چو بنهاد گردون ز یاقوت زرد
روان مهره بر بیرم لاجورد
سپهبد سوی دیدن شاه شد
به نزد سیه پوش در گاه شد
بدو گفت کز خانه آواره ام
ز ایران یکی مرد بیواره ام
به پیوند شاه آمدم آرزوی
بخواهم کشیدن کمان پیش اوی
جدا هر کسش خیره پنداشتند
ز گفتار او خنده برداشتند
که گنج و سلیح و سپاهت کجاست
اگر دختر شهریارت هواست
ز شاهان و از خسروان زمین
بسی خواستند از شه ما همین
تو مردی یک اسپه نهفته نژاد
به تو چون دهد چون بدیشان نداد
چو چندی گواژه زدند او خموش
برآشفت و گفت این چه بانگ و خروش
به گیتی بسی چیز زشت و نکوست
به هر کس دهد آنچه روزی اوست
بسا کس که بر خورد و هرگز نکاشت
بسا کس که کارید و بر برنداشت
بسا زار و بیمار و نومید و سست
که مُردش پزشک و ببود او درست
بزرگ آن نباشد که شاه و سترگ
بزرگ آنکه نزدیک یزدان بزرگ
کشیدن کمان است پیمان شاه
چو بوداین چه بایست گنج و سپاه
سلیح ار ندارم نه لشکر نه گنج
دل و زور دارم به هنگام رنج
خرد جوشن و بازوام خنجرست
هنر گنج و تیر و سنان لشکرست
کرا نازمودی گه نام و لاف
نشاید شمردنش خوار از گزاف
ز یکی چراغ آتش افروختن
توان بیشهٔ بی کران سوختن
به شاه آگهی داد سالار بار
بدو گفت شه رو ورا ایدر آر
بود ابلهی غرچه ای بی گمان
بخندیم باری بدو یک زمان
به سیلی رگ سرش پیدا کنیم
خمار شبانه بدو بشکنیم
کسی به نداند کشیدن ستم
ز درویش جایی که بینی دژم
چو پیش شه آمد زمین داد بوس
بپرسید شاهش ز روی فسوس
که داماد فرخنده شاد آمدی
از ایران شتابان چو باد آمدی
به بالا بلندی و آکنده یال
چه نامی بدین شاخ و این برز و بال
بدو گفت گرد سپهبد نژاد
مرا باب نامم کمان کش نهاد
به دامادی شه گر آیم پسند
بخواهم کشید این کمان بلند
چنانش کشم چون برآرم به زه
که بپسندی و گویی از دل که زه
بدو گفت شاه ار کشی این درست
به یزدان که فرزند من جفت تست
وگر نایی از راه پیمان برون
ز دار اندر آویزمت سرنگون
بدین خورد سوگند و خط داد شاه
گوا کرد چند از مهان سپاه
چو شد بسته پیمانشان زین نشان
کمان آوریدند ده تن کشان
نشسته به نزد پدر ماه چهر
شده گونه از روی و لرزان ز مهر
سپهبد چو باید به زانو نشست
به دیدار دلبر بیازید دست
کمان را ز بالای سر برفراشت
به انگشت چون چرخ گردان بگاشت
به زانو نهاد و به زه بر کشید
پس آنگاه نرمک سه ره در کشید
چهارم درآهخت از آنسان شگفت
که هر دو کمان گوشه گوشش گرفت
کمان کرد دو نیم و زه لخت لخت
همیدون بینداخت در پیش تخت
برآمد یکی نعره زان سرکشان
درو خیره شد شاه چون بی هشان
بدو گفت کانت به گوهر رسید
بر شادی از رنجت آمد پدید
کنون جفت تست از جهان دخترم
توی فال فرخ ترین اخترم
ولیکن زمان ده که تا کار اوی
چو باید بسازم سزاوار اوی
زمان گفت ندهم که او مرمراست
اگر وی زمان خواهد از من رواست
من اکنون ز شادی نگیرم گذر
چه دانم که باشد زمانی دگر
ز دختر بپرسید پس شهریار
بترسید دختر ز تیمار یار
که سازد نهان شه به جانش گزند
چنین گفت کای خسرو ارجمند
گر او زور کم داشتی زین کمان
سر دار جایش بُدی بی گمان
کنون چون گرو برد پیمان وراست
چه خواهم زمان زو که فرمان وراست
کس از تخمهٔ ما ز پیمان نگشت
نشاید ترا نیز از آیین گذشت
دروغ آزمودن ز بیچارگیست
نگوید کرا در هنر یارگیست
زنان را بود شوی کردن هنر
بر شوی به زن که نزد پدر
بود سیب خوشبوی بر شاخ خویش
ولیکن به خانه دهد بوی بیش
زن ار چند با چیز و با آبروی
نگیرد دلش خرمی جز به شوی
چو نیمه است تنها زن ار چه نکوست
دگر نیمه اش سایهٔ شوی اوست
اگر مامت از شوی برتافتی
چو تو شاه فرزند کی یافتی
ز مردان به فرزند گیرند یاد
زن از شوی و مردان ز فرزند شاد
برآشفت شه گفت بر انجمن
دریغا ز بهرت همه رنج من
بتو داشتم عود هندی امید
کنون هستی از آزمون خشک بید
گمان نام بردمت ننگ آمدی
گهر داشتم طمع سنگ آمدی
برو کت شب تیره گم باد راه
ز پس آتش و باد و در پیش چاه
اگر مرغ پران شوی ور پری
پیی زین سپس کاخ من نسپری
ز هر کس پشیمان تر آن را شناس
که نیکی کند با کسی ناسپاس
نهادش کف اندر کف پهلوان
که تازید زود از برم هر دوان
اگرتان بود دیر ایدر درنگ
نبینید جز تیرباران و سنگ
سپهبد گشاد از دو بازوی خویش
ز یاقوت رخشان دو صد پاره پیش
بر افشاند بر تاج دلدار ماه
شد از شهر بیرون هم از پیش شاه
نشاندش بر اسپ و میان بست تنگ
همی رفت پیشش به کف پالهنگ
خبر یافت بازارگان کاو برفت
به بدرود کردنش بشتافت تفت
پسش برد یک کیسه دینار زرد
ابا توشه و بارهٔ ره نورد
بدو داد و برگشت زی خانه باز
خبر شد به نزد شه سرفراز
بخواندش بپرسید کاین مرد کیست
بدو مهر جستن ترا بهر چیست
زبان مرد بازارگان برگشاد
همه داستان پیش شه کرد یاد
ز راه و ز دزدان و از کار اوی
ز زور و ز مردی و پیکار اوی
رخ شاه از انده پر آژنگ شد
ز کرده پشیمان و دلتنگ شد
به دل گفت شاید که هست این جوان
ز پشت کیان یا ز تخم گوان
اگر او نبودی چنین نامدار
ز لؤلؤ نکردی به پیشم نثار
سری با دو صد گرد گردن فراز
فرستاد کآریدش از راه باز
مجویید گفت از بن آیین جنگ
به خوشی بکوشید کآید به چنگ
دوم روز نزدیکی چشمه سار
رسیدند زی پهلوان سوار
سپهبد چو دید آسمان تیره فام
بزد بر سر اسپ جنگی لگام
درآمد به هنجار ره ره نورد
ز زین کوهه آویخت گرز نبرد
دمان شد سنان بر همه کرد راست
خروشید کاین گرد و تازش چراست
بدو پیشرو گفت فرمود شاه
که تابی عنان تکاور ز راه
همی گوید ار بازگردی برم
ازین پس تو باشی سر لشگرم
همی گوید ار باز گردی برم
ازین پس تو باشی سر لشگرم
همه کشور و گنج و گاهم تراست
برم بیشی از دیده و دست راست
نتابم سر از رای تو اندکی
تنِ ما دو باشد دل و جان یکی
چنین داد پاسخ که شه را بگوی
که چیزی که هرگز نیابی مجوی
پی صید جسته شده تیز گام
چه تازی همی خیره در دست دام
هر آن خشت کز کالبد شد به در
برآن کالبد باز ناید دگر
گهر داشتی ارج نشناختی
به نادانی از کف بینداختی
بر چشم آن کس دو دیده تباه
کجا روشن آید درفشنده ماه
ندانی همی زشت کردار خویش
بدانی چو پاداشت آید به پیش
نه آگه بود مست بی هُش ز کار
شود آگه آن گه که شد هوشیار
به فرمان اگر بست باید میان
چرا باید آمد سوی رومیان
بر شاه ایرانم امید هست
چراغم چه باید چو خورشید هست
کرا پر طاووس باشد به باغ
چگونه نهد دل به دیدار زاغ
به دست شهان بر چو خو کرد باز
شود زآشیان ساختن بی نیاز
بهین جای هر جا که باشم مراست
کجا گور و دشتست و آب و گیاست
نیایم ز پس باز ازین گفته بس
ز پس باد رویم گر آیم ز پس
کنون گر نتابید زی شه عنان
ز گفتن گرایم به گرز و سنان
سخن کس نیارست کردن دراز
همه خوار و نومید گشتند باز
سپهبد شتابید نزدیک ماه
زمانی برآسود و برداشت راه
به سوی بیابان مصر از شتاب
همی راند یک هفته بی خورد و خواب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، داستانی از یک سپهبد (فرمانده نظامی) روایت میشود که پس از آوارگی از ایران، به دربار شاهی میرود. او به دنبال ایجاد پیمانی با شاه است و میخواهد نشان دهد که حتی بدون ثروت و لشکر هم میتواند شجاعت و توانمندی خود را اثبات کند. شاه از او میخواهد که کمان را بکشد و اگر بتواند این کار را به درستی انجام دهد، دخترش را به او میدهد. سپهبد به خوبی کمان را میکشد و موفق میشود؛ اما شاه نگران این است که سپهبد در میانه کار دچار سستی و ناامیدی شود. سپهبد پاسخ میدهد که او به دنبال قدرت و ثروت نیست و فقط میخواهد آزادانه زندگی کند. داستان در نهایت به تضاد میان خواستههای دنیوی و ارزشهای اخلاقی میپردازد و بر معنای واقعی شجاعت و هنرمندی تأکید میکند.
هوش مصنوعی: وقتی آسمان زینت میشود با یاقوت زرد، ستارهای میدرخشد که بر زمین مانند مهرهای از لاجورد میباشد.
هوش مصنوعی: سپهبد به سمت دیدن پادشاه رفت و به نزد شخصی با لباس سیاه در درگاه رسید.
هوش مصنوعی: او به او گفت که من از خانهام بیرون ماندهام و از ایران یکی مرد بیخانمان و آوارهام.
هوش مصنوعی: به دربار شاه آمدم و خواستهام را بیان کنم، مانند کسی که پیش او کمان را کشیده است.
هوش مصنوعی: هرکس که به نظرش عاقل و آگاه میرسد، از سخنان او خندهای میکنند.
هوش مصنوعی: گنج و سلاح و ارتشت کجاست اگر دختر شهریار به تو علاقه نشان دهد؟
هوش مصنوعی: بسیاری از پادشاهان و بزرگانی که بر روی زمین بودهاند، از درگاه ما خواستهاند که همین را به آنها عطا کنیم.
هوش مصنوعی: تو مردی هستی که درونت جوانمردی و شجاعت نهفته است، اما اگر نیکی و بزرگی را به دیگران ندهی، آن را نیز از خودت نخواهی داشت.
هوش مصنوعی: پس از اینکه مدتی به صدای ناله و فریاد دیگران گوش داد، او خاموش شد و ناگهان با عصبانیت گفت: این چه فریاد و هیاهوست؟
هوش مصنوعی: در دنیا چیزهای زیادی وجود دارد که هم خوب و هم بد هستند و هر فردی به میزان روزی و سرنوشت خود از آنها برخوردار میشود.
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد وجود دارند که به موفقیت میرسند اما هیچ تلاشی در این مسیر نمیکنند، و در عوض، افرادی هم هستند که زحمت میکشند و تلاش میکنند اما نتیجهای از کارشان نمیگیرند.
هوش مصنوعی: بسیاری هستند که بیمار، ناامید و ضعیف به نظر میرسند و پزشک آنها را ناتوان تشخیص میدهد، اما در واقع وضعیتشان بهتر از آن است که فکر میشود و زنده میمانند.
هوش مصنوعی: بزرگی به این نیست که انسان مقام و قدرت زیادی داشته باشد، بلکه بزرگی واقعی در نزدیکی و نزدیکی به خداوند است.
هوش مصنوعی: زمانی که پیمان و عهد یک پادشاه مانند کشیدن کمان باشد، باید بدانیم که این چه نیازی به گنج و نیرو دارد.
هوش مصنوعی: اگر سلاح و لشکری ندارم و حتی ثروتی هم نیست، تنها چیزی که دارم، دل و قدرتی است که در زمانهای سخت به کار میآید.
هوش مصنوعی: عقل و دانش مانند زرهای است که انسان را در برابر خطرات محافظت میکند و هنر و مهارت مانند ابزاری هستند که در میدان جنگ به کار میآیند.
هوش مصنوعی: اگر کسی را با نام و فخرش نشناسی، نباید به سادگی و بیتوجهی به او بیاعتنایی کنی.
هوش مصنوعی: با روشن کردن یک چراغ میتوان آتش را افروخت، اما در شعلههای یک جنگل وسیع، امکان سوزاندن زیادی وجود دارد.
هوش مصنوعی: سالار بار به شاه اطلاع داد و گفت که: پادشاه، به سوی این ناحیه بیاید.
هوش مصنوعی: یک فرد نادان و نابلد وجود دارد که بدون هیچ شکی، ما باید یک بار به او بخندیم.
هوش مصنوعی: به دنبال راهی هستیم تا رنج و دردی که در شب احساس کردیم را بفرستیم و آرامشی پیدا کنیم.
هوش مصنوعی: کسی نمیتواند بفهمد که ظلم کردن به درویش چه عواقبی دارد، بخصوص زمانی که در جایی غمگین و افسرده هستی.
هوش مصنوعی: به محض این که فردی به حضور پادشاه رسید، به زمین سجده کرد و بوسهای بر خاک آن زد. سپس پادشاه از او در مورد موضوعی پرسید و به خاطر بزرگی و مقامش، از او پاسخ خواست.
هوش مصنوعی: داماد خوشبخت و شاد، به سرعت مانند باد از ایران به اینجا آمدی.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که سخن درباره موجودی با قامت بلند و یالی پرپشت است. به نوعی از زیبا و بزرگ بودن آن موجود سخن میگوید و به وجودش اشاره دارد.
هوش مصنوعی: سردار سپهبد به او گفت: نام من به خاطر کمان کشیدنم بوده و به همین دلیل به من این نام دادهاند.
هوش مصنوعی: اگر به مراسم ازدواج شاه بروم، دوست دارم که این کمان بلند را بزنم.
هوش مصنوعی: من او را به اندازهای میکشم که وقتی به او برسم، تو خوشنود شوی و از دل بگویی: "این همان چیزی است که میخواستم."
هوش مصنوعی: شاه به او گفت: اگر تو او را بکشی، این کار در نظر یزدان درست نیست، زیرا که او همسر فرزند من است.
هوش مصنوعی: اگر از پیمان خارج شوی و بیوفا باشی، سر تو را از دار بینداختم و به زیر خواهم آورد.
هوش مصنوعی: او به این خورد سوگند یاد کرد و شاه گواهی داد که چند تن از بزرگان سپاه را در میان دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که پیمانشان کامل شد، ده نفر با کمانهای آماده به راه افتادند.
هوش مصنوعی: دختر زیبا و دلربا کنار پدرش نشسته است و چهرهاش روشن و پر از محبت به نظر میرسد، در حالی که با شرم و خجالت کمی لرزان است.
هوش مصنوعی: وقتی فرمانده باید به زانو در بیاید، برای دیدار با محبوبش دست به کار میشود و تلاش میکند.
هوش مصنوعی: کمان را با دست از بالای سر بلند کرد و با انگشتش مانند چرخ گردان آن را رها کرد.
هوش مصنوعی: او به زانو افتاد و تیر را از کمان کشید، سپس به آرامی سه بار تیر را رها کرد.
هوش مصنوعی: در این مصرع، شاعر به توصیف حالتی شگفتآور میپردازد که شخصی، با حالتی خارقالعاده، توجهش را به چیزی جلب کرده است. او به قدری تحت تأثیر این حالت قرار گرفته که انگار دو کمان را در گوشش قرار دادهاند، که این خود نمادی از تعجب و شگفتی اوست. در واقع، این تصویر میتواند اشاره به عمق احساسی و تأثیرگذاری لحظهای باشد که شخص تجربه میکند.
هوش مصنوعی: کمان را به دو نیم کرد و زه آن را به طور رها در جلوی تخت انداخت.
هوش مصنوعی: یک نفر از سرکشها فریادی زد که شاه به شدت متوجه آن شد و گیج و حیران ماند.
هوش مصنوعی: به او گفت که به دلیل رسیدن به هدف ارزشمند خود، شادیات از دل رنجها و سختیهایت قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: حالا تو همسر من هستی و از دنیا دخترم، در طالعبینی من، خوشاقبالترین ستاره من تویی.
هوش مصنوعی: اما زمان را در نظر داشته باش که آنطور که باید، کار او را انجام دهم که شایستهاش باشد.
هوش مصنوعی: زمان به من نمیگوید که او چه کسی است، اما اگر او از من بخواهد، نباید چیزی را از او دریغ کنم.
هوش مصنوعی: من الان آنچنان شاد هستم که به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنم، چون نمیدانم آیا این شادی در آینده هم ادامه خواهد داشت یا نه.
هوش مصنوعی: شاه از دختر پرسید و ترسید، زیرا دختر نگران حال یار خود بود.
هوش مصنوعی: کسی که پیوسته در دلش خطر و ناراحتی است، به آرامی و به دور از چشم دیگران، اقدامی میکند. او به پادشاه بزرگ میگوید: ای پادشاه ارجمند و محترم، به این موضوع توجه کن.
هوش مصنوعی: اگر او قدرت کمتری داشت، بهطور حتم جای او را میگرفتی و بر جای او قرار میگرفتی.
هوش مصنوعی: اکنون که او با صداقت و امانت پیمانی بسته است، چه نیازی به زمان دارم که فقط به او دستور دهم.
هوش مصنوعی: هیچکس از نسل ما به عهد خود وفا نکرده است، پس تو نیز نباید از اصول خود دست بکشی.
هوش مصنوعی: آزمایش کردن دروغ به خاطر ناتوانی است و کسی نمیگوید که در این کار چه کسی کمک میکند.
هوش مصنوعی: زنان باید هنر شوهرداری را داشته باشند، زیرا این هنر به زن کمک میکند تا نزد پدر خود شایسته باشد.
هوش مصنوعی: سیب خوشبویی بر شاخهی درخت است، اما بوی آن بیشتر در خانه پیدا میشود.
هوش مصنوعی: زنی که به چیزهای مادّی و آبرو توجه داشته باشد، نمیتواند از زندگیاش لذتی ببرد و دلش شاد نخواهد شد مگر آنکه شوهر خوبی در کنار داشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر چه زن تنها و مستقل به خودی خود خوب است، اما همیشه به خاطر وجود همسرش و حمایتی که از او میگیرد، شایستهتر و بهتر به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: اگر همسر تو از تو دور شود، مانند شاهی که فرزندی ندارد خواهی بود.
هوش مصنوعی: مردان از فرزندان درس و عبرت میگیرند، زنان از شوهران و مردان نیز از وجود فرزندان خوشحال و خوشوقت میشوند.
هوش مصنوعی: شاه از اینکه در جمع، ناامیدی خود را از دستاوردهایش میبیند و به خاطر سختیهایی که کشیده، احساس حسرت و نارضایتی میکند.
هوش مصنوعی: من به خاطر تو بخور عود هندی را روشن کرده بودم، حالا از امتحان و آزمون خشک، امیدوارم به وجود تو به زندگی بازگردم.
هوش مصنوعی: به خاطر خیال تو و یاد تو، احساس شرم و ننگ کردم، زیرا فکر میکردم که تو از گوهر و ارزشهای بالایی برخورداری، اما در عمل به سنگ و کجفکری رسیدم.
هوش مصنوعی: برو و در آن شب تاریک گم شو، باد و آتش در پشتسر تو هستند و در مقابل، یک چاه قرار دارد.
هوش مصنوعی: اگر به بال و پر بگشایی و پرواز کنی، دیگر نباید به کاخ من بیندیشی.
هوش مصنوعی: بهتر است آن کسی را بشناسی که از دیگران بیشتر احساس پشیمانی میکند، زیرا او با کسی که از خوبیهایش قدردانی نمیکند، نیکی کرده است.
هوش مصنوعی: او دستش را در دست رستم گذاشت و سریع از پیش من دور شد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهید دیرتر از اینجا بروید، هیچ چیزی جز تیر و سنگ نخواهید دید.
هوش مصنوعی: سپهبد با قدرت و توانایی خود، از دو بازویش به جلو آمده و مثل یاقوت درخشان، دو صد تکه را پیش روی خود قرار داده است.
هوش مصنوعی: ماه از شهر بیرون آمد و بر سر عشق خود تاجی زیبا نهاد.
هوش مصنوعی: او را بر روی اسب نشاند و با کمربند محکم میان آن گرفت. در این حال، او به آرامی با دست خود به زمین کنترل میکرد.
هوش مصنوعی: خبر رسید که بازرگانی به سفر رفته است و کسی برای وداع با او شتابان به طرفش آمد.
هوش مصنوعی: او از خود یک کیسه پر از سکههای طلایی به همراه داشت تا در سفرش به کار بگیرد.
هوش مصنوعی: او به سرعت به خانه برگشت و خبر را به پادشاه بزرگ رساند.
هوش مصنوعی: او را صدا زد و پرسید که این مرد کیست و محبت تو به او به چه دلیل است؟
هوش مصنوعی: زبان تاجر به راه افتاد و تمام داستانها را به خاطر پادشاه بازگو کرد.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان چالشها و موانع در مسیر زندگی اشاره دارد. یعنی در راه زندگی با مشکلات، دشمنان و سختیهای ناشی از قدرت و شجاعت باید روبرو شد. در واقع، سخن از تلاش و مبارزه در برابر سختیها و خطرهاست.
هوش مصنوعی: چهره شاه از غم پر از نشانههای اندوه شد و از کارهایش پشیمان و نگران گشت.
هوش مصنوعی: به دل خود گفتم شاید این جوان از نسل بزرگان و پادشاهان باشد یا از خانوادهای با ریشههای nobility.
هوش مصنوعی: اگر تو نبودیو این قدر معروف نمیشدی، پس این لؤلؤها را به پای من نمیریختی.
هوش مصنوعی: کسی سر و گردن بلندی فرستاد تا او را به راه راست هدایت کند.
هوش مصنوعی: در پی کینه و دشمنی نباشید، بلکه تلاش کنید تا به خوشی و آرامش برسید، زیرا این شادی و خوشی در نهایت به دستتان خواهد آمد.
هوش مصنوعی: در روز دوم به کنار چشمهای رسیدند و نزد پهلوانی سوار آمدند.
هوش مصنوعی: سپهبد وقتی که آسمان را با رنگ تیره مشاهده کرد، بر سر اسب جنگیاش لگام زد.
هوش مصنوعی: رهرو به خوبی و با نظم به سمت هدف خود پیش رفت و در این مسیر سخت، به خوبی آماده و مسلح بود.
هوش مصنوعی: در اینجا، اشارهای به زمان و مکان است که در آن سنان (تیر) به سمت هدفی هدایت میشود و صدا و هیاهویی ایجاد میکند. پرسش به وجود آمده این است که چرا این گرداب و این شورش و تلاطم وجود دارد. به عبارت دیگر، گویی در حال بررسی اوضاعی هستند که به نظر میرسد بیدلیل و غافلگیرکننده است.
هوش مصنوعی: شاه به پیشرو گفت که باید مسند را رها کند و از مسیر دور شود.
هوش مصنوعی: اگر تو به من برگردی، من از این پس فرماندهی لشکر تو را بر عهده میگیرم.
هوش مصنوعی: میگوید اگر دوباره به من بازگردی، از این به بعد تو فرمانده سپاه من خواهی بود.
هوش مصنوعی: تمام کشور و ثروت و دامان من از آن توست، حتی بیشتر از آنچه که با چشم و دستم میتوانم ببینم و لمس کنم.
هوش مصنوعی: نمیتوانم از نظر تو فاصله بگیرم، چرا که جسم ما دو بخش دارد ولی دل و جان ما یکی است.
هوش مصنوعی: او به او گفت: به پادشاه بگو که چیزی را که هرگز به دست نخواهی آورد، جستجو نکن.
هوش مصنوعی: یک تازی، با سرعت و دقت، در پی شکار است و با دقت به دام نگاه میکند.
هوش مصنوعی: هر سنگی که از جسم ما جدا شود، دیگر به آن جسم باز نخواهد گشت.
هوش مصنوعی: اگر جواهری در دست داشتی و به علت نادانی ارزش آن را نشناختی، آن را به آسانی از دست خواهی داد.
هوش مصنوعی: چشم کسی که دو چشمانش خراب و نابود شده باشد، نمیتواند روشنایی ماه را ببیند.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که رفتار زشت تو چه عواقبی دارد، اما وقتی نتیجهاش نمایان شود، آن را خواهی فهمید.
هوش مصنوعی: مستی که از کارها خبر ندارد، زمانی میفهمد که به حالت هوش برگردد.
هوش مصنوعی: اگر دستور میرسد، باید درنگ کرد. پس چرا باید به سوی رومیان پیش رفت؟
هوش مصنوعی: امیدواری به شاه ایران دارم.
هوش مصنوعی: چراغ من چه نیازی دارد وقتی که خورشید در آسمان وجود دارد؟
هوش مصنوعی: هر کس که در باغ طاووس باشد، چگونه دلش میتواند به دیدار زاغ برود؟
هوش مصنوعی: در دست پادشاهان، مانند پرندهای که به زمین میافتد و طاقت پرواز ندارد، در حالتی خسته و بیتابی به سر میبرد.
هوش مصنوعی: از لانه ساختن و آشیانه ساختن بینیاز میشود.
هوش مصنوعی: هر جا که باشم، بهترین مکان برای من همانجاست، چه آنجا قبر باشد، چه دشت، یا آب و گیاه.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم دوباره به عقب برگردم و درباره این گفته صحبت کنم، بهتر است که بروم و از آن دور شوم. اگر دوباره به عقب برگردم، بهتر است که دیگر چیزی نگویید.
هوش مصنوعی: اکنون اگر فرمانی از شاه نرسم، به سمت نبرد و استفاده از سلاح خواهم رفت.
هوش مصنوعی: هیچکس نتوانست سخن طولانی بگوید و همه به ناامیدی و خوار شدن دچار شدند.
هوش مصنوعی: سردار با شتاب به سمت ماه رفت و بعد از مدتی استراحت، راه خود را ادامه داد.
هوش مصنوعی: در حال سفر به سمت بیابان مصر بودند و به قدری با شتاب میرفتند که یک هفته بدون خوردن و خوابیدن ادامه دادند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.