1. خرگاه یا کومه یعنی کپر و خانه بیمایه

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۵:۴۳ ب.ظ

  2. نوحه با نوفه یه فارسی به تقریبا همان معنی مانسته است

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۵:۴۴ ب.ظ

  3. بیت ۵۱ نیاز به باریک بینی دارد می گوید کسی که میراث به او می رسد مایه و قدر میراث را نمی داند مانند رستم که رنج برد ولی زال به رایگان یافت ! ولی همه می دانند که زال است که پدر رستم است ! پس گویا نگاه مولانا ( خداوندگار) به رستم یک رستم است یعنی یک کوشنده رستم وار ؟ و خدا بهتر می داند .

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۵:۵۲ ب.ظ

  4. خوش زاد زیباست و مناسب به جای اصیل

    Comment by تاوتک — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۷:۴۱ ب.ظ

  5. گنده پیر یعنی کسی که به واسطه کهنسالی بویناک شده باشد

    Comment by تاوتک — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۷:۴۳ ب.ظ

  6. امین جان بعید میدانم که مولوی نداند زال پدر رستم است . اگر توجه فرمایی در چند بیت قبل سخن از رَستن میکند به معنی رها شدن و خلاص شدن از شر پرستیدن بت پس از شکستن بت ها بدست رسول الله و ضمناً توجه ات را جلب میکنم که نام رستم را از آن رو رستم نهادند که رودابه پس از آن زایمان سخت و دردناک میگوید برَستم یعنی راحت و آسوده شدم از درد و رنج :
    بگفتا برَستم غم آمد بسر / که رُستم نهادندش نام پسر
    و این را هم میدانیم که دستان زال را در کودکی بلحاظ زال بودنش در بیابان رها کردند و سیمرغ او را بر قله کوه قاف برد و آموزش داد و پرورانید و در آخر هم چندین پر از پر های خویش به او داد و دستان هرگاه کارش گره میخورد پری را آتش میزد تا سیمرغ بیاید و مشکل را حل کند ، پس این قسمت که مجّان یافت زال درست است و آن بخش که رستم جان کند هم درست است ، میماند تسلسل این مصراع که گویی رستم پدر زال است اما چنین نیست و این یکی از عادات مولوی است که از واژه به واژه بعدی میرسد چه در مثنوی و چه در دیوان و از این نمونه ها یکی و هزاران هم بیشتر است ، مثلاً میگوید آسمان از آسمان بیاد ستاره و از ستاره بیاد ماه و از ماه خورشید و از خورشید شمس و شمس تبریزی میرسد . من مجبورم که به حافظه ام رجوع کنم که کتاب هیچ ندارم [ یادت باشد در این خصوص که به دانشجو یان کلاس خود چه ستم و ظلمی روا داشتم هم چیزی بگویم ] آنچه اکنون بخاطرم میرسد بخشی در همین زمینه است که گاه این خصلت مولوی انسان را یا حداقل مرا به قهقهه خنده وا می دارد . مثلاً او میخواهد از محاسن یار خوب ومضرات یار بد سخن بگوید [که این هم البته دلیل خودش را دارد و هیچ بیت از ابیات اشعار او بی دلیل نیست چه در مثنوی و چه در دیوان ] میرود به سراغ یک درخت و یک گیاه که روشن است یار خوب درخت و گیاه بهار است و هوای خوب و یار بد هم زمستان است و سرما و برف :
    آن درختی کو شود با یار جفت / از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
    تا اینجا که روشن است
    در خزان چون دید او یار خلاف / در کشید او رو و سر زیر لحاف
    لحاف گیاهان هم که می دانیم برف است
    گفت یار بد بلا آشفتن است
    یعنی مثل آنست که طوفان بلا بیاید
    چونکه او آمد طریقم خفتن است
    یعنی تنها چاره آنست که بخوابم و اینجاست و مثل این جاهاست که من قهقهه میزم . از مصدر خوابیدن شما و من و هر کس به فکر چه چیز خواهیم افتاد ، تخت خواب - ملافه - رویا و صد چیز دگر اما او از کلمه خواب خود ببین بیاد چه می افتد :
    پس بخسبم باشم از اصحاب کهف / به ز دقیانوس باشد خواب کهف
    آخر مرد حسابی اصحاب کهف و دقیانوس چرا
    پاسخ روشن است . او نمی تواند از قران جدا شود . قران در ضمیر و ذهن او ریشه کرده است . میدانی چند بار در همین کتاب از موسی و فرعون میگوید . من شماره نکرده ام اما بسیار است و گاه شگفت انگیز که تکرار قصه کهنه موسی و فرعون که هم در قران و هم در زبور و عهد عتیق آمده نیست :
    ذکر موسی بهر روپوش است لیک / نور موسی نقد توست ای مرد نیک
    موسی و فرعون در هستی توست / باید این دو خصم را در خویش جست
    حکایت رستم و زال هم از این دست است و او چون از رَستن سخن گفته خود بخود نام رستم و زال هم در پی میاید و در آخر این را هم بتکرار عرض کنم که آن بیت مهم شاهنامه در غالب نسخ و از جمله نسخه مورد استفاده گنجور بغلط و به این صورت آمده است :
    بگفتا به رُستم غم آمد بسر
    تو گویی که رودابه با فرزند یکساعته خود رستم سخن میگوید . شکل صحیح اینست :
    بگفتا برَستم غم آمد بسر
    حقیر خیال میکند رستم مولوی هم رَستن باشد .

    Comment by شمس الحق — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۷:۴۶ ب.ظ

  7. ۵۱ اشاره دارد به مفت و مجانی بدست آوردن زال چنانچهتمام ثروت خاندان شاهنشاهی سیستان را به ارث برد .اما به نظر جان کندن رستم در (رستمی جان کند)اشاره داسشته باشد به وضع بد کشته شدن رستم .

    Comment by تاوتک — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۷:۵۷ ب.ظ

  8. گویا شهرت زال را بی ارتباط با بد و وخیم کشته شدن رستم نمیبیند.

    Comment by تاوتک — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۸:۰۴ ب.ظ

  9. به به که چه زیبا گفتی شمس الحق درست است .می پذیرم . درود

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۸:۲۵ ب.ظ

  10. تاوتک نیکرای یعنی شما باور دارید که این دوتا از هم جداست یعنی یکی چون رستم به جان کندن به بزرگی می رسد و یکی چون زال به رایگان ؟ این هم زیباست

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۸:۳۲ ب.ظ

  11. دکتر جان این ی رستم به فکر وامیداردم و اینکه یک تا این وسط مستتر است .میفرماید رستمی (یک رستم)جان کند -تا-زال مجانی بدست آورد .ویرگول هم البته تا حدی گویای تا هست.شاید میگوید زال از کشته شدن رستم به شهرت رسید .البته حتما میدانیم که زال حتی بعد از مرگ رستم هم نمیمیرد

    Comment by تاوتک — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۸:۵۵ ب.ظ

  12. بسیار خوب امینم چون تشویقم کردی یکی دو بیت دیگر را هم میاورم تا با هم بخندیم . دوستان عزیز لابد است این می دانند که مولوی همچون حافظ و سعدی نیست که اشعارش را اتود کند و ادیت فرماید و [ ببخشید امین جان طراحی و بازبینی کند ] او هر چه بدهان و به ذهنش بیاید میگوید . غزل هایش را که غالباً در حال ترقص و پایکوبی می فرماید [ سماع ] و مریدان می نویسند و گاهست که کل غزل را برای باز بینی او بنظرش برسانند و اما مثنوی را هم مثل دیوانش هرگز دست بقلم نمیشود و میفرماید و کاتبان می نویسند . در بیت پس از خواب اصحاب کهف چنین میفرماید و باز مرا به خنده وا می دارد :
    یقظه شان مصروف دقیانوس بود / خوابشان سرمایه ناموس بود
    یعنی در بیداری با دقیانوس مبارزه می کردند و در خواب هم آبرو و شرفشان حفظ میشد .
    شاید این نیاز به شرح کوچکی برای جوانان داشته باشد اما علت خنده من کلمه ثقیل یقظه به معنی بیداری است و این را هم در نظر داشته باشید که ای بسا مولوی بر زبان عربی بیشتر از فارسی تسلط داشته و یا حد اقل آن زبان را کامل تر از فارسی میدیده و یحتمل بیشتر دوست می داشته است :
    ” پارسی گو گرچه تازی خوشتر است ”
    اما دقیانوس نام حاکم ظالمی بوده است که اصحاب کهف با او مبارزه مسلحانه سیاسی داسته اند و مثل بسیاری از مبارزین راه آزادی در تاریخ جهان که در مبارزه راه به جایی نبرده اند به کوهستان پناه برده اند و در غاری سکنی گزیده اند [ کهف = غار ] و خدایتعالی هم برای کمک و پشتیبانی از ایشان فرمان میدهد که چون ایشان در آن غار بخفتند خوابشان صد یا سیصد سال بطول انجامد که چون از خواب بر می خیزند نه از دقیانوس و ظلم او اثری مانده و نه حتی از نام و نشان دوران او چیزی بر جاست و این درسی قرانیست برای حاکمان که از ستم بپرهیزند که جهان نه ستم ایشان و نه زندگی ومرگ ایشان به هیچ نستاند و همان گونه که همه دوران حکومت دقیانوس و گیریم فرزندان و نوادگان او که راه او برگزیدند از نظر اصحاب کهف بیش از یک خواب شبانه نبود بواقع چنین است و عمر آدمی در این جهان سالخوردۀ چند میلیارد ساله دمی بیش نیست . پس آن به که این عمر کوتاه خود به نیکی و خوش دلی گذرانیم و خرد مندان این حقیقت دریافته اند و فریب جاه و مال دنیوی نخورند .
    همان گنج و دینار و کاخ بلند / نباشد ترا در جهان سودمند
    اما امین جان آن ستم که بر دانشجویان کلاس مثنوی خود روا داشتم این بود که چون خود این کتاب مستطاب از بر داشتم از بچه ها خواستم تا در آن کلاس وآن درس خاص نه قلم و نه کاغذ و نه کتاب ، نه کامپیوتر و نه دوربین و نه ضبط و نه سلفون و از این قبیل با خود همراه نداشته باشند و همه چیز با ذهن و مغز و حافظه خود ببینند و بخوانند و بشنوند که از هر کامپی میلیون ها میلیون بار قوی تر است و حال که این بیاد آوردم می بینم برای آن بچه ها که همه دوره دکتری خود طی میکردند و اگر چه از ظریب هوش بالا بر خوردار بودند و زبان فارسی هم نیک می دانستند اما طفلکی ها فارسی زبان مادریشان نبود [ بجز چند تن ایرانی ] و حتی زبان دومشان هم نبود و آن ستم بود که من کردم . حقیر آنروز و اینک هم در امور کامپیوتر یک بیسواد کامل هستم و مدتیست این میخواهم بپرسم خجالت می کشم که فرق میان سایت با وبلاگ چیست . اما علت بیزاری من از این تحفه قرن ۲۱ بر یک آرمان استوار است که استفاده از تکنولوژی بیش از حد را برای انسان زیانبار میدانم . شاید این مضحک بنظر آید اما من هرگز از آسانسور استفاده نمیکنم و اگرچه اتومبیل های کورسی را دوست میدارم اما ای بسا که بیشتر از اتوبوس و تاکسی و قطار استفاده کرده ام تا اتومبیل شخصی . به ساختمان های بلند و برج های آسمان خراش با اکراه وارد میشوم مگر به اجبار . خانه با حیاط را بیش از اپارته مان دوست دارم . هرگز سلفون در جیب ندارم . در آخر هم ای دریغا که آن کاغذ و قلم و دفتر و کتاب را بیش از این ماسماسکی که اینک در حال تایپ آنم می پسندم . بروم بخسبم و بقول مولوی باشم از اصحاب کهف . اما میدانی امین جان اگر به اذن الله صبح که نه سه چهار ساعت دگر که برخواستم [که خواب ما پیر مرد ها همین مقدار است ] به هیچ روی دلم نمی خواهد سیصد سال دگر باشد که دق میکنم برعکس از خدایتعالی در خواستم اینست که چون بر خواستم خود را در سیصد سال قبل که ۱۳۰۰ سال قبل ببینم که این دوست تو مرد قرون و اعصار گذشته است .
    بعد التحریر : اگر از حقیر خبری نشد بدانید دو احتمال یا بقول امروزی ها دو گزینه وجود دارد ، یا به اذن الله رفته ام به دوران دقیانوس و یا بدست حمید رضا صاحب گنجور بقتل رسیده ام !!!!

    Comment by شمس الحق — آبان ۱۷, ۱۳۹۲ @ ۱۰:۳۱ ب.ظ

  13. با درود به شمس الحق خوش سخنم یکایک واژه ها که می نویسی شورمند و تراشدار هستند گویا شخص گوهری ای هستی و انها را مانند گوهر تراش داده ای . اما در مورد کهف یک نگاه نغزی من دارم آیا با کاو به فارسی و cave به انگلیسی پیوسته نمی باشد .
    اما از واژه که بگذریم حسن نصر با نگاهی رازورانه به داستان یاران غار از نازمانمندی در برابر زمانمندی سخن می راند . و اینکه زمانمندی نشانه گیتی است و نه مینو .

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۸, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۵ ق.ظ

  14. کاو / cave / کهف

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۸, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۶ ق.ظ

  15. نقش جان خویش می جستم بسی / هیچ می ننمود نقشم با کسی
    گفتم ای دل آینه کل را بجو / رو به دریا کار بر ناید زجو go to the see
    دیدۀ تو چون دلم را دیده شد / این دل نادیده غرق دیده شد
    گفتم آخر خویش را من یافتم / در دو چشمش راه روشن یافتم
    نقش من از چشم تو آواز داد / که منم تو تو منی در اتحاد
    این ابیات برای امین کیخاست .

    Comment by شمس الحق — آبان ۱۸, ۱۳۹۲ @ ۷:۰۵ ق.ظ

  16. شمس الحق جان درود بر تو کهتر نوازی می کنی سپاس .

    Comment by امین کیخا — آبان ۱۸, ۱۳۹۲ @ ۱:۳۳ ب.ظ

  17. عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم

    مگر باز سپید شاه برخاست
    بشد تا خانهٔ آن پیرزن راست
    چو دیدش پیرزن برخاست از جای
    نهادش در بر خود بند برپای
    سبوسی تر خوشی در پیش او کرد
    نهادش آب و مشتی جو فرو کرد
    کجا آن طعمه بود اندر خور باز
    که بازازدست شه خوردی در اعزاز
    کژی مخلب و چنگل بدیدش
    بدان تا چینه برچند نچیدش
    بآخر هم بخورد آن چینه را باز
    بصد سختی طپیدن کرد آغاز
    همه بالش ببرید و پرش کند
    که تا با او بماند بوک یک چند
    ز هر سویی درآمد لشگر شاه
    بدان سان باز را دیدند ناگاه
    بشه گفتند کار پیرزن باز
    که چون سرگشته شد زان پیرزن باز
    شهش گفتا چه گویم با چنین کس
    جوابش اینچ او کردست این بس
    الا ای خواب خوش برده زنازت
    بدست پیرزن افتاده بازت
    مرا صبرست تا این باز ناگاه
    بصد غیرت رسد با حضرت شاه
    بپیش شه ندانم تا چه گویی
    تو این دم خفتهٔ فردا چه گوئی

    Comment by Behrouz — آذر ۱۱, ۱۳۹۵ @ ۷:۰۴ ب.ظ

  18. گرچه با تو شه نشیند بر زمین
    خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
    هر چند چندیست دیگر شاهان با ما بر زمین نمی نشینند!

    Comment by روفیا — دی ۲۵, ۱۳۹۵ @ ۷:۰۲ ب.ظ

  19. دریافت های دفتر دوم مثنوی ۴ گریختن شاهین شاهی به خانه پیرزن

    باز دست آموز شاه، به خانه پیرزنی پناه برد.پیرزن مشغول تهیه آرد بود.
    وقتی چنگال و ناخن های کج باز را دید، از روی دلسوزی بال و ناخن هایش را چید.
    شاه همه جا به دنبالش گشت تا به کلبه پیرزن رسید .
    شاه دلش به حال زار باز سوخت و گفت:
    آنکه از کاخ شاهی فرار کند و به خانه ای محقر بیاید، سزاوار این درد و رنج است.

    مولانا در این تمثیل کوتاه؛ داستان بلند دردهای آدمی را بازگو می کند.
    شاهین شاهی:انسان در پیشگاه خدا.
    خانه پیرزن:دنیای فریبنده.
    چیدن بال و ناخنها :دردهای دنیوی

    دست هر نااهل بیمارت کند
    سوی مادر آ، که تیمارت کند۳۲۷
    دید ناگه باز را در دود و گرد
    شه برو بگریست زار و نوحه کرد
    .
    چون کنی از خلد در دوزخ قرار؟
    غافل از لا یستوی اصحاب نار

    چگونه از حضور شاه که چون بهشت شادی آفرین و روح افزاست به خانه پر دود و خاکی پیر زن که مانند جهنم است فرار می کنی؟!

    گرچه با تو، شه نشیند بر زمین
    خویشتن بشناس و نیکوتر نشین

    هرچند شاه همنشین تو می شود و لحظه تو را زنده و خدایی و چون بهشت می کند ؛ اما تو هم به شکر حضور او در جاهای نیکو بنشین. (پرهیزگار و نگهدارنده لحظه باش.)

    آرتمش و پرواز روح(وبلاگ و کانال)
    arameshsahafian@

    Comment by دکتر صحافیان — مهر ۹, ۱۳۹۸ @ ۸:۰۰ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره