1. من هر موقع این شعر رو می خونم روحم برواز میکنه شما جطور؟

    Comment by دکتر امیر محمد احمدزاده متخصص مغز و اعصاب — مهر ۱۹, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۳۹ ب.ظ

  2. صدیق تعریف در آلبوم شیدایی ای تصنیف را با یه تغییراتی که در زیر آوردم خونده:

    بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم

    می رود و نمی رود ناقه به زیر محملم

    که از طرفی تو می کشی و از طرفی سلاسلم

    او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان

    دیگر نپرس از من نشان ف که از دل نشانم می رود

    باز آی و بر چشمم نشین ، ای دلستان نازنین

    که آشوب و فریاد از زمین ، بر آسمانم می رود

    با آن همه بیداد او و این عهد بی بنیاد او

    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

    Comment by مهدی — بهمن ۱۴, ۱۳۸۸ @ ۱۲:۱۵ ق.ظ

  3. یادآوری برخی دگرگونیها در ضبط:
    ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
    به
    ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود

    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
    به
    من مانده‌ام مهجور از او درمانده و رنجور از او

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
    به
    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش سرخوشم
    (توضیح پیشنهادی: بگذاشتن به معنی از سرگذاشتن - از سر بیرون کردن؛ چنانکه فرموده: بنده سرخواهد نهاد وانگه ز سر سودای تو - نه به معنی باقی گذاشتن؛ که مستلزم معنی مثبت “سرخوش” است و نه منفی “ناخوش”؛ بعلاوه “عیش ناخوش” متناقض می نماید)
    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
    به
    در سینه دارم یاد او تا بر زبانم می‌رود
    (هرچندصورت اول درستتر می نماید؛ مگر آنکه “تا” بمعنی تکرار و نهایت باشد؛ یعنی “تاجاییکه” و نه به معنی “هنگامیکه” یا “بمحض اینکه”؛ چون درصورت اخیر یعنی، اول برزبانم می رود، و بعد بمحض آن چنین شد، در سینه ام یادآوری می شود؛ که به این معنی درست نمی نماید)
    بازآی و بر چشم نشین ای دلستان نازنین
    به
    بازآی و بر چشمم نشین ای دلفریب نازنین

    Comment by عباس مشرف رضوی — بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ @ ۷:۵۰ ب.ظ

  4. * بعد بمحض اینکه چنین شد، در سینه ام یادآوری می شود…. و الخ

    Comment by عباس مشرف رضوی — بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ @ ۷:۵۵ ب.ظ

  5. در مصرع آخر فکر می کنم به جای “نمیارم” بایستی “نمی آرم” آورده شود.

    Comment by محمد یوسفی — بهمن ۲۲, ۱۳۸۹ @ ۲:۵۳ ب.ظ

  6. من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
    این مصرع برای هرکسی رنگ بوئی داره
    و با شنیدن آن خاطرات تلخ و شیرینی را بیاد میاره
    ولی من اون بخاطر اینکه کلمه به کلمه اش شده نقش وجودم و روحم دوست دارم ومکررا” تکرارمیکنم
    در زمانی که طفل ۵/۴ ساله زیبائی در دریای بیکران فغان وحسرت روی امواج خاطره ها و ارزوهای مستقبلینش رهسپار دیار باقی بود چشمان خسته وخونباری برای اخرین بار اورا نظاره میکرد و می خواست که سعی کند باور دارد این گذشتن ز او را

    Comment by مادر امیرعلیی — مهر ۱۹, ۱۳۹۰ @ ۴:۵۱ ب.ظ

  7. ولی چه حاصل
    ان که مثل یاس سپید در دریای ترنم دعوت جانانش میرقصید وخرامان بسوی او رهسپار بود دردانه مــــــن بود. پس به حق باید گفت که
    من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.

    Comment by مادر امیرعلیی — مهر ۱۹, ۱۳۹۰ @ ۵:۰۰ ب.ظ

  8. بنده مسمطی در تضمین و استقبال از این غزل سعدی سرودم :

    بشنو سخن از قصه ای اینک زمانم میرود
    من در بهار زندگی گویی توانم میرود
    از بار عشق ای همرهان قد در کمانم میرود
    ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود»
    «وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

    قلبم شده مفطور از او جانم شده محرور از او
    درمانده و مخمور از او سر تا قدم پر شور از او
    آهو زمن مخدور از او عالم همه مسرور از او
    من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او»
    «گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

    با حسرت و حرص و جنون از دام او دل شد برون
    درد و غمم از حد فزون رویم ز داغش لاله گون
    شد همتم پست و زبون عاجز شدم بی چند و چون
    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون»
    «پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود

    از زخم تیر ابروان من چون قلم با سر دوان
    دیگر ندارم من توان فرسوده شد جسم جوان
    ره پر ز خم چون کندوان آید فغان از رهروان
    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان»
    «کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

    او در صفت همچون مشان در اوج باشد بی مشان
    من زیر پایم چون عشان اما دلم آتشفشان
    در جستجویش سر کشان پیموده ام هر کهکشان
    او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان»
    «دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

    مختل نمود آسایشم از من ربود آرامشم
    چون خنگ شب در کاهشم از دوریش در نالشم
    چیزی نگوید دانشم یس به آتش میکشم
    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم»
    «چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود

    از خنده دلشاد او وان طره آزاد او
    وز نرگس آباد او وان قد چون شمشاد او
    هستی شده بر باد او شیرین و من فرهاد او
    با آن همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او»
    «در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

    هر کس شنید اسرار من انکار او اصرار من
    خندید بر افکار من کوشید بر آزار من
    اما چه جای زار من با این دل بیمار من
    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من»
    «گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

    ای روی تو چون یاسمین ابرو کمان و نو مهین
    آخر چرا این جور و کین بی مهری و ناز اینچنین
    این سائل کویت ببین دل در فراقت شد حزین
    باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین»
    «کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

    دور از بر من در چمن او خفته پیش نسترن
    ای روزگار اهرمن از تیغ خود بر من بزن
    من نزد خارم در کفن آماده ترک وطن
    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن»
    «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

    هر چند دل شد بینوا با محنت و غم آشنا
    سیلاب خون شد چشم ها در گوش من شد ناسزا
    آن پادشاهی شد گدا زیبا سرودی شیخنا
    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا»
    «طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم میرود

    Comment by مسعود — آبان ۴, ۱۳۹۰ @ ۱:۴۷ ب.ظ

  9. سعدی خیلی ساده عنوان کرده که پیر و مرشدش که به منزله جان است از جلوی چشم او عبور کرده است .

    Comment by کورش — فروردین ۲۲, ۱۳۹۱ @ ۱۲:۱۲ ب.ظ

  10. با سلام
    بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
    غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
    من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
    روزگاری که به سر آمده آغاز شود
    روزگار دگری هست و بهاران دگر
    شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
    لیک هرگز نپسندیم به خویش
    که چو یک شکلک بی جان شب و روز
    بی خبر از همه خندان باشیم
    بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
    کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
    آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
    می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
    که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
    پیک پیروزی و امید شدن
    شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد ژاله اصفهانی

    Comment by سجاد جابری — اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۱ @ ۸:۰۷ ق.ظ

  11. در بیت ششم احتمالا مصراع اول به این شکل صحیح است:
    بگذشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

    Comment by محمد — تیر ۱۶, ۱۳۹۱ @ ۱۲:۰۷ ق.ظ

  12. سعدی حرف دل خیلیا رو بزیباترین شکل گفته. حقا که بهترینه.

    Comment by محمد تولیت — آبان ۱, ۱۳۹۱ @ ۳:۰۰ ب.ظ

  13. بیت چهارم، ساربان درست است. لطفا اصلاح شود.
    محمل بدار ای ساربان
    ممنون

    Comment by محمد حکیمی — دی ۱۲, ۱۳۹۱ @ ۶:۱۵ ب.ظ

  14. واقعا تموم وجود آدم رو به لرزه می اندازه این شعر

    Comment by مشق سکوت- رها — فروردین ۱۹, ۱۳۹۲ @ ۸:۰۳ ق.ظ

  15. از یادم نمیرود کلاس دوم انسانی و دبیر فرهیخته ادبیات …
    آنچنان شوری با خواندن این شعر در درونم شکل گرفت که هنوز دست تطاول سالیان بدان نرسیده …

    یادش بخیر فقط این بیت را دوبار خواند نمی دانم چرا شاید شما بدانید

    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

    Comment by آرام — خرداد ۳۰, ۱۳۹۲ @ ۱:۱۴ ق.ظ

  16. خدایت ز دست یاز روزگار نگه داراد آرام جان

    Comment by امین کیخا — خرداد ۳۰, ۱۳۹۲ @ ۷:۴۹ ق.ظ

  17. بیت چهارم به این شکل نیز می تواند باشد (به جای روانم، که جانم بگذاریم) :

    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

    کز عشق آن سرو روان گویی که جانم می‌رود

    Comment by رامین — تیر ۳۱, ۱۳۹۲ @ ۱:۰۵ ب.ظ

  18. در تصحیح محمد علی فروغی بیت اول اینگونه آمده است:

    ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود …

    (سعدی در غزلی دیگر گفته:

    ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست

    چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست)

    و مصراع دوم بیت پنجم هم در همان منبع اینگونه آمده:

    دیگر مپرس از دل نشان کز دل نشانم می‌رود

    Comment by رامین — مرداد ۷, ۱۳۹۲ @ ۱:۰۴ ق.ظ

  19. این شعر کلا حالمو دگرگون میکنه
    خصوصا اونجا که میگه:
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    Comment by فراز دهقانی — مرداد ۷, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۴۸ ب.ظ

  20. من و خانومم داریم همزمان این شعر و با فاصله ۸۰۰ کیلومتر از هم و پشت کامپیوتر می خونیم. هردومون گنگ و سرشار موندیم که این شاید چندمین بار هست که اینو می خونیم ولی هنوز میخکوب میشیم و فریادمون لای استخونهای مغزمون جا میمونه و حواله به ناله سعدی می شود. راحت بخواب سعدی نازنین.

    Comment by افشین و زهرا — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۵ ق.ظ

  21. درود به هردویتان باشد بهم رسیدن و بهم روزگار گذراندن افشین و زهرای مهربان

    Comment by امین کیخا — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۱:۴۶ ق.ظ

  22. افشین وزهرای عزیز
    جمله ای زیبا تر از آنچه امین کیخا برایتان نوشت درچنته ندارم ولی من معلم فارسیم و گفته اند که چوب استاد به زمهر پدر .
    ازشما وهمه دوستان خواهش میکنم ننویسد هست و هست . این هست نوشتن شما کشت مرا . نوشته اید [ این چندمین بار هست ] این جمله پارسی نیست و غلط است .
    لطفاً یا بنویسید :
    این چندمین بار است .
    یا
    این چندمین بارست .
    ویا
    این چندمین باره .
    وصالتان نزدیک است ، غصه نخورید فرزندان من .

    Comment by شمس الحق — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۶:۰۲ ق.ظ

  23. سلام به همه دوستان.
    ما با سعدی روزها گذراندیم و شب ها طی کردیم. سالها سر بر آستین مهر غزل او نهاده فریادها زدیم. چون گردی بر بال قامت افشان گلستانش نشستیم و چون رودی بر بوستان حیرت انگیزش گذشتیم. ما زاده ی آن گلستانیم که شقایق خیس شرم شد از شمیم عطر غزل هایش. ما ساکن آن بوستانیم که سرو خم آورد بر ابروی بوته ی شیرین غزلش. ما فرزندان سعدی هستیم. زاده از شعر او.
    تشکر از لطف همه ی دوستان و چوب شیرین معلم عزیزمان شمس الحق.

    Comment by افشین و زهرا — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۴۸ ب.ظ

  24. زهرا و افشین عزیزم [ یادتان باشد که خانم ها همواره مقدمند] متن دلاویزی بود و حال که از سر تحبیب حقیر را بعنوان معلمی ناچیز پذیرا شدید ، اجازه بفرمایید به دو نکته درآن متن دلپذیر اشاره کنم :
    شمیم یعنی عطر عزیزان من پس شمیم عطر بی معنیست ودیگراینکه درگلستان غزلی وجود ندارد و همه حکایت است درهشت باب . البته در دیباچه اش اشعار نغزی موجود است ، اما غزل نیست . جای غزل های سعدی همه در بوستان است .
    یکی ازابیات دیباچه که من بسیار دوست دارمش این است :
    عاشقان کشتگان معشوقند
    بر نیاید ز کشتگان آواز

    این را هم بگویم و بروم که من به تشویق مرحوم پدرم کل دیباچه گلستان را در ۴ سالگی از بر کردم و به پاس آن کار یک سه چرخه آبی رنگ جایزه گرفتم . یاد آن روزهای خوش بخیر . منت خدای را عز و جل …. همیشه عاشق باشید .

    Comment by شمس الحق — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۱:۲۳ ب.ظ

  25. آقای شمس الحق! غزلیات سعدی در بوستان است؟؟؟!!!! خواهش میکنم مجموعۀ دوجلدی غزلیات سعدی، به کوشش خطیب رهبر را از منظر بگذرانید تا با مثنوی بوستان اشتباه نگیرید!

    Comment by الهام مظفری — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۸:۴۱ ب.ظ

  26. خیر سرکار خانم الهام عزیز اشتباهی درکار نیست وآنچه حقیرعرض کرد بر مبنای دو جلد کتاب خطی است که ازکودکی با آنها آشنا بوده ام و در کتابخانه مرحوم پدرم بود که تقدیم کتابخانه ملی شد به همراه ۵۰۰۰ مجلد دیگر و اکنون باید در آنجا موجود باشد که یکی گلستان ودیگری بوستان سعدی بود وکل آثار استاد سخن را تشکیل میداد . البته حضرتعالی هم حق دارید زیرا بعد ها کتاب بوستان را به چندین کتاب تفکیک و چاپ کردند که ازجمله آنها دیوان سعدیست که مورد نظر شماست وشامل غزلیات وقصاید ورباعیات وبنظرم قطعات اوست . بهر حال ازاینکه این موضوع را تذکر دادید سپاسگزارم نه برای خود که برای نسل کنونی که باید غزلیات سعدی را در کتابی بنام دیوان اشعار سعدی بیابد و نه بوستان اما آنچه که متوجه نشدم ازفرمایشات شما [ مثنوی بوستان ] است که اگرچنین چیزی هم وجود داشته باشد که شدیداً به آن شک دارم حقیر از آن بی خبر است . ارادتمند شما

    Comment by شمس الحق — مهر ۲۱, ۱۳۹۲ @ ۹:۱۴ ب.ظ

  27. با درود به بانو الهام
    ما مدتی است اینجا می نویسیم و با نرمشپذیری و پند نیوشی روزگار می گذرانیم ، دوست دارم شما هم بنویسید ولی با ما مروت و با دیگران مدارا کنید . چشم براه نوشته های زیبنده شما می مانیم .

    Comment by امین کیخا — مهر ۲۲, ۱۳۹۲ @ ۱:۲۹ ب.ظ

  28. دکتر جان به همین آسانی حقیر را در ردیف دشمنان الهام بانو قرار دادی . آقا دست مریزاد .

    Comment by شمس الحق — مهر ۲۲, ۱۳۹۲ @ ۴:۴۶ ب.ظ

  29. سلام آقای امین کیخا!
    نمیدانم چه حرفی از من باعث شده مرا تندخو و پند ناشنو بدانید! مثل اینکه حرفی مخالف زدن اینجا حمل بر بی ادبیست!
    من اگر مخالفتی کردم به خاطر خودپسندی و خودبرتربینی هرگز نبوده است، فقط میخواستم چند صدایی حاکم باشد تا خوانندگان حاشیه ها فکر، مطالعه و انتخاب کنند. خواهش میکنم همه چنین باشیم و صداهای مخالف را بتابیم. من هم این چند وقت بنا به دلایلی وسوسۀ یادداشت نوشتن داشتم ولی ازین به بعد ترجیح میدهم بیشتر بخوانم تا بنویسم و افسوس فرصتها بخورم.
    هیچکس کامل نیست و این مرا به آن میدارد که بخوانم و بخوانم و…
    سپاسگزار

    Comment by الهام — مهر ۲۲, ۱۳۹۲ @ ۷:۲۱ ب.ظ

  30. خداراستی بازار جابجاگیری واژگان گرم است من خیلی ملایم از الهام بانو خواسته ام که نرمشپذیر تر باشند . و نه یک کلمه بیشتر . درود بر همه دوستان اگر ادیبان تاب همدیگر را نیاورند شگفت می نماید .

    Comment by امین کیخا — مهر ۲۲, ۱۳۹۲ @ ۱۰:۱۸ ب.ظ

  31. اگه کسی تا حالا دلش شکسته باشه ،یا حتی یه کوچولو دلش لرزیده باشه ،یا حتی فقط یه بار بغض کرده باشه وقتی این غزل زیبا رو بخونه یا دوباره بغض می کنه ،یا داغ دلش تازه می شه و اشک می ریزه.
    این غزل محشره!!!

    Comment by عارفه.م — آبان ۱۸, ۱۳۹۲ @ ۶:۵۲ ب.ظ

  32. سلام بر ادیبان و ادب دوستان عزیز خصوصا آقا مسعود
    مسمط تضمینی آقا مسعود بسیار زیبا و استادانه سروده شده است و اگر نبود سعدی خداوندگار سخن هر آیینه این استاد گرامی نیز جزو غزل سُرایان بزرگ به شمار می آمد . ولی کاش خودش را کاملا شناسانده بود و انگیزه اش از از این تضمین تزئینی را بیان می فرمود .
    سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز … مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

    Comment by ناکام کرد — آذر ۹, ۱۳۹۲ @ ۱۱:۵۹ ب.ظ

  33. اگر حضرت سعدی همین یک غزل را هم سروده بود, تا ابد نامش جاودان می ماند. عاشقانه تر از این شعر کمتر سراغ دارم, ختم سخن , قند مکرر ..

    Comment by ابوشریف — دی ۳۰, ۱۳۹۲ @ ۸:۰۹ ب.ظ

  34. اونقدر من این شعر رو دوست دارم که هر وقت میخونمش شادابی رو توی تماام سلولهای بدنم حس میکنم. هر بیت این شعر یه شاه بیته، هر وقت دلم برا شعر تنگ میشه این اولین شعریه که بر زبونم جاری میشه. البته احساس میکنم این شعر با شعرهای دیگه شیخ اجل هم متفاوته. بهر حال خیلی عالیه

    Comment by محمود گناوه — اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۳ @ ۱۰:۴۵ ق.ظ

  35. من که میمیرم و زنده میشم وقتی این سعر رو می حونم

    Comment by Artemis — اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۱۲ ب.ظ

  36. من دلستانم داره برای همیشه از پیشم میره و وقتی این شعر رو میخونم نزدیکه که قلبم وایسه اگر جوون نبودم وقلبم کمی مشکل داشت حتما وای میساد

    Comment by مرتضی — اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۳ @ ۹:۴۱ ق.ظ

  37. طبق نسخه ای خیلی قدیمی که من از کتاب سعدی دارم:
    بگذشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
    درست هستش.
    شایدم نه.
    متخصصان نظر دهند.

    Comment by یک مهندس — مرداد ۱۴, ۱۳۹۳ @ ۹:۴۵ ب.ظ

  38. با این که تمامی غزل های حافظ رو یک به یک می پرستم ولی اقراق می کنم که این غزل زیباترین غزل در زبان پارسی است.

    کولاکی است در شعر پارسی.

    Comment by سکوت فریاد — مرداد ۲۳, ۱۳۹۳ @ ۱:۴۹ ب.ظ

  39. سلام
    نوشته های دوستان رو خوندم دلم نیومد بدون حاشیه بگذرم
    من خودم عاشق شعار نظامی ام ولی حقا غزلیات سعدی اوج زیبایی شعر فارسیه.

    Comment by maysam — شهریور ۲۲, ۱۳۹۳ @ ۵:۳۱ ب.ظ

  40. سلام خدا بر حضرت زینب کبری.
    «محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان»
    «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»

    Comment by Anonymous — آبان ۱۷, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۴۹ ب.ظ

  41. به نام خالق
    با سلام خدمت ادب دوستان ایران زمین
    در مورد این شعر این سخن بس که:
    هنر نزد ایرانیان است و بس

    Comment by شهاب حسن نژاد — آذر ۲۷, ۱۳۹۳ @ ۱۲:۰۸ ب.ظ

  42. باید این شعرو هر روز خواند و هر روز تکرارش کرد
    معادل فارسیشو نمی دونم
    ولی به ترکی
    “آدامین جانین آلیر بو شعر”

    Comment by عبدالله نظری گنجه لو — بهمن ۱, ۱۳۹۳ @ ۱:۵۶ ق.ظ

  43. شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

    این بیت چه معنایی داری؟
    غنودن یعنی چه؟

    Comment by بهار — اسفند ۱۷, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۳۵ ق.ظ

  44. می نغنوم به چه معناست؟؟
    تو لغت نامه هم نشد معنیشو پیداکنم

    Comment by زینب — فروردین ۴, ۱۳۹۴ @ ۳:۵۳ ب.ظ

  45. غنودن ، خفتن و به خواب رفتن است، و می نغنوم به خواب اندر نمی روم، نمی خوابم، خواب به چشمم نمی آید.

    Comment by ادب دوست — فروردین ۴, ۱۳۹۴ @ ۶:۴۹ ب.ظ

  46. بهترین شعر تاریخ

    Comment by امید — فروردین ۲۳, ۱۳۹۴ @ ۳:۱۴ ب.ظ

  47. با سلام

    با غزل ( سلسله مو ) منتظرتان هستم .

    Comment by عاکف خراسانی — اردیبهشت ۷, ۱۳۹۴ @ ۸:۱۲ ب.ظ

  48. عاشق این شعرم…پر از انگیزه مشم و روحم تازه میشه.ممنون

    Comment by لیلا — اردیبهشت ۹, ۱۳۹۴ @ ۵:۳۷ ب.ظ

  49. به نظر من عاشقانه ترین شعر فارسیه.من با هر مصرعش زار میزنم.خصوصا این مصرع:او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان… آخه من خودم دلستانم رو روونه کردم تا بره و خوشبخت بشه و فقط خدای من میدونه تلخی این زهر تنهایی چه با روزگارم کرد.با خوندن این شعر همیشه احساس میکنم سعدی من و روزگارم رو داشته نظاره میکرده و سروده :من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

    Comment by لیلا — خرداد ۲۷, ۱۳۹۴ @ ۵:۱۵ ب.ظ

  50. واقعا من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود…. هربار این شعر رو میخونم دلم میلرزه. وصف حال دل من.

    Comment by Anonymous — خرداد ۳۰, ۱۳۹۴ @ ۱:۰۹ ق.ظ

  51. گفتم به “نیرنگ” و فسون پنهان کنم ریش درون

    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    “نیرنگ” واژه ای است پهلوی به معنی آیین دینی و نیایش=دعا
    در عربی نیرنج گویند و جمع آن نیرنجات است

    بسیاری از نیایشهای کوتاه دین مزداپرستی نیرنگ نامیده میشود چنانکه نیرنگ آتش و نیرنگ کشتی و …
    این نیایشها را دارای تاثیر بسیار میدانستند چنانکه برای دوری از پیشامد بد و دوری از گزندها نیرنگ و دعای ویژه آن داشتند مانند نیرنگ سردرد-نیرنگ حاجت-نیرنگ برای زایمان آسوده و نیرنگ دور کردن دزد و …
    در سنت ایرانیان نیرنگ از نیایشهای مشکل گشای بسیار کهن بود.نیرنگ از وازه های دینی زرتشتی است که پس از اسلام تغییر معنی داده و از آن معنی سحر و شعبده و افسون و فریب و حیله بدست داده اند.
    به گونه ای که نیرنگ و نیرنگ بازی و نیرنگ باز همه بوی مکر و حیله دارند.

    در ادبیات پهلوی و پازند مجموعه ای هست به نام “نیرنگستان” با ۳۲۰۰ واژه اوستایی و ۶۰۰۰ واژه پهلوی در گزارش و ۱۸۰۰ واژه اوستایی و ۲۲۰۰۰ واژه پهلوی در توضیح و تفسیر که پاره ای از نوشته های زرتشتی با گزارش و توضیح پهلوی در آن آمده است و به تعبیر آمروزی میتوان آن را مراسم و مناسک خواند.

    نیرنگ دین=نیایش دینی،دعای دینی،آیین دینی

    نیرنگ کشتی بستن=آیین ویژه کشتی(کمربند) بستن بر تن نوجوانان ۱۵ ساله که نخستین بار به جرگه مزداپرستان درمی آیند.

    Comment by عماد — تیر ۶, ۱۳۹۴ @ ۷:۱۱ ب.ظ

  52. با سپاس از جناب عماد بابت توضیح مفید درباره نیرنگ به نظر می آیداز نظر سعدی نیرنگ مثبت است در برابر فریب و خود فن هست

    میان دو بد خواه کوتاه دست

    نه فرزانگی باشد ایمن نشست

    که گر هر دو باهم سگالند راز

    شود دست کوتاه ایشان دراز

    یکی را به نیرنگ مشغول دار

    دگر را برآور ز هستی دمار

    Comment by 7 — تیر ۹, ۱۳۹۴ @ ۹:۱۰ ب.ظ

  53. من وقتی این شعر را با آواز احمدظاهر وساربان می شنوم خیلی کیف می کنم

    Comment by نیک محمد — تیر ۱۰, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۰۳ ق.ظ

  54. عالی بود عالی … روحش شاد

    Comment by کسرا — تیر ۱۹, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۳۸ ب.ظ

  55. قلبمو تکون میده…..وای که چه زیبا گفته….من دگر شعر نخواهم که نوشتن که مگس زحمتم میدهد از بس که سخن شیرین است……

    Comment by نازنین — تیر ۲۶, ۱۳۹۴ @ ۴:۵۸ ب.ظ

  56. چه نموده ای شیخ

    Comment by بهنام — شهریور ۱۵, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۱۱ ب.ظ

  57. درگردشِ چرخِ دنی عمرِ گرانم میرود
    دنیا به کامِ من نشد حالا که جانم میرود
    لَختی نیاسودم درین ماتمسرایِ زندگی
    ازسینه تاعرش برین آهُ فغانم میرود
    این سینه می سوزد اگردرآتشِ دلواپسی؛
    امشب زپیشم هردونورِدیدگانم میرود
    عزمِ سفردارد کسی … آیینه وآب آورید!
    صبروتحمل مشکلست ، تازه جوانم میرود
    دوری آغوشِ ترا، جانا! تحمل کی کنم؟
    این آتشِ دردو فراق تااستخوانم میرود
    باهیچ کس نسپرده ام ازخودعنانِ اختیار
    اکنون با نیمِ نگاه ازکف عنانم میرود
    « مریم » نمیدانم چه خاکی برسرم باید کنم؟
    هرگاه مقابل میشوم باتو ، توانم میرود
    ۲۹/۶/۱۳۹۴
    باقیدار امید « بیگزاد »

    Comment by باقیدارامید بیگزاد — شهریور ۳۰, ۱۳۹۴ @ ۷:۲۹ ق.ظ

  58. غفلغغف

    Comment by Anonymous — مهر ۲۹, ۱۳۹۴ @ ۴:۱۹ ب.ظ

  59. من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
    .
    .
    .
    .
    .با تمام وجود درکش میکنم کاشنمیرفت…

    Comment by raha — آبان ۲۹, ۱۳۹۴ @ ۸:۱۹ ب.ظ

  60. می شه معنی اش رو بگین

    Comment by زهرا — اسفند ۶, ۱۳۹۴ @ ۸:۳۰ ب.ظ

  61. شنو سخن از قصه ای اینک زمانم میرود
    من در بهار زندگی گویی توانم میرود
    از بار عشق ای همرهان قد در کمانم میرود
    ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود»
    «وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
    قلبم شده مفطور از او جانم شده محرور از او
    درمانده و مخمور از او سر تا قدم پر شور از او
    آهو زمن مخدور از او عالم همه مسرور از او
    من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او»
    «گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
    با حسرت و حرص و جنون از دام او دل شد برون
    درد و غمم از حد فزون رویم ز داغش لاله گون
    شد همتم پست و زبون عاجز شدم بی چند و چون
    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون»
    «پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود
    از زخم تیر ابروان من چون قلم با سر دوان
    دیگر ندارم من توان فرسوده شد جسم جوان
    ره پر ز خم چون کندوان آید فغان از رهروان
    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان»
    «کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
    او در صفت همچون مشان در اوج باشد بی مشان
    من زیر پایم چون عشان اما دلم آتشفشان
    در جستجویش سر کشان پیموده ام هر کهکشان
    او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان»
    «دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
    مختل نمود آسایشم از من ربود آرامشم
    چون خنگ شب در کاهشم از دوریش در نالشم
    چیزی نگوید دانشم یس به آتش میکشم
    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم»
    «چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود
    از خنده دلشاد او وان طره آزاد او
    وز نرگس آباد او وان قد چون شمشاد او
    هستی شده بر باد او شیرین و من فرهاد او
    با آن همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او»
    «در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
    هر کس شنید اسرار من انکار او اصرار من
    خندید بر افکار من کوشید بر آزار من
    اما چه جای زار من با این دل بیمار من
    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من»
    «گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
    ای روی تو چون یاسمین ابرو کمان و نو مهین
    آخر چرا این جور و کین بی مهری و ناز اینچنین
    این سائل کویت ببین دل در فراقت شد حزین
    باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین»
    «کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
    دور از بر من در چمن او خفته پیش نسترن
    ای روزگار اهرمن از تیغ خود بر من بزن
    من نزد خارم در کفن آماده ترک وطن
    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن»
    «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
    هر چند دل شد بینوا با محنت و غم آشنا
    سیلاب خون شد چشم ها در گوش من شد ناسزا
    آن پادشاهی شد گدا زیبا سرودی شیخنا
    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا»
    «طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم میرود
    مسعود آقا شعرتونو تا آخر خوندم فوق العاده بود…عااالی

    Comment by kosar(baran) — اسفند ۲۱, ۱۳۹۴ @ ۵:۴۴ ب.ظ

  62. فکر کنم چون شاعری را بتوان به حافظ قرآن بودن تشبیه کرد ؛ باید تفسیر اشعار او را نیز با قرآن سنجید و لا غیر …..
    به این مطلب توجه کنید ، چه مطلبی را از آن در میکنید .

    من در جوانی زیستم. ** تو در حواشی زیستن.
    من در گرو دارم کمیت** تو در غنا داری تهی .
    من در عجب وافق شدم ** تو در ادا غالب شدی .
    من خصم آم ان وی زری ** تو در کنایه منحنی.

    Comment by دکتر اشکان نائینی — فروردین ۵, ۱۳۹۵ @ ۱۲:۳۱ ق.ظ

  63. با سلام و احترام
    بهتر است در نقل اشعار دقت بیشتری داشته باشیم .یکی از دوستان مصرع ” اشتران را بار بر پشت است و ما را بر دل است ” را ” چارپایان بار بر پشتند و …” ذکر کرده ، منهای اینکه هم ایراد انشایی دارد و هم با عقل جور در نمی آید که چارپایان بطور عام بار بر پشت دارند ، شعر سعدی را از عرش به فرش کشانده است . روح سعدی را نرنجانیم .

    Comment by شریف — فروردین ۱۹, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۵۴ ب.ظ

  64. میشه محسن چاوشی اینو بخونه؟؟

    Comment by ali — اردیبهشت ۱, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۲۶ ق.ظ

  65. استاد سخن سعدی
    ” من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود “

    Comment by حمید — اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۰۱ ق.ظ

  66. او میرود دامن کشان
    من زهر تنهایی چشان…
    دیگر مپرس از من نشان،
    کز دل نشانم میرود !

    شاه بیت این شعر ب نظرم اینه…!
    واقعا بی نظیره

    Comment by سید — اردیبهشت ۲۸, ۱۳۹۵ @ ۳:۴۸ ق.ظ

  67. با هر بیتش نفسم بند میاد و قلبم میخواد از جا در بیاد (با وجود اینکه تجربه ای از مضمون شعر ندارم)
    عالیهههه

    Comment by شکوه — خرداد ۲, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۴۳ ب.ظ

  68. https://goo.gl/9LR9yw
    پخش آنلاین با صدای شهرام ناضری

    Comment by 7 — تیر ۱۵, ۱۳۹۵ @ ۳:۰۵ ق.ظ

  69. اونایی که عاشق بودن و به وصال یار نرسیدن، خیلی خوب این ابیات رو لمس می کنند، حتی اگه سالها گذشته باشه، بازم عشق همیشه شعله ای داره که یه جایی تو دل آدم روشنه و زوال ناپذیره. این شعر از اون عجایبیه که باعث میشه این شعله زبانه بکشه و یه حال عجیبی به آدم دست بده. من این حالو نمی تونم به زبان فارسی توصیف کنم، یعنی معادلی نمیشناسم. گویی از سر تا پا فرو میریزم و باز هستم. فقط میتونم بگم «هررژاندم»؛ شاید تنها این لغت تو زبان کردی بتونه کمی منظورو برسونه.
    او می رود دامن کشان من…
    من خود به جان خیشتن دیدم، که جانم می رود.. اما کاری نتونستم بکنم و تسلیم تقدیر شدم..

    Comment by تماشاچی — تیر ۲۳, ۱۳۹۵ @ ۲:۱۱ ب.ظ

  70. این متن را برای مخاطب عام می نویسم …

    سعدیا گفتی به چشم خویشتن دیدی که جانت می رود
    چون رفتنش را دیده ام ، آن دلستانم می رود
    چون درد من را دیده بود ، آنگونه شادان می رود
    من گشته ام شیدای او ، اما خرامان می رود
    مرد دل در داغ او ، اما چه آسان می رود

    م.ز.

    Comment by محمد زاهدیان تجنکی — مرداد ۲۱, ۱۳۹۵ @ ۵:۵۷ ب.ظ

  71. من فقط میتونم بگم که این غزل زیبا ترین غزل ادبیات ایرانه .

    Comment by جعفر میرناصری — شهریور ۶, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۲۵ ب.ظ

  72. و شاید هم:
    در رفتن جان از بدن گویند بسیاری سخن…

    Comment by مهیار — شهریور ۱۲, ۱۳۹۵ @ ۹:۳۱ ب.ظ

  73. با سلام و خسته نباشید به ادمین های این سایت دکتر کیخا عزیز و بزرگوار شمس الحق و دیگر دوستان فعال در حاشیه نویسی اسم کاربریشان بیاد ندارم که نام ببرم که با حاشیه نویسی ها خوبشان که فهم شعر و شعور یادگیری زبان پارسی به ما نابلدن بیشتر می اموزند
    پرسش داشتم …
    دخانم و می نغنوم تلفظ و معنانی این دو کلمه چیست؟
    پوزش میخواهم اگر جمله بندی و نگارشم ضعیف است

    Comment by محسن -ایلام — شهریور ۲۸, ۱۳۹۵ @ ۱:۳۷ ب.ظ

  74. آقا به نظر من این یکی از عاشقانه ترین ابیات فارسیه،بی نظیره،بی نظیر…

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    Comment by رضا — مهر ۴, ۱۳۹۵ @ ۷:۴۸ ق.ظ

  75. کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود. میشه گفت که دراین مصرع سعدی بزرگوار از واج آرایی به میزان کم استفاده کرده است و تجسم سازی بسیار زیبا که بین سرو روان و روانم ایجاد شده اثرگذاری بالایی به این شعر داده شده.

    Comment by اصغر اکبری معین — آذر ۲۲, ۱۳۹۵ @ ۱۲:۳۵ ق.ظ

  76. سلام عزیزان
    معنی کلمه دخان چیست در بیت چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم میرود؟
    به ضم دال میباشد آیا؟ دُخان؟

    Comment by شراره — آذر ۲۴, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۲۶ ب.ظ

  77. شراره ،
    پیداست که اهل دود نیستید، شنیده اید ” دود از کله کسی بلند شود “؟؟
    دخان دود است و شرکت دخانیات که سیگار و ….برای بیمار کردن مردمان میسازد و میفروشد.

    Comment by گمنام-۱ — آذر ۲۵, ۱۳۹۵ @ ۴:۵۷ ق.ظ

  78. ایول به این غزل زیبای سعدی،
    بنده چندمصراع ازاین غزل رابا،
    بادوستان،به اشتراک گذاشتم.
    شب زیبای پاءیزیتان خوش.

    Comment by کمال داودوند — آذر ۲۵, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۲۴ ب.ظ

  79. عبدالرحیم ساربان خواننده فقید افغان با صدایی استثنایی این غزل را خوانده است.

    Comment by رضا — دی ۱۹, ۱۳۹۵ @ ۵:۰۳ ق.ظ

  80. این غزل توسط بسیاری خوانده شده ولی هیچکدام نتوانسته اند از پس شور آن برآیند از خوانندگان ایرانی تا تاجیک ازبکی و افغانی.
    از محمدرضا شجریان، علیرضا افتخاری، شهرام ناظری، عبدالحسین مختاباد،علیرضا قربانی سالار عقیلی، بوتیر ذاکروف،عبدالوهاب شهیدی، معین، گلپا، الهه، گیتی، نغمه غلامی، محسن کرامتی، سپیده رئیس سادات، صدیق تعریف،تا عبدالرحیم ساربان و احمد ظاهر و الطاف حسین

    پیوند زیر اجرای این غزل با صدای الطاف حسین سراهنگ در بزرگداشت احمد شاه مسعود میباشد:
    http://tiny.cc/79ngjy
    و نیز اجرای آن توسط احمد ظاهر:

    http://www.doshort.com/57Ki

    به نظر من بهترین اجرا توسط مهرداد کاظمی بوده:
    http://tiny.cc/ologjy

    Comment by 7 — اسفند ۷, ۱۳۹۵ @ ۷:۳۶ ق.ظ

  81. اجرای این غزل توسط گوگوش در تالار رادیو - افغانستان:
    http://tiny.cc/d2ogjy
    گلپایگانی:
    http://tiny.cc/y3ogjy
    عبدالحسین مختاباد:
    http://www.doshort.com/57Ko

    و در این پیوند http://tiny.cc/09ogjy یکجا پخش آنلاین با صدای محمدرضا شجریان،شهرام ناظری،علیرضا افتخاری،صدیق تعریف،سالار عقیلی،عبدالحسین مختاباد،مهرداد کاظمی

    Comment by 7 — اسفند ۷, ۱۳۹۵ @ ۸:۳۷ ق.ظ

  82. ۷ گرامی
    الطاف حسین در سوگ ساربان می خواند چنین جان گزای ، در عزای کاروان سالار ، قافله سالار نا مراد
    دیگران از فراق کاروانی.

    Comment by پریشان روزگار — اسفند ۸, ۱۳۹۵ @ ۵:۴۶ ق.ظ

  83. با صدای:
    ۱-الهه: http://www.doshort.com/Elaahe
    2-گیتی: http://www.doshort.com/Geeti
    3-معین: http://www.doshort.com/Moein
    4-محسن کرامتی:
    http://www.doshort.com/Mohsen_Keramati
    5-نغمه غلامی: http://www.doshort.com/Naghme_Gholami
    6-سپیده رئیس السادات:
    http://www.doshort.com/Sepideh_Rayisosadat
    7-عبدالوهاب شهیدی:
    http://www.doshort.com/AShahidi
    8-عبدالرحیم ساربان:
    http://www.doshort.com/ASareban

    Comment by 7 — اسفند ۹, ۱۳۹۵ @ ۶:۱۵ ق.ظ

  84. درود به شما و ممنون از برقراری یک همچین ویژگی هایی
    من هرچه کردم نتوانستم اسم جناب کاظمی را بعنوان خواننده این اثر درج بکنم
    زیرا نام آلبوم و تراک مربوطه در قسمت سرچینگ پیدا نمیشد
    استدعا دارم خودتان نام این هنرمند خوش صدا و داوود الحان کشورمان را بعنوان یکی از خوانندگان این کار مندرج بفرمایید
    تا دیگران هم باشنیدن صوت ملکوتی ایشان با تلفیق
    هنر شیخ اجل (ره) لذت ببرن

    Comment by تیرداد — اسفند ۲۶, ۱۳۹۵ @ ۴:۰۲ ب.ظ

  85. سلام؛ به مصرع‌های اول دقت بفرمائید:
    ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
    مهجور / رنجور
    فسون/ درون
    ساروان/ کاروان
    کشان/ چشان
    سرکشم/ ناخوشم
    بیداد/ ‌بنیاد
    نشین/ نازنین
    می‌نغنوم/ می‌نشنوم
    ابل/ گِل
    یار / دلدار
    بدن/ سخن
    ما/ وفا
    همگی داری قافیه و یک وزن درونی هستند. آیا در مصرع اول “رو”، “ران” نباید باشد؟ ” ای ساربان آهسته ران”…

    Comment by رضوان — فروردین ۲۳, ۱۳۹۶ @ ۳:۲۶ ب.ظ

  86. به نظر من غزل« در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم…» و یا غزل « سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم…» از این غزل قشنگ تر هست

    Comment by امپرور — خرداد ۲۵, ۱۳۹۶ @ ۱:۵۷ ب.ظ

  87. راستی یه سوال مهم در مصراع اول بیت اول این غزل “رو” درسته یا “ران” منکه خودم یه کلیات سعدی داشتم توش نوشته بود « ای ساربان آهسته رو » ولی اونجوری که بعضیا گفتن و به نظرم خودمم باید “ران” باشه تا هم جناس بشه و هم شعر خوش آهنگ تر بشه اگه کسی واقعاً میدونه کدوم کلمه درست تره بهم اطلاع بده

    Comment by امپرور — خرداد ۲۵, ۱۳۹۶ @ ۲:۰۰ ب.ظ

  88. بسم الله الرحمن الرحیم
    ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ ﴿تکاثر/٧﴾

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    Comment by محمدامین — تیر ۲۸, ۱۳۹۶ @ ۷:۳۳ ق.ظ

  89. با سلام قالب بوستان سعدی مثنوی است
    کتاب گلستان نثر است البته آمیخته با شعر
    جناب سعدی در قالب های دیگر هم طبع آزمایی کرده مانند غزل قصیده ودیگر قالب های شعر فارسی که همه آنها را در کلیات سعدی می توان دید

    Comment by نیکا — تیر ۲۸, ۱۳۹۶ @ ۱۲:۱۷ ب.ظ

  90. فکرش رو بکن!
    از بچگی یکی رو بخواهی.
    سالها دست روزگار شما رو از هم جدا کنه و در طول این مدت نتونی به هیچ کسی دل ببندی.
    «گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود»

    کم کم اون رو فراموش می کنی. تو این مدت هر کی رو می بینی در دقیقه اول هزار تا عیب روش میزاری.
    بعد از سالها دوباره عشق دوران بچگی رو می بینی. بارها و بارها می بینی. و می بینی که نمیتونی ازش دل بکنی…
    «برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
    چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود»

    اما هرکاری کنی نمی تونی اون رو عاشق کنی. هربار که حرف دلت رو بهش بزنی یا به شوخی برداشت میکنه، یا برات بهونه میاره. بهونه پشت بهونه. خیلی درد داره وقتی می بینی که با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه. اینکه بین زمین و هوا باشی و تکلیف خودت رو ندونی خیلی درد داره.
    «با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود»

    اما همه اش این ها نیست…. خیلی درد داره وقتی کسی نباشه تا با اون درد دل کنی. مجبور باشی این درد رو توی خودت بریزی. اما می بینی که رسوای عالم شدی و همه با تو شوخی میکنن و میگن فلانی رو برات بگیریم؟ تو و فلانی به هم میایید ها! چرا برای پسرتون خواستگاری فلانی نمی رید به نظر همو میخوان؟ شرط میبندم از فلانی خوشت میاد!
    هربار که می شنوی این حرف ها رو زخمت تازه میشه. همه این کلمات درد داره… خیلی…
    « گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود»

    من هرروز این شعر رو میخونم و هر بار به آخر شعر میرسم، می ترسم. می ترسم از اینکه پیش بینی سعدی درست از آب در بیاد و دستم برای همیشه کوتاه بشه…
    «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود»

    Comment by دل خسته — آبان ۸, ۱۳۹۶ @ ۲:۳۴ ب.ظ

  91. دل خسته جان
    جانم سوختی
    هیچ مرا یارای فهم این چنین عشق های یک جانبه نیست!
    آخر ما در اصل دوست داشتن آدم ها را دوست داریم،
    اینکه کسی ما را می فهمد، زیبایی ها و زشتی های ما را در می یابد و با این همه دل در گرو مهر ما دارد، اگر دلدار وانمود می کند که دلش با شما یک دله نیست به تلاشتان ادامه دهید تا روزی نقاب از چهره بیفکند اما اگر راستی دلش با شما نیست…
    سرانجام کسی پیدا خواهد شد که شما را بدون صرف انرژی فراوان بفهمد و بستاید…
    ولی پیش از آن یک کار دیگر است که باید آن را سرلوحه همه فعالیت های خود کنید، بر روی خود کار کنید نه روی دیگران، خود را بسازید، روزی خواهید دید که زیبا و قابل ستایش شده اید و جنس زیبا و قابل ستایش روی زمین نمی ماند چنانکه گویا رضا رویگری گفت اگر اشتباه نکنم.

    Comment by روفیا — آبان ۱۱, ۱۳۹۶ @ ۹:۴۵ ب.ظ

  92. چه خوش بی مهربونی هردوسربی
    که یک سر مهربونی درد سر بی

    Comment by روفیا — آبان ۱۱, ۱۳۹۶ @ ۹:۴۷ ب.ظ

  93. روفیا ی عزیز سلام نمیدانم پیام من به دستت می رسد یانه اما برای صحبت با تو چاره ای جز حاشیه های سایت گنجور نداشتم… من به شدت علاقه من به دوستی با تو هستم . نام من زینب است اهل کاشان هستم دیار سهراب نمیدانم او را میشناسی یانه من هنر میخوانم و حرف های زیادی برای گفتن با تو دارم از تو خواهش میکنم اگر پیام مرا خواندی به این نشانی پیامی بفرست zeinab7art@gmail.com

    Comment by زینب — آبان ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۱۰:۳۶ ب.ظ

  94. روفیا
    امیدوارم اینبار پیام مرا ببینی

    Comment by زینب — آبان ۱۲, ۱۳۹۶ @ ۱۰:۳۷ ب.ظ

  95. بلی زینب جان
    با پوزش از گنجور و گنجوریان برای خروج از چارچوب گنجور که خاطرشان برایمان عزیز است…
    اگر می توانید لینک تلگرامتان را درج کنید.

    Comment by روفیا — آبان ۱۳, ۱۳۹۶ @ ۲:۱۲ ب.ظ

  96. با تشکر از روفیای گل با ایمیل زیر در خدمت سایر دختران هستم
    alia4highjack@yahoo.com

    Comment by زینب — آبان ۱۴, ۱۳۹۶ @ ۲:۰۶ ق.ظ

  97. روفیا،
    راستش خودم هم در اواخر نوجوانی و در طول سالهای جدایی که قبلا توضیح دادم که باعث شد که همه چیز رو فراموش کنم، عشق رو درک نمی کردم. هرکی میگفت عاشقم می خندیدم. اگه عشق یه طرفه بود میگفتم دیوانست! الان که دوباره همه چیز شبیه قبل شده می فهمم که «علت عاشق زعلتها جداست»

    ضمنا بابت راهنمایی متشکرم. متاسفانه اوضاع خیلی پیچیده تر از اینهاست که بشه اینجا توضیح داد. اما راستش خودم هم دنبال یک موقعیت مناسب هستم تا این بلاتکلیفی سالیان دراز رو یکبار و برای همیشه تمام کنم. حال یا وضعیت ما ادامه شعری که گفتی هست و اوضاع به کام میشود…

    «اگر مجنون دل شوریده ای داشت
    دل لیلی از آن شوریده تر بی»

    یا با اینکه تحملش سخته، اما یکبار و برای همیشه فرض میکنم اتفاقی افتاد و دیگر بین ما نیست… تنها امیدوارم هرچه قرار است بشود، خیر شود.

    Comment by دل خسته — آبان ۱۴, ۱۳۹۶ @ ۱۰:۰۹ ب.ظ

  98. زینب گرامی و دوستانی که تمایل دارند در فضایی دوستانه هم اندیشی داشته باشیم میتوانند از طریق ایمیل زیر با من در ارتباط باشند:
    rofia.ganjoor@yahoo.com

    Comment by روفیا — آبان ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۱:۱۲ ق.ظ

  99. حاشیه پیشین از من نیست.
    من خودم به g mail زینب بانو پیام فرستادم.
    مراقب باشید تا بازی تان ندهند.

    Comment by روفیا — آبان ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۴:۳۶ ب.ظ

  100. درود
    گویا ضروری است گنجور گرامی حاشیه هایی را که با نامهای یکسان از آدرسهای ایمیل جدید ارسال می گردد درج ننماید و هر نام را تنها به اولین ادرس ایمیل پیوست آن اختصاص دهد..
    سپاس

    Comment by نادر.. — آبان ۱۵, ۱۳۹۶ @ ۶:۴۸ ب.ظ

  101. ببخشید اگه میشه یکی بگه که در بیت نهم و مصرع دوم معنی کلمه عنان چیست؟اگه کسی جواب بده ممنون میشم

    Comment by کوروش — آبان ۲۲, ۱۳۹۶ @ ۹:۱۸ ب.ظ

  102. کورش جان
    افسار اسب را عنان می گویند
    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود
    می فرماید : این راهی که می روم بی هدف است چون افسار اسبم در اختیارم نیست
    زنده باشی

    Comment by حسین،۱ — آبان ۲۲, ۱۳۹۶ @ ۹:۲۹ ب.ظ

  103. سلام.
    واااااااااااقِعً عاااااااالیه این شعر!
    ممنون بابت گذاشتنش.

    Comment by علی‌اکبر زِینالی — آبان ۲۶, ۱۳۹۶ @ ۷:۱۳ ق.ظ

  104. دوستان اگر موافق باشند میخواهم بدعتی بگذارم که نظر دوستان را در مورد شاه بیت هر یک از غزلهای سعدی جویا شوم . به سلیقۀ بنده شاه بیت این غزل
    این بیت است : - گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون - پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    Comment by پژمان — دی ۱۶, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۰۹ ق.ظ

  105. بنظرم مصرع دوم از بیت اول سروده مسعود میتواند جایگزین شود با: من در بهار زندگی دیدم خزانم میرود.

    Comment by محمد رحیمی — دی ۲۸, ۱۳۹۶ @ ۸:۱۴ ب.ظ

  106. پدر مانی. ا. ‏
    هفته‌ای نیست که این غزل شورانگیز را که بر وجودم لرزه می‌افکند، نخوانم. وقتی به این بیت می‌رسم، برون از توانم برانگیخته می‌شوم:‏
    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود
    ‏ امروز، در نخستین روز از بهمن‌ماه نودوشش، در این معنا اندیشه می‌کردم که در سینه و زبان من گوشه‌نشین چه کسی است که در گردش ایام، یادش لحظه‌ای محو نمی‌شود. ‏بی‌درنگ به یاد کودک شش ساله‌ام افتادم. امیدوارم طعم عشق را در قلوب‌تان زایل نکنم، اما به‌گمانم هیچ محبتی را نتوان با عشق به فرزند ـ که نه رنگ می‌بازد و نه به دیگری ‏منتقل می‌شود ـ قیاس کرد. شش سال است که همواره از خود پرسیده‌ام که چگونه سخن‌سرایی می‌تواند با داشتن فرزند، در وصف معشوق زمینی دیگری غزلی بگوید و شعر بسراید. و ‏بعد به خود نهیب می‌زنم که آن غزلیاتی که این‌گونه جهان‌گیر می‌شوند و برون از ظرف زمان و مکان، دل و دین هر نیوشنده‌ای را می‌لرزانند، البته که پای بر زمین ندارند (گو این‌که ‏باور دارم عشق فناناپذیر به فرزند نیز از جایی در آسمان بر زمین نازل می‌شود).‏
    زیاده جسارت کردم. برای مادر امیرعلی هم بهترین‌ها را آرزو دارم.‏

    Comment by پدر مانی. الف — بهمن ۱, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۵۱ ق.ظ

  107. مسعود جان غوغا کردی غوغا!!!!

    Comment by پویا پازوکی — فروردین ۱۳, ۱۳۹۷ @ ۱۱:۱۹ ق.ظ

  108. سعدی طوری نوشته ای ساربان اهسته ران انگار شتر ۱۰۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکنه

    Comment by متین رفیعی — تیر ۱۵, ۱۳۹۷ @ ۳:۴۸ ب.ظ

  109. منو یاد موزیک ای ساربان احمد ظاهر میندازه

    Comment by alakayn — مرداد ۴, ۱۳۹۷ @ ۳:۱۴ ب.ظ

  110. سلام.
    من به دنبال هیچ می‌گردم و از همه جا سردرآورده‌ام. دعایم کنید تا ساربانی من را هم ببرد. روحت شد شیخ اجل.

    Comment by فرهاد — مهر ۱۴, ۱۳۹۷ @ ۷:۵۲ ق.ظ

  111. برگشت یار سرخوشم بگذاشت عیش ناخوشم…این بیت خیلی هم عالیه اگر توش دخل و تصرف نکنید ممنون میشم..وقتی یارت سرکش باشه عیشتم ناخوش میشه غیر از اینه؟!

    Comment by فرزانه — آبان ۱۶, ۱۳۹۷ @ ۱:۱۳ ب.ظ

  112. مسعود عزیز . دستمریزاد . بسیار محظوظ شدم از مسمط زیبایت .
    جسارت نمیکنم در حضور بزرگان ولی براستی سروده ات با مسمط زیبای شهریار از غزل شیخ اجل پهلو میزند .

    ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
    حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی
    گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی
    «من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
    عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»

     

    مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
    وین نداند که من از بهر عشق تو زادم
    نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم
    «دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم
    باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

    Comment by پدرام — آذر ۲۳, ۱۳۹۷ @ ۳:۵۸ ق.ظ

  113. ساده و زیبا

    Comment by امیرحسین حسن زاده — دی ۱۸, ۱۳۹۷ @ ۱۱:۱۹ ق.ظ

  114. من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

    :(

    Comment by دیگر مپرس از من نشان — اسفند ۱۹, ۱۳۹۷ @ ۳:۰۱ ق.ظ

  115. برگشت یار سر کشم ، بگذاشت عیش سرخوشم
    چون مجمری بر آتشم کز سر دخانم میرود
    دوستان ، بنظر میرسد سرکش در اینجا به معنی سر زدن میباشد بدین معنی که وقتی آن یار اصلی که ما را هرگز رها نکرده و پیوسته به ما سرکشی کرده و حال ما را پرسش میکند به من سر میزند پس آن عیش سرخوش بگذاشته (میرود) و آن عیش سرخوش چیزی نیست جز شادی که ما از چیزهای این جهانی طلب میکنیم و البته که همه آن شادی و عیش ها گذرا هستند که با آمدن یار اصلی آن سرخوشی های ناپایدار محو خواهند شد .. سر کشی یار برای همه ما انسانها ملموس بوده است چرا که بارها این احوال پرسی های او را با تمام وجود حس میکنیم و البته که او ما را به حال خود رها نکرده است و مولانا در این رابطه میفرماید ؛ از حد خاک تا بشر چند هزار منزل است /شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت و با این بیت مولانا نیز در می یابیم که آن یار اصلی پیوسته به سر کشی و احوال پرسی ما آمده و ما را رها نمی کند و در مصرع دوم این بیت زیبا میفرماید در این لحظه ناب سرکشی یار، از شوق وصل او همچون توده ای از آتش می شوم که همه هم هویت شدگی ها و وابستگی های این جهانی که در سر دارم مانند دود به هوا رفته و از بین می روند .عرفان در این اثر جاودانه موج میزند پس آن به که خاموشی گزیده و مانع حظ دوستان نشوم .
    موفق و در پناه حق باشید

    Comment by برگ بی برگی — فروردین ۳۱, ۱۳۹۸ @ ۶:۲۳ ق.ظ

  116. با آن همه بیداد او وآن عهد بی بنیاد او
    در سینه دارم یاد او ، یا بر زبانم میرود ؟!
    این ظلم و بیداد از طرف کیست ؟ و آن عهد چگونه عهدی بوده است که که از سوی عارف اینچنین سست و بی بنیاد توصیف شده است ؟ در حقیقت این ظلم ظلمی ست که از جانب خود انسان به انسان شده و حال وی را اینچنین نزار نموده است و این ظلم از آنجا آغاز شد که قرار بوده است انسان پس از ورود به این جهان برای شناخت این جهان مدتی کوتاه با چیزهای مادی این جهان آشنا شده و سپس به اصل خدایی خویشتن بازگردد اما به دلایل مختلف با چیزهای این جهانی هم هویت شده و اصل خود و هدف از آمدن به این جهان را فراموش کرده و حتی آن پیمان و عهدی که با آن هشیاری بینهایت داشته که مشهور است به پیمان الست را به کلی از یاد میبرد و سر گردانی و پریشانی او از همین جا آغاز میشود .عرفا که عاشق وصل دوباره به اصل خود هستند و میخواهند دوباره به او زنده شوند این را بیماری عاشق دانسته و میگویند” علت عاشق ز علتها جداست /عشق اسطرلاب اسرار خداست ” حال به شکوه و فغان عارف از اصل خود که از جنس زندگی است باز گشته و می بینیم شاعر از خود پرسشی دارد که آیا این درخواست بر آمده از درون سینه و بصورتی واقعی میباشد ویا برگرفته از ذهن وبصورت زبانی است و او به درستی میداند که اصل خدایی انسان صدمه ندیده و صدمه و بیداد بر صدف وارد شده است و نه بر گوهر ، پس همواره راه بازگشت گشوده است.بیت پایانی این غزل نیز بسیار زیباست :
    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
    طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
    و در اینجا خدا یا زندگی و اصل انسان به انسان یاد آوری میکند که این فغان و فریاد شایسته نیست چرا که بی وفایی و نقض عهد از سوی ما بوده است اما خدا و یا هستی طاقت جفا و ستم کاری نداشته و از شکوه و شکایت و فغان عار دارد پس به محض فضا گشایی انسان و طلب اصل خود بسیار زود این دعوت را لبیک گفته و آغوش میگشاید و از آن یگانه هستی انتظاری جز این نیست.

    Comment by برگ بی برگی — فروردین ۳۱, ۱۳۹۸ @ ۱۲:۳۹ ب.ظ

  117. سپاسگزارم اگر کسی معنی می‌نغنوم و می‌نشنوم رو بهم بگه

    Comment by آرین — تیر ۵, ۱۳۹۸ @ ۱۱:۱۵ ب.ظ

  118. امان از دل زینب

    Comment by بهنام — مهر ۱۰, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۳۴ ب.ظ

  119. خیلی زیباس این شعر قطعا نیاز به گفتن نیست دیگه
    بابت اینکه یه نفر هم این شعر و می خونه هم خیلی ممنونم واقعا، فقط ای کاش کسی که این شعر و داره می خونه یه ذره با احساس تر و دلنشین تر می خوند چون این شعر احساسی و این جوری که ایشون خوندن انگار یه شعر حماسی دارن می خونن ولی در کل خوب بود

    Comment by ریحانه — مهر ۱۵, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۱۴ ب.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره