کنون از شه طنجه و پهلوان
شنو کار کین جستن هر دوان
بدان گه که از نزد ضحاک شاه
سوی طنجه شد پهلوان سپاه
ز دریا و خشک آنچه آورده بود
به دست شه طنجه بسپرده بود
که تا باز خواهد چه آرد هوا
بدین کرده بد مرد چندی گوا
سرآمد مر آن شاه را روزگار
پسرش از پس او شده شهریار
پسر نیز رفته به راه پدر
نبیره ببسته به جایش کمر
چنان بود رای شه سرفراز
که آن خواسته خواهد از طنجه باز
بر این کار پوینده ای کرد راست
ز شاه کیان هم بدین نامه خواست
شه طنجه را طمع بربود و گفت
که این آگهی با دلم نیست جفت
گذشتست از این کار سالی دویست
مرا سال نیز از چهل بیش نیست
چنین دام هرگز مگستر به راه
ز گنجم گرت رای چیزیست خواه
نهی پایت از پایه بیرون همی
که خرگوش گیری به گردون همی
سپهبد بدانست کآنست رنگ
به جنگ آید آن خواسته باز چنگ
ده و دو هزار از سران سپاه
گزید و برون شد به فرمان شاه
به فرخ نریمان چنین کرد یاد
که کارت همه راه دین باد و داد
گر آیم من ار نه به هر بیش و کم
مزن جز به رای شهنشاه دم
ببوسیدش از مهر و لشکر کشید
خبر چون بر شاه طنجه رسید
پراکند بس گنج و کین کرد ساز
بی اندازه آورد لشکر فراز
شد از بس که بودش سپاه گران
زمین چون سپهر از کران تا کران
برآمد سپهدار با لشکرش
ز گرد ابر بست از بر کشورش
بر طنجه نزدیک یک روز راه
به گرد دهی خیمه زد با سپاه
مه ده یکی پیر بد نامجوی
بسی سال پیموده گردون بدوی
فراوان ز نزل و علف برشمرد
همه برد نزد سپهدار گرد
از آن خواسته گفت دارم خبر
که در طنجه بنهادی از پیشتر
برادرم زندست و با من گواست
در آن نامه هم نام و هم خط ماست
از آن شاد شد پهلوان چون شنود
سوی طنجه شه نامه ای ساخت زود
سر نامه کرد از جهاندار یاد
خداوند دین و خداوند داد
فرازنده هفت چرخ سپهر
فروزنده گیتی از ماه و مهر
دگر گفت کای گمره از کردگار
چه طمع است کاندر دلت کرد کار
بود نزد فرزانه کمتر کس آن
که خیره کند طمع چیز کسان
نکوتر بود نام زفتی بسی
ز خوانی که با طمع بنهد کسی
همانا به چشمت هزاک آیدم
و یا چون تو ابله فغاک آیدم
کزینسان سخن های غاب آوری
همی چشم دل را به خواب آوری
کرا رنگ چهره سیه تر ز زنگ
بدو کی پدید آید از شرم رنگ
هنرهام هر کس شنیدست و دید
تو از ابلهی چون کنی ناپدید
کجا من شتاب آورم بر درنگ
نوند زمان را شود پای لنگ
اگر بر زمین برزنم بانگ تیز
جهد مرده از گور بی رستخیز
به گهواره در هند کودک خروش
چو گیرد به نامم نباشد خموش
به چین آتشی کاید از آسمان
برند از تف تیغ تیزم گمان
یکی خواسته کان جهان را بهاست
چو من گردی آورده از چپ و راست
چو در گنجت ای زاغ رخ تیره روز
نهفتی چو اندر زمین زاغ کوز
کنون گویی آگه نی ام ز آن درست
همه کس شناسند کآن نزد تست
سرانت گواه اند بسیار و من
فرستادم اینک به نزدت دو تن
اگر چند باشند بسیار کس
گوا نزد داور دو آرند و بس
اگر باز بفرستی آن خواسته
چنان هم که بودست آراسته
هم از من بود پایه ات نزد شاه
هم از شاه یابی بزرگی و جاه
وگر ناوری آنچه رای آورم
سرو افسرت زیر پای آورم
بر از چرخ کیوان گر ایوان تست
وگر نام دیوان به دیوان تست
سرت را ز گرودن به گرد آورم
دل دوستانت به درد آورم
پیمبر براهیم بود آن زمان
بدش نام زردشت از آسمان
به صحفش بر این خورد سوگند نیز
بدان دو گوا داد بسیار چیز
به هم با فرستاده شان رنجه کرد
فرستاده آهنگ زی طنجه کرد
چو شه نامه برخواند آن هر دو تن
گوایی بدادند بر انجمن
جز ایشان گوا بود دیگر بسی
ولیکن نیارست دم زد کسی
دژم زی فرسته شه آورد روی
بدو گفت رو پهلوان را بگوی
چو دیوار بر برف سازی نخست
نگون زود گردد به بنیاد سست
نه هرچ آن بگویند باشد همان
بر راست گم زود گردد گمان
به مردی و گنج و سپاه از تو کم
نی ام چیست این طمع پر باد و دم
نبودی مرا در جوانی همال
کنون چون بوی کت بفرسود سال
یکی مویم افتاد در کار زار
اگر بینی از بیمت آید چومار
مرا با شهنشاه از این نیست جنگ
به جنگم تویی آمده تیز چنگ
فرستادگان را به خواری براند
دو ره صد هزار از یلان را بخواند
در آهن بیاراست صد زنده پیل
ز طنجه برون خیمه زد بر دو میل
بد از سرفرازان یکی کینه توز
سپهدار او بود نامش متوز
ز لشکرش نیمی بدو داد بیش
ز بهر نبردش فرستاد پیش
فرسته خبر زی سپهدار برد
سپهبد سبک دست پیکار برد
بیآورد نزدیک دشمن سپاه
به جنگ اندر آمد هم از گرد راه
طلایه بزد بر طلایه نخست
به خون هر سوی غرقه شد بوم و رست
به پیچش گرفتند گردان عنان
سوی سینه ها راست کرده سنان
توگفتی ز بس گرد بالا و پست
که هامون به گردون درآورد دست
یکی ژرف دریا شد از خون زمین
که بد نزد او چشمه دریای چین
زمانه زمین را همی خون گریست
ستاره ندانست رفتن که چیست
گرفتند زاول گروه بی شمار
سلیح و ستور اندر آن کار زار
چو چرخ شب آرایش از سر گرفت
ز ماه تمام آینه برگرفت
فرو هشت زلفین مشکین نگون
ز زر خال زد بر رخ نیلگون
نفرمود پیکار دیگر متوز
که شد گاه آورد و بگذشت روز
به گردان فرستان گرد سپاه
که دارید امشب شبیخون نگاه
کمین ساخت هر جای بالای و شیب
سپاهش کس آن شب نخفت از نهیب
همه شب ز بیم شبیخون متوز
همی بود بیدار تا گشت روز
چو بازی برآورد چرخ روان
به زرین و سیمین دو گوی دوان
یکی گوی سیمین فرو برد سر
دگر گوی زرین برآورد سر
دو لشکر سنان ها برافراختند
کمینگه گرفتند و صف ساختند
زمین را سپهر از گرانی سپاه
نداند همی داشت گفتی نگاه
جهان پهلوان درع گردی چو گرد
بپوشید و بگرفت گرز نبرد
بر او هفتصد سال بگذشته بود
ز گشت سپهری کهن گشته بود
خروشید گفتا مرا خیره خیر
ز بیغاره دشمن کهن خواند و پیر
کنون به کنم رزم و کوشش ز بن
که بهتر کند کار تیغ کهن
کهن بهتر از رنگ یاقوت و زر
همیدون می از نو کهن نیکتر
مرا گشت چرخ ارچه خم داد پشت
همان بیش زورم به زخم درشت
بگفت این و با لشکر از چپ و راست
به جنگ آمد و گرد کوشش بخاست
پر از بومهن شد سراسر جهان
ستاره هویدا و گردون نهان
ز بس در زمین از تف نعل تاب
به دریای قلزم به جوش آمد آب
همی تا دو صد میل در که خروش
فتادی و باز آمدی باز گوش
زبر آسمانی بد از تیره گرد
زمین زیر دریا بد از خون مرد
سواران در آن ژرف دریا نوان
چو کشتی درفش از برش بادبان
پر از دام هامون ز خم کمند
به هر دام درمانده گردی به بند
شده لعل گرد از دم خون و تیغ
چو گاه شب از عکس خورشید میغ
ز بس کاینه بد درفشان ز پیل
همی خاست آتش ز دریای نیل
سپهدار با گرز و نیزه به چنگ
پیاده همی تاخت هر سو به جنگ
به هر گنبدی جست پنجاه گام
همی کوفت گرز و همی گفت نام
گهی دوخت با سینه خرطوم پیل
گهی ریخت خون همچون دریای نیل
چه خیل پیاده چه خیل سوار
ز بد خواه چندان بیفکند خوار
که مر مرگ را گشت چنگال سست
شد از دست او پیش یزدان نخست
به درعش در از زخم مردان جنگ
به هر حلقه در بود تیری خدنگ
شل و ناوک و تیر در مغفرش
فزون زانبه موی بد بر سرش
که و دشت پر کشته بد پیش و پس
چنین تا شب از رزم ناسود کس
شب تیره چون شعر بافنده گشت
کبود و سیه بافت بر کوه و دشت
مراین را به زر پود در تار زد
مر آن را به مشک آب آهار زد
در جنگ هر دو سپه شد فراز
به سوی سپه پهلوان گشت باز
ز خون دید هر جای جویی روان
همی هر کسی گفت با پهلوان
که فردا اگر پیشت آید متوز
نخستین جز از وی ز کس کین متوز
که سالار این بیکران لشکر اوست
برین شهسواران خاور سر اوست
درفشش نهنگست و خفتان پلنگ
سیاه اسپ و برگستوان لعل رنگ
ز پولاد و در آژده مغفرش
پرندین نشان بسته اندر سرش
نبرده درفشش برون سپاه
بیاید بود هر سوی کینه خواه
برون آمد امروز تند از کمین
فراوان سران زد زما بر زمین
ندیدیم جز تو چنان نیز گرد
به زور تن و مردی و دستبرد
جهان پهلوان گفت کامروز جنگ
چو شد تیز جستمش نآمد به چنگ
چو خور تیغ رخشان ز تاری نیام
کشد گردد از خون شب لعل فام
هر آنجا که فردا به چنگ آرمش
به یک دم زدن زنده نگذارمش
وز آن سو سپه با متوز دلیر
سخن راندند از سپهدار چیر
که گفتند گرشاسب پیرست و سست
جوان کی تواند چنان رزم جست
کنون تیز دندان تر آمد به جنگ
که دندان نماندستش از بس درنگ
کجا جستی از جای و جستی ستیز
چو آتش بدی تند و چون باد تیز
فکندی به هر زخم پیلی نگون
بکشتی به هر حمله ده تن فزون
گرفتی دم اسپ و بفراختی
به هم با سوارش بینداختی
متوز جفا پیشه گفت این نبرد
همه سخت از آن باد بودست و گرد
چو گردد شب از تیرگی نا امید
سپیده برآرد درفش سپید
من و گرز و گرشاسب و آوردگاه
سرش بر سنان آورم پیش شاه
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان از نبردی بین پهلوانی به نام "گرشاسپ" و شاه "ضحاک" و همچنین حاکم طنجه روایت میشود. پس از سالها، پسر ضحاک تصمیم میگیرد که عرصه جنگ را ادامه دهد. او با ارسال نامهای به شاه طنجه، خواهان بازپسگیری اموال و گنجینهها میشود. شاه طنجه، که سالها از این موضوع گذشته و سنش نیز بالا رفته است، نمیخواهد وارد جنگ شود.
در ادامه، سپهبد "فرخ نریمان" به فرمان شاه طنجه به جنگ میرود. نبردی سخت و خونین در میگیرد، جاییکه هر دو طرف با تعداد زیادی از جنگجویان به میدان میآیند. سپاه متوز که در این نبرد شرکت دارد، در ابتدا موفق به پیروزی میشود، اما با ورود گرشاسپ و نمایش قدرت و شجاعت او، اوضاع به هم میریزد.
گرشاسپ با قدرت و شجاعت خود میجنگد و دشمنان را به شکست میکشاند. نبرد تا سپیدهدم ادامه دارد و به نظر میرسد که گرشاسپ با پیروزی خود سرنوشت جنگ را تغییر خواهد داد. داستان حاکی از شجاعت و دلاوری پهلوانان و چالشها و فتنههای جنگ است.
هوش مصنوعی: اکنون از پادشاه طنجه و قهرمان بشنوید که چگونه در جستجوی انتقام هستند.
هوش مصنوعی: در آن زمان که پهلوان سپاه از نزد شاه ضحاک به سوی طنجه رفت.
هوش مصنوعی: شه طنجه تمامی چیزهایی را که از دریا و خشکی به دست آورده بود، به سپرده بود.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که ببینیم سرنوشت چه نتیجهای خواهد داشت، و چقدر زمان نیاز دارد تا پیامدهای اعمال بد برخی افراد مشخص شود.
هوش مصنوعی: روزگار شاه به پایان رسید و پس از او، پسرش به مقام شهریاری رسید.
هوش مصنوعی: فرزند نیز راه پدر را در پیش گرفته و به اندازهای که باید، خود را آماده کرده است.
هوش مصنوعی: شه بزرگ و سرفراز به گونهای فکر میکند که آنچه را میخواهد از طنجه (شهری در شمال آفریقا) به دست خواهد آورد.
هوش مصنوعی: یک شخص بلند همت و کوشا توجهی به این موضوع نشان داد و از شاه کیان نیز درخواست کرد که به این نامه رسیدگی کند.
هوش مصنوعی: شهر طنجه آرزوی او را ربود و او گفت این خبر با دل من سازگار نیست.
هوش مصنوعی: سالها از زندگیام گذشته و من اکنون بیش از چهل سال ندارم و به نوعی دو سال از این سالها را به کارهایی گذاشتهام که به آنها اهمیت چندانی نمیدهم.
هوش مصنوعی: اگر برای تو نظری وجود دارد که میخواهی به آن برسید، هرگز در دام و تلهای که برای دیگران گذاشته شده، نرو.
هوش مصنوعی: تو به فرار از زمین و ریشهات ادامه میدهی، چرا که میخواهی از بالا و در افق به شکار خرگوشها بپردازی.
هوش مصنوعی: سپهبد فهمید که اگر به جنگ برود، آن چیزی که میخواهد به دست نمیآورد و دچار مشکلاتی میشود.
هوش مصنوعی: هزار و دوتا از فرماندهان سپاه را انتخاب کرده و به دستور شاه از جمع خارج شدند.
هوش مصنوعی: به نریمان فرخ یادآوری کرد که هدفت همیشه پیروی از دین و عدالت باشد.
هوش مصنوعی: اگر من بیایم یا نیایم، به هر اندازهای که باشد، جز به دستور شاه صحبت نکنید.
هوش مصنوعی: او را با محبت بوسید و خبر این ماجرا را به سپاه فرستاد، وقتی که این پیام به شاه طنجه رسید.
هوش مصنوعی: تعداد زیادی از گنجینهها و ثروتها را جمعآوری کرده و به اندازهی کافی نیرو و سپاه برپا داشته است.
هوش مصنوعی: به خاطر وجود سپاه بزرگ او، زمین به مانند آسمان از یک سر تا سر دیگر پر شده است.
هوش مصنوعی: سردار با لشکرش به میدان آمد و ابرها را کنار زد تا کشورش را نشان دهد.
هوش مصنوعی: در نزدیکی طنجه، روزی یک راه را طی کرده و با سپاهی در کنار دشت چادر برپا کرد.
هوش مصنوعی: یک ماه قدیمی و مشهور وجود دارد که سالهای زیادی را در این دنیای پرفراز و نشیب گذرانده است.
هوش مصنوعی: بسیار از غذاها و گیاهان را نام برد و همه آنها را نزد فرمانده آورد.
هوش مصنوعی: من از قبل خبری دارم که در طنجه چیزی را قرار دادهای.
هوش مصنوعی: برادرم زنده است و شاهدی بر این موضوع وجود دارد. در آن نامه، هم نام و هم خط ما دیده میشود.
هوش مصنوعی: پهلوان وقتی نامهای از سوی طنجه دریافت کرد، بسیار خوشحال شد و به سرعت اقدام کرد.
هوش مصنوعی: در آغاز نامه، به یاد خداوندی که دین و عدالت را برقرار کرده است، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: این بیت به خالق آسمان و زمین اشاره دارد که عالم را به وجود آورده و پرتوهای ماه و خورشید را میتاباند.
هوش مصنوعی: شخصی به گمراهی میگوید: ای گمراه، از خالق چه انتظار داری وقتی که در دل تو کارهای نادرستی وجود دارد؟
هوش مصنوعی: در میان افراد دانا، کمتر کسی پیدا میشود که برای به دست آوردن اموال دیگران چشمداشتی داشته باشد.
هوش مصنوعی: بهتر است که نام یک فرد خوب و درستکار بیشتر از کسی باشد که با طمع و برای منافع شخصی دست به خواندن و نوشتن میزند.
هوش مصنوعی: من به چشمانت شاید زشت و بیارزش به نظر برسم و یا همچون کسی که نادان است، صدای فریاد مرا نادیده بگیری.
هوش مصنوعی: از این انسان، کلمات عجیبی به گوش میرسد که میتواند دل را به حالت خواب و آرامش بکشاند.
هوش مصنوعی: کسی که رنگ چهرهاش تیرهتر از زنگ است، چگونه میتواند از شرم رنگی برای خود پیدا کند؟
هوش مصنوعی: هر کسی هنرهای من را شنیده و دیده است، اما تو از روی نادانی میخواهی مرا نادیده بگیری.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم با عجله بروم در حالی که زمان به آرامی میگذرد و این باعث رکود میشود؟
هوش مصنوعی: اگر من با صدای بلندی بر زمین بکوبم، صدای من موجب میشود مردگان از خواب برنخیزند.
هوش مصنوعی: وقتی کودکی در گهواره در هند شروع به گریه کند، نام من در آن لحظه خاموش نخواهد بود.
هوش مصنوعی: آتشی که از آسمان به چین میریزد، به دلیل شدت تیزی تیغ من است، پس این فقط یک حدس و گمان نیست.
هوش مصنوعی: شخصی خواسته که ارزش این دنیا را بفهمد، پس همه چیز را از جهات مختلف جمعآوری کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی که ای زاغ با چهرهای تیره و غمگین در گنجت پنهان شدهای، مثل زاغی هستی که در زمین جِست و خیز میکند.
هوش مصنوعی: حالا انگار به من آگاهی دادهاند که همه افراد میشناسند چه کسی در نزد تو است.
هوش مصنوعی: سر شما گواههای زیادی دارند و من به نزد شما دو نفر فرستادم.
هوش مصنوعی: اگر چه افراد زیادی وجود داشته باشند، در نزد قاضی تنها دو نفر کافی است تا گواهی دهند و حرف خود را ثابت کنند.
هوش مصنوعی: اگر دوباره خواستهات را بفرستی، آن را به شکل مرتب و خوبی که بود، دریافت خواهی کرد.
هوش مصنوعی: تو هم از نظر من در نزد شاه ارجمند و محترمی و هم از شاه به خاطر موقعیت خود، بزرگی و مقام را به دست خواهی آورد.
هوش مصنوعی: اگر تو نخواهی، من هرگونه فکری که کردهام را به پای تو میگذارم، حتی اگر این فکر به تو آسیب برساند.
هوش مصنوعی: اگر ایوان تو زیر آسمان کیوان باشد، یا اگر نام دیوان به دیوان تو مربوط باشد، به خاطر این است که تو نسبت به آنها تعلق داری.
هوش مصنوعی: من برای این که جلوی به درد آمدن دل دوستانت را بگیرم، سرت را از گردنت جدا میکنم.
هوش مصنوعی: در آن زمان، پیامبر ابراهیم وجود داشت و نام زرتشت از آسمان بر او نازل شد.
هوش مصنوعی: به کتابش سوگند، که بر این موضوع دو شاهد نیز شهادت دادهاند و چیزهای زیادی را گواهی میدهند.
هوش مصنوعی: فرستاده آنها را آزار داد و به سمت طنجه حرکت کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که شاه نامه را خواند، آن دو نفر (دو شاهد) در جمع حضور یافتند و گواهی دادند.
هوش مصنوعی: جز اینها شواهد و گواهانی بسیار وجود دارد، اما هیچکس جرأت نمیکند در این مورد صحبت کند.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که شخصی با چهرهای غمگین و ناراحت به نزد یک پادشاه میرود و از او میخواهد که پیامی به پهلوان بدهد و او را از وضعیت موجود آگاه کند.
هوش مصنوعی: اگر دیواری را بر روی برف بسازند، به سرعت و به راحتی فرو میریزد، زیرا زیرساختش سست و ناپایدار است.
هوش مصنوعی: هر آنچه که گفته میشود، لزوماً درست نیست و نباید به سرعت به آن باور کرد. ممکن است برداشتها و گمانها به اشتباه بیفتند.
هوش مصنوعی: من از نظر مردانگی، دارایی و قدرت نظامی چیزی کم ندارم. این چه نوع طمعورزی است که تنها به خیال و توهم تکیه دارد؟
هوش مصنوعی: در زمان جوانی، تو در کنار من نبودی و اکنون که به پیری رسیدهام، بوی کمرنگی از گذشتهام را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: یک رشته موی من در میدان جنگ افتاد، اگر آن را ببینی به خاطر ترس تو، ممکن است خراش گیرد.
هوش مصنوعی: من با پادشاه جنگی ندارم، تویی که با شجاعت و تیزی جنگ میکنی.
هوش مصنوعی: فرستادگان را با بیاحترامی دور میکند و از میان صد هزار دلاور، فقط چند تن را میطلبد.
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به توصیف یک صحنه باشکوه و قدرتنمایی میپردازد. او از نمایی از یک نیرو و عظمت زندگی صحبت میکند که همچون فیلهایی بزرگ و زنده در درون آهنی منظم و زیبا قرار دارند. این فیلها بهگونهای قدرتمند از مکانی به نام "طنجه" خارج میشوند و بر روی دو میله یا پایه خیمهایی برپا میکنند که نشاندهنده تأثیر و تسلط آنها بر فضای اطراف است. این تصویر میتواند نمادی از اقتدار و زیبایی زندگی باشد.
هوش مصنوعی: یکی از سرداران بزرگ و سرفراز که دلش پر از کینه است، به نام متوز وجود دارد.
هوش مصنوعی: نیمی از لشکرش را به او داد تا برای نبردش به جلو بفرستد.
هوش مصنوعی: خبر را به فرمانده سپاه فرستاد تا سپهبد با قدرت و چابکی به میدان جنگ بیفتد.
هوش مصنوعی: سپاهی به نزدیکی دشمن آمد و جنگ آغاز شد، همانطور که از دور مسیر به سوی آنها حرکت میکرد.
هوش مصنوعی: پیشکاران و جلو داران در نبرد، برای اولین بار حمله کردند و نتیجه این جنگ، خونریزی فراوانی بود که بر تمام سرزمین نازل شد و آن را inundated کرد.
هوش مصنوعی: آنها افسار را به گردش درآوردند و تیرها را به سمت سینهها نشانه گرفتند.
هوش مصنوعی: تو گفتی به خاطر فراز و نشیبهای زیاد، به گونهای که دشت هامون به آسمان رسید.
هوش مصنوعی: یک دریا از خون زمین به وجود آمد، که چشمهای از دریای چین در نزد او وجود نداشت.
هوش مصنوعی: در این دوران، دنیا به شدت دچار نابسامانی و مشکلات شده و به حالتی افسرده و نالان است. اما با وجود این شرایط، ستارهها از آنچه بر زمین میگذرد، بیخبرند و نمیدانند که این حوادث چه معنایی دارند.
هوش مصنوعی: گروهی فراوان از زابل، در جنگ به سلاح و اسب مجهز شدند و آماده نبرد گردیدند.
هوش مصنوعی: وقتی شب به زیبایی خود پرداخته و چرخش آغاز میشود، آسمان از نور ماه کامل روشن میگردد و این نور مثل آینهای درخشان میشود.
هوش مصنوعی: زلفهای مشکی که به پایین آویزان شدهاند، مانند خالی که بر روی چهرهای نیلگون نقش بسته است، زیبایی خاصی را به وجود آوردهاند.
هوش مصنوعی: او دیگر از جنگی صحبت نکرد و گفت که زمان جنگ به پایان رسیده و روزها گذشتند.
هوش مصنوعی: به نیروها دستور بده که آماده باشند، چون امشب ممکن است حملهای صورت گیرد.
هوش مصنوعی: در هر گوشهای از بالا و پایین تپهها، سپاهیان کمین کرده بودند و آن شب هیچکس از صدای رعدآسا و ترسناک آنها خوابش نبرد.
هوش مصنوعی: او هر شب از ترس حمله یا حوادث ناخوشایند، بیدار میماند و تا صبح خوابش نمیبرد.
هوش مصنوعی: وقتی چرخ زمان به حرکت درمیآید، دو گوی طلایی و نقرهای را به بازی درمیآورد.
هوش مصنوعی: یک گوی نقرهای به زیر آب رفت و گوی طلایی از آب بیرون آمد.
هوش مصنوعی: دو گروه از جنگجویان شمشیرزن، آماده نبرد شدند و در کمین نشسته و صفوف خود را تشکیل دادند.
هوش مصنوعی: زمین به خاطر سنگینی و فشار سپاه، خود را نخواهد شناخت و انگار در حال نگاه کردن است.
هوش مصنوعی: پهلوانی در جهان مانند گردی است که زرهای به تن کرده و با گرزی برای نبرد آماده است.
هوش مصنوعی: بر او هفتصد سال گذشته بود و زمان مانند یک دورانی قدیمی به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: ناگهان فریاد برآورد و گفت: مرا از شر دشمنان قدیم و کهنهام نجات بده.
هوش مصنوعی: اکنون تصمیم دارم که از عمق وجودم برای مبارزه و تلاش بیشتر کنم؛ زیرا عملکرد شمشیر قدیمی بهتر خواهد شد.
هوش مصنوعی: بهتر از رنگ یاقوت و طلا، نوشیدنی قدیمی و باکیفیت است که از شراب نو بهتر است.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه زمان و سرنوشت بر من فشار آورده و مرا تحت فشار قرار داده است، اما هنوز هم قدرت و استقامت من در برابر این مشکلات زیاد است.
هوش مصنوعی: او این را گفت و با سپاهیان از دو طرف به جنگ آمد و تمام تلاش خود را به کار گرفت.
هوش مصنوعی: جهان به مانند چراغی پر از ستاره گشته و همه چیز درخشان و زیبا شده است، در حالی که آسمان همچنان پنهان و رازآلود باقی مانده است.
هوش مصنوعی: به دلیل شدت گرما و تشنگی در زمین، آب به جوش آمده و به دریا جاری شده است.
هوش مصنوعی: تا دو صد میل پیش رفتی و به صدا درآمدی، سپس دوباره برگشتی و گوش سپردی.
هوش مصنوعی: در بالای آسمان، چیزهایی بدتر از تیرگی زمین وجود دارد و در زیر آب نیز از خون انسانها شرایطی ناراحتکننده و دردناک وجود دارد.
هوش مصنوعی: سواران در آن دریا عمیق مانند کشتیای هستند که بادبانش از روی آب بلند شده است.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که شخصی در دامهای هولناک گرفتار شده و به هر جا که برود، به گونهای در بند و زنجیر گرفتار میشود و درمانده است. در واقع، بیانگر وضعیت ناخوشایند و محبوسشدن در مشکلات و سختیهاست.
هوش مصنوعی: به خاطر دم خونین و تیغ، لعل (جواهر) به رنگ قرمز درآمده است، همانطور که در شب، ابرها از تابش خورشید حالت خاصی به خود میگیرند.
هوش مصنوعی: به خاطر دشمنی زیاد، آتش سوزانی به وجود آمده که حتی از نیل هم برمیخیزد.
هوش مصنوعی: رئیس سپاه با گرز و نیزه در دست، در حال حمله به دشمن بود و با پیادهنظام به هر سمت میتازید.
هوش مصنوعی: او به هر گنبدی پنجاه قدم میزند و با ضربههای چکش خود به آن میکوبد و نام آن را نیز بر زبان میآورد.
هوش مصنوعی: گاهی با سینهاش مانند خرطوم فیل، دوخت و دوز میکند و گاهی خون میریزد، همچون دریای نیل.
هوش مصنوعی: جمعیت زیادی چه پیاده و چه سوار، به خاطر بدخواهان در سختی و ذلت افتادهاند.
هوش مصنوعی: مرگ به قدرت و تسلط خود پایان میدهد و از دست او، یزدان بزرگ، نخستین بار فرار میکند.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، هر حلقۀ زرهپوش بر تن مردان زخمی، نشان از تیرهایی است که به آنها اصابت کرده و نشانهای از نبردهایی است که آنان پشت سر گذاشتهاند.
هوش مصنوعی: سلاح و تیر و کمانش بیشتر از موی بدی است که بر سر او وجود دارد.
هوش مصنوعی: در دشت پر از جسد، از صبح تا شب کسی نتوانست از جنگ رهایی یابد و آرامش پیدا کند.
هوش مصنوعی: شب تاریک و بینور مانند یک شاعر که مشغول بافتن شعر است، به رنگهای آبی و سیاه در آمده و بر روی کوهها و دشتها گسترده شده است.
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف دو عمل متفاوت اشاره دارد: یکی بافته شدن چیزی با زر (طلا) و دیگری با مشک (عطر یا ماده خوشبو). این بیانات نشان میدهند که در هر کدام از این موارد، مادهای خوب و ارزشمند به کار رفته است، که نشان از زیبایی و ارزش آنها دارد. در واقع، این تصویرسازی میتواند نمادی از اثرات مثبت و زیبا بر روی آنچه که وجود دارد، باشد.
هوش مصنوعی: در جنگ، هر دو طرف در وضعیت برتری قرار گرفتند و سپهسالار به سمت سپاه قویتر بازگشت.
هوش مصنوعی: هر کس که به شباهت با پهلوان سخن میگوید، از خون و درد کشیده شده در هر قسمت به تماشا نشسته است.
هوش مصنوعی: اگر فردا کسی پیش تو بیاید که اولین بار است میبینیاش، جز از او نباید از کسی دیگر کمک بخواهی.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به اینکه فرمانده و رهبری این لشکر بزرگ، خود اوست و در میان این جنگجویان برجسته از شرق، او در رأس و بالاتر از همه قرار دارد.
هوش مصنوعی: در ردای او پوست نهنگ و لباسش مانند خفتان پلنگ سیاه است، و اسب او زینتی از سنگهای قیمتی به رنگ لعل دارد.
هوش مصنوعی: در سر او کلاهی از جنس فولاد قرار دارد که پرهایی زیبا بر روی آن نقش بسته است.
هوش مصنوعی: اگر دشمن تو را با سپاه به جنگ بیاورد، درفش تو که نماد شجاعت و اقتدار است، نباید به زمین افتد و باید همچنان در دست تو باقی بماند؛ در غیر این صورت، هر کس به تو حسد خواهد ورزید و در پی انتقام خواهد بود.
هوش مصنوعی: امروز تعدادی از سران که منتظر بودند، ناگهان از مخفیگاه خود بیرون آمدند و بر زمین حمله کردند.
هوش مصنوعی: ما جز تو کسی را ندیدیم که همچون تو با دست و قدرت و تلاش، بر مشکلات فایق آید.
هوش مصنوعی: پهلوان گفت: امروز که جنگ به شدت آغاز شده، به جستجوی دشمن رفتم اما نتوانستم او را به دست آورم.
هوش مصنوعی: وقتی لبهی درخشان خورشید از پشت تاریکی شکاف پیدا میکند، شب مانند لعل سرخ از خون رنگین میشود.
هوش مصنوعی: هر جایی که فردا به دست آورم، در یک لحظه اجازه نمیدهم زنده بماند.
هوش مصنوعی: از آن طرف، گروهی از دلیران دربارهی فرماندهی زبده صحبت کردند.
هوش مصنوعی: گفتند که گرشاسب پیر و ناتوان است، حال چه کسی میتواند به آن اندازه در میدان جنگ مبارزه کند؟
هوش مصنوعی: اکنون، دندان تیزتری برای جنگ آماده شده زیرا از شدت تأخیر، دندانی برای او باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: کجا میجویی و کجا با دیگران مقابله میکنی، در حالی که همچون آتش شدید و همچون باد سریع هستی.
هوش مصنوعی: تو در هر زخمی که وارد کردی، گویی فیلی به زمین افتاده است و در هر حملهای که کردی، ده نفر بیشتر از قبل کشته شدهاند.
هوش مصنوعی: تو افسار اسب را گرفتی و با سوارش به هم زد و به زمین انداختی.
هوش مصنوعی: شخصی که بدرفتاری میکند، گفت این جنگ به خاطر آن باد و گرد و غبار بسیار سخت است.
هوش مصنوعی: وقتی شب با تاریکیاش ناامید کننده میشود، صبح با پرچم سفید خود به زندگی باز میگردد.
هوش مصنوعی: من و گرز با هم، مانند گرشاسب، به میدان میرویم و سرش را بر روی نیزهها میافرازم تا به دیدار شاه برسم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.