1. با سلام.در بیت “دردی است….”ککه استاد شجریان آنرا در مراسم تشیع استاد همایون خرم خواندند. سعدی به زیبایی از نکاتی که هیچ گاه در نظر ما نیست بهره جسته .ما وقتی که میخواهیم اشکمان را پاک کنیم معمولا از آستین پاک می کنیم و زود هم خشک میشود هم اشک هم آستین.اما این درد چنانست که استینی که برای خشک کردن آن لازم است از آستین تا دامن لباس فرد را شامل میشود.

    Comment by علیرضا پیشگو — دی ۱۱, ۱۳۹۲ @ ۷:۰۲ ق.ظ

  2. بیت ششم صحیح آن به شکل ذیل است:
    دردیست در دلم که گر از پیش آب چشم
    بردارم آستین برود تا به دامنم

    ما معمولا برای پاک کردن اشک چشم از آستینمان استفاده میکنیم حال اگر اینکار را نکنم و از آستینم استفاده نکنم حجم اشک و درد انقدر زیاد است که تا دامن فرد جاری خواهد شد.

    Comment by صادق — آذر ۱۱, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۴۴ ب.ظ

  3. بر تخت جم پدید نیاید شب دراز
    من دانم این حدیث که در چاه بیژنم
    آنکس که بر تخت جمشید نشسته و خوش است کجا داند درد مرا که در چاه بیژن گرفتارم و چه شبهای تاریک و سختی را میگدرانم.

    چاه بیژن= چاهی در توران که افراسیاب بیژن پهلوان ایرانی را در آن زندانی کرده بود و رستم او را آزاد کرد.

    Comment by 7 — تیر ۱۶, ۱۳۹۵ @ ۲:۵۱ ق.ظ

  4. داستان بیژن و منیژه از آنجا آغاز شد که:
    « کیخسرو بیژن را برای کشتن گرازها به شهرِ ارامان فرستاد و گرگین که رفیق همراه او بود با حیله ای کوشید در موفقیت او سهیم شود.
    حیله ی گرگین کارساز شد. بیژن ِ جوان به جشنگاه منیژه (دختر افراسیاب ) در مرز توران رفت .
    در آنجا درختِ سروِ بلندی دید و زیرِ آن درخت ایستاد تا هم بتواند بزمِ دختران را تماشا کند و هم دختران بتوانند او را ببینند.
    و چنان شد که او خواسته بود ، ناگاه چشم « منیژه » به جوانی زیبا روی، آراسته و باشکوه افتاد که یادِ سیاوش را برای او زنده کرد. [ سیاوش فرزند کاووس شاه ، فرنگیس خواهرِ منیژه را به همسری گرفته بود]
    منیژه دایه‌ای داشـت که همه اَسرارِ خود را با او درمیان می گذاشت . در این لحظه هم چنین کرد. مرد جوان را به دایه نشان داد و از او خواست تا آن غریبه را به داخل آورد .
    منیژه چـو از خــیمه کــردش نگاه
    بدید آن سَهــی قـَدِ لشکــر پنــاه
    فــرستاد مـــردایه را چـــون نَونَد
    کـــه رو زیـر آن شــاخِ سـرو بلند
    نگه کن که آن ماه دیدار کیست
    سیاوش مگر زنده شد ، یا پری ست
    دایه نزد بیژن رفت و پرسید: “ که هستی و از کجا آمده‌ای که یاد سیاوش را زنده کرده‌ای!
    «بیژن پاسخ داد:» نامم بیژن است. فرزند گیو. از ایران برای شکار گراز به ارامان رفته بودم و چون شنیدم که در اینجا جشنگاه است، برای تماشا آمده ام . اکنون اگر دلِ دخترِ افراسیاب را نرم کنی و مرا به دیدار او به داخل ببری ، به تو تاج و گوهر فراوان هدیه می‌دهم.
    دایه از خوبی و زیبایی منیژه سخن ها گفت و بیژن را به جشنگاه بُرد. منیژه با دیدن بیژن، شادمان شد. او را در کنارِ خود نشاند و احوال پرسید.
    زمانی نگذشت که نگهبانان از حضور بیژن در جشنِِ منیژه آگاه شدند.
    چو بگذشت یک چند گاه این چنین
    پـس آگاهــی آمـد به دربان ازین
    نهفتــه همــه کارشــان بـاز جست
    به ژرفی نگه کـرد کــار از نخست
    خبر به افراسیاب رسید که یک پهلوان ایرانی به جشنگاه دختر تو راه پیدا کرده است.
    افراسیاب از این خبر ترسید و مانند بید لرزید. با خداوند راز و نیاز کرد که « چرا سرنوشتِ دختران ِ من با ایرانیان گِره خورده است؟» سراسیمه دستور داد تا چوبه دار آماده کنند. اما دانایان که این خبر را شنیدند او را از این کار باز داشتند . زیرا بیژن فرزند « گیو » بود .
    همان کس که توانست مدتی در توران پنهان شود تا کیخسرو پادشاه و فرنگیس را به ایران رساند.
    اگر خونِ بیژن بــریــزی زمیــن
    زتوران برآیــد همــان گردِکیــن
    افراسیاب سخنِ دانایان را پذیرفت و دستور داد بیژن را با آهن ِ آهنگران ببندند و سپس او را واژگون در چاه بیاویزند. بر درِ چاه هم سنگی بزرگ بگذارند تا کس نتواند او را نجات دهد.
    ببنـــدش بــه مِسمارِ آهــنگران
    زســر تـا بـه پایش به بند اندر آن
    چو بستی نگون انــدر افکن به چاه
    که بی ‌بهره گردد زخـورشید و ماه

    Comment by 7 — تیر ۱۶, ۱۳۹۵ @ ۲:۵۶ ق.ظ

  5. http://goo.gl/hvDpZ9
    پخش آنلاین:
    شهرام ناظری
    آلبوم آواز اساطیر (شاهنامه کردی)چای بیژن( چاه بیژن)

    Comment by 7 — تیر ۱۶, ۱۳۹۵ @ ۳:۰۹ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره