گنجور

 
اسدی توسی

پس که چو خور ساز رفتن گرفت

رخش اندک اندک نهفتن گرفت

غو دیده بان از برِ مه رسید

که آمد درفش سپهبد پدید

خروش یلان شد ز شادی بر ابر

ستد ناله ی کوس هوش هژبر

سپه را دل آمد همه باز جای

یکی مرد ده را بیفشرد پای

بر آن بود دشمن که شب در نهان

گریزند زاول گره ناگهان

ز گرشاسب آگه نبودند کس

شب آمد ز پیکار کردند بس

یل پهلوان داشت کآمد ز راه

تنی ده هزار از یلان سپاه

که هر کز گریزندگان یافت زود

عنانشان ز ره باز برتافت زود

هم از ره که آمد نشد زی پدر

به کین بست بر جنگ جستن کمر

سران سپه و اثرط سرافراز

به صد لابه بردندش از پیش باز

ببد تا برآسود و چیزی بخورد

ز لشکر بپرسید پس وز نبرد

جز از کشتگان هر که را نام برد

همه خسته دید از بزرگان و خرد

ز بس خشم و کین کرد سوگند یاد

که بدهم من امشب بدین جنگ داد

زنم تیغ چندان که از جوش خون

رخ قیر گون شب کنم لاله گون

شب تار وشبرنگ در زیر من

که تابد بر گرز وشمشیر من

طلایه فرستاد هم در شتاب

زمانی گران کرد مژگان به خواب

شبی همچو زنگی سیه تر ز زاغ

مه نو چو در دست زنگی چراغ

سیاهیش بر هم سیاهی پذیر

چو موج از بر موج دریای قیر

چو هندو به قار اندر اندوده روی

سیه جامه وز رخ فروهشته موی

چنان تیره گیتی که از لب خروش

ز بس تیرگی ره نبردی به گوش

میان هوا جای جای ابر و نم

چو افتاده بر چشم تاریک تم

جهان گفتیی دوزخی بود تار

به هر گوشه دیو اندر او صدهزار

از انگشت بدشان همه پیرهن

دمان باد تاریک و دود از دهن

زمین را که از قار دیدار نه

زمان را ره و روی رفتار نه

به زندان شب در به بند آفتاب

فروهشته بر دیده ها پرده خواب

فرشته گرفته ز بس بیم پاس

پری در نهیب اهرمن در هراس

بسان تنی بی روان بُد زمین

هوا چون دژم سوکیی دل غمین

بدان سوک برکرده گردون ز رشک

رخ نیلگون پُر ز سیمین سرشک

چو خم گاه چوگانی از سیم ماه

درآن خم پدیدار گویی سیاه

تو گفتی سپهر آینست از فراز

ستاره درو چشم زنگیست باز

درین شب سپهبد چو لختی غنود

ز بهر شبیخون بر آراست زود

همان نامور ویژگان را که داشت

برون برد وز ره عنان بازگاشت

چو نزدیکی خیل دشمن رسید

سواری صد آمد طلایه پدید

کشید ابر بیجاده باز از نیام

برانگیخت شبرنگ و برگفت نام

ز زین کرد مر چند را سرنشیب

گرفتند دیگر گریز از نهیب

سپهدار با ویژگان گفت هین

گرید از پس ام گرز و شمشیر کین

همه گوش دارید آوای من

گراییدن گرز سرسای من

بزد نعره ای کز جهان خاست جوش

ز دشمن چهل مُرد و صد شد ز هوش

به یک ره بر انبوه لشکر زدند

سپه با طلایه به هم بر زدند

سپه برهم افتاد شیب و فراز

رکیب از عنان کس ندانست باز

رمیدند پیلان و اسپان زجای

سپردند مر خیمه ها را به پای

همی تاخت هرکس در آن جنگ وشور

یکی زی سلیح و یکی زی ستور

دلیران زاول چو پیلان مست

دوان هر سوی گرز و خنجر به دست

سراپرده زآتش برافروختند

بسی خرگه و خمیه ها سوختند

شد از تابش تیغ ها تیره شب

چو زنگی که بگشاید از خنده لب

تو گفتی به دوزخ درون اهرمن

دمد هر سوی آتش همی از دهن

به کم یک زمان خاست صد جا فزون

ز گردان تل کشته و جوی خون

یکی را فکنده ز تن پای و دست

یکی را سر و مغز از گرز پست

یکی دوزخی وار تن سوخته

سلیح و سلب ز آتش افروخته

چو سیم روان برزد از چرخ سر

برآن سیم خورشید بر ریخت زر

بد از رنگ خورشید وز خون مرد

همه دشت چون دیبه ی سرخ و زرد

سپهبد سوی صف پیلان دمان

چو باد از کمین تاخت بر زه کمان

به تیر اندر آن حمله بفکند تفت

ز پیلان برگستوان دار هفت

به ترگ و به جوشن ز کابل گرو

یکی دیده بان دید بر تیغ کوه

زدش بر بر و دل خدنگی درشت

چنان کز دلش جست بیرون ز پشت

بشد تیر پنهان به سنگ اندرون

فتاد از کمر مرد بی جان نگون

وز آن جای با ویژگان رفت چیر

سوی لشکرش همچو ارغنده شیر

به شادی برآمد ز لشکر خروش

فتاد از غو کوس در چرخ جوش

ز کابل سپه کشته شد شش هزار

ندانست کس خستگان را شمار

نبد کشته از خیل گرشاسب کس

شمردند یک مرد کم بود و بس

رسید آن یکی نیز تازان نوند

گرفته سواری به خم کمند

همه خیل کابل شدند انجمن

برآن کشته پیلان پولادتن

به یک تیر بد هریک افکنده خوار

براین سو زده کرده زآن سو گذار

همیدون بر آن دیده بان یک گروه

شدند انبه از زیر آن برز کوه

بدیدند در سنگ نادیده تیر

یلان را همه روی شد چون زریر

بدانست هرکس به فرهنگ زود

که آن زخم از شست گرشاسب بود

زد اسپ از میان شاه کابل چو باد

سوی لشکر زابل آواز داد

ز گرشاسب پرسید گفتا کجاست

دهیدم ازو مژده گر با شماست

که با او به جنگ بهو بوده ام

همه کشور هند پیموده ام

شنیدم که زاول بپرداختست

به شهریست کآنرا کنون ساختست

یکی گفت نشناسی ای رفته هوش

که گرشاسب کرد این همه رزم دوش

هم از ره که آمد فکند این سران

برآرد کنون گرد ازین دیگران

به هنگام از ایدر گریزید زار

از آن پیش کآرد کنون کارزار

شه کابل آمد دو رخساره زرد

به لشکر بر آن راز پیدا نکرد

مترسید گفتا که گرشاسب نیست

سری نامدارست و مردی دویست

شب این تیرها را وی انداختست

همین تاختن ناگه او ساختست

به گرشاسب یاور نباید کسم

اگر اوست تنها من او را بسم

شبیخون بود پیشه ی بد دلان

ازین ننگ دارند جنگی یلان

اگر ما برایشان شبیخون کنیم

همه آب ها در شبی خون کنیم

بگفت این ولشکر همه گرد کرد

بزد کوس و برخاست صف نبرد

سپه را سبک پهلوان صف کشید

جدا جای هر سرکشی برگزید

همه خستگان را ز پس بازداشت

به جنگ آنکه شایسته بد برگماشت

درآورد پیش اژدهافش درفش

شد از تیغ هامون چو گردون بنفش

دم نای رویین ز مه برگذشت

غو کوس دشت و که اندر نوشت

به حمله یلان در فراز و نشیب

عنان گرد کردند تازان رکیب

به زخم سر تیغ الماس چهر

همی خون فشاندند بر ماه و مهر

شل و خشت چون پود و چون تار بود

چکاکاک برخاست از ترگ و خود

زهفتم زمین گرد پیکار خاست

ز دیو و پری بانگ زنهار خاست

عقیقین شد از خون به فرسنگ سنگ

فروریخت از چرخ خرچنگ چنگ

ز بس خنجر و نیزه ی جان ستان

زمین همچو آتش بد و نیستان

نگارنده از خون سنان ها زمین

گشاینده مرگ از کمان ها کمین

شده تیغ ها در سر انداختن

چو بازیگر از گوی ها باختن

بد آتش ز هر حلقه ی درع پوش

زبانه زبانه برآورده جوش

تو گفتی ز بگداخته زرکار

هوا شفشه سازد همی صدهزار

چو گرشاسب آن رزم و پیکار دید

جهان پرسوار صف اوبار دید

به شبرنگ مه نعل گردون نورد

درآمد برافروخت گرز نبرد

دو دستی همی کوفت بر مغز و ترگ

همی ریخت ز الماس کین زهر مرگ

گه انداخت خرطوم پیلان به تیغ

برافشاند گه مغز گردان به میغ

کجا گرز بر زخم بگماشتی

زمین از بر گاو برگاشتی

زگردان به خم کمند از کمین

به هر حمله دو دو ربودی ز زین

سم اسپش از گرد سنگ سیاه

همی کرد چون سرمه در چشم ماه

دل کوه نعلش همی چاک زد

زخون خرمن لاله بر خاک زد

یکی پیل چون کوه هامون سپر

خمش کرد خرطوم گرد کمر

بکوشید کز زینش آرد به زیر

نجنبید از جای گرد دلیر

زدش گرز و خونش از گلو برفشاند

ز سر مغزش و چشم بیرون جهاند

بیفکند دیگر ز پیلان چهار

همی تاخت غران چو ابر بهار

رمیدند پیلان از آن جنگجوی

سوی لشکر خویش دادند روی

فکندند بسیار و کردند پست

درفش دلیران نگون شد ز دست

بدانست هر کس که گرشاسبست

سخن گفتن شاه گوشاسبست

که و دشت از افکنده بُد ناپدید

گریزنده کس دو به یک جا ندید

سواران رمان گشته بی هوش و هال

پیاده ز پیلان شده پایمال

به راهی دگر هر یکی گشته گم

ز بر کرکس و غول تازان به دم

چوشب قطره قطره خوی سندروس

پراکند بر گنبد آبنوس

ده و شش هزار آزموده سوار

گرفته شد و کشته پنجه هزار

سراپرده و خیمه و خواسته

سلیح و ستوران آراسته

همه گرد کردند از اندازه بیش

جدا برد ازو هر کسی بهر خویش

گرفتاریان با همه هر چه بود

سپهبد به زاول فرستاد زود

ده و دو هزار از دلیران گرد

گزین کرد و دیگر به اثرط سپرد

مرورا به زاول فرستاد باز

شد او سوی کاول به کین رزم ساز

 
sunny dark_mode