لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. غزلی با بن مایه‌ای فلسفی که به صورت مطلع‌ای چارپاره مانند بیان می‌‌شود آمیخته با مضمونی عرفانی ژرف و زیبا چون گلی‌ مغرور در بهاران
    جانی که خراباتی است محصول آن عمر بهاری می‌‌شود، همان طور که بهار گل‌های زیبا می‌‌آورد جان خراباتی هم که مستی می‌‌شناسد و مستی می‌‌کند چون باغ بانی‌ گل‌های معنی‌ می‌‌کارد و پرورش می‌‌دهد مانند این غزل که گلی‌ خوش رنگ و خوش بوی است و بی‌ نظیر
    حال نوبت جان جهان است که پاسبان و نگهدار چنین جانی باشد و به سخن‌های زیبای او گوش فرا دهد، به باور جلال دین چشمی که خوب ببیند به گوش تبدیل می‌‌شود زیرا سخن را با گوش می‌‌توان شنید نه با چشمِ ولی چون سخن دارای زیبائی است و زیبائی نیازمند دیده شدن است پس همواره جلال دین چشمِ و گوش را با هم به کار می‌‌گیرد که از شگرد‌های ویژه اوست
    سرّ من از ناله من دور نیست - لیک چشمِ گوش را آن نور نیست
    نکته فلسفی‌ اینجاست که جان جهان که در مذاهب نام‌های مختلف دارد و تنها اوست که حرف می‌‌زند و انسان باید تنها گوش دهد و اطاعت کند اینجا مورد خطاب قرار می‌‌گیرد و به گوش کردن با تمام وجود فرا خوانده می‌‌شود
    این تنها دل انسان عاشق است که در هستی‌ حرف می‌‌زند و معنی‌ می‌‌آفریند و با معنی‌‌ها گل‌های سخن را پرورش می‌‌دهد بدون انسان هستی‌ ساکت و خاموش است
    و دیگر اینکه سخن انسان در هماهنگی هستی‌ نیز اثر می‌‌کند چون آواز تنبور می‌‌ماند که در دست هستی‌ است و هستی‌ آن را می‌‌نوازد زیرا دل انسان راه درازی را با هستی‌ همگام بوده است و غم‌ها و آرزو‌های زیادی را تجربه کرده است و از شکر و شیرینی‌ هستی‌ چشیده است که پیوند او با هستی‌ نیز همین شیرینی‌ است که جان انسان را چون لوزی شیرین کرده است

    Comment by همایون — فروردین ۲۳, ۱۳۹۷ @ ۹:۵۸ ب.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره