1. در بیت ۶ عبارت (گنده پیر کابلی) بنظر می رسد کابلی همان کولی اشد زیرا کولیها ااغلب غیر ساکن و تقریبا اواره اند وتمدن نا پذیر ند که در مصرع اول به ان اشارت رفته است و نیز زنان پیر کولی با چرب زبانی فال بینی وجادوگری نیز می کنند که در مصرع دوم اشارت رفته لازم میدانم اشاره کنم که در کشورهای شرق اروپا کولیهارا سینتی می نامند که اشاره به نواحی رود سند و بطور کلی شرق می کند ولی در ایران خواستگاه اصلی انها را کابل می دانستند .به مرور زمان ودر گویشهای محلی کابلی تبدیل به کولی شده در ایران علاوه بر کولی بنامهای دیکری مانند قرشمال-غربتی-لولی - قره چی نیز شناخته می شوند

    Comment by رحمان ملک پور عزیزکندی — بهمن ۳, ۱۳۹۴ @ ۴:۲۵ ب.ظ

  2. با اجازه از آگاهان به شعر و ادبایران اسلامی:
    مولوی، مفسر قرآن است. چه در مثنوی و چه در دیوان شمس.
    تا به حال کار عمیقی بر روی تفسیر قرآن مولوی صورت نگرفته و کتاب هایی چون “آیات مثنوی” هم کامل نیستند و جای کار بیشتری هست.
    قافله بر قافله که در این شعر گفته شده می تواند اشاره به: کادح الی ربک و نیز انا الیه راجعون باشد.
    نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا هم می شود به: یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
    و توبوا الی الله….
    اوقاتتان خدایی باد.
    یا علی

    Comment by غبار — بهمن ۲۴, ۱۳۹۴ @ ۱:۱۳ ق.ظ

  3. شاید جناب غبار از وجود ۲ مجلد کتاب مستطاب ” سر نی ” که نقد و شرح تحلیلی و تطبیقی مثنوی به قلم استاد حقیر ، مرحوم دکتر زرین کوب است مطلع نیستند .

    Comment by شمس الحق — فروردین ۱۵, ۱۳۹۵ @ ۵:۳۴ ب.ظ

  4. آوارگی نوشَت شده، خانه فراموشت شده … آن گنده پیرکابلی صد سحر کردت از دغا (۱۶ /۱۷)
    -درباره ی«گنده پیر کابلی» در حاشیه آمده است: پیرزن جادوگر کابلی. ظاهراً جادو در کابل رواج زیادی داشته است.
    استاد فروزانفر نیز در فرهنگ نوادر لغات دیوان، فقط«گنده پیر» را به «زن بسیار سالخورده» معنی کرده و این بیت را شاهد آورده است(مولوی، ۱۳۶۳: ج۷: ۴۱۵).
    *به نظر می رسد که این بیت اشاره داشته باشد به « حکایت آن پادشاه زاده کی پادشاهیِ حقیقی به وی روی نمود» در دفتر چهارم مثنوی، که در آن، پادشاهی برای تنها پسرش، دختر درویش زاهد و صالحی را خواستگاری کرد دختری که:
    در ملاحت خود نظیر خود نداشت… چهره اش تابان تر از خورشیدِ چاشت
    حسن دختر این، خصالش آن چنان … کز نکویی می نگنجد در بیان
    ولی بعد از موافقت خانواده ی عروس و بسته شدن نکاح:
    از قضا کمپیرکی جادو که بود… عاشق شه زاده ی با حسن وجود
    جادُوی کردش عجوزه ی کابلی … کی برد زان رشک سحر بابلی
    شه بچه شد عاشقِ کمپیرِ زشت … تا عروس و آن عروسی را بهشت
    شاهزاده یک سال تمام، اسیر جادوی پیرزن بوده و چاره گری ها سود نداشت. پدر که پسر را از دست داده تلقی می کرد، شب و روز به درگاه خدا راز و نیاز می کرد و خلاصی پسر را می خواست:
    تا ز یارب یارب و افغان شاه … ساحری اُستاد پیش آمد ز راه
    آن جادوگر استاد، سحر پیرزن را برگشاد و او را نجات داد:
    آن گره های گران را برگشاد … پس زمحنت پور شه را راه داد
    آن پسر با خویش آمد شد دوان … سوی تخت شاه با صد امتحان…
    جادوی کمپیراز غصّه بمرد … روی و خوی زشت فا مالک سپرد
    شاهزاده وقتی زیبایی عروس خود را، که یک سال او را در انتظار گذاشته بود، دید از بهت و حیرت سه روز بیهوش افتاد.
    بعد از یک سال، شاه در ضمن نصیحت به او گفت که ای پسر، از آن عهد کهن یاد کن تا دیگر بی وفایی نکنی:
    گفت رَو، من یافتم دارالسّرور… وارهیدم از چه؟ از دار الغرور
    از تأویلی که به دنبال این حکایت در مثنوی آمده است، کاملاً معلوم می شود که منظور مولانا در غزلیات نیز یادآوری همان حکایت است:

    Comment by صلاح الدین نصراللهی — شهریور ۶, ۱۳۹۷ @ ۱۲:۲۳ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره