گنجور

 
اسدی توسی

سپهدار از آن پس برآراست کار

شدن سوی ایران بَر شهریار

برون رفت مهراج با او به هم

همی رفت یکی هفته ره بیش و کم

سر هفته بدرود کردش پگاه

شد او و سپهدار برداشت راه

چو این آگهی نزد اثرط رسید

گل شادی اندر دلش بشکفید

پذیره برون رفت با سرکشان

درم ریز کردند و گوهرفشان

فتاد از بم و زیر در چرخ جوش

ز کوس و تبیره برآمد خروش

هوا سر به سر مشک سارا گرفت

زمین چرخ در چرخ دیبا گرفت

از آذین در و بام شد پر نگار

زده کله در کله طاووس وار

به رخ لعل هر یک به دل شادکام

بدین دست رود و بدان دست جام

همه کوی دیبا همه ره گهر

همه باد مشک و همه خاک زر

پدر با پسر یکدگر را کنار

گرفتند و کرده غم از دل کنار

زره سوی ایوان کشیدند شاد

همه رنج‌ها پهلوان کرد یاد

برو هر چه مهراج شه داده بود

هم از بهر اثرط فرستاده بود

به گنج نیاکان نهاد آنچه خواست

از آن پس برآسود یک ماه راست

سر مَه دگر هدیها با سپاه

گسی کرد و شد نزد ضحاک شاه

پی گرد و باد شتابان گرفت

رَهِ سیستان و بیابان گرفت

بیابانی از وی رمان دیو و شیر

همه خاک ریگ و همه شخ کویر

ز بالای گردونش پهنا فزون

درازاش از آن سوی گیتی برون

زبس شوره از زیر و زافراز گرد

زمینش سپید و هوا لاجورد

بدو در ز هر سو ز غولان غریو

شب اندر هوا گونه‌گون چهر دیو

گل او طپان چون دل تافته

شخش چون لب تشنگان کافته

گیا هر یکش چون یکی جنگجوی

سپر برگ و تیع و سنان خار اوی

تو گفتی که بومش از آتش بخست

تف بادِ تندش دَم دوزخست

زمان تا زمان بادِ هامون نورد

ببستی درو چشم و چشمه ز گرد

گه از شوره شیبی بینباشتی

گه از ریگ کوهی برافراشتی

اگر اسپ گردون بدی مه سوار

از او جز به سالی نکردی گذار

به چونین بیابان و ریگ روان

سپه برد و برداشت ره پهلوان

چنین تا بدان جا که خوانی زرنج

چو آمد برآسود لختی ز رنج

ز خرماستانها و بید و بهی

ندید اندر آن بوم یک پی تهی

دو منزل زمین تا لب هیرمند

بُد آب خوش و بیشه و کشتمند

زده خیمه گردش بسی ساروان

گله ساخته ز اشتران کاروان

خوش آمدش گفتا چو از پیش شاه

بیایم کنم شهری این جایگاه

کزین بار بندم به زاولستان

بگیرم شهی تا به کاولستان

وز آنجا دگر باره ره بر کشید

سوی بصره و بادیه درکشید

همی رفت تا نزد دژ هوخت گنگ

که ناورد جایی زمانی درنگ

همه بادیه بد بدان روزگار

پر از چشمه و بیشه و مرغزار

درختان ز هر گونه فرسنگ شست

همه شاخ‌ها دست داده به دست

ز خوشی بدش مینو آباد نام

چو بگذشت ازو پهلوان شادکام

به ره بر یکی خوش ده و راغ دید

پر از میوه گِردش بسی باغ دید

به باغی تماشاکنان گرد گرد

درون رفت تا رخ بشوید ز گرد

همی گشت باریدگان سرای

رزی چند دیدند آنجا بپای

خداوند رز تند و ناپاک بود

به ده کهبد و خویش ضحاک بود

خبر یافت آمد دژم کرده چشم

بر آن چاکران بانگ برزد به خشم

که ره سوی این رز شما را که داد

کدام ابله غرچه این در گشاد

که بست ایدر این باره سنگ سم

که اکنون بیندازمش گوش و دم

ز چندین رزان راست ایدر شتافت

زبونی ز من دستخوشتر نیافت

نداند که با داد شاه دلیر

کند بچه خرگوش بر پشت شیر

یکی گفت کای ابله روز کور

همی دست با چرخ سایی به زور

تو چون بفکنی زاسپ او دم‌ و‌ گوش

که سرت اوفکندن تواند زدوش

به دل گرمی ار نکنی از روی پند

زبان باری از سرد گفتن ببند

گرت نیکی از روی کردار نیست

نگو گوی باری که دشوار نیست

سپهدار شاهست این کایدرست

نبینی که گیتی همه لشکرست

برآشفت و گفتا سپهدار کیست

جهان را جز از شه نگهدار نیست

چو دزدیده شد چیز بی‌داوری

چه ناگوهری دزد و چه گوهری

بزد بر سر مرد تازانه چند

فکندن همی خواست گوش سمند

رهی رفت و با پهلوان هر چه رفت

بگفت و بیآمد سپهدار تفت

بر آن روستایی گره هر که بود

برآشفت و زایشان یکی را ربود

بزد بر دو تن هر سه تن را بکشت

گرفت آنگهی ریش کهبد به مشت

سرش کند و در زیر پی کرد خرد

همه ده به تاراج و آتش سپرد

که و مه ز پیوند او هر که یافت

همه کشت وز آنجا سوی‌ شه شتافت

ز خویشان کهبد برادرش ماند

ز درد جگر خاک بر سر فشاند

به نزدیک شیروی شد دادخواه

که او بد سیه‌پوش درگاه شاه

همه جامه زد چاک و فریاد کرد

بدپهلوان پیش او یاد کرد

بدو گفت شیروی گردن فراز

بمان تا بیاید به درگه فراز

عنان گیرش و دست و فریاد کن

که من خود بگویم به شاه این سخن

به شمشیر تیز از سرش نفکنم

نه شیروی کین جوی شیراوژنم

جهانی بد از پهلوان خیره پاک

کز آن بد ز ضحاک نامدش باک

از ایرا که در کشورش بیش و کم

کسی گر کسی را نمودی ستم

بدی داده مغز ستمکاره زود

به ماران که بر کتف او رسته بود

ستاره شمر نیز گشت سپهر

بدو گفته بود از ره کین و مهر

که گر بد نماییش مانی نژند

ورش خوب داری نبینی گزند

برو گرددت راست بر کار تخت

برآید به دستش بسی کار سخت

روا داشت زین روی بازار اوی

نجستی ز بن هرگز آزار اوی

رهی کاو به دل شادمان دارت

به از بد پسر کاو بیازاردت

چو آمد به نزدیک دو روزه راه

بفرمود تا شد پذیره سپاه

درفش دل افروز و کوس بزرگ

فرستاد با سروران سترگ

همیدون هزار اسپ زرین ستام

صد و شصت منجوق از بهر نام

دو صد پیل آراسته هم چنین

به برگستوان‌های زربفت چین

ز یاقوت هر پیلبان را کمر

ز زر افسر او گوشوار از گهر

گرفته جهان ناله کرنای

خروشان شده زنگ و هندی درای

دگر زنده پیلی دژآگاه بود

که ویژه نشست شهنشاه بود

به دیدار و بالا چو کوهی ز برف

فرستاد با سازه‌های شگرف

بفرمود تا بر نشیند بر آن

پیاده خرامند پیشش سران

تبیره زنانشان فرستاد پیش

به‌شادیش بنشاند و بر تخت خویش

بپرسید بسیار و بوسید چهر

نوازید هر گونه و افزود مهر

نخست از گهرها که بد سی هزار

جهان پهلوان کرد پیشش نثار

زمین بوسه داد آفرین گسترید

سه ساله همه یاد کرد انچه دید

وز آن جا سوی کاخ شد شاد باز

فرستادن هدیه‌ها کرد ساز

همه روز تا شب همه پیش شاه

کشیدند هر چیز بیش از دو ماه

چنین تا کشنده سته شد ز رنج

ببد کاخ‌ها تنگ از آکنده گنج

شمارنده شد سست و مانده دبیر

دل شاه و لشکر همه خیره خیر

نیامد برون آن دو مه پهلوان

همی بود کهبد در انده نوان

ز سوز برادرش دل گشته چاک

سیه جامه بر تنش پر خون و خاک

بدو گفت شیروی کاو این دو ماه

ز بیمم نیامد همی پیش شاه

ولیکن چو فردا بیاید به در

در آویز ازو دست و فریاد بر

که من پیش شاه آن گهی یاد تو

رسانم ستانم ازو داد تو

چو آهخت بر جنگ شب روز تیغ

ستاره گرفت از سپیده گریغ

شد از جنگشان گنبد نیلگون

چو سوکی بر آلوده دامن به خون

به دیدار شه شد یل سرفراز

چو آمد به نزدیک درگه فراز

بزد کهبد اندر عنانش دودست

خروشید و غلطید بر خاک پست

بپرسید یل کز که گشتی دژم

بدو گفت کز تست بر من ستم

تویی کز ره داد بر گشته‌ای

به دِه مر برادرم را کشته‌ای

شبانی که او بر رمه شد سترگ

کشد گوسپندان چه او و چه گرگ

یل پهلوان چون شنید این ز خشم

گره زد بر ابروی و برتافت چشم

چنین گفت کای پشت سخت تو کوز

کسی از شما زنده ماندست نوز

مه چرخ کین برکشید از نیام

سر از تن بینداختش بیست گام

به چرخ و مه و مهر سوگند خورد

کزین پس فرستم بهر جای مرد

کشم هر چه زین تخمه آرم به دست

اگر خود بر شاه دارد نشست

چه شد پیش شه دید شیروی را

همی گفت شاه جهانجوی را

کزینسان به یک باره گشتی زبون

که در پیش تخت تو ریزند خون

هر آن شاه کاو خوار دارد شهی

شود زود از او تخت شاهی تهی

گنهکار چون بد نبیند ز شاه

دلیری کند بیشتر بر گناه

چو در داد شاه آورد کاستی

بپیچد سر هر کس از راستی

رهی از هنر گرچه چیزی کند

نشاید که بر شه دلیری کند

همه کار شاید به انباز و دوست

مگر پادشاهی که تنها نکوست

بپرسید شاه آن سخن‌ها نهفت

بدو پهلوان آنچه بُد باز گفت

از آن ده دو کس با خود آورده بود

بر آن کار کهبد گوا کرده بود

گواهی بدادند در پیش شاه

که از کهبد آمد نخستین گناه

سپهبد ز شیروی شد دل نژند

بر آشفت و گفت ای بداندیش رند

چرا آن نگویی که باشد درست

بدان بد بسازی که مانند تست

ز یک سو بره پیش گرگ آوری

دگر سو کنی با شبان داوری

برهنه همی بر زنی با پلنگ

به دریا کنی آشنا با نهنگ

بر آن چشمه کاسپ من افشاند گرد

نیارد ژیان شیر از آن آب خورد

چو گیرد تگ باد و ابر ابرشم

سزد گر شود ماه ترکش کشم

شب و روز ار آرند با من ستیز

به خنجر کنم هر دو را ریز ریز

من این جایگه شاه را چاکرم

و گرنه دگر جا شه کشورم

ندانی که باتش تنت سوختی

ترا هم به دستت کفن دوختی

ندانی که فردات شیون بود

چو کهبد سرت مانده بی تن بود

چنان چون تو هستی سیه پوش شاه

به مرگ تو مادرت پوشد سیاه

نه از پشت پا کم اگر تن درست

بمانم ترا وآن که هم پشت تست

اگر شه کند آن چه از وی رواست

و گرنه کنم من خود آنچم هواست

بگفت این و با خشم و دشنام تیز

بیآمد سوی خانه دل پر ستیز

شه آشفته شد آمد از تخت زیر

سبک داد شیروی را خورد شیر

سرای و همه چیز آن بد نژاد

ستد مر جهان پهلوان را بداد

از آن پس دگر پایه بفراشتش

زمان تا زمان خوبتر داشتش

به نزدیک اثرط یکی نامه نیز

فرستاد وز هدیه هر گونه چیز

به نامه ز گرد سپهبد نژاد

بسی کرد خشنودی و مهر یاد

دگر گفت خواهم کز این پهلوان

بود تخمه و نام تا جاودان

ز تخم بزرگان همانند اوی

یکی جفت پاکیزه گوهر بجوی

گهرشان بپیوند با یکدگر

که پیوسته نیکوتر آید به بر

نشاید چنین شیر کز مرغزار

شود بچه نادیده اندر کنار

دریغ آید این زاد سرو سهی

شده مانده باغ از نهالش تهی

چنان کن که چون پای از پشت زین

درآرد تو پردخته باشی ازین

یکی هفته ز آن پس به شادی و ناز

همی بود با گرد گردن فراز

سر هفته فرمود کاغآز کن

شدن را و کار سپه ساز کن

به نزد پدر چون رسیدی ز راه

یکی جفت شایسته خود بخواه

ز تو ماند خواهد نژادی بزرگ

همه پهلوانان گرد سترگ

که هر یک سر نامداران بوند

نشاننده شهریاران بوند

از آن به چه در آشکار و نهان

که آری یکی چون خود اندر جهان

به فرزند خرّم بود روزگار

هم از وی شود تلخی مرگ خوار

گمانی نبردش دل راهجوی

که آن از برادرش باشد نه زوی

درفش نو و کوس و پرده سرای

کلاه و گهر تیغ و مُهر و قبای

سزاوار او هر چه بد سر به سر

همه داد و کردش گسی زی پدر

چو آمد به زاول یل کینه توز

برآسود با کام دل هفت روز

از آن پس برای دلارای زن

سر هفته شد با پدر رای زن

مرورا یکی دخت ازاده بود

که مه دل ز خوبی بدو داده بود

نگاری به رخ رشک حور بهشت

زپاکیش خوی و ز خوبی سرشت

به زلف از شبه کرده مه شب نمای

به جاو دو چشم از پری دل ربای

پدر زو به پیوندش این جست و کام

نشد گرد سرکش بدان رآی رام

دگر هر چه از تخمه سرکشان

کسی دختری داد دلبر نشان

پژوهید بسیار و کوشید چند

نیآمد ز خوبان کس اش دلپسند