بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلم
مثل صورت خود را برو کشید رقم
چنان نگاشت تو گفتی که کاغذ آینه بود
پدید گشت در او روی آن بدیع صنم
قلم چو صورت او دید شد بر او عاشق
ز چشم خویش ببارید همچو باران نم
گهی ز مهر ببوسیدش آن لب چو عقیق
گهی به مهر درآویخت زان دو زلف به خم
چو من نوان و خروشان و زرد و لاغر گشت
هزینه کرد بر او هر چه چیز داشت قلم
چو چهره بگشاد آن دلربای صورت را
پدید کرد ز شنگرف هر چه بد مبهم
قلم ز انده هجرانش خون گریست همی
بدانگهی که جدا خواستند گشت از هم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از کاغذی سخن میگوید که با قلم، تصویر محبوبش را بر آن میکشد. آن تصویر چنان زیبا و حقیقی مینماید که به نظر میرسد کاغذ مانند آینهای از صورت محبوب شده است. قلم که مجذوب زیبایی او میشود، از چشمانش اشک میریزد. با عشق و آرزو، او را میبوسد و به زلفهایش میپیوندد. شیوهای پر از احساس و غم به تصویر میکشد که نهایتاً از او جدا میشود و قلم به خاطر هجران او اشک میریزد. به طور کلی، این شعر احساس عمیق عاشقانه و درد جدایی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: او از خواست کاغذی آورد و آن معشوقه با قلمی مانند چهرهی خود، تصویرش را بر روی کاغذ ترسیم کرد.
هوش مصنوعی: آنچنان تو تصویر کردی که گویی کاغذ مانند آینه است، در آن چهره زیبای معشوقی نمایان شد.
هوش مصنوعی: وقتی قلم زیبایی او را دید، به او دل باخت و از چشمان خود مانند باران اشک ریخت.
هوش مصنوعی: گاهی لبهایش را به نرمی و محبت میبوسید و گاهی هم با عشق و ملاطفت در زلفهایش میپیچید.
هوش مصنوعی: وقتی من خود را ناتوان، بیحال، زرد و لاغر میبینم، تمام داراییام را صرف او کردهام.
هوش مصنوعی: زمانی که آن دلبر با چهرهاش پردهها را کنار زد، زیباییاش که همچون شنگرف بود، هر آنچه تا آن moment نامشخص و مبهم بود را روشن و واضح کرد.
هوش مصنوعی: قلم به خاطر درد جدایی او گریه کرد، و در آن لحظه که از هم جدا شدند، نوشتن شروع شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دژم شده ست مرا جان از آن دو چشم دژم
بخم شده ست مرا پشت از آن دو زلف بخم
لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد
دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم
مشعبد است غم عشق هر کجا باشد
[...]
همی روم سوی معشوق با بهار بهم
مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم
همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست
بهار من دو شود چون رسم به روی صنم
مرا بتیست که بر روی او به آذرماه
[...]
خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم
کنون ببخت ملک متفق شدند بهم
چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران
از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم
ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف
[...]
نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم
کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم
چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ
مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم
بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست
[...]
گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم
گهی ز قیر کشد بر مه دو هفته قلم
گهی زندگره زلف او سر اندر سر
گهی شود شکنِ جَعدِ او خَم اندر خَم
رخش چو لاله و بر لاله از شکوفه نشان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.