گنجور

 
اسدی توسی

دبیر از قلم ابر انقاس کرد

سخن دُرّ و اندیشه الماس کرد

درخت گل دانش از جوی مشک

همی کاشت بر دشت کافور خشک

نخست از جهان آفرین کرد یاد

که دانای رازست و دارای داد

جهان زوست پرپیکر خوب‌و‌زشت

روان را تن او داد و تن را سرشت

ز خورشید مر روز را مایه کرد

شب قیرگون خاک را سایه کرد

زمین بسته بر نقطه کار اوست

تک چرخ بر پویه پرگار اوست

ز فرمانش بُد گیتی و هر چه خاست

نبود و نباشد هر آنچ او نخواست

دگر گفت کاین نامه پندمند

فرستاده شد هم به کین هم به پند

ز گرشاسب گرد جهان پهلوان

سپهدار ایران و پشت گوان

به نزدیک آنکش خرد نیست بهر

بهو کاردار سرندیب شهر

تو ای زاغ چهر بداندیش سست

همی خویشتن را ندانی درست

بزرگی ترا شاه مهراج داد

هم‌ اورنگ و هم‌چتر و هم‌تاج داد

کنون سر برآهختی از بند خویش

برون آمدی بر خداوند خویش

رهی تا نباشد بد و بد نژاد

خداوند را بد نخواهد زیاد

نه بس کت شهی داد و بودی رهی

کزو نیز خواهی ربودن شهی

نهنگی تو کاندر نکو داشتن

مکافا ندانی جز اوباشتن

ازو آن سزید از تو این بد که بود

که از مشک بوی آید از کاه دود

دوصد بار اگر مس به آتش درون

گذاری ازو زر نیاید برون

کنون من بدان آمدم با سپاه

که آیی به درگاه مهراج شاه

به پوزش کنی بی‌گناهی درست

همان بنده باشی که بودی نخست

بیندازی این تیغ تندی ز دست

بپیچی عنان از بلندی به پست

وگر نایی و کینه خواهی کنی

نباشی رهی طمع شاهی کنی

یکی شاه گردانمت تیره‌بخت

که کرکس بود تاجت و دار تخت

ز بر سایت از سنگ باران کنم

نثارت خدنگ سواران کنم

یکی جامه پوشمت بی‌پود و تار

که گردش بود پیکر و خون نگار

سپهر ار کند خویشتن مغفرت

همو نرهد از تیغ من هم سرت

یلانند با من که گاه ستیز

بود نزدشان مرگ به از گریز

به شمشیر از بیشه شیر آورند

به پیکان مه از چرخ زیر آورند

نتابند روی از نبرد اندکی

هزار از شما گرد و زیشان یکی

به جنگ شما خود نباید کسم

که من با شما پاک تنها بسم

زمانه بگردد ز من در نبرد

از آن پیش کش گویم از راه گرد

کنون زین دو بگزین یکی ناگزیر

اگر بندگی کردن از دار و گیر

فرستاده و نامه هم در زمان

فرستاد با هندوی ترجمان

بهو نامه چون دید شد پر ستیز

زبان را به دشنام بگشاد تیز

سر ترجمان کند و بردار کرد

به سیلی فرستاده را خوار کرد

بدو گفت مهراج را شو بگوی

دگر باره بازآمدی جنگجوی

به خورشید و دین بتان نخست

به گور و پی آدم و بوم رست

که بر خون برانم کت و افسرت

برم زی سرندیب بی‌تن سرت

همی لشکرانگیز از ایران کنی

به روبه همی جنگ شیران کنی

ببین بر سنان کرده سرشان کنون

تن افکنده در پای پیلان نگون

ز گرشاسب گفتار دارم دریغ

زمن پاسخش نیست جز گرز و تیغ

فرسته شد و هرچه دید و شنید

نمود و بگفت آنچه بر وی رسید

سپهبد برآشفت و زد کوس جنگ

سپه راند تا نزد بدخواه تنگ