ابوحامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ملقب به حجتالاسلام زین الدین الطوسی و امام محمد غزالی (زادهٔ ۴۵۰ هجری قمری در توس، درگذشتهٔ ۵۰۵ هجری قمری ) متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است.
وی پس از کسب مراتب تحصیلی در سال ۴۸۴ هجری قمری از سوی خواجه نظامالملک به مدت چهار سال به سمت استادی در نظامیهٔ بغداد منصوب شد. مدتی بعد، غزالی به دلیل بیماری جسمی و تردیدهای عمیقی که ناشی از مطالعات شخصی او در فلسفهٔ اسلامی بود، تصمیم گرفت تدریس را رها کرده و منصب خود را به برادرش احمد بسپارد. وی پس از قتل خواجه نظامالملک بغداد را ترک کرد، به حج رفت، مدتی پس از آن در دمشق به تدریس پرداخت. سپس از سوریه به اورشلیم رفت و در سال ۴۸۹ هجری قمری مقبرهٔ ابراهیم را در الخلیل زیارت کرد و چنانکه در زندگینامهٔ خودنوشتش «المنقذ من الضلال» آورده، آنجا عهد کرد که دیگر هرگز از حکومت صله نگیرد، به خدمت حاکمی درنیاید و با دیگر متکلمان وارد مجادله نشود. نهایتاً پس از سفرهایی به اسکندریه، سوریه و بغداد به زادگاهش توس بازگشت. غزالی در این دوران تبعید فکری از تدریس، در عزلت و فقر میزیست و مشغول ریاضت و تصوف بود و اغلب آثار مشهور خود از جمله احیاء علومالدین را در این دوره نوشت. غزالی در این کتاب معنویت صوفیانه را نقطهٔ اتکای مذاهب اسلامی میداند. در سال ۴۹۹ هجری قمری فخرالملک پسر خواجه نظامالملک که به وزارت سلطان سنجر در خراسان رسیده بود، از غزالی دعوت کرد که برای تدریس به نظامیه نیشابور بازگردد. غزالی عهدی را که بر سر مقبرهٔ ابراهیم بسته بود شکست و دعوت را قبول کرد و تا مدت کوتاهی پیش از مرگش به تدریس در نیشابور مشغول شد.
غزالی ماههای آخر زندگانی خود را در خانقاهی که در توس برای مریدانش برپا کرده بود گذراند و در جمادیالثانی سال ۵۰۵ قمری، در ۵۵ سالگی، در همین خانقاه درگذشت. مدفن او در سال ۱۳۷۴ شمسی در پی کاوش باستانشناسی در حدود ۸۰۰ متری مدفن فردوسی در بیرون حصار قدیمی پیدا شد.
بر اساس مقالهٔ دکتر محمد افشین وفایی در مجلۀ پژوهشهای ایرانشناسی و به نقل از دستنویس فضائل الانام خیام دو رباعی در مرثیهٔ غزالی سروده است. متن این دستنویس در این مورد به این شرح است:
«وفات حجة الاسلام، قدّس الله روحه، روز دوشنبه چهاردهم جمادی الآخر سنۀ خمس و خمسمائه (۵۰۵ ق) به شهر طوس بود. و عمر خیّام در مرثیت وی گفته است:
از گردش تو، ای فلکِ گردا گرد
آن کیست که نیست در جهان بیغم و درد
از شخصِ یکی مرد بر آوردی گرد
کهش مثل به روزگار نتوانی کرد
هم او راست:
یک تن خبرِ مرگِ تو ننیوشیده است
کو را نه ز دیده خون برونْ جوشیده است
تاری است به چشمِ خلق، گیتی ز غمت
گوییکه بهسوگِ تو سیَه پوشیده است.»