لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. “سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم” در بیت ششم به نظر صحیح تر میرسد.( برگردم).

    پاسخ: طبق پیشنهاد شما تغییر کرد.

    Comment by وحیدرضا شعبانیان — بهمن ۱۱, ۱۳۸۷ @ ۸:۴۸ ب.ظ

  2. در بیت آخر، آیتی بد [بود] ز عذاب، درست نیست؟!

    Comment by محمدغفاری — بهمن ۲۰, ۱۳۹۱ @ ۱۰:۰۱ ب.ظ

  3. با سلام؛
    در بیت سوم”یارب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد”و در یت آخر”آیتی بد ز عذاب انده حافظ بی تو” صحیح تر است
    با تشکر

    Comment by سعیده اسدی — اسفند ۳, ۱۳۹۲ @ ۸:۱۱ ب.ظ

  4. با سلام.
    در بیت دوم نیم فاصله کلمه “لایق‌ترم” رعایت نشده.

    Comment by علی اسفندیاری — دی ۱, ۱۳۹۳ @ ۱۲:۴۹ ب.ظ

  5. سلام دوستان
    واژه جوهر در مصرع سوم معادل فارسی کلمه لاتین substance می باشد و substance از دو پاره sub + stance به معنای زیر + ایستادن تشکیل شده به معنای چیزی که آن زیر ایستاده است . یعنی چیزی که همه چیز روی ان ایستاده است یعنی قائم بر اوست .
    نظامی در مخزن الاسرار می گوید :
    زیر نشین علمت کائنات
    ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
    ای کاش ما هم می توانستیم دفتر هستی هر موجودی را ورق بزنیم و چیزی را که آن زیر ایستاده ببینیم .
    کسی کز معرفت نور و صفا دید
    به هر چیزی که دید اول خدا دید

    Comment by روفیا — بهمن ۲۶, ۱۳۹۳ @ ۱:۴۱ ب.ظ

  6. با سپاس از روفیا

    existence را هم در کتاب ایستادن در آنسوی مرگ نویسنده بجای وجود برون ایست ترجمیده است .

    Comment by امین کیخا — بهمن ۲۶, ۱۳۹۳ @ ۱۰:۰۰ ب.ظ

  7. از همین بن stance که با ایستادن پارسی یکی است وازه ی ستند را هم ساخته اند که به معنای stand-by است .

    Comment by امین کیخا — بهمن ۲۶, ۱۳۹۳ @ ۱۰:۰۲ ب.ظ

  8. دکتر کیخا درود بر تو !
    خوش آمدی که گنجور بی حضورت لطفی نداشت ، اما روفیا و همچون او حقیر را در این گمگشتگی زبان پارسی به آینده این ملک کهن امیدوار می سازد . از تشابه ایستادن و ستند با stance و stand - by بسی لذت بردم ، بودت بیش باد ، کم مباد ! در غیابت با دکتر ترابی دلخوش بودیم که به او سلام می کنم .

    Comment by شمس الحق — بهمن ۲۹, ۱۳۹۳ @ ۲:۵۳ ق.ظ

  9. شمس الحق یکدانه ی ما . زمستان است و کار ما چندچندان ! فرصتی یافته ام که از چند دانای فرهیخته بیاموزم سخن ایشان زبانم را کوتاه کرده است و گوشهایم را نیوشا . کاش به شما هم دسترسی بود . اگر سیاهه کارهای یک روزم را بفهرم ( فهرست بکنم ) می بینید که روزها بسیده ی کارها نیستند . و گرنه در شاگردی همیشه ایستاده بر درگاه می بودم . دکتر ترابی هم که با ریزبینی و مهربانی و بردباری اینجا را به لطف و مهر خود گرم نگه میدارد .دوستان نو رسیده ای هم داریم که برخی واقعا استادانه می نویسند و مایه برازش و افتخار همه ی ما هستند . درود به شما خاک راه دوستان هستم .

    Comment by امین کیخا — اسفند ۱, ۱۳۹۳ @ ۱:۰۵ ق.ظ

  10. با خود می گفتم چه کرده ام که این پزشک نابغه علم اللغة با حقیر قهر کرده است و حالا هم که می فرماید اگر .. !! قربانت شوم شما که هم آدرس مجازی مرا داری و هم واقعیم را ، لابد چنان سرت شلوغ است که نگاهی هم به ایمیل هایت نیفکندی تا عرایض مرا ببینی ! حال آن دانایایان فرهیخته کجایند ، در گنجور یا بیرون از آن ؟ در مورد دکتر ترابی و دوستان نورسیده ، اما راست گفتی که دل انسان از خواندن سخن شان آرام می گیرد . هرگاه فرصت یافتی بیا به گنجور که : بی تو بسر نمی شود .

    Comment by شمس الحق — اسفند ۳, ۱۳۹۳ @ ۶:۱۳ ق.ظ

  11. در پاسخ به دوستان : آخرین بیت ، همان آیتی بود درست است زیرا با وزن مناسب تری در مصرع دوم سازش دارد :که برِ هیچ کسش حاجت تفسیر نبود . یعنی نزد هیچ کسی نیاز به تفسیر و تبیین نداشت از بس واضح بود

    Comment by بهرام مشهور — اسفند ۱۶, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۲۳ ق.ظ

  12. زنده یاد داریوش رفیعی این شعر را در نهایت سوز وگداز خوندن.آهنگساز زنده یاد مجید وفادار.برای دانلود رایگان این اثر به لینکی که برای دوستان عزیز آپلود کردم.مراجعه بفرمایند.این شعر حافظ رو اگر کسی عاشق باشه وسینه رو چاک نزنه موقع خوندنش.باید به عاشق بودن خودش شک کنه.الله اکبر.عجب شعری.
    s9.picofile.com/file/…H.mp3.html

    Comment by امید قیصری — اردیبهشت ۲۲, ۱۳۹۶ @ ۹:۲۲ ب.ظ

  13. قـتـل ایـن خـسـتـه به شـمشیر تو تـقـدیر نـبـود
    ورنـه هیچ از دل بی‌رحم تـو تقصیر نبود
    خسته :خاطر آزرده ،زخمی
    تقدیرنبود : سرنوشت وقسمت این نبود. چنین مـقدّرنشده بودکه به شمشیر توکشته شوم.
    تقصیر : کوتاهی کردن
    معنی بیت: خطاب به معشوقست:
    توخاطرنازکت رامُکدّرمکن! توکه در کشتنِ ما هرآنچه توانستی کردی! تو دربی مهری چیزی فرو نگذاشتی ودربی رحمی هیچ کوتاهی نکردی وبه قصدِ کشتن من، شمشیرتیزِعشق را فرود آوردی و مرا زدی ولی چه می شودکرد، قسمت این چنین نبود که با شمشیر تو کشته شوم. خسته ومجروح شدم اما کشته نشدم. حافظ معشوق را دلداری می دهد که دلگیرواندوهناک مباش ! توناتوان نبودی، توهیچ تقصیری نداری که من کشته نشدم! امّااین دلداری بسیاررندانه است! جسارتِ حافظ همانندِ همه ی ویژگیها وابعادِ شخصیّتش مثال زدنی وستودنیست.
    صددریغ وهزارافسوس که ازشان ِ نزول ِ غزلها، سندِ معتبری در دست نیست تا عاشقانِ حافظ باآگاهی ازاینکه این غزلیّات درچه زمانی، به چه مناسبتی وبرای چه کسی سروده شده،ازخواندنِ این اشعارحظّ بیشتری ببرند،لاجرم هرکسی برحَسبِ فکرگمانی دارد. یکی ازصاحبنظران بنام درشرح این غزل، اضافه نموده که “شاه شجاع” مخاطبِ این غزل می باشد. شاه شجاع که مدّتی انیس ومونس ِحافظ بوده، ظاهراً تحتِ تاثیر اطرافیان،ازاین شاعرمنتقدِجسورِوبی باک، رویگردان شده ودرادامه یِ کدورت، باهماهنگی ِقبلی بامتعصّبینِ یکسویه نگر،زمینه ی صدور حکم اِرتداد وتبعید برای یارقدیمی خویش را فراهم ساخته است.!
    البته باتوجّه به اینکه زندگانی ِاین شاعرفرهیخته، درهاله ای ازابهام فرورفته، صحّت وسُقم این داستانها چندان روشن نیست ونمی توان باقاطعیّت تاییدکرد. چنین داستانها وافسانه هایی که ازاین شاعردوست داشتنی نقل می شود بعضاً موجب شکسته شدن دل دوستان وعاشقانِ آنحضرت می گردد.! چراکه بعضی ازشدّت ِ علاقه وارادت ،دوست دارند تمام غزلیّاتِ حافظ عارفانه وبرای خدا سروده شده باشد! درصورتی که این انتظارقابل قبول نبوده وحقیقت چیزی غیرازاین است.
    برای نمونه حافظ دوستی ساده دل وپاک نیّت، بامطالعه ی داستان شاه شجاع درمعنای این بیت،آهی ازدل برکشیده و واگویه های دلش راذیل این داستان چنین آورده بودکه:
    ” …وای من یک عمرفکرمی کردم که مخاطبِ این غزل خداست وحافظ این گله وشکایتش را به درگاهِ خدامی کند من نمی دانستم که مخاطبِ این غزل شاه شجاع است تورابخدا یکی بگوید که این داستان افسانه ای بیش نبوده وصحّت ندارد…..”
    حافظ دوستان عزیز وارجمند درچنین شرایطی می بایست به یک مطلب کلیدی توجّه فرمایند تاشاهدِ بروزچنین سرخوردگی ها وسردرگمی های ناراحت کننده نباشیم.
    هیچ شکی نیست که حافظ یک شخصیّتِ اَبَرانسانی دارد وجهان بینیِ او فراتر وفراشمول است یعنی درچارچوبِ زمان ومکان ومذهب ومرز وارادت به یک نفرخاص وووووومحدود نمی شود. درست است که اوجهانشمول فکرمی کند وتراوشاتِ طبع وذهن وزبانِش، درپشتِ هیچ مرز وملیّت ومکان وزمان منتظر باقی نمی ماند. امّاباید بپذیریم که حافظ نیزمثل همه ی ما، اتّفاقاتی داشته،رفیقِ گرمابه وگلستانی داشته، روحیّه ی مبارزه و زبانِ انتقادآمیزی داشته، دغدغه ی نان شب ونگرانی وتشویش ِ حفظِ جان وزندگی داشته وناگزیر بوده درغزلیّاتش، به پیامدها وتبعاتِ این جریانات اشاره کند. اتّفاقاً هنر ونبوغ حافظ درهمین است: “درهم آمیختنِ وقایع ِ روزمرّه ی زندگی ومسائل پیش پاافتاده با مسایل ماوراالطبیعه،عشق وعرفان ورندی وحکمت وفلسفه، وبه سیاحت بردنِ مخاطبین ودوستارانش ازمسیراتّفاقاتِ زمینی به فراخنای آسمان معنویّات وعالم روحانی وبازگشتِ دوباره به زندگانی زمینی”
    شاید حافظ گلایه ای ازیک دوست مثلِ شاه شجاع را دستآویز وبهانه ای برای سرودنِ یک غزل قراردهد، امّاچنانکه می بینیم وازآنحضرت سراغ داریم سخن رابگونه ای پیش می برد که تمام مردم، صرفنظر ازملیّتها وزبانها وزمانها، بهرمندمی گردند. اواین توانمندی رادارد که دردِ خَلقی را دریک غزل بازگو ودرمان آن رانیز ارایه دهد! ضمنِ آنکه گلایه های خصوصی اش رانیز ازفلان دوست یا پادشاه مطرح ساخته وبگوش او برساند..
    اودرمقام ِ یک عاشقِ صادق گرچه درمحضر معشوق،هرگز پارا ازگلیم خویش وازحدودِ خود بیرون نمی نهند،لیکن آنچه که بایدگفت رابانهایتِ ادب واحترام وبابیانی حافظانه می گوید!. اوحتّا درپیشگاهِ خداوند نیزچنین عمل می کند. اودربسیاری ازغزلیّاتش، خداراهمچون یک دوست صمیمی قلمدادکرده ودرمقامِ یک دوست بااوبه صحبت می نشیند، اظهاربندگی وارادت می کند وگهگاه نیزصمیمانه گله وشکایت می کند.
    ای که درکشتنِ ماهیچ مدارا نکنی
    سودوسرمایه بسوزی ومحابا نکنی مـن دیـوانـه چـو زلـف تـورهــا مـی‌کــردم
    هـیـچ لایـق‌تـرم از حـلـقـه‌ی زنـجـیـر نـبـــود
    دیوانه : عاشق
    بین “دیوانه” و “زنجیر” و بین “زلف” و “حلقه” ایهام تناسب وجود دارد.
    چنانچه آن داستان شاه شجاع صحّت داشته باشد، معلوم می شود که این حافظ بوده که ازشاه شجاع رویگردان شده ونسبتِ به قطع روابط پیش دستی کرده است. درهرصورت بدون درنظر گرفتن داستان رابطه ی حافظ وشاه شجاع، حافظ دراینجا به یکی ازفرازوفرودهای عشق زمینی اشاره می کند. بعضی اوقات عاشق زودرنج می شود وتصمیم می گیرد به رابطه ی عشقی ِ خودبامعشوق پایان دهد.این بیت به بهترین شکل عاطفی واحساسی، حال آنها رابیان می کند وزبانحال آنهاست.
    معنای بیت:
    من دیوانه بودم ودچار خشم وبحرانِ عاطفی شده بودم،آن هنگامی که قصد کردم رابطه‌ی عاطفی ِ خودرا باتوبه پایان برسانم و ترا رها کنم. حقِّ منِ دیوانه همین زنجیر است ومن سزاواراین هستم. “می دانیم که دیوانه راازقدیم جهتِ کنترلِ بهتربه زنجیرمی بستند” حافظ ضمن ِ اشاره به این مطلب، به زنجیرگیسو نیز اشاره دارد.! ظاهرسخن چنین است که من ازروی ِدیوانگی تورا رهاکردم وحالاکه مرابه زنجیربسته اندلایق ِ این زنجیرم.امّا زنجیراستعاره ازحلقه های زلف وگیسوی بافته شده نیزهست. رندانه به مخاطبِ خویش می گوید من لایق آن زنجیرگیسوی ِ توبودم ودیوانگی کردم که خودراازآن رَهانیدم. درهردو صورت ابرازپشیمانی نیز مشهوداست.
    شاید بین ِحافظ وشاه شجاع یک رابطه ی عاطفی برقراربوده وپس ازمدّتی ازسوی حافظ بنابه دلایلی قطع شده وحال پشیمانیِ خودرا این چنین ابراز می دارد. امّا لطفِ سخن ِحافظ دراینجا بسیارمهمّترازاصلِ موضوع ِ رابطه ی این دوشخصیّتِ تاریخیست.
    روانی،لطافت وشیواییِ سخن، اصلِ موضوع را تحتِ تاثیرقرارداده وبیشتربُعدِ شاعرانگیِ حافظ رابرجسته ساخته است. شاعری که قادراست همه ی احساسات وعواطفِ پنهانی ِ عاشقی را که ازنظرپوشیده ونادیدنیست، همچون نقاّشی چیره دست، به تصویر کشد ودرمعرض ِ دیدِ همگان به تماشاگذارد.
    بازمَسِتان دل ازآن گیسوی مشکین حافظ
    زانکه دیوانه همان بِه که بُوَداندربند.

    یـا رب ایـن آیـنـه‌ی حُـسـن چـه جـوهـر دارد
    کـه در او آه مــرا قــوّت تـأثـیـر نـبـود
    آینه‌ی حُسن: زیبایی به آئینه تشبیه شده است.
    جوهر : ذات ، اصل ، ماهیّت ، جسم

    در قدیم آینه را با صیقل دادنِ “فولاد” یا “مس” و دیگر فلزات می‌ساختند. هرفلّزی که ازآن آینه می ساختند، به عنوانِ جوهرِآن آینه معرّفی می شد.
    وقتی در برابر آینه آه می‌کشیم بخار نفس، آینه را مُکدّر می‌ سازد. حافظ دراینجا متعجّب ازاین است که مگرآئینه ی حُسن وزیبایی ِ معشوق از چه جنس است وچه جوهری دارد که آهِ های او هیچ تاثیری درآن ندارد.
    معنی بیت :
    خداوندا،آئینه ی ِ رخسارِ یارمگر از چه ماهیتّی وازچه اصلی هست که حتی آِه من قدرتِ تاثیر در آن را ندارد؟!
    حافظ دراینجا زیرکانه،بگونه ای سخن می گوید که به نظرشنونده تعریف وتمجید درآید وخاطریارآزرده نگردد. لیکن روشن است که ازسخت دلیِ یارگله می کند. آینه چون صاف و صیقل خورده است، ازاثرنفس وآهِ آدمی مکدّرمی شود. ظاهراً دلِ یارخیلی سنگدل است که ازآه های عاشق تاثیرنمی پذیرد.
    تاچه کندبارُخ تودودِ دل من
    آینه دانی که تابِ آه ندارد.
    سـر زحـسـرت به درمـیـکـده‌ها بـرکــــردم
    چون شناسای تو در صومعه یک پـیـر نـبـود
    شناسای تو: شناسنده ی تو، کسی که تورا شناخته باشد
    پـیـر : رهبر وراهنما، مُراد، عارف کامل
    درنظرگاهِ حافظ “صومعه”
    مکانی برای خودنمایی وریاکاری و تظاهر است. امّامیکده ، میعادگاهِ عاشقان پاک دل وپاکباخته است.
    معنی بیت:
    اکنون از روی حسرت وناامیدی بادلی شکسته وخاطری خسته به میکده ها پناه برده ام . زیرا هرچه در خانقاه ها گشتم عارف و مرشدی که تورا واقعاً وحقیقتاً بشناسد ، نـبـود.آنها به ریاکاری ونمایش مشغول بودند وکسی به تونمی اندیشید.
    حافظ درهرفرصتی که پیداکند، شمشیرتیزسخن را به سمتِ ریاکاران وخشکه مغزانِ متعصّب می چرخاند وضربه ای به آنها می زند تابی نصیب نمانند. شایداین غزل خطاب به شاه شجاع سروده شده لیکن چنانچه ملاحظه می شود برداشت های عرفانی نیزازادامه ی غزل مُیّسراست وخواننده ی غزل برحَسَب فکر وگمانی که دارد می تواند برداشت های دلخواه داشته باشد. دربرداشت عرفانی معنی چنین خواهدشد:
    خطاب به معشوق ازلی:
    صومعه ها راگشتم درموردِ افکار پوسیده اشان رابه دقّت کاویدم،تفحُص وتحقیق کردم، جستجوکردم،هیچکدام ازتوشناختی نداشتند،آنها ازفضائل وخصوصیّات وکرم ِ توکاملن بی اطلاع هستند. آنها همانگونه که مردم رامی فریبند گمان می کنند توراهم می توانند بفریبند! آنهابی همّتانی هستند که تنهاخودرافریب می دهند ونمی دانند که انتظاروخواستِ توازبندگانت چیست؟
    زکُنج صومعه حافظ مجوی گوهرعشق
    قدم برون نه اگرمیل جستجوداری
    نـازنـیـن‌تـر ز قـدت در چـمـن نـاز نــرُســت
    خوش‌تر از نقـش تو در عـالّـَم تصـویر نـبـود
    چمنِ ناز: نازکردن به چمن تشبیه شده است. برای اینکه سخن درموردِ قدوقامتِ یاراست. درعالم ِ ناز، دردنیای ناز، ازقدت چیزی نازنین ترنیست.
    عالَم تصویر: هستی، کائنات وجهان آفرینش، چیزی زیباترازنقش تو، رخسارتو یاشمایل تودرجهانِ هستی وجودندارد.
    معنی بیت:
    درباغ وچمن ِناز، ودرعالم دلبری ،قامتی نازنین ترازقامتِ تویافت نمی شود. قدت ازسرودلرباتراست و درجهانِ هستی شمایلی دلکش تر از تو آفریده نشده است.
    درآن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
    جزآنقدرکه رقیبان ِ تندخوداری
    تا مگـر هـمـچـو صـبـا باز به کوی تو رسـم
    حـاصـلـم دوش بـجـز نـالـه‌ی شـبـگـیـر نـبـود
    باد صبا همیشه دررفت وآمداست. از کوی یار می‌آید درچمنزارچرخی می زند، عطروبوی یار رابه عاشقانش می رساند ودوباره به منزل یارمراجعت می کند.هنگام ِ وزش صدایی تولیدمی کند گویی که عاشقی درفراقِ یار ناله ای سرداده باشد.
    حافظ که دیشب را سراسرناله وزاری کرده ،انتظاردارد اقبالش چون اقبال ِ بادِ صبا بوده باشد وامکان ِ بازگشت به سرمنزل ِ یار برایش میسّرباشد.
    ناله‌ی شبگیر : آه و زاری شبانگاهی
    معنی بیت:
    برای اینکه اقبالی چون اقبال ِبادِ صباداشته باشم وهمانند او به کوی تو دسترسی پیداکنم، دیشب رایکسر به آه و زاری سپری کردم .
    صباخاکِ وجودِمابدان عالی جناب انداز
    بُوَدکان شاهِ خوبان رانظربرمَنظراندازیم
    دربرداشت عرفانی می توان بانظرداشتِ رانده شدن انسان ازبهشت(جوارحق) به زمین، این معنی راحاصل نمود:
    به امید اینکه دوباره به بارگاهِ کبریاییِ تو دسترسی پیداکنم روزگارم را باآه وناله ی شبانگاهی می گذرانم ودرفراق ِ تو گریه وزاری می کنم تا مگر همچون صبا بی هیچ دغدغه ای به بارگاهِ توجوازعبوری داشته باشم.

    آن کشیدم ز تو، ای آتش هجران که چو شمع
    جـز فـنـای خـودم از دسـت تـو تـقــدیر نـبـود
    فـنـا :نابودی، ازبین رفتن
    “آتش هجران” را در اینجا می توان استعاره از خود معشوق گرفت.
    معنی بیت: ای آتش ِهجران ،ای معشوق،ازآتش دوری وفراق توآنسان درد و رنجی کشیدم که هیچ چاره ای همانند شمع،جز فنا شدن از سوختن نداشتم .
    سوزدل بین که زبس آتشِ اشکم چون شمع
    دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
    آیـتـی بـود عـذاب اندُهِ حافظ بی تـو
    که برهـیچکس‌اش حاجت تـفـسیر نبود
    آیت : نشانه
    : اندوه وغصّه وغمِ حافظ خود آیه‌ی عذابی بود که هر کس می دید وازچهره اش می‌خواند نیازی به شرح و تفسیر نداشت. خودش از رنگِ رخسارمعنا ومفهوم ِ آن رادرک می کرد و می‌فهمید که موضوع چیست.
    حافظ گرچه درمسیرعشق، رنج وعذابِ تحمّل سوزی راتجربه کرده است، لیکن هرگزتسلیم نشد ومصمّم وبااراده به راهِ خویش ادامه داد. اوچون درختی کهنسال ریشه درعمقِ خاک داشت وباشکسته شدن چندشاخه باتبراندوه قامت خم نکرد.
    زجورِکوکبِ طالع سحرگهان چشمم
    چنان گریست که ناهید دید ومَه دانست.

    Comment by رضا — مهر ۲۱, ۱۳۹۶ @ ۴:۲۱ ق.ظ

  14. درود بیکران بر دوستان جان
    -قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
    ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
    تقدیر ازلی عاشقان بر این نوشته شده که جانشان به لب رسیده کامشان بر نیاید که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشگلها وگرنه با این همه بیرحمی و جفا یی که معشوق در حق عاشق روا میدارد قطعا جانش را هم میگرفت(کنایه از غیرت و بی رحمی معشوق)
    ۲-من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
    هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود
    من دیوانه شده در عشق معشوق به گمانم که با رهایی از کمند زلف یار اسوده خواهم شد به ارامی زلف یار را رها می کردم ولی نمی دانستم که هیچ زنجیری بهتر از زلف یار برای مهار کردن اشتهای بی انتهای خود در مقابل او ندارم
    ۳-یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
    که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
    تیر اه من که از گردون می گذرد نتوانست در مورد ایینه حسن تو کار ساز افتد (اه گریبانگیری من نتوانست ایینه جفای حسن تو را کدر کند و از جفای ان کم کند پروردگارا این ایینه حسن تو چه پایه و جوهره قوی ای دارد که هر چه من اه می کشم مکدر نمی شود)
    ۴_سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
    چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
    در حیرتم که هیچ کس وپیری را دانای حسن تو در هیچ جا حتی کلیسا وعبادتگاهها پیدا نکردم و در پایان رو سوی میکده اوردم که شاید در راستی بیخودی باده نوشان و صداقتشان اثری از تو بیابم
    ۵_نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست
    خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود
    ای محبوب ازلی نازنین تر از قد و بالای تو در هیچ باغ و بوستانی وجود ندارد و زیباتر از نقش و صورت تو در عالم نقش نبسته است
    ۶_تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
    حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود
    دیشب با باد صبا همنشین شده بودم و از جفا های یار می نالیدم و با او درد دل می کردم به امید اینکه مگر باد صبا این نیازمندی و عجز مرا به گوش یارم برساند
    ۷_آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
    جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
    از شوق و اتش هجران محبوب همچون شمع انقدر گداختم که چاره ای جز فنا و نابودی خویش نداشتم
    _آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
    که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
    دوری و هجران از تو همچون عذاب گداختن در اتشی است برای حافظ که هیچ کس را یارای تشریح ان نیست
    سر به زیر و کامیاب

    Comment by نیکومنش — بهمن ۲, ۱۳۹۶ @ ۱۲:۴۸ ب.ظ

  15. «آه… بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست»…

    Comment by بیگانه — خرداد ۳, ۱۳۹۷ @ ۱:۱۴ ق.ظ

  16. قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
    ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود
    خسته در اینجا علاوه بر معنی معمول خود به معنای زخمی بکار گرفته شده است و انسان وقتی زخمی و خسته میشود که عمری در پی رسیدن به شادی و خوشبختی واقعی باشد ولی آن را دور از دسترس خود ببیند و شادی او از اشخاص و چیزهای مادی جهان دیرپای نبوده و باز دوباره آن خلاء را در خود حس می کند برای مثال انسان دلبسته مقام و شهرت یا ثروت و یا عاشق شخصی میگردد و به مطلوب خود رسیده و برای مدتی احساس رضایت نموده و از آن شادمان میگردد اما پس از گذشت مدتی این حس در او فروکش نموده و در مییابد به آن خوشبختی واقعی ایده آل خود دست نیافته است پس گمان میبرد آن چیزها کافی نیستند و برای رسیدن به خوشبختی و آرامش باید آن چیزها را افزایش داد اما باز هم پس از رسیدن به آنها خود را خوشبخت نمی داند و علاوه بر این مقدار زیادی درد از قبیل رنجش ، حسادت ، خشم ، حرص و کینه در درون خود انباشته است پس چنین انسانی مایوس ، زخمی و خسته میشود و برخی این کار را تا پایان عمر ادامه داده و حتی دردها و دلبستگی های دنیوی
    خود را افزایش میدهند و برخی دیگر به وجود اشکال در زندگی خود واقف شده این انسان خود شکل گرفته طی سالها را خود غیر واقعی تشخیص داده و در صدد تغییر و علاج خود است حافظ در این غزل میفرماید این خود بیگانه یا من کاذب و ذهنی باید بوسیله شمشیر حضرت معشوق واقعی به قتل برسد و از میان یا مرکز انسان برداشته شود تا در آنجا فضا برای خدا یا معشوق حقیقی باز شود اما گویا در مرتبه اول این اتفاق نیفتاد و تقدیر این نبوده است و در مصرع دوم ادامه میدهد که این از قصور حضرت معشوق نبوده چرا که او نسبت به کشتن من کاذب انسان بسیار بی رحم میباشد پس حافظ درصدد بررسی علت این ناکامی بر می آید .
    من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم
    هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود
    در این بیت به دلیل عدم موفقیت در کشتن من کاذب ذهنی پی برده میفرماید انسان دیوانه زلف معشوق شده در حالی که باید اصل یار را جسته و یافته باشد و زلف نمادی از تجلیات حضرت معشوق در این جهان ماده و فرم میباشد که شامل هرآنچه در زمین و آسمان است میباشد و انسان عارف همه این زیبایی و رنگها را ازنشانه ها و تجلیات جمالی حضرتش میداند که البته باید با بهره مندی از آنها برای زندگی دنیوی، دلبسته و عاشق آنها نشود و اگر هم به آنها توجه دارد برای یادآوری خدا یا معشوق اصلی باشد پس حافظ میفرماید اگر او (انسان) این زلف یار را رها کند در آن صورت لایق اتصال به اصل خود یا خدا با زنجیر محکم عشق خواهد بود . لیاقتی که بسیار سخت حاصل میگردد .
    یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
    که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
    در ادامه حافظ مبحث دیگری گشوده میفرماید خدایا این آینه زیبایی وجود انسان چه جوهر و جنسی دارو که آه و ناله و التماس در آن بی اثر بوده و صیقلی نمیشود چرا که بدیهی است برای اتصال به زنجیر عشق آینه ای شفاف مورد نیاز میباشد که تنها با زدودن زنگارهایی مانند خشم و ترس و کینه و نگرانی و حسادت و تنگ نظری و امثال آن میتوان به آن دست یافت پس آه و ناله و دعا از سر فکر توان تاثیر گذاری بر حضرت معشوق ندارد
    سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم
    چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
    در ادامه میفرماید پیران و بزرگان صومعه یا دیر و یا مسجد بدلیل اینکه با حفظ درهای ذکر شده و از سر فکر و ذهن به عبادت مشغول هستند ولی در واقع درد پرست و مذهب پرست میباشند و نه خدا پرست ، پس حتی یک مرشد و پیر از آنان را نیافتم که معرفت و شناخت واقعی نسبت به حضرت دوست پیدا کرده باشند و به همین دلیل روی به سوی میکده نمودم و این توام با حسرت است چرا که حافظ ترجیح می دهد در همان قالب و فرم مذهب به حضور زنده شود و به سرمنزل مقصود برسد ولی از آنجا که تعلیمات مذهبی بر پایه مذهب پرستی و نه خدا پرستی بنا شده است و انسان برداشت غلطی از مذهب دارد پس حافظ عطای صومعه و هر مذهب دیگری را به لقایش میبخشد و اگر خوب بنگریم بیشتر خسارت های بشر در طول تاریخ از جنگهای صلیبی گرفته تا امروز ، همگی بر اساس مذهب پرستی و باور های تقلیدی میباشند که همگی برآمده از ذهن انسان هستند . اما در میکده برای دریافت می زندگی بخش و باده خرد ایزدی چاره ای جز رها کردن خرقه دردها و هم هویت شدگی با چیزهای این جهانی وجود ندارد و این به معنی زنجیر عشق و اتصال به اصل خدایی خود و رجعت به عهد الست است
    نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست
    خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود
    این بیت میتواند خطاب به حضرت معشوق و یا خود انسان وصل شده به زنجیر عشق باشد . چمن ناز فضای یکتایی حضرت معشوق است که تا بینهایت ادامه داشته و انسان به سرو بلند قامت این چمن ماند که رو به بالا داشته و خیال توقف و محدودیت نیز ندارد چرا که انسان نیز از جنس خدا و بینهایت میباشد و این امر زیبا و نازنین میباشد و آیا از این نقش خوشتر و زیباتر را کسی میتواند به تصویر آورد ؟ حافظ که میفرماید خیر ، نمیتوان
    تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
    حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود
    باد صبا یا نسیم صبحگاهان با نفس خود گلها را شکوفا و سبزه ها را رسته می کند و این درواقع نفس حضرت معشوق میباشد و حافظ میفرماید پس وقتی باد صبا را به کوی حضرت معشوق راه میباشد و در رفت و شد است بنابراین انسان نیز با این بالا رفتن همچون سرو میتواند به کوی و بارگاهش راه یابد والبته که لطف و نظر عنایت معشوق نیز شرط اصلی میباشد .در مصرع دوم با رضایت از راه میکده میفرماید وقتی در صومعه یا در واقع در ذهن بودم شب بود و جهالت و هیچ بهره ای از آن نبردم بجز آه و ناله های شبانه که همگی از روی فکر و ذهن بوده و خود نیز به شب میمانند .
    آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
    جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
    پس حافظ در ادامه میفرماید گریز و چاره ای نبود و برای فرو نشاندن این آتش فراق و دوری از خدا یا اصل خود باید همچون شمع من ذهنی خود را فدا میکردم تا درتو فنا شوم یعنی که با خدا یکی شده و به او زنده شود .
    آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
    که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
    و در انتها حافظ یا هر انسانی که به او زنده شده و با اصل خود یکی شود قدردان خدا بوده و ادامه میدهد پیش از این که در تاریکی بوده است اندوه و غم فراقی داشته است که نزد هیچکس حاجت به بیان و گشوده شدن آن نیست .یعنی که خواننده این ابیات قطعاً خود حال آن روز حافظ را درک خواهد کرد چرا که درد همه انسانها مشترک میباشد .
    درسهای استاد پرویز شهبازی کمک شایانی در دریافت ابیات معنوی میکند که به عزیزان توصیه میکنم .
    پاینده باشید

    Comment by برگ بی برگی — اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۹ @ ۱۱:۱۱ ق.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره