سپهدار از آن پس برآراست کار
شدن سوی ایران بَر شهریار
برون رفت مهراج با او به هم
همی رفت یکی هفته ره بیش و کم
سر هفته بدرود کردش پگاه
شد او و سپهدار برداشت راه
چو این آگهی نزد اثرط رسید
گل شادی اندر دلش بشکفید
پذیره برون رفت با سرکشان
درم ریز کردند و گوهرفشان
فتاد از بم و زیر در چرخ جوش
ز کوس و تبیره برآمد خروش
هوا سر به سر مشک سارا گرفت
زمین چرخ در چرخ دیبا گرفت
از آذین در و بام شد پر نگار
زده کله در کله طاووس وار
به رخ لعل هر یک به دل شادکام
بدین دست رود و بدان دست جام
همه کوی دیبا همه ره گهر
همه باد مشک و همه خاک زر
پدر با پسر یکدگر را کنار
گرفتند و کرده غم از دل کنار
زره سوی ایوان کشیدند شاد
همه رنجها پهلوان کرد یاد
برو هر چه مهراج شه داده بود
هم از بهر اثرط فرستاده بود
به گنج نیاکان نهاد آنچه خواست
از آن پس برآسود یک ماه راست
سر مَه دگر هدیها با سپاه
گسی کرد و شد نزد ضحاک شاه
پی گرد و باد شتابان گرفت
رَهِ سیستان و بیابان گرفت
بیابانی از وی رمان دیو و شیر
همه خاک ریگ و همه شخ کویر
ز بالای گردونش پهنا فزون
درازاش از آن سوی گیتی برون
زبس شوره از زیر و زافراز گرد
زمینش سپید و هوا لاجورد
بدو در ز هر سو ز غولان غریو
شب اندر هوا گونهگون چهر دیو
گل او طپان چون دل تافته
شخش چون لب تشنگان کافته
گیا هر یکش چون یکی جنگجوی
سپر برگ و تیع و سنان خار اوی
تو گفتی که بومش از آتش بخست
تف بادِ تندش دَم دوزخست
زمان تا زمان بادِ هامون نورد
ببستی درو چشم و چشمه ز گرد
گه از شوره شیبی بینباشتی
گه از ریگ کوهی برافراشتی
اگر اسپ گردون بدی مه سوار
از او جز به سالی نکردی گذار
به چونین بیابان و ریگ روان
سپه برد و برداشت ره پهلوان
چنین تا بدان جا که خوانی زرنج
چو آمد برآسود لختی ز رنج
ز خرماستانها و بید و بهی
ندید اندر آن بوم یک پی تهی
دو منزل زمین تا لب هیرمند
بُد آب خوش و بیشه و کشتمند
زده خیمه گردش بسی ساروان
گله ساخته ز اشتران کاروان
خوش آمدش گفتا چو از پیش شاه
بیایم کنم شهری این جایگاه
کزین بار بندم به زاولستان
بگیرم شهی تا به کاولستان
وز آنجا دگر باره ره بر کشید
سوی بصره و بادیه درکشید
همی رفت تا نزد دژ هوخت گنگ
که ناورد جایی زمانی درنگ
همه بادیه بد بدان روزگار
پر از چشمه و بیشه و مرغزار
درختان ز هر گونه فرسنگ شست
همه شاخها دست داده به دست
ز خوشی بدش مینو آباد نام
چو بگذشت ازو پهلوان شادکام
به ره بر یکی خوش ده و راغ دید
پر از میوه گِردش بسی باغ دید
به باغی تماشاکنان گرد گرد
درون رفت تا رخ بشوید ز گرد
همی گشت باریدگان سرای
رزی چند دیدند آنجا بپای
خداوند رز تند و ناپاک بود
به ده کهبد و خویش ضحاک بود
خبر یافت آمد دژم کرده چشم
بر آن چاکران بانگ برزد به خشم
که ره سوی این رز شما را که داد
کدام ابله غرچه این در گشاد
که بست ایدر این باره سنگ سم
که اکنون بیندازمش گوش و دم
ز چندین رزان راست ایدر شتافت
زبونی ز من دستخوشتر نیافت
نداند که با داد شاه دلیر
کند بچه خرگوش بر پشت شیر
یکی گفت کای ابله روز کور
همی دست با چرخ سایی به زور
تو چون بفکنی زاسپ او دم و گوش
که سرت اوفکندن تواند زدوش
به دل گرمی ار نکنی از روی پند
زبان باری از سرد گفتن ببند
گرت نیکی از روی کردار نیست
نگو گوی باری که دشوار نیست
سپهدار شاهست این کایدرست
نبینی که گیتی همه لشکرست
برآشفت و گفتا سپهدار کیست
جهان را جز از شه نگهدار نیست
چو دزدیده شد چیز بیداوری
چه ناگوهری دزد و چه گوهری
بزد بر سر مرد تازانه چند
فکندن همی خواست گوش سمند
رهی رفت و با پهلوان هر چه رفت
بگفت و بیآمد سپهدار تفت
بر آن روستایی گره هر که بود
برآشفت و زایشان یکی را ربود
بزد بر دو تن هر سه تن را بکشت
گرفت آنگهی ریش کهبد به مشت
سرش کند و در زیر پی کرد خرد
همه ده به تاراج و آتش سپرد
که و مه ز پیوند او هر که یافت
همه کشت وز آنجا سوی شه شتافت
ز خویشان کهبد برادرش ماند
ز درد جگر خاک بر سر فشاند
به نزدیک شیروی شد دادخواه
که او بد سیهپوش درگاه شاه
همه جامه زد چاک و فریاد کرد
بدپهلوان پیش او یاد کرد
بدو گفت شیروی گردن فراز
بمان تا بیاید به درگه فراز
عنان گیرش و دست و فریاد کن
که من خود بگویم به شاه این سخن
به شمشیر تیز از سرش نفکنم
نه شیروی کین جوی شیراوژنم
جهانی بد از پهلوان خیره پاک
کز آن بد ز ضحاک نامدش باک
از ایرا که در کشورش بیش و کم
کسی گر کسی را نمودی ستم
بدی داده مغز ستمکاره زود
به ماران که بر کتف او رسته بود
ستاره شمر نیز گشت سپهر
بدو گفته بود از ره کین و مهر
که گر بد نماییش مانی نژند
ورش خوب داری نبینی گزند
برو گرددت راست بر کار تخت
برآید به دستش بسی کار سخت
روا داشت زین روی بازار اوی
نجستی ز بن هرگز آزار اوی
رهی کاو به دل شادمان دارت
به از بد پسر کاو بیازاردت
چو آمد به نزدیک دو روزه راه
بفرمود تا شد پذیره سپاه
درفش دل افروز و کوس بزرگ
فرستاد با سروران سترگ
همیدون هزار اسپ زرین ستام
صد و شصت منجوق از بهر نام
دو صد پیل آراسته هم چنین
به برگستوانهای زربفت چین
ز یاقوت هر پیلبان را کمر
ز زر افسر او گوشوار از گهر
گرفته جهان ناله کرنای
خروشان شده زنگ و هندی درای
دگر زنده پیلی دژآگاه بود
که ویژه نشست شهنشاه بود
به دیدار و بالا چو کوهی ز برف
فرستاد با سازههای شگرف
بفرمود تا بر نشیند بر آن
پیاده خرامند پیشش سران
تبیره زنانشان فرستاد پیش
بهشادیش بنشاند و بر تخت خویش
بپرسید بسیار و بوسید چهر
نوازید هر گونه و افزود مهر
نخست از گهرها که بد سی هزار
جهان پهلوان کرد پیشش نثار
زمین بوسه داد آفرین گسترید
سه ساله همه یاد کرد انچه دید
وز آن جا سوی کاخ شد شاد باز
فرستادن هدیهها کرد ساز
همه روز تا شب همه پیش شاه
کشیدند هر چیز بیش از دو ماه
چنین تا کشنده سته شد ز رنج
ببد کاخها تنگ از آکنده گنج
شمارنده شد سست و مانده دبیر
دل شاه و لشکر همه خیره خیر
نیامد برون آن دو مه پهلوان
همی بود کهبد در انده نوان
ز سوز برادرش دل گشته چاک
سیه جامه بر تنش پر خون و خاک
بدو گفت شیروی کاو این دو ماه
ز بیمم نیامد همی پیش شاه
ولیکن چو فردا بیاید به در
در آویز ازو دست و فریاد بر
که من پیش شاه آن گهی یاد تو
رسانم ستانم ازو داد تو
چو آهخت بر جنگ شب روز تیغ
ستاره گرفت از سپیده گریغ
شد از جنگشان گنبد نیلگون
چو سوکی بر آلوده دامن به خون
به دیدار شه شد یل سرفراز
چو آمد به نزدیک درگه فراز
بزد کهبد اندر عنانش دودست
خروشید و غلطید بر خاک پست
بپرسید یل کز که گشتی دژم
بدو گفت کز تست بر من ستم
تویی کز ره داد بر گشتهای
به دِه مر برادرم را کشتهای
شبانی که او بر رمه شد سترگ
کشد گوسپندان چه او و چه گرگ
یل پهلوان چون شنید این ز خشم
گره زد بر ابروی و برتافت چشم
چنین گفت کای پشت سخت تو کوز
کسی از شما زنده ماندست نوز
مه چرخ کین برکشید از نیام
سر از تن بینداختش بیست گام
به چرخ و مه و مهر سوگند خورد
کزین پس فرستم بهر جای مرد
کشم هر چه زین تخمه آرم به دست
اگر خود بر شاه دارد نشست
چه شد پیش شه دید شیروی را
همی گفت شاه جهانجوی را
کزینسان به یک باره گشتی زبون
که در پیش تخت تو ریزند خون
هر آن شاه کاو خوار دارد شهی
شود زود از او تخت شاهی تهی
گنهکار چون بد نبیند ز شاه
دلیری کند بیشتر بر گناه
چو در داد شاه آورد کاستی
بپیچد سر هر کس از راستی
رهی از هنر گرچه چیزی کند
نشاید که بر شه دلیری کند
همه کار شاید به انباز و دوست
مگر پادشاهی که تنها نکوست
بپرسید شاه آن سخنها نهفت
بدو پهلوان آنچه بُد باز گفت
از آن ده دو کس با خود آورده بود
بر آن کار کهبد گوا کرده بود
گواهی بدادند در پیش شاه
که از کهبد آمد نخستین گناه
سپهبد ز شیروی شد دل نژند
بر آشفت و گفت ای بداندیش رند
چرا آن نگویی که باشد درست
بدان بد بسازی که مانند تست
ز یک سو بره پیش گرگ آوری
دگر سو کنی با شبان داوری
برهنه همی بر زنی با پلنگ
به دریا کنی آشنا با نهنگ
بر آن چشمه کاسپ من افشاند گرد
نیارد ژیان شیر از آن آب خورد
چو گیرد تگ باد و ابر ابرشم
سزد گر شود ماه ترکش کشم
شب و روز ار آرند با من ستیز
به خنجر کنم هر دو را ریز ریز
من این جایگه شاه را چاکرم
و گرنه دگر جا شه کشورم
ندانی که باتش تنت سوختی
ترا هم به دستت کفن دوختی
ندانی که فردات شیون بود
چو کهبد سرت مانده بی تن بود
چنان چون تو هستی سیه پوش شاه
به مرگ تو مادرت پوشد سیاه
نه از پشت پا کم اگر تن درست
بمانم ترا وآن که هم پشت تست
اگر شه کند آن چه از وی رواست
و گرنه کنم من خود آنچم هواست
بگفت این و با خشم و دشنام تیز
بیآمد سوی خانه دل پر ستیز
شه آشفته شد آمد از تخت زیر
سبک داد شیروی را خورد شیر
سرای و همه چیز آن بد نژاد
ستد مر جهان پهلوان را بداد
از آن پس دگر پایه بفراشتش
زمان تا زمان خوبتر داشتش
به نزدیک اثرط یکی نامه نیز
فرستاد وز هدیه هر گونه چیز
به نامه ز گرد سپهبد نژاد
بسی کرد خشنودی و مهر یاد
دگر گفت خواهم کز این پهلوان
بود تخمه و نام تا جاودان
ز تخم بزرگان همانند اوی
یکی جفت پاکیزه گوهر بجوی
گهرشان بپیوند با یکدگر
که پیوسته نیکوتر آید به بر
نشاید چنین شیر کز مرغزار
شود بچه نادیده اندر کنار
دریغ آید این زاد سرو سهی
شده مانده باغ از نهالش تهی
چنان کن که چون پای از پشت زین
درآرد تو پردخته باشی ازین
یکی هفته ز آن پس به شادی و ناز
همی بود با گرد گردن فراز
سر هفته فرمود کاغآز کن
شدن را و کار سپه ساز کن
به نزد پدر چون رسیدی ز راه
یکی جفت شایسته خود بخواه
ز تو ماند خواهد نژادی بزرگ
همه پهلوانان گرد سترگ
که هر یک سر نامداران بوند
نشاننده شهریاران بوند
از آن به چه در آشکار و نهان
که آری یکی چون خود اندر جهان
به فرزند خرّم بود روزگار
هم از وی شود تلخی مرگ خوار
گمانی نبردش دل راهجوی
که آن از برادرش باشد نه زوی
درفش نو و کوس و پرده سرای
کلاه و گهر تیغ و مُهر و قبای
سزاوار او هر چه بد سر به سر
همه داد و کردش گسی زی پدر
چو آمد به زاول یل کینه توز
برآسود با کام دل هفت روز
از آن پس برای دلارای زن
سر هفته شد با پدر رای زن
مرورا یکی دخت ازاده بود
که مه دل ز خوبی بدو داده بود
نگاری به رخ رشک حور بهشت
زپاکیش خوی و ز خوبی سرشت
به زلف از شبه کرده مه شب نمای
به جاو دو چشم از پری دل ربای
پدر زو به پیوندش این جست و کام
نشد گرد سرکش بدان رآی رام
دگر هر چه از تخمه سرکشان
کسی دختری داد دلبر نشان
پژوهید بسیار و کوشید چند
نیآمد ز خوبان کس اش دلپسند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، سپهدار تصمیم میگیرد که به سوی ایران برود و به شاه ضحاک برسد. او و مهراج به مدت یک هفته سفر میکنند و در نهایت به سرزمین خوش آب و هوایی میرسند. در این سفر، فضایی شاد و پر از زیبایی ایجاد میشود و مردم با شادی به استقبال آنها میآیند. سپهدار از خاطرات رنجها و سختیهای گذشته یاد میکند و در راستای مأموریتش هدایا و ثروتهایی از شاه دریافت میکند.
اما در این میان، اتفاقاتی در دهی رخ میدهد. کهبد، یک شخصیت منفی که به ضحاک وابسته است، برادر شیروی را به قتل میرساند. شیروی برای انتقام جویی به نزد شاه میرود و از او تقاضای عدالت میکند. اما شاه با دقت به سخنان هر دو طرف گوش میدهد و سعی میکند حقیقت را دریابد.
در نهایت، به موضوعی درباره ازدواج پرداخته میشود و سپهدار در صدد است تا دختری مناسب را برای خود بیابد و نسل بزرگان را ادامه دهد. این پایان داستان به نوعی به آینده و امیدواری اشاره دارد.
هوش مصنوعی: رئیس سپاه، پس از آن، آماده کرد که به سوی ایران برود و حاکم را یاری دهد.
هوش مصنوعی: مهراج با او خارج شد و در کنار هم مسیر یک هفته را با کمی بالا و پایین طی کردند.
هوش مصنوعی: در ابتدای هفته، هنگام صبح با او وداع کرد و او و فرماندهاش راهی شدند.
هوش مصنوعی: وقتی که پیام خوشحالکننده به دست او رسید، در دلش شوق و شادی زنده شد و گلهای خوشحالی شکفتند.
هوش مصنوعی: پذیره بیرون آمد و سرکشان به داخل رفتند و درم را گران قیمت کرده و جواهرات را پخش کردند.
هوش مصنوعی: از آسمان و زمین صداهای عجیب و نیرومندی به گوش میرسد که بهدنبال ضربات طبل و صداهای دیگر بهوجود آمدهاند.
هوش مصنوعی: هوا به طور کامل بر رنگ تیره و خوشبو مانند مشک سارا آراسته شده است و آسمان همچون دیبای نرم و زیبا در حال چرخش است.
هوش مصنوعی: از تزیین در و بام پر شده از نقش و نگار، مانند طاووس با دمش که در هم آمیخته است.
هوش مصنوعی: هر گلی که با لبخند و شادمانی به دل کسی میرسد، همچون لالی زیبا و دلنواز است که با یک دست به آن رسیده و با دست دیگر جامی را در دست دارد.
هوش مصنوعی: تمامی خیابانها و کوچهها، همچون دیبا (پارچه نازک و باارزش) زیبا هستند، هر مسیر پر از جواهرات درخشان است، بادی خوشبو مانند مشک در فضا میپیچد و زمین مانند طلا درخشان است.
هوش مصنوعی: پدر و پسر از یکدیگر فاصله گرفتند و غم و ناراحتی را از دلشان دور کردند.
هوش مصنوعی: زره را به سمت ایوان بردند و همه به شادی پرداختند؛ قهرمان، یاد تمام سختیها را زنده کرد.
هوش مصنوعی: برو، هر چیزی که شاه به تو داده بود، به خاطر نشانهای از آن برای من فرستاده بود.
هوش مصنوعی: او تمام خواستههای خود را در گنجی که از نیاکانش به ارث برده بود، قرار داد و از آن پس به مدت یک ماه به آرامی زندگی کرد.
هوش مصنوعی: ماه درخشانی دیگر با گروهی از سپاه، به سوی ضحاک شاه حرکت کرد و به او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: او با شتاب و سرعت به سمت سیستان و بیابان حرکت کرد و مسیر را دنبال کرد.
هوش مصنوعی: در اینجا توصیفاتی از یک بیابان به تصویر کشیده شده است، جایی که موجودات افسانهای مانند دیو و شیر وجود دارند. زمین این بیابان پر از ریگ و شن است و درختان یا گیاهان خاصی دیده نمیشوند. یعنی فضایی خشک و بیحیات که تنها با رملها و شاخ و برگهای ناچیز مشخص میشود.
هوش مصنوعی: از بلندای آسمان، وسعت و بزرگی آن نمایان است و طول آن به گونهای است که از آن طرف جهان نیز دیده میشود.
هوش مصنوعی: بسیار نمک از زیر زمین به سطح آمده و برفهای فراوان بر روی آن نشسته است و آسمان به رنگ آبی عمیق درآمده است.
هوش مصنوعی: در هر طرف از غولها صدای وحشتناکی شنیده میشود و شب در آسمان چهرههای گوناگونی از دیوان (موجودات ترسناک) نمایان است.
هوش مصنوعی: گل او همچون دلی پر شور و شوق میتپد و شاخسارش به زیبایی لبهای تشنگانی است که به آب نیاز دارند.
هوش مصنوعی: هر یک از گیاهان مانند یک جنگجوست که سپر و تیغ و نیزهاش خارهای خود اوست.
هوش مصنوعی: تو گفتی که خانهاش از آتش پر شده و وزش باد شدیدش نفس دوزخ است.
هوش مصنوعی: زمانی که وزش باد در هامون متوقف میشود، آنجا درختان و چشمهها به خاطر گرد و غبار دچار مشکلات میشوند.
هوش مصنوعی: گاهی با شوری و دلتنگی به پایین میرویم و گاهی با انگیزه و قدرت از بلندیها بالا میرویم.
هوش مصنوعی: اگر تو از اسب گردون، یعنی اسب آسمان، برای سوار شدن استفاده کنی، فقط یک بار در سال میتوانی به آن دسترسی پیدا کنی.
هوش مصنوعی: در این بیابان خشک و پر از شن، سپاهی به میدان آمده و راهی را که قهرمانان پیمودهاند، در پیش گرفته است.
هوش مصنوعی: تا آنجا که به یاد میآوری، وقتی که درد و رنج به پایان میرسد، لحظهای از آرامش و آسودگی برخوردار خواهی شد.
هوش مصنوعی: در این سرزمین، از باغهای خرما و درختان بید و به، هیچ چیز جز یک پی خالی ندیدم.
هوش مصنوعی: دو محل در کنار رود هیرمند بود که آب آن زلال و دلپذیر، و زمینهای آن سرسبز و پربار بود.
هوش مصنوعی: کاروانسرا را به راه افتاد و متولیان آن، گروهی از شترها را برای حمل بار آماده کردند.
هوش مصنوعی: وقتی که از حضور شاه خارج میشوم، به او خوشامد خواهم گفت و این مکان را برای او زیبا و دلپذیر میکنم.
هوش مصنوعی: از این پس در زاولستان زندگی میکنم و شاهی انتخاب میکنم تا به کاولستان بروم.
هوش مصنوعی: او از آنجا دوباره راهی به سوی بصره شد و آغوش دشت را در آغوش گرفت.
هوش مصنوعی: او به سوی دژ هوخت گنگ میرفت، جایی که ممکن بود مدتی توقف کند.
هوش مصنوعی: تمام صحرا در آن دوران پر از چشمه، جنگل و مرتع بود.
هوش مصنوعی: درختان از هر نوعی دور هم جمع شدهاند و همه شاخههایشان به یکدیگر گره خورده و در دست هم هستند.
هوش مصنوعی: به خاطر خوشی و خوشبختی مینو (مظهر زیبایی و خوشی) آباد و پربار است، اما وقتی از آن عبور کنی، پهلوان شاد و خوشحال باقی میماند.
هوش مصنوعی: در مسیر، شخصی را دید که درختان پر از میوه گرداگرد او را احاطه کردهاند و باغهای زیادی را مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: به باغی که پر از تماشاگران بود، وارد شدند تا چهرهاش را از غبار پاک کنند.
هوش مصنوعی: باریدگان به گشت و گذار میپرداختند و در جایی چندین چیز زیبا را مشاهده کردند.
هوش مصنوعی: خداوند، زمین را پر از مشکلات و سختیها کرده بود و در این میان، فردی که به خودی خود بد و ظالم بود، به نام ضحاک، در آنجا زندگی میکرد.
هوش مصنوعی: خبر رسید که او غمگین شده و با خشم به آن جوانان شاکی نگاه میکند.
هوش مصنوعی: کدام نادانی شما را به راهی آورد که به این گل رسیدید؟
هوش مصنوعی: باید در این مورد سنگی را به دور بیندازم که اکنون به آن گوش و دم میزنم.
هوش مصنوعی: در این دنیا، در میان بسیاری از چیزهای ارزان و بیارزش، چیزی که به من تعلق دارد، از سر زبونی و ضعف بیشتر از دیگران نیست.
هوش مصنوعی: این شعر به معنای این است که همواره ممکن است کسی از قدرت و شجاعت دیگری بهرهبرداری کند، بدون اینکه از عواقب کارش آگاه باشد. در اینجا، بچه خرگوش به نوعی بر قدرت شیر تکیه میکند، اما نمیداند که این کار چه خطراتی برایش به همراه دارد.
هوش مصنوعی: یکی گفت: ای نادان! حتی در روزی که نمیتونی ببینی، هم با زور به چرخ زندگی چنگ میزنی.
هوش مصنوعی: اگر تو به فکر بیفتی که به او ابراز علاقه کنی، او ممکن است از تو دوری کند و سرش را پایین بیندازد.
هوش مصنوعی: اگر به دل کسی گرمی ندهی و او را با نصیحتهای زبانی تحت فشار قرار دهی، نتیجهای جز دلخوری و سردی به بار نخواهد آورد.
هوش مصنوعی: اگر نیکی از روی عمل و رفتار درست نباشد، بهتر است که چیزی نگویی؛ زیرا گفتن کلمات در این موقعیت کار سختی نخواهد بود.
هوش مصنوعی: سردار شاه است، آیا نمیبینی که دنیا همه به مانند یک لشکر است؟
هوش مصنوعی: او در کمال عصبانیت گفت: در این دنیا هیچ کس جز پادشاه نمیتواند حافظ و نگهدار آن باشد.
هوش مصنوعی: وقتی چیزی بدون نظر و قضاوت صاحبش به سرقت میرود، مهم نیست که دزد چقدر بد یا خوب است، مهم این است که آن چیز ارزشمند بوده و به راحتی از دست رفته است.
هوش مصنوعی: مردی که بر اسبش سوار بود، میخواست به سرعت چند ضربه به دشمن خود بزند و گوش اسبش را نیز به نشانه درگیر بودن، را انتخاب کرده بود.
هوش مصنوعی: رهی از جایی عبور کرد و با پهلوان صحبتهای زیادی انجام داد، سپس سپهدار تفت هم به آنجا رسید.
هوش مصنوعی: در آن روستا، هر کسی که ناراحت شد، به یکی از آنها حمله کرد و او را از میان برد.
هوش مصنوعی: دو نفر را به ضربت زدن کشت و سپس ریش آن مرد کهنسال را در مشت گرفت.
هوش مصنوعی: او سرش را پایین آورد و به آرامی زیر پا کرد، در نتیجه همه دهکده را غارت کرده و به آتش کشید.
هوش مصنوعی: هر کسی که از ارتباط با او بهرهمند شد، همه چیز خود را از دست داد و به سوی فرمانروایی شتافت.
هوش مصنوعی: از خویشاوندان کهبد، برادرش از درد دل خود خاک بر سر میریزد.
هوش مصنوعی: به سوی شیرویه رفت تا از او شکایت کند، زیرا آن فرد چادری سیاه، درباری شاه بود.
هوش مصنوعی: همه لباسها را پاره کرد و فریاد زد که آن قهرمان بد نام را به یاد بیاورد.
هوش مصنوعی: شیرو، با گردنی بلند، گفت: منتظر بمان تا به درگاه بزرگ بیاید.
هوش مصنوعی: تلنگری به او بزن و دستش را بگیر و فریاد بزن که من خودم این حرف را به پادشاه میزنم.
هوش مصنوعی: با شمشیر تیز به او حمله نمیکنم، نه انتقامجو هستم و نه از روی کین و دشمنی عمل میکنم.
هوش مصنوعی: جهانی که به دست یک پهلوان بینظیر و پاک اداره میشود، از هر نوع بدی در امان است. او به واسطهی قدرت و شجاعتش از خوبیها و ارزشهای عالی دفاع میکند و از بدیها و خطرات نمیترسد.
هوش مصنوعی: در سرزمین ایران، اگر کسی ظلمی ببیند یا ببیند که کسی مورد آزار قرار گرفته، نباید نادیده بگیرد و باید به فکر کمک باشد.
هوش مصنوعی: بدی باعث شده که دردی در دل ستمکار به وجود بیاید، مانند زخمهایی که بر دوش او نشستهاند.
هوش مصنوعی: تاریکی شب به درخشش ستارهها تبدیل شد و این ستاره به او گفت که از راهی پر از دشمنی و دوستی عبور کرده است.
هوش مصنوعی: اگر او را بد نشان دهی، در خویش درد و رنج میبینی، اما اگر او را خوب ببینی، آسیبی به تو نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: برو و درست به کار خود رسیدگی کن، چون توانا هستی که کارهای سخت را انجام دهی.
هوش مصنوعی: به این دلیل او حق دارد که در بازار خود، هیچ چیز نجس یا ناپاکی وجود نداشته باشد و از این رو هیچ آسیبی به او نرسد.
هوش مصنوعی: کسی که با دل شاد و خوشحالی به تو محبت میکند، بهتر از آن کسی است که به تو آسیب میزند، هر چند او پسر خوب و فرزند خانوادهت باشد.
هوش مصنوعی: وقتی که به فاصله دو روزه رسید، فرمان داد که سپاه آماده شود.
هوش مصنوعی: پرچم درخشان و شیپور بزرگ را با بزرگان و سروران فرستادند.
هوش مصنوعی: همانطور که میدانید، هزار اسب زرین وجود دارد و صد و شصت منجوق برای یادآوری نام در نظر گرفته شده است.
هوش مصنوعی: دوصد فیل آراسته به شکل زیبا بر روی ساقههای درختان زربفت چین قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: دستبندها از یاقوت، کمربند از طلا و گوشوارهها از مروارید ساخته شدهاند.
هوش مصنوعی: جهان را صدای نالهی کرنای پر کرده و زنگ و نغمههای هندی به طور شاداب طنینانداز شده است.
هوش مصنوعی: پیلی زنده و آگاه در دژ وجود دارد که مخصوصاً برای نشستن شاه طراحی شده است.
هوش مصنوعی: او به ملاقات میآید و مانند کوهی که پر از برف است، با دستانی پر از زیبایی و شگفتی، به ما میرسد.
هوش مصنوعی: فرمان داد تا بر آن دمی سوار شود و در جلوی او، بزرگان با وقار و آرامش گام بردارند.
هوش مصنوعی: زنان را به دیار خود فرستاد تا به شادیاش بنشینند و بر تخت سلطنت او قرار بگیرند.
هوش مصنوعی: سوالات زیادی مطرح کرد و با محبت چهره را بوسید و به هر شکلی محبتش را نشان داد.
هوش مصنوعی: ابتدا از دل گنجینههایی که سی هزار پهلوان در دنیا داشتند، برای او تقدیم کردند.
هوش مصنوعی: زمین به نشانهی احترام و محبت، بوسهای تقدیم کرد و سه سالهها، همه آنچه را که دیدهاند با یادآوری گسترش دادند.
هوش مصنوعی: او شاد و خرسند به سوی کاخ راهی شد و هدیهها را برای بازگشت فرستاد.
هوش مصنوعی: همه روزها تا شب، هر چیزی را که بیشتر از دو ماه طول میکشید، به حضور شاه آوردند.
هوش مصنوعی: وقتی که درد و رنج به نهایت خود میرسد، دشمنان به شدت به سراغ ما میآیند و وضعیت ما به قدری سخت و تنگ میشود که حتی خانهها و کاخها نیز از ثروت و منابع پر شدهاند.
هوش مصنوعی: شمارنده (حسابدار) ناتوان شده و دل شاه و لشکر در حیرت و تعجب به حال او نگاه میکنند.
هوش مصنوعی: دو پهلوان، که یکی از آنها به نام "مه" شناخته میشود، به سختی و اندوه در حال جنگ هستند و به نظر میرسد از بیرون نیامده باشند.
هوش مصنوعی: دل برادرش به خاطر اندوه و ناراحتی پاره و زخمی شده است. او لباس سیاهی بر تن دارد که پر از خون و خاک است.
هوش مصنوعی: شیروی به شخصی گفت که این دو ماه به خاطر ترس از من پیش شاه نیامدهاند.
هوش مصنوعی: اما وقتی که فردا فرارسد، باید از او دست درخواست کنم و فریاد بزنم.
هوش مصنوعی: من وقتی به نزد شاه بروم، یاد تو را به او میگویم و از او حق تو را میگیرم.
هوش مصنوعی: زمانی که تو بر دشمنان خود فریاد میزنی، مثل تیرکی از ستارهها، روزها نبرد میکنی و سپیدهدمان را پیش رو داری.
هوش مصنوعی: از درگیریهایشان، آسمان آبی رنگ مانند دامن آلوده به خون شده است.
هوش مصنوعی: به ملاقات پادشاه بزرگ و شجاع آمد، هنگامی که به درگاه او نزدیک شد.
هوش مصنوعی: کسی که همچون شاهین به آسمان پرواز میکند، ناگهان در هنگام سقوط به زمین، باعث ایجاد سر و صدایی و تحولی در اطراف خود میشود.
هوش مصنوعی: از یک جوانمرد پرسیدند که چرا اینگونه غمگین هستی، او در پاسخ گفت که از جانب تو به من ستم شده است.
هوش مصنوعی: تو که از راه داد و انصاف برمیگردی، برادرم را در این ده کشتهای.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که شبانی که بر گوسفندان نظارت میکند، باید هم به فکر گوسفندها باشد و هم به خطرهایی که میتواند از سوی گرگها به آنها برسد. به این معنا که او باید مراقب و مدبر باشد تا هم از رمهاش محافظت کند و هم خود را در برابر تهدیدات حفظ نماید.
هوش مصنوعی: پهلوان وقتی این را شنید، از خشم ابروهایش را به هم فشرد و چشمانش را بر افروخت.
هوش مصنوعی: این شخص گفت: ای کسی که دارای پشتبانی قوی هستی، آیا کسی از شما هنوز زنده مانده است؟
هوش مصنوعی: ماه شب دهم از آسمان پایین آمد و تنش را رها کرد و بیست قدم به جلو رفت.
هوش مصنوعی: به آسمان، ماه و خورشید سوگند میخورم که از این به بعد، هر کجا که باشید مردان را برای کمک میفرستم.
هوش مصنوعی: من هر چیزی که از این نسل به دست آورم، حتی اگر خود شاه بر عرش نشسته باشد، از تلاش و کوشش دست نمیکشم.
هوش مصنوعی: چه شده که در برابر پادشاه، کسی شیروانی را دید و شاه جهانجو را به زبان آورد؟
هوش مصنوعی: از آن لحظه که انسان به یکباره ناتوان شد، خون به خاطر تو در برابر تخت تو ریخته میشود.
هوش مصنوعی: هر کسی که پادشاهی را تحقیر کند، به زودی خود از مقام و مقامش خالی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: وقتی که یک گنهکار از دیدهی مقام بالا و قدرت رها شود، جرات پیدا میکند که بزهکاری و خطای خود را بیشتر کند.
هوش مصنوعی: وقتی که شاه در قضاوت خود نقصی وارد کند، هرکس برای خود به نوعی از حقیقت دور میشود و به شلوغی و هرج و مرج کشیده میشود.
هوش مصنوعی: هرچند که هنرمند راهی برای اثرگذاری دارد، اما نمیتواند به فراتر از جرات و شجاعت خود در برابر شاه برسد.
هوش مصنوعی: همهی کارها ممکن است با کمک دوستان و همراهان انجام شود، اما پادشاهی که فقط نیکو باشد، به تنهایی میتواند موفق شود.
هوش مصنوعی: شاه از پهلوان پرسید که آن سخنهای پنهان چه بود؟ پهلوان پاسخ داد و همه چیز را بازگو کرد.
هوش مصنوعی: دو نفر از آن ده نفر را با خود آورده بود تا بر کار کیخسرو گواهی بدهند.
هوش مصنوعی: در برابر پادشاه شهادت دادند که اولین گناه از کهبد نشأت گرفته است.
هوش مصنوعی: سپهبد از رفتار شیروی ناراحت شد و عصبی واکنش نشان داد و به شخصی که افکار بدی داشت، سخن گفت.
هوش مصنوعی: چرا نمیگویی که آنچه درست است را بگویی و بد بسازی که شبیه تو باشد؟
هوش مصنوعی: اگر از یک سو برهای را به گرگ ببری، در سوی دیگر باید با شبان انصاف به خرج بدهی.
هوش مصنوعی: تو با پلنگی که برهنه است، به دریا میروی و با نهنگ آشنا میشوی.
هوش مصنوعی: بر سر چشمهٔ کاسپ، گردی میافشاند که شیر هم نمیتواند از آن آب بنوشد.
هوش مصنوعی: وقتی که باد و ابر به هم میپیوندند، اگر ماه در آسمان بایستد، سزاوار است که من تیر او را بکشم.
هوش مصنوعی: هرچقدر که شب و روز با من دشمنی کنند، با چاقو آنها را تکه تکه میکنم.
هوش مصنوعی: من در این مکان خدمتگزار شاه هستم و اگر نه، در جای دیگری مقام پادشاهی را دارم.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که با آتش وجودت، خود را سوزاندی و به دست خود، برای خود کفن دوختی.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که فردا، روزی پر از ناراحتی خواهد بود، مانند وقتی که اگر سر کوه بلند بماند، تن خود را زمین گذاشته است.
هوش مصنوعی: تو به اندازهی خودت در دلتنگی و غم هستی، همانطور که مادر تو در روز مرگت، رنگ سیاه بر تن خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگرچه از پشت پا ضربهای به من برسد، اما من سعی میکنم تا زمانی که سالم هستم برای تو باقی بمانم، و همان کسی که پشت من است نیز به این موضوع توجه دارد.
هوش مصنوعی: اگر او آن کاری را که باید انجام دهد انجام ندهد، پس من خودم به خواستهام میرسم.
هوش مصنوعی: او این را گفت و با خشم و دشنام به سرعت به سوی خانهاش رفت، در حالی که قلبش پر از جنگ و چالش بود.
هوش مصنوعی: سلطان نگران و پریشان شد و از تختش پایین آمد تا با سبک سرنوشتی که به او رسیده، به شجاعت و قدرت رو به رو شود.
هوش مصنوعی: خانه و هر چیزی که در آن وجود دارد، به خاطر خصلت ناپسند و بدش، ارزشش را از دست داده و جهان پهلوان را به مشکل انداخته است.
هوش مصنوعی: پس از آن زمان، او موقعیت و مقامش را ارتقا داد تا زمانی که به وضعیت بهتری رسید.
هوش مصنوعی: او یک نامه به اثرط فرستاد و در آن هر نوع هدیهای را نیز گنجاند.
هوش مصنوعی: به دنبال نامهای از سپهبد، بسیاری از افراد خوشحال و مهربان شدند.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر اشاره میکند که او تصمیم دارد فرزندانی از این پهلوان به دنیا بیاورد تا نام و یاد او برای همیشه ماندگار بماند.
هوش مصنوعی: از نسل بزرگانی مانند او، یک جفت گوهر پاک و ارزشمند را جستجو کن.
هوش مصنوعی: ستارهها باید با یکدیگر پیوند بخورند، زیرا وقتی به هم نزدیکتر شوند، زیبایی و ارزش بیشتری پیدا میکنند.
هوش مصنوعی: نبایست که چنین شیری از چراگاه به دنیا بیاید؛ چون بچهاش در کنار نمیتواند دیده شود.
هوش مصنوعی: متأسفم که درخت سرو بلند و زیبا، تنها درخت باغ است و از جوانهاش خالی مانده است.
هوش مصنوعی: طوری عمل کن که زمانی که پاهایت را از زین در میآوری، به خوبی آماده و تربیت شده باشی.
هوش مصنوعی: یک هفته بعد از آن، به خوشحالی و لذت، شخصی با گردنی بلند و زیبا به سر میبرد.
هوش مصنوعی: در ابتدای هفته دستور داد تا کارها را ساماندهی کنیم و به کارهای نظامی رسیدگی کنیم.
هوش مصنوعی: وقتی به خانه پدر رسیدی، از او بخواه تا برای تو یک همسر مناسب پیدا کند.
هوش مصنوعی: از تو نسلی بزرگ بهجا خواهد ماند که همهی قهرمانان در دور و بر آن خواهند بود.
هوش مصنوعی: هر یک از نامداران، نشانی از بزرگان و حکومتگران هستند.
هوش مصنوعی: در آنچه که آشکار است و در آنچه که پنهان، تنها یک نفر مانند خودت در جهان وجود دارد.
هوش مصنوعی: زمانی که فرزند در شادی و خوشحالی زندگی کند، روزگار به او نیز خوش میگذرد و اگر او با مرگ مواجه شود، این مرگ برایش تلخ و ناخوشایند خواهد بود.
هوش مصنوعی: دل راهنما گمان نمیکند که آنچه در دل دارد از برادرش است و نه از دیگران.
هوش مصنوعی: پرچم نو و صدای طبل و پرده در خانه، کلاه و جواهر، شمشیر و مهر و لباس فاخر.
هوش مصنوعی: او هر چه بدی و ناپسندی داشت، همهاش را به پدر خود نسبت داد و از خود بر کنار کرد.
هوش مصنوعی: وقتی جنگجویی خشمگین به زاول آمد، او با شادی و رضایت به مدت هفت روز آرامش پیدا کرد.
هوش مصنوعی: از آن زمان به بعد، هر هفته برای دلارای زن، با پدرش مشورت و رایزنی میشد.
هوش مصنوعی: در یک زمان، دختری نجیب و با زیبایی بسیار وجود داشت که دل ماه نیز از حسن و زیبایی او تحت تأثیر قرار گرفته بود.
هوش مصنوعی: دختری با چهرهای زیبا که حتی فرشتگان به زیبایی او حسرت میبرند، به دلیل پاکی روح و خوشی سرشتش.
هوش مصنوعی: زلفهای شبمانند او، چون ماهی در تاریکی میدرخشد و دو چشمش مانند پری، دل را میرباید.
هوش مصنوعی: پدر برای اینکه با او پیوند برقرار کند تلاش کرد، اما به نتیجه نرسید؛ چون این فرد سرکش و نافرمان بود و نمیتوانست به راحتی هدایت شود.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که هر کسی که از خانواده سرکشان و سلطنتطلبان باشد، به آنان دخترانی زیبا و دلربا هدیه میشود.
هوش مصنوعی: بسیار جستوجو کردید و تلاش نمودید، اما هیچکس از زیبایان نیامد که دل را خوش کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.