لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. جلال دین می‌ گوید که پس از دوستی با شمس از نو زاده شده است یعنی‌ به کلی تغییر کرده است

    و با رفتن شمس چگونه احساس تنهائی می‌‌کند چون با مردمی سر و کار دارد که او را مانند گذشته می‌‌خواهند و او حالا باید

    به تنهائی در برابر آنان به ایستد و پر زور تر از گذشته از شمس هم دفاع کند از کسی‌ که او را از گذشته ا‌ش بریده و اکنون تنها گذاشته ‌ست ولی از آنجا که او را مانند سلیمان بی‌ آزار و کاردان می‌‌داند و باور او به شمس کامل و بی‌ خدشه است پس همه کار‌های او را صحیح و سودمند می‌‌داند

    Comment by همایون — اسفند ۴, ۱۳۹۶ @ ۴:۳۴ ق.ظ

  2. سلام
    خسته نباشید از بابت چنین مجموعه ای که وافعا احسان کرده اید به خوانندگان آثار فارسی
    سوالی دارم در مورد مصرع دوم بیت آخر :
    و آن این که :
    آیا مولانا میدانسته که شمس بصورت پوشیده و پنهانی به تبریز برگشته ؟

    Comment by ناصر از آنکارا — بهمن ۳۰, ۱۳۹۷ @ ۸:۱۱ ق.ظ

  3. کل غزل استفهام انکاری است.
    در نزدیک تر از رگ گردن بودنت با من شکی نیست.
    در ستاریت شکی نیست.
    در دوزخ آشام بودنت و سرد کردن جهنم روانی من شکی نیست.
    جدایی از تو دنیایی از مشکلات بر سرم آوار کرده ، در یاریت شمی ندارم.
    بعد از اعترافم به اتکا به دنیای فرم و تکیه به ذهن مرا بخشیدی
    ، و محال است عذابم کنی و در این غفران منتج از آگاهی شکی نیست.
    چشمی که دید و نظر تو را ، بر اثر تسلیم و پذیرش دید خودش قرار داد ، چون کوران گمراه نخواهد شد . و در این درست بینی شکی نیست.
    عدالت گستریت چنان است که حتی کوچکترین موجود را هم آزرده نخواهد کرد .
    الهی ، ای خدا ، و ای زندگی

    تو آنچنان بی نهایت و نامحدودی که هرگونه تصور در باره محروم سازی جهانیان از خودت محال است
    و چنان آشکاری که در نهان ماندنت هم باور کردنی نیست.

    Comment by شاهرخ — فروردین ۲۴, ۱۳۹۹ @ ۸:۱۳ ب.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره