گنجور

 
اسدی توسی

وز آن سو چو از شهر داور سپاه

سوی جنگ برد اثرط کینه خواه

سپه سی هزار از یلان داشت بیش

دوصد پیل برگستوان دار پیش

دلیران پرخاش دو رویه صف

کشیدند جان برنهاده به کف

سواران شد آمد فزون ساختند

یلان از کمین ها برون تاختند

به کوه اندر از کوس کین ناله خاست

ز پیکان در ابر آهنین ژاله خاست

شتاب اندر آمیخت کین با درنگ

شد از خون و از گرد گیتی دو رنگ

هوا تف خشت درفشان گرفت

سر تیغ هرسو سرافشان گرفت

تو گفتی ز بس خون که بارد همی

جهان زخم خنجر سرآرد همی

درآورده خرطوم پیلان به هم

چو ماران خم اندر فکنده به خم

همی خون و خوی برهم آمیختند

به دندان ز زخم آتش انگیختند

گرفتند پیلان اثرط گریز

بر آمد ز زابل گُرُه رستخیز

فراوان کس از پیل افتاد پست

بسی کس نگون ماند بی پا و دست

فکند این سلیح آن دگر رخت ریخت

دلاور ز بددل همی به گریخت

زد اثرط برون ادهم تیزگام

یلان را همی خواند یک یک به نام

عنان چند را باز پیچید و گفت

نیستاد کس مانده با درد جفت

بدش ریدگان سرایی هزار

هزار دگر گرد خنجر گزار

بدین مایه لشکر بیفشرد پای

فرو داشت چندان سپه را بجای

چپ و راست با نامداران جنگ

همی جست جنگ از پی نام و ننگ

عنان را به حمله بسودن گرفت

سران را به نیزه ربودن گرفت

کجا گردی انگیختی در نبرد

به خون باز بنشاندی آن تیره گرد

چنین تا فروشد سپهری درفش

زشب گشت زربفت گیتی بنفش

به راه سکاوند چون باد تفت

شب قیرگون روی بنهاد ورفت

بر دامن کوهی آمد فرود

همه راغ او بیشه ی کلک بود

گریزندگان را گروها ، گروه

همی خواند از هر رهی سوی کوه

پراکنده گرد آمدش پیل شست

دگر ده هزار از یلان چیره دست

همه خسته و مانده و تافته

ز بس تشنگی کام و دل کافته

طلایه پراکنده بر کوه و دشت

ببد تا سپاه شب از جا بگشت

چو دینار گردون برآمد ز خم

ستد یک یک از سبز مینا درم

درفش شه کابل آمد پدید

سپاه از پسش یکسر اندر رسید

سراسیمه ماندند زاول سپاه

به اثرط نمودند هر گونه راه

چه سازیم گفتند چاره که جنگ

فراز آمد و شد جهان تار و تنگ

ستوهیم هم مرد و هم بارگی

شده در دم مرگ یکبارگی

ز چندین سپه نیست ناخسته کس

ره دور پیشست و دشمن ز پس

چنین گفت اثرط که یک بار نیز

بکوشیم تا بخش یزدان چه چیز

جهاندار بخشی که کردست پیش

از آن بخش کمتر نگردد به بیش

همه کار پیکار و رزم ایزدیست

که داند که فرجام پیروز کیست

به هر سختیی تا بود جان به جای

نباید بریدن امید از خدای

چه خواهد بدن مرگ فرجام کار

چه در بزم مردن چه در کارزار

بگفت این و خفتان و مغفر بخواست

بزد کوس و صف سپه کرد راست

شد اندر زمان روی چرخ بنفش

پر از مه ز بس ماه روی درفش

ز خون یلان و ز گرد سپاه

زمین گشت لعل و هوا شد سیاه

ز بس گرز بر ترگ ها کوفتن

فتاد آسمان ها در آشوفتن

سرتیغ در چرخ مه تاب داد

سنان باغ کین را به خون آب داد

بد از زخم گردان سراسیمه کوه

ز بانگ ستوران ستاره ستوه

شده پاره بر شیر مردان زره

ز خون بسته بر نیزه هاشان گره

زمین از پی پیل پرژرف چاه

چو کاریز خون را به هر چاه راه

خزان است آن دشت گفتی به رنگ

درختان یلان باغ میدان جنگ

چمن صف دم بد دلان باد سرد

روان خون می و چهرها برگ زرد

شد از کشته پرپشته بالا و پست

سرانجام بد خواه شد چیره دست

به زاول گره بخت بربیخت گرد

همه روی برگاشتند از نبرد

یکی کوه و دیگر بیابان گرفت

بماند از بد بخت اثرط شگفت

برآهخت تیغ اندر آمد به پیش

دو تن را فکند از دلیران خویش

بسی خورد سوگندهای درشت

که هر کاو نماید به بدخواه پشت

نیام سر تیغ سازم برش

کنم افسر دار بی تن سرش

وگر من به تنهایی اندر ستیز

بمانم دهم سر نگیرم گریز

دگر باره گردان پرخاشجوی

به ناکام زی رزم دادند روی

ده و گیر برخاست بادار و برد

هوا چون بیابان شد از تیره گرد

بیابانی آشفته همرنگ قیر

درو غول مرگ و گیا خشت وتیر

ز چرخ کمان گفته شد کوه برز

درید آسمان از چکاکاک گرز

ببارید چندان نم خون ز تیغ

که باران به سالی نبارد ز میغ

یکی بهره شد کشته زاول گروه

دگر گشته از جنگ جستن ستوه

چنان غرقه درخون که هرکس که زیست

به آوازه بشناختندی که کیست

به اندرز کردن همه خستگان

وز آن خستگان زارتر بستگان

غریو از همه زار برخاسته

بریده دل از جان و از خواسته

همی گفت هرکس برین دشت کین

بکوشید تا تیره شب همچنین

مگر شب بدین چاره افسون کنیم

سر از چنبر مرگ بیرون کنیم

 
sunny dark_mode