سمند سرافراز را کرد زین
برون رفت تنها به روز گزین
همه برد هر چش نبد چاره زوی
سوی شام زی بادیه داد روی
یکی ریدک ترک با او به راه
ز بهر پرستش به هر جایگاه
بدان بی سپاه و بنه شد برون
که تا کس نداند چرا و نه چون
شتابان نوند ره انجام را
عنان داده او را و دل کام را
شده چشم چشمه ز گردش به بند
دل غول و دیو از نهیبش نژند
سنانش از جهان کرده نخچیر گاه
کمانش از کمین بسته بر چرخ راه
بدام کمندش سر نرّه گور
ز شمشیرش اندر دل شیر شور
ز ناگه بَرِ مرغزاری رسید
درختان بار آور و سبزه دید
لب مرغ هر سو گلی مشکبوی
یکی چشمه چون چشم سوکی دروی
همه آب آن چشمه روشن چو زنگ
چو از آینه پاک بزدوده زنگ
تو گفتی یکی بوته بد ساخته
به جوش اندرو سیم بگداخته
بر چشمه شیری شخاوان زمین
دمان بر دم گوری اندر کمین
چو زد چنگ و گور اندر آورد زیر
بزد بانگ بر باره گرد دلیر
سبک دست زی تیغ پیکار کرد
به زخمی که زد هر دو را چار کرد
درختی بکند از لب آبگیر
برافروخت آتش ز پیکان تیر
بر آن آهنی نیزه یل فکن
زد آن گور چون مرغ بر بابزن
هنوز اندر این کار بد سرفراز
رسیدند دو پیک نزدش فراز
ز خاور همی آمد آن و این ز روم
بسی یافته رنج و پیموده بوم
درخت و گل و سبزه دیدند و آب
زمین جای نخچیر و آرام وخواب
زیک دست گور و زیک دست شیر
میان کرده آتش سوار دلیر
چران گردش اندر نوند سمند
گره کرده بر یال خم کمند
برو زآن شگفت آفرین خوان شدند
به خوردن نشستند و هم خوان شدند
هنوز آن دو تن را کبابی به دست
شده خیره از خورد او وز نشست
بُد از گور پردخته گرد دلیر
همه خورده تنها و نابوده سیر
چو پردخت از آن هر دو پرسش گرفت
که هر جا که دانید چیزی شگفت
بگویید تا دانش افزایدم
مگر دل به چیزی بیارایدم
جدا هر یکی هر شگفتی که دید
همی گفت هر گونه و او شنید
سخن راند رومی سر انجام کار
که دیدم شگفتی در این روزگار
شه روم را دختری دلبر است
که از روی رشک بت آزرست
نگاری پری چهره کز چرخ ماه
نیارد بدو تیز کردن نگاه
دل هر شهی بسته مهر اوست
بر ایوانها پیکر چهر اوست
ز بهرش پدر رنگی آمیختست
کمانی ز درگه برآویختست
نهادست پیمان که هرک این کمان
کشد دختر او را دهم بی گمان
ز زور آزمایان گردن فراز
بسا کس شد و گشت نومید باز
بشد شاد از این پهلوان گزین
چو باد بزان اندر آمد به زین
به جان بویه یار دلبر گرفت
شتابان ره رومیه برگرفت
دو منزل چو بگذشت جایی رسید
برهنه بسی مردم افکنده دید
یکی بهره خسته دگر بسته دست
غریوان و غلتنده بر خاک پست
بپرسید کز بد چه افتادتان
به کین دام بر ره که بنهادتان
خروشید هر یک دل از غم ستوه
که بازارگانیم ما یک گروه
ز مصر آمده روم را خواسته
ابا کاروانی پر از خواسته
چهل دزد ناگاه بر ما زدند
ببستندمان و آنچه بُد بستدند
هنوز آنک از پیش تو گردشان
رسی گر کنی رای ناوردشان
بشد تافته دل یل رزمجوی
سوی رهزنان رزم را داد روی
بر آن رهزنان بانگ برزد به کین
که گیرید یکسر سر خویش هین
وگرنه همه کاروان بار بست
ستانم کنم تان به یک بار پست
شما را بس از بازوی چیر من
اگر تان رود سر ز شمشیر من
به پاسخش گفتند بد ساختی
که بر دم ما طمع را تاختی
نه هرکز پی شیر شد خورد گور
بسا کس که از شیر شد بخت شور
سپردی تو نیز اسپ و کالای خویش
ببینی کنون پست بالای خویش
سپهبد برانگیخت سرکش سمند
به ناوردشان گردی اندر فکند
درآمد چنان زد یکی را به تیغ
کجا سرش چون ماغ بر شد به میغ
بزد نیزه بر گرده گاه دو گرد
برآورد و زد بر زمین کرد خرد
یکی را چنان کوفت گرز از کمین
که ماند اسپ با مرد زیر زمین
دگر یکسر از زین فرو ریختند
به زنهار از او خواهش انگیختند
برهنه به جان دادشان زینهار
ستد اسپشان و آلت کارزار
بر مردم کاروان رفت شاد
جدا کالای هر کسی باز داد
بدادش به بازارگانان همه
شدندش روان تا سوی رومیه
دگر هر که در ره ز رفتن بماند
به هر اسپ دزدی یکی بر نشاند
سوی رومیه شاد با فرّهی
شد و کرد با کاروان همرهی
یکی مایه ور مرد بازارگان
شد از کاروان دوست با پهلوان
همه راهش از دل پرستنده بود
به هرکارش از پیش چون بنده بود
نهان راز خود پهلوان سر به سر
بُدش گفته جز نام خویش و پدر
همه راه اگر تازه بُد گر کهن
ز دخت شه روم بُدشان سخن
چو آمد بر میهن و مان خویش
ببردش به صد لابه مهمان خویش
به آزادی از پیش شایسته جفت
هنر هر چه زو دید یکسر بگفت
یکی باغ بودش در اندر سرای
بر قصر شه چون بهشتی به جای
شراعی بزد بر لب آبگیر
بیاراست بزمی خوش و دلپذیر
شب و روز با باده و رود و ساز
همی داشتش جفت آرام و ناز
گهی خفت بر سنبل و نو سمن
گهی با چمانه چمان در چمن
زنی دایه دختر شاه بود
که بازارگان را نکو خواه بود
بر جفت بازارگان بامداد
بیامد به سویش همی مژده داد
هوا زی جهان پهلوان را بدید
که در سایه گل همی مل کشید
یکی سرو با خسروانی قبای
به فر و به فال همایون همای
رخش چون مه گرد ماه بلند
زمانه برافکنده مشکین کمند
دو لب همچو بر لاله گرد عبیر
تو گفتی که حورا بدش داده شیر
چو شد سیر شیر و به دایه سپرد
لبش را به گیسوی مشکین سترد
همیدون همه فرّ و فرهنگ و هوش
درو زور مردی و گردی بهجوش
بپرسید کاین مرد بی واره کیست
که گستاخی اش سخت یکبارگیست
ندانمش گفت از هنر وز نژاد
ولیکن چنان کس ز مادر نزاد
به زور و سواری و فرهنگ و برز
بدرّد دل کوه خارا به گرز
از آهنش نیزه و وز آهن سپر
میان تنگ و پیلش درآید ببر
به دیدار رخ جان فزاید همی
به گفتار خوش دل رباید همی
به دل دختر شاه را هست دوست
همه روز گفتارش از چهر اوست
بدین روی با شویم آمد ز راه
بخواهد کشیدن کمان پیش شاه
هم از راه و دزدان بگفت آنچه بود
سلیحش همه یک یک او را نمود
ببد دایه دل خیره آمد دوان
سخن راند با دختر از پهلوان
ز گردی و از رای و فرهنگ او
ز بالا و از فرّ و اورنگ او
شکیبایی از لاله رخ دور شد
هوا در دلش نیش زنبور شد
همی بود تا گشت خور زردفام
ز مهر سپهبد برآمد به بام
بدیدش همان جای بر تخت خویش
یکی بالغ و کاله می به پیش
جوانی که از فر و بالا و چهر
همی مه بر او آرزو کرد مهر
دو رخ چون دو خورشید سنبل پرست
برآورده شب گرد خورشید دست
یکی مرغ بر شاخسار از برش
که بودی گه بزم رامشگرش
از و مه دگر مرغکی خوبرنگ
همی آشیان بستد از وی به چنگ
سپهدار بگشاد بر مرغ تیر
ز پروازش افکند در آبگیر
به دل گرمتر شد بت ماه چهر
هوا کرد جانش به زندان مهر
شد از بام لاله زریری شده
دونوش از دم سرد خیری شده
تو گفتی که از آتش مهر و شرم
به تن برش هر موی داغیست گرم
چو دایه رخ ماه بی رنگ دید
بپرسید کت نو چه انده رسید
جهان بر دلم زین ترنجیده شد
بگو کز که جان تو رنجیده شد
چنین داد پاسخ کزاین نوجوان
دلم شد به مهر اندورن ناتوان
یکی بند بر جانم آمد پدید
که دارد به دریای بی بن کلید
بترسم که با آن کمان سر فراز
نتابد بماند غم من دراز
به بد نام هر جای پیدا شوم
به نزد پدر نیز رسوا شوم
درین ژرف دریای نابن پذیر
تو افکندیم هم توام دست گیر
به نزدیک او پای مَردم تو باش
بدین درد درمان دردم تو باش
بگفت این و از هر دو بادام مست
به پیکان همی سفت دُر بر جمست
بدو دایه گفت آخر انده مدار
که کارت هم اکنون کنم چون نگار
به هر کار بر نیک و بد چاره هست
جز از مرگ کش چاره ناید به دست
چو از باغ چرخ آفتاب آشکار
به رنگ خزان شست رنگ بهار
بر جفت بازارگان رفت زود
ز هر در سخن گفت و چندی شنود
ز گرد سپهبد بپرسید باز
که چون است مهمانت را کار و ساز
ز کار کمان هیچ دارد پسیچ
سخن راند از دختر شاه هیچ
چنین داد پاسخ که تا روز دوش
به یادش دمادم کشیدست نوش
به می در همی زد دم سرد و گفت
رخش دیدمی باری اندر نهفت
که گر بینمش چهر و افتد خوشم
کمان را به انگشت کوچک کشم
تو نیز ار توان چاره ای کن ز مهر
که یکدیگران را ببینند چهر
ز دیدار باشد هوا خاستن
ز چشمست دیدن ز دل خواستن
گمانست در هر شنیدن نخست
شنیدن چو دیدن نباشد درست
بدو گفت دایه که کامت رواست
اگر میهمان ترا این هواست
تو رو ساز کن گلشن و گاه را
که امشب بیارم من آن ماه را
به پیمان که غواص گرد صدف
نگردد کزو گوهر آرد به کف
در گنج را دزد نکند تباه
کلیدش نجوید سوی قفل راه
برین بست پیمان و چون باد تفت
بر دختر آمد بگفت آنچه رفت
وزین سو بشد جفت بازارگان
به مژده بر شاه آزادگان
بسازید در گلشن زرنگار
یکی بزم خرّم تر از نو بهار
به خوبی چو گفتار آراسته
به خوشی چو با ایمنی خواسته
به جام بلورین می آورد ناب
برآمیخت با مشک و عنبر گلاب
یل پهلوان را به شادی نشاند
ز رامش برو جان همی برفشاند
چو شب گیل شد در گلیم سیاه
ورا زرد گیلی سپر گشت ماه
همه خاک ازو گرد مشگین گرفت
همه آسمان نوک ژوپین گرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن داستانی دربارهی یک پهلوان به نام سرافراز روایت میشود که پس از ترک سرزمینش، به سفر میپردازد و در این مسیر با دزدان و مشکلات زیادی مواجه میشود. او در نهایت به کمک شجاعت و مهارتهای خود، دزدان را شکست میدهد و کالای سرقتشده را به مالکان اصلی باز میگرداند.
در ادامه، داستان به عشق او به دختر شاه روم میپردازد. این دختر زیبا و دلبر، ستارهای در دل شاهزادههاست و پهلوان به خاطر او به روم میشتابد. او از شجاعت و دلاوری سرافراز باخبر میشود و دل به او بسته است.
سرافراز در جریان سفرش دختری دیگر را میبیند که دلی عاشق به او دارد و دل او را میرباید. دایه دختر نیز به او مژده میدهد که میتواند با پهلوان در بزمهای خوش و شادیها همراه شود.
در نهایت، بزم و شادی به برگزاری مهمانی بزرگی منتهی میشود که در آن سرافراز نیکوکار و دلاور به نظامی پیروزمند تبدیل میشود و با رفتار دلپذیرش، دل همه را میرباید. این داستان در قالب اشعار حماسی است که نشاندهندهی دلاوری، عشق و شجاعت در دل انسانهاست.
هوش مصنوعی: اسب سرافراز از زین پایین آمد و به تنهایی در روز انتخابی رفت.
هوش مصنوعی: هرکس که در دلش اندوه و غم نباشد، زندگی او همچون سفری به شام است که در آن مشکلی وجود ندارد و به راحتی میتواند راه خود را ادامه دهد.
هوش مصنوعی: شخصی به همراه یک ترک به سفر میرود تا در هر مکان به عبادت بپردازد.
هوش مصنوعی: بدانید که او بدون هیچ نیرویی و جمعیتی خارج شد تا کسی نداند که چرا و چگونه این کار را کرده است.
هوش مصنوعی: با سرعت به سوی مقصد حرکت میکند و کنترل او را در دست دارد، در حالی که دلش از خوشحالی پر است.
هوش مصنوعی: چشم چشمه به خاطر گردش، در حیرت و شگفتی قرار گرفته است و دل غول و دیو از صدای آن به لرزه درآمده است.
هوش مصنوعی: سلاحش را از دنیا به شکار برده و کمانش را در کمین آماده کرده تا به هدفی که در افق است، تیراندازی کند.
هوش مصنوعی: فردی با قدرت و تسلطی شگفتآور به دام افتاده و در برابر او، حتی قویترین و خطرناکترین موجودات نیز احساس ترس و وحشت میکنند. توانایی او به قدری زیاد است که میتواند بر دل دلیران هم تسلط یابد.
هوش مصنوعی: به ناگاه به مزرعهای رسید که در آن درختان میوهدار و چمنزار سبز بود.
هوش مصنوعی: در هر طرف لب مرغی بویی خوش و معطر است، مانند چشمهای که زیبایی چشمان یک درویش را تداعی میکند.
هوش مصنوعی: تمام آب آن چشمه روشن و زلال است، مانند آینهای که زنگار آن پاک شده باشد.
هوش مصنوعی: تو گفتی که یک بوته ساخته شده است و درون آن، فلز نقره در حال ذوب شدن است.
هوش مصنوعی: در جوار چشمهای که مایه حیات است، بر کوهی از زمین، گوری در انتظار نشسته است.
هوش مصنوعی: زمانی که به موسیقی دست میزند و صدای آن را در فضا میافکند، احساس شجاعت و قدرتی را در جهان منتشر میکند.
هوش مصنوعی: او با چالاکی و مهارت، در نبرد به شمشیر کشید و زخمهایی که بر هر دوی آنها زد، به نوعی ختم به نتیجهای کرد که هر دو را به وضعیت دشواری گرفتار کرد.
هوش مصنوعی: درختی در کنار آبگیر رویید که شعلهای از تیرکمانی زبانه کشید.
هوش مصنوعی: نمیتوانی با قدرت و ضربهای مثل نیزهای برتر از آهن، به دشمن آسیب بزنی، اما گور به جستجوی خود مشغول است و بیخبر از خطرات اطرافش به پرواز در میآید.
هوش مصنوعی: هنوز در این ماجرا، دو پیامرسان با افتخار به نزد او آمدند.
هوش مصنوعی: از سوی شرق کسی میآید و از طرف روم، بسیار رنج کشیده و سرزمینها را زیر پا گذاشته است.
هوش مصنوعی: درختان، گلها و سبزههای سبز را مشاهده کردند و سرزمین آبدار به محل شکار و مکانی برای آرامش و خواب تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: به یک سو گور و به سوی دیگر شیر، میان آنها آتش را به جان شجاعی انداختهاند.
هوش مصنوعی: چرا اسب در حال گردش و دور زدن است و همچنین یال خود را به کمند پیچیده است؟
هوش مصنوعی: برو، چون آن خالق شگفتانگیز به مهمانی آمده است. آنها شروع به خوردن و همچنین آواز خواندن کردند.
هوش مصنوعی: دو نفر هنوز در حال بهت و حیرتاند و نمیتوانند باور کنند که چگونه کبابی که در دست دارند، اینگونه آنها را مجذوب کرده و بر آنها تأثیر گذاشته است.
هوش مصنوعی: از گور بیرون آمده و دلیر شده، همه چیز را خورده و تنها و بیکسی را تجربه کردهام.
هوش مصنوعی: وقتی که همسر پردخت از هر دو طرف سوالاتی پرسید که هر جا که چیز عجیب و جالبی را میدانید، بگویید.
هوش مصنوعی: بگویید تا من علم و دانش خود را افزایش دهم، شاید بتوانم دل را به چیزی زینت بخشم.
هوش مصنوعی: هر کسی که شگفتیهایی را میدید، به طور جداگانه و با هر نوع بیان آن را توصیف میکرد و او (شخص دیگر) همهی اینها را شنید.
هوش مصنوعی: وقتی رومی سخن میگفت، در نهایت به واقعیتی رسید که من در این روزگار شگفتیها را میبینم.
هوش مصنوعی: در شهر روم دختری زیبا و دلربا وجود دارد که زیباییاش به قدری است که حتی بتهای مشهور را هم تحت تاثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: دختر زیبایی وجود دارد که چهرهاش به قدری دلربا است که ماه هم نمیتواند شرایطش را بهبود بخشد و نگاه خود را به او خیره کند.
هوش مصنوعی: دل هر پادشاهی به عشق او وابسته است و در نمایشهایش، تصویر او جلوهگری میکند.
هوش مصنوعی: به خاطر پدر، رنگی بر کمان آویخته شده است که از درگاه خاصی بالا رفته است.
هوش مصنوعی: هر کسی که این کمان را بکشد، بی تردید متعهد شدهام که دخترش را به او بدهم.
هوش مصنوعی: بسیاری از کسانی که با قدرت و زورمداران مقابله کردند، در نهایت آسیب دیدند و ناامید شدند.
هوش مصنوعی: پهلوان برگزیده، از این موضوع خوشحال شد، همانطور که باد به زین اسب میوزد و در آن مینشیند.
هوش مصنوعی: به خاطر جان بویه، یار دلبر، با شتاب به سمت روم راهی شد.
هوش مصنوعی: دو منزل را که گذر کرد، به مکانی رسید که مردم زیادی در آنجا بیپوشش و عریان جمع شده بودند.
هوش مصنوعی: یکی در حال احساس خستگی و ناتوانی است و دیگری دستش به دیواری بسته شده و بر خاکی پست و ناچیز افتاده است.
هوش مصنوعی: از دیگران پرسیدند که چرا دچار این مشکلات شدهاید و در دام کینهورزی که بر سر راهتان قرار دادهاند، گرفتار شدهاید؟
هوش مصنوعی: هر یک از ما از غم و اندوه فریاد میزند، زیرا ما همه به عنوان یک گروه در بازار کار میکنیم.
هوش مصنوعی: از مصر آمدهام و خواستهام روم را و با کاروانی پر از آرزوها.
هوش مصنوعی: چهل دزد ناگهان به ما حمله کردند و ما را محاصره کردند و هر چیزی که داشتیم را برداشتند.
هوش مصنوعی: حتی اگر از جمع آنها پیشی بگیری، باز هم اگر تصمیم درستی نگیری، به نتیجهای نخواهی رسید.
هوش مصنوعی: دل شجاع و جنگجوی او به سمت دزدان جنگی گام برداشت و با آنها روبرو شد.
هوش مصنوعی: به آن دزدها فریاد زد که برای انتقام بیدار شوید، زیرا که ممکن است همه چیز شما را به خطر بیاندازد.
هوش مصنوعی: اگر کاروانی وجود نداشت، تمام بارها را به یک مرتبه از بین میبردم.
هوش مصنوعی: اگر من به شما تکیه کنم، نمیتوانید از قدرت من رها شوید، حتی اگر سلاح من به سمت شما برود.
هوش مصنوعی: به او پاسخ دادند که تو اشتباه کردی، چرا که با طمع ورزیدن به ما، خود را به خطر انداختی.
هوش مصنوعی: در این شعر بیان میشود که همیشه نمیتوان از پی شیر یا خوشی رفت، زیرا ممکن است کسانی که به دنبال شیر یا خوشی بودهاند، با بداقبالی روبهرو شوند و نتیجه خوبی نگیرند. در واقع، جستجوی مداوم برای خوشبختی ممکن است به نتایج ناخوشایند منجر شود.
هوش مصنوعی: تو نیز به حاکمیتی که به تو داده شده، نگاه کن و ببین که حالا در چه وضعیتی قرار گرفتهای.
هوش مصنوعی: سردار، اسب سرکش را به حرکت درآورد و در میدان نبرد، دشمنان را به زمین افکند.
هوش مصنوعی: یکی به قدری ضربهای بر کسی زد که سرش مانند ماغ (مغز) با شدت و فشردگی به سمت بالا رفت و کشیده شد.
هوش مصنوعی: او نیزهای را بر پشت گاه زد و دو بار در زمین کوبید و آن را خرد کرد.
هوش مصنوعی: یکی را به شدت و سختی زدند که او را از پای درآورد، به طوریکه اسبش هم در زیر خاک باقی ماند.
هوش مصنوعی: آنها به طور کامل از زین پایین آمدند و به خاطر او، درخواستهایی از خود نشان دادند.
هوش مصنوعی: در این بیت، به وضعیتی بحرانی و خطرناک اشاره شده است که تلاش و کوشش بیوقفه افراد، بدون هیچ گونه ابزار و وسیلهای، در حال انجام است. به عبارتی، آنان در برابر دشمنان قرار گرفتهاند و برای حفظ جان خود و مبارزه به هر طریق ممکن، غم و نگرانی دارند.
هوش مصنوعی: مردم کاروان به خوشحالی سفر کردند و هر کس کالای خود را پس گرفت.
هوش مصنوعی: همه او را به بازرگانان تحویل دادند و روانهی سرزمین روم کردند.
هوش مصنوعی: هر کس که در مسیر حرکت باز بماند، برایش یک دزد سوار بر اسب مینشیند.
هوش مصنوعی: به سمت روم، با خوشحالی و شوکت حرکت کرد و به همراه کاروان، در سفر شرکت نمود.
هوش مصنوعی: یک مرد تاجر از کاروان دوستش با یک پهلوان همراه شد و به موفقیت دست یافت.
هوش مصنوعی: تمامی راهها و اقدامات او از دل عاشق و پرستندهاش نشأت میگیرد، به طوری که هر کاری که انجام میدهد، مانند یک بنده است.
هوش مصنوعی: پهلوان تمامی اسرار خود را پنهان کرده و فقط نام خودش و پدرش را به دیگران گفته است.
هوش مصنوعی: اگرچه تمامی مسیرها نو و تازه باشد، اما من همچنان در مورد دختر شاه، سخنان کهنه و قدیمی را بیان میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی که او به سرزمین و خانهاش آمد، با صدای ناله و زاری مهمانش را همراه خود برد.
هوش مصنوعی: به آزادی، که مستحق آن است، به هر چیزی که از هنر مشاهده کرد، به طور کامل بیان کرد.
هوش مصنوعی: در یک خانه باغی بود که همانند بهشتی در کنار قصر شاه قرار داشت.
هوش مصنوعی: یک نی نوشیدنی را بر لب آبگیر برداشت و جشنی خوش و دلپذیر برپا کرد.
هوش مصنوعی: در شب و روز، با شراب و جوی آب و موسیقی، او همیشه آرام و راحت بود.
هوش مصنوعی: گاهی بر روی گلهای زیبا و تازه میخوابم و گاهی در میان چمنها به نرمش و رقص میپردازم.
هوش مصنوعی: زنی شیر مادر دختر شاه را میداد که به بازرگانان خوبی میکرد.
هوش مصنوعی: در آغاز روز، دو بازرگان به سوی او آمدند و به او خبر خوشی دادند.
هوش مصنوعی: هوا دید که پهلوان بزرگ در سایه گل استراحت میکند و لذت میبرد.
هوش مصنوعی: یک سرو بلند و زیبا با لباسی سلطنتی و با نشانههایی از خوشبختی و شگفتی.
هوش مصنوعی: رخش، همچون ماهی که دور پرتوی بلندش در آسمان درخشیده، دام سیاه و زیبا را گسترش داده است.
هوش مصنوعی: دو لب مثل گلبرگهای لاله به عطر تو رایحهای دلانگیز دارند و تو گفتی که حوری به آنها شیر داده است.
هوش مصنوعی: زمانی که شیر نر سیر شد و به دایهاش سپرد، لبش را با گیسوی مشکینش نوازش کرد.
هوش مصنوعی: همه چیز نشاندهندهی قدرت، دانش و هوش است، و همچنین قوت جسمانی و شجاعت هم در او بهوضوح دیده میشود.
هوش مصنوعی: پرسیدند این مرد بیخود کیست که جرأتش یکباره بسیار زیاد است؟
هوش مصنوعی: او را نمیشناسم، نه به خاطر هنر و نه به خاطر نژادش؛ اما مطمئنم که چنین فردی از مادر به دنیا نیامده است.
هوش مصنوعی: به کمک قدرت و سواری و فرهنگ و تلاش مداوم، دل کوه سخت را با ضربهای محکم میشکافند.
هوش مصنوعی: از آهن نیزه و سپر میسازد و در میان سختیها و مشکلات، قدرت و شجاعت خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: با دیدن چهرهی محبوب، جان انسان تازه و سرشار میشود و با کلمات دلنشین، دلها را میرباید.
هوش مصنوعی: دختر شاه در دل خود به کسی علاقهمند است و هر روز از صحبتهای او و چهرهاش یاد میکند.
هوش مصنوعی: به همین دلیل، همسرش به نزد او آمد تا برای ملاقات با شاه به او کمک کند.
هوش مصنوعی: او دربارهی راه و دزدان به طور واضح صحبت کرد و هر چیزی که به او مربوط میشد را به ترتیب برای دیگران نشان داد.
هوش مصنوعی: داستان به این شکل است که یک پرستار به طور ناخواسته و ناگهانی به سمت کودک میآید و در این حال با دختر پهلوان صحبت میکند.
هوش مصنوعی: او از مقام و دانش و فرهنگ خود، و همچنین از قدرت و سلسلهاش، بالا و معتبر است.
هوش مصنوعی: صبر و شکیبایی لاله باعث شد که چهرهاش از غم و اندوه دور شود، اما در درونش درد و زخم غم مانند نیش زنبور احساس میشود.
هوش مصنوعی: خورشید به رنگ زرد درآمد و بر فراز بام، از مهر و دوستی سپهبد طلوع کرد.
هوش مصنوعی: او را در همان جایگاه بر تخت خود دید که یک مرد بزرگ و با تجربه، در پیش او نشسته است.
هوش مصنوعی: جوانی که به خاطر زیبایی و عالینظریاش، دیگران به او عشق و محبت میورزند.
هوش مصنوعی: دو چهره مانند دو خورشید درخشنده، با شगفتی به گل سنبل زمین را تزیین کرده و در شب، گرد یک خورشید نمایان شدهاند.
هوش مصنوعی: تا به حال، مرغی را بر شاخه درخت دیدهای که در کنار یک نوازنده نشسته و در حال نواختن موسیقی است.
هوش مصنوعی: پرندهای با رنگ زیبا از آسمان به سوی آشیانهاش پرواز کرد و در تلاش برای گرفتن آن پرنده بود.
هوش مصنوعی: فرمانده با تیرش به پرندهای شلیک کرد و آن را به پایین انداخت تا در آبگیر بیفتد.
هوش مصنوعی: دلش از محبت و عشق گرمتر شد، معشوق با چهرهی زیبا و دلربا هوا را پر از عشق کرد و جانش را به اسارت مهر و محبت درآورد.
هوش مصنوعی: تصور کن که از بالای بام یک لاله، درخششی زیبا و ارزشمند به وجود آمده و به خاطر وزش باد سرد، گلها به آرامی خم شدهاند و حالتی خاص به خود گرفتهاند.
هوش مصنوعی: تو گفتی که در آتش عشق و شرم، هر تار موی من گرم و سوزان است.
هوش مصنوعی: وقتی دایه چهره ماه را بیرنگ و کدر دید، از او پرسید چه غمی به او رسیده است.
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر ناراحتیام از ترنجیدگی دلم، میگوید که به خاطر چه کسی روح تو رنجیده است.
هوش مصنوعی: او گفت که از دل نوجوانم، به خاطر محبت و ناتوانی درونم، چنین احساسی دارم.
هوش مصنوعی: فردی به من نزدیک شد که کلیدی دارد برای دریای بیپایان.
هوش مصنوعی: میترسم که آن کس با چشمان زیبا و برجستهاش به من نظر نکند و این نگرانی و غم در دل من باقی بماند.
هوش مصنوعی: هر جا که بروم، به خاطر بدنامیام رسوا میشوم، حتی اگر در نزد پدرم باشم.
هوش مصنوعی: در این دریای عمیق و نامنظم، ما را رها کردهایم و از تو میخواهیم که به ما کمک کنی.
هوش مصنوعی: به نزد او نزدیک باش و در کنار او قرار بگیر، تا با این راه به درمان درد و مشکل خود دست یابی.
هوش مصنوعی: او این را گفت و از هر دو بادام، سرمست شد و به تیر، درستی جواهر را در بر جامهاش نگه داشت.
هوش مصنوعی: به او گفتند که نیکو است نگران نباشی، زیرا من اکنون کار تو را مانند یک هنرمند انجام میدهم.
هوش مصنوعی: برای هر کاری در زندگی راهی وجود دارد، چه خوب باشد و چه بد، اما برای مرگ هیچ تدبیری نمیتوان اندیشید.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید در آسمان نمایان میشود، مانند رنگهای پاییزی، زیبایی و طراوت بهار را تحت تأثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: تاجر به سرعت به سوی بازار رفت و از هر در به گفتگو پرداخت و مدتی نیز شنید.
هوش مصنوعی: از گرد فرمانده پرسیدند دوباره که حال مهمان تو چگونه است و کار و زندگیاش چگونه پیش میرود؟
هوش مصنوعی: از قدرت تیراندازی هیچ انتظاری نمیتوان داشت، در حالی که درباره دختر شاه سخن میگوید.
هوش مصنوعی: او چنین پاسخ داد که تا دیروز، به یادش همواره نوشیدنی را نوشیده است.
هوش مصنوعی: در حال نوشیدن می، دم سردی زدم و گفتم که اتفاقاً بار دیگر، رخش را دیدم که در جایی پنهان بود.
هوش مصنوعی: اگر او را ببینم و چهرهاش را تماشا کنم، خوشحال میشوم و مانند زمانی که کمان را با انگشت کوچکم میکشم، احساس خوبی به من دست میدهد.
هوش مصنوعی: اگر تو هم میتوانی، از عشق چارهای بیندیش تا دیگران چهرهات را ببینند.
هوش مصنوعی: احساسات و تمایلات ما از دیدار کسی ناشی میشود. وقتی کسی را میبینیم، این دیدن از دل و احساسات ما نشأت میگیرد و ما خواهان او میشویم.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد در هر بار شنیدن، اولین بار شنیدن به خوبی مانند دیدن نیست.
هوش مصنوعی: دایه به او گفت: اگر میهمان تو چنین هوایی دارد، پس آرزویت برآورده شده است.
هوش مصنوعی: من تو را آماده میکنم تا باغی زیبا بسازی و امشب آن ماه زیبا را به جشن بیاورم.
هوش مصنوعی: در این دنیا، کسی که به وعدههایش عمل نکند و تلاشی نکند، نمیتواند به دستاوردهای ارزشمند و گرانبهایی برسد. برای بهدست آوردن چیزهای ناب، باید زحمت کشید و در تلاش بود.
هوش مصنوعی: دزد به دنبال کلید گنج نمیرود؛ زیرا هیچگاه نمیتواند آن را خراب کند و نمیداند چگونه به قفل دسترسی پیدا کند.
هوش مصنوعی: در اینجا کسی با خود عهد و پیمانی بسته و وقتی که به دختر رسید، آنچه که اتفاق افتاده را برای او تعریف میکند.
هوش مصنوعی: از این سو، جفت بازرگانان به سوی شاه آزادگان رفتند و او را با شادی و مژدهای خوشحال کردند.
هوش مصنوعی: در باغی زیبا و رنگارنگ، جشنی شاد و سرحال برپا کنید که از جشنهای بهار هم شادتر باشد.
هوش مصنوعی: وقتی که گفتار زیبا و دلنشین باشد، خوشی و آرامش هم همراه آن میآید.
هوش مصنوعی: جام بلورین پر از شراب ناب و خوشبو که با مشک و عنبر و گلاب آمیخته شده است، به دست میآید.
هوش مصنوعی: پهلوان را به خوشحالی نشاند و او را خوشحال کرده و روحش را شاداب کرد.
هوش مصنوعی: وقتی شب در گلیم سیاه رنگین شد، ماه به رنگ زردی درخشان مانند سپر نمایان گشت.
هوش مصنوعی: همه زمین از عطر خوش او پر شده و تمام آسمان رنگی زیبا و دلنواز به خود گرفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.