهه بر سر نهادند زود

گرفتند هر سو ره کارزار

فکنده شد از طنجه ای سی هزار

گریزنده جان در تک پای دید

نبد پای کس کاو ز یک جای دید

ز درج شبه سر چو شب باز کرد

به پیرایه پیوستن آغاز کرد

بتی گشت گیسوش رنگ سیاه

زنخدانش ناهید و رخ گرد ماه

شه طنجه تازنده از جای جنگ

ز پس باز شد تا در شهر تنگ

سپه را ز سر باز نو ساز کرد

دل جنگیان یک به یک باز کرد

دگر گفت پیروز گاه نبرد

ز بختست نز گنج و مردان مرد

بکوشید یکدست فردا دگر

دهد بختم این بار یاری مگر

چو گرشاسب تنها درآید به جنگ

ز هر سو بر او ره بگیرید تنگ

به زخمش فرازید بازو همه

شبان کز میان شد چه باشد رمه

به کشتی بنه هر چه بد کرد بار

سپه برد نزدیک دریا کنار

که تا گر دگر بارش افتد شکست

به دریا گریزان شود دوردست

همه شب بدین رای بفشرد پی

درازی شب کرد کوته به می