گنجور

 
مسعود سعد سلمان

شماره ۱ - یار عنبر فروش را گوید: دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری

شماره ۲ - یار ترسا بچه را می گوید: ز آب چشم من ای دوست روی و موی بشوی

شماره ۳ - صفت یار رنگریز کند: رخ زرد کرد آن رخ رنگریز

شماره ۴ - صفت دلبر رقاص کند: ای بت پای کوب بازی گر

شماره ۵ - در حق یار میهمان گوید: میزبان کرد مرا دوش بتم

شماره ۶ - در حق دلبر صافی گوید: آن را که ز عشق تو بلا نیست بلا نیست

شماره ۷ - صفت دلبر فصاد بود: آمد آن حور و دست من بربست

شماره ۸ - صفت یار جعد زلف بود: زلف تو مگر جانا امید و نیازست

شماره ۹ - صفت دلبر خباز کند: اندر تنور روی چو سوسن فرو بری

شماره ۱۰ - صفت یار پای کوب کند: چو کوبی پای و چون گیری پیاله

شماره ۱۱ - در حق دلبر نابینا گفت: چشم تو اگر نیست چو نرگس چه خوری غم

شماره ۱۲ - صفت دلبر کشتی گیرست: ای دلارام یار کشتی گیر

شماره ۱۳ - در حق یار چاهکن گوید: زمین مبر بسیار و مکن ازین پس چاه

شماره ۱۴ - در حق دلبر خباز بگفت: آنکه او بر دکان ز بس خوبی

شماره ۱۵ - صفت یار گنگ می گوید: هر گه که آن نگار شکر لب کند حدیث

شماره ۱۶ - صفت یار خوش آواز کند: به نغمه خوش داودی و از آن آوا

شماره ۱۷ - در حق یار رگ زده گوید: چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصاد

شماره ۱۸ - در حق دلبر نحوی گوید: من دوش بپرسیدم بر وجه یقینت

شماره ۱۹ - در حق دلبر شاعر گفته: شاعری تو مدار روی گران

شماره ۲۰ - صفت دلبر ساقی باشد: عیش و نشاط و شادی و لهوست مرمرا

شماره ۲۱ - صفت یار با خط و خال است: ای نگاری که ز خوبی رخت

شماره ۲۲ - صفت یار لشکری گوید: رفتی به جنگ و جز تو که دید ای صنم صنم

شماره ۲۳ - صفت دلبر صوفی مذهب: گفتم چرا نسازی با من تو

شماره ۲۴ - در حق دلبر نوخط گفته: نیکوتری به چشم من از دولت

شماره ۲۵ - صفت یار برزگر گوید: ای به دو رخ بسان تازه بهار

شماره ۲۶ - صفت دلبر فیروزه فروش: کی خرند از تو فیروزه هرگز

شماره ۲۷ - صفت دلبر زرگر باشد: مه سنگین دلی ای مهر دلجوی

شماره ۲۸ - صفت یار نیلگر گوید: نیلگر یاری و ز غم بر من

شماره ۲۹ - صفت دلبر فقیه بود: ز روی خواهش گفتم بدان نگار که من

شماره ۳۰ - صفت یار هندسی گفت: خورشید ملاحت است رویش

شماره ۳۱ - در حق دلبر مؤذن گوید: ای بت کشمیر و سرو کشمر

شماره ۳۲ - صفت یار خط برآورده: تا شد تمام منکسف آن آفتاب تو

شماره ۳۳ - وصف دلدار و درد دیده او: خواهی که درد ناید بر چشمت

شماره ۳۴ - عشق هم کیمیاگری داند: آن دلفریب دلکش و آن دلربای دلبر

شماره ۳۵ - سایبان کرده دلبر از پیکر: خواهی کز آفتاب کنی سایه مر مرا

شماره ۳۶ - صفات دلبر زرین کمرست: ای ماهروی لعبت جوزا کمر

شماره ۳۷ - صفت دلبر دبستانی: ای یار دبستانی و دبستان

شماره ۳۸ - صفت دلبر صیاد بود: تو را ای چو آهو به چشم و به تگ

شماره ۳۹ - صفت دلبر واعظ باشد: ای مزین شده به تو منبر

شماره ۴۰ - در حق حاکم شهری باشد: حکم تو بر هر دلی روان شده در شهر

شماره ۴۱ - صفت یار کبوترباز است: انس تو با کبوترست همه

شماره ۴۲ - صفت دلبر نایی گوید: ای دلکش و دلبند من فدیتک

شماره ۴۳ - صفت دلبر معبر گفت: ای صنم گر معبری دانی

شماره ۴۴ - صفت یار درودگر گفته است: نزار و تافته گشتم بسان ساروی تو

شماره ۴۵ - صفت دلبر چوگان باز است: تازان درآمد از در میدانش

شماره ۴۶ - سبل چشم خویش را گوید: ز بس که در غم هجرت ز دیده ریزم آب

شماره ۴۷ - در حق دلبر احول گفته: ای دو زلفت چو ماه در آخر

شماره ۴۸ - صفت یار فلسفی گوید: به علم فلسفه چندین چه نازی

شماره ۴۹ - صفت دلبر طبال کند: طبل از وصل تو چنان نالد

شماره ۵۰ - در حق دلبر نقاش بود: بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلم

شماره ۵۱ - صفت یار باغبان باشد: ای روی تو باغ و باغبانی تو

شماره ۵۲ - صفت یار لشکری گوید: آمد به عرض گاه دلارام من فراز

شماره ۵۳ - صفت یار خال در چشم است: ای روی تو چون تخته سیمین و نبشته

شماره ۵۴ - صفت دلبر خوشرو گفته: ای آفتاب حسن تو را آفتاب

شماره ۵۵ - صفت دلبر صیاد بود: ای بت صیاد جز از تو که دید

شماره ۵۶ - گفته در حق یار بازرگان: ای دلارام یار بازرگان

شماره ۵۷ - صفت یار زرگر است این شعر: تا کی تویی به تعبیه جنگ ساختن

شماره ۵۸ - صفت دلبر دیبا بافست: ای بت دیبا رخان به دو رخ دیبا

شماره ۵۹ - صفت یار به حج رفته بود: به حج شدی و من از اندهان هجرانت

شماره ۶۰ - صفت یار روزه دار بود: ای بت شکر لب شیرین دهان

شماره ۶۱ - در حق دلبر کاتب گفته: تا بدیدم که شد از دست تو ای جان پدر

شماره ۶۲ - صفت یار عرق کرده بود: چو اشک ابر به گل برچکیده بینم خوی

شماره ۶۳ - صفت یار غیر مسلم خویش: ای بت زیبا کافر دلی و کافر دین

شماره ۶۴ - صفت دلبر نوخط باشد: ای لب تو چنانک زو در عمر

شماره ۶۵ - صفت یار رگ زده گوید: خود را چرا رگ زدی بی علتی

شماره ۶۶ - صفت یار عقیقین دندان: زرد کردی رخم به انده و غم

شماره ۶۷ - صفت یار تیرگر باشد: دو گونه تیر داری بر کف و چشم

شماره ۶۸ - صفت دلبر سقا باشد: چون میل تو به آب همی بینم ای صنم

شماره ۶۹ - صفت دلبر چنگی گوید: ای صنم چنگ زن چنگ ساز

شماره ۷۰ - صفت دلبر آهنگر گفت: اگر آهنگریست پیشه تو

شماره ۷۱ - در حق یار مسافر گوید: یارم به سفر شد ای مسلمانان

شماره ۷۲ - دل دلدار چو مغناطیس است: ای خجسته بر چو سیم تو را

شماره ۷۳ - صفت دلبر قاضی باشد: من وقف کرده ام به تو مر دل را

شماره ۷۴ - صفت یار هندسی گوید: هندسی یاری ای یار عزیز

شماره ۷۵ - وله: جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان من

شماره ۷۶ - صفت یار قلندر باشد: تیغ قهرت چو به وقت اندر دست

شماره ۷۷ - صفت دلبر خربنده بود: آهنین پوش ندیدم چو تو سرو

شماره ۷۸ - صفت دلبر گریان گفته: چون ابر مکن دیده را نگارا

شماره ۷۹ - صفت دلبر حاجب گفته: ای پسر حاجبی و محجوبی

شماره ۸۰ - صفت یار زاهد عابد: تو زاهدی و دو زلف تو آفتاب پرست

شماره ۸۱ - صفت دلبر قصاب بود: آلت کشتن داری صنما غمزه و کارد

شماره ۸۲ - صفت دلبر عطار بود: عطر فروشی بتا تو دایم ازین روی

شماره ۸۳ - صفت یار باغبان گفته: از باغ مکن بیش بنفشه که بنفشه

شماره ۸۴ - صفت یار آشناگر گفت: نگارینا نرستی ز آب و در آب

شماره ۸۵ - صفت یار بربطی گفته: بتا زهره آسمان جمالی

شماره ۸۶ - صفت یار تیغ زن گفته: آهخته چه داری مدام تیغت

شماره ۸۷ - صفت دلبر طبیب بود: ای یار ماهروی طبیبی و حاذقی

شماره ۸۸ - صفت دلبر منجم شد: ای منجم نگاه نجم جبین

شماره ۸۹ - صفت یار فالگیر بود: ای فال گیر کودک فالم ز روی تو

شماره ۹۰ - صفت دلبر دیباباف است: دیبا بافی ای بت دیبا رخ

شماره ۹۱ - صفت دلبر تاجر باشد: ای آنکه به رخسار ارغوانی

شماره ۹۲ - شکر شاهی: نشکفت گر آراسته ای تو به ملاحت