گنجور

 
اسدی توسی

چو سه روز بگذشت و شد راست باد

به کشتی نشستند و رفتند شاد

به دریا و خشکی ز کشتی کشان

هر آن کس که داد از شگفتی نشان

برفتند سیصد هزاران فزون

بدیدند از جانور گونه گون

چه برسانِ پرنده و چارپای

چه هم گونه دیو مردم نمای

یکی را سه رو پای و چنگل هزار

یکی بهره را سر دو و چشم چار

یکی را دُم ماهی و چنگ شیر

دهان از بَرِ سینه و چشم زیر

یکی را تن اسپ و خرطوم پیل

رخش لعل و اندام همرنگ نیل

یکی را سر گاو و یشک نهنگ

یکی را تن مردم و شاخ رنگ

همه زین نشان گونه گون جانور

نمودند در آب با یکدگر

چنین تا کُهی کآن نه بس دور بود

سَر مرز او نزد فیصور بود

 
sunny dark_mode