لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. در مورد معنای «گل پیاده» و «گل سوار» (بیت ششم) اینجا را ببینید.

    Comment by حمیدرضا — اردیبهشت ۱۶, ۱۳۸۷ @ ۷:۵۲ ب.ظ

  2. خیلی عرفانیه…

    Comment by زهرا — خرداد ۸, ۱۳۹۲ @ ۹:۱۷ ق.ظ

  3. این غزل مولانا درواقع تفسیر سوره انشقاق در قرآن است.
    اشاره دارد به زمانیکه آسمان برچیده می شود وکوه ها از هم پاشیده میشوند وزمین با آن زلزله شدید هر آنچه درون خود دارد برملا می سازد وهمه انسان ها در محضر خدا جمع می شوندواز آنجا که مولانا عاشق چنین دیداری است لذا چنین صحنه ای را بصورتی که انسانها در دنیا قرار دیدار عزیز ومعشوقی را دارندوبرای این دیدارتدارک می بینند(مثلا” آب وجارو میزنند)به تصویر کشیده است ومولانا ازلحاظ تعالی روحی وفکر عمیق خود را در آنروز می بیند ولذا می سراید چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما……………….

    Comment by غلامرضا مقبلی — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۱۱:۲۱ ق.ظ

  4. غلامرضای نیکورایم با درود به شما نوشتن چون شمایی دلمان را پر نور می کند .مولانا همین زده شدن کوه ها را چون پشم در فیه ما فیه هم روشن ساخته است .

    Comment by امین کیخا — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۱:۵۱ ب.ظ

  5. حضرت امین کیخا عزیز شما لطف نمودید:
    ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
    که به تدبیر تو تشویش خمار آخرشد
    راستش من حدود بیست سال است که دنبال کسی یا مکانی میگشتم تا اندرونیاتم را بگویم اما نیافتم تا اینکه امروزبه سایت گنجور برخورد کردم و از این بابت خوشحالم ویافته های شخصی خودم رادرباره اشعار عرفا بیان خواهم کرد انشالله.

    Comment by غلامرضا مقبلی(هنزاء) — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۲:۳۸ ب.ظ

  6. هنزاء نیکو رای من چشمم به زیر پای تو بنویس که سالیانی است که برای دانه ای حکمت اسیمه سریم . به شگون می گیرم آمدنت را .درود و سد درود بر جان پاکت .

    Comment by امین کیخا — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۲:۵۰ ب.ظ

  7. جناب مقبلی و دکتر کیخای عزیز
    این دیگر حافظ وسعدی نیست که حقیر نداند و حقیر پایان نامه دکترای خود را در باب آیات قرانی که مولوی در مثنوی تفسیر کرده است در۴۰۰ صفحه نوشته است که در مجله دانشگاه تهران بعنوان نیکوترین پایان نامه آن دوره مندرج است و همان موجب دعوت حقیر برای تدریس مثنوی در ینگه دنیا شد که سی سال اخیر بدان اشتغال داشته ام . این غزل در باب باز گشت شمس تبریزی از دمشق پس از دیدار اولین ایشان سروده شد و کوچکترین ارتباطی به تفسیر آیات قرانی ندارد . این نکته البته قابل ذکر است که ذهن واندیشه مولوی بشدت تحت تأثیر قران مجید است و ای بسا در غزلیات صرفا عاشقانه - عرفانی خود آن دانش عظیم قرانی متجلیست .

    Comment by شمس الحق — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۳:۱۲ ب.ظ

  8. شمس الحق بزرگوار اول اینکه هنزاء شهری در کرمان است و این خود بختی است که یک کرمانی دیگر به نیکروزی به ما افزون شده باشد دوم اینکه ایشان نوشته اند که اندرونیاتم و این یعنی انچه می فرمایند انگارش ایشان از چامه مولانا ست و با انچه دیگران می گویند به ناچار( اجبارا) در ستیز نیست . و نیز به دل من نیک آمده که دانه ای خواهم چید شمس نیک بختم! وانگهی در دل دیدن گاهی نا اندام( distorted) می نماید ولی فرگان ( original) است . و می دانم شما هم این نگاه را دوست دارید .

    Comment by امین کیخا — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۳:۳۴ ب.ظ

  9. حال که چنین است دکتر کیخای عزیز پس درود بر کرمان وکرمانیان که حقیر از استاد تاریخ خود جناب دکتر باستانی پاریزی بسی خاطرات نیکو دارم از جمله که ایشان غالباً با خطی خوش بر تخته کلاس می نوشتند :
    چو گویی که وام خرد توختم / همه هرچه بایستم آموختم
    یکی نغز بازی کند روزگار / که بنشاندت پیش آموزگار
    حقیر هم هرگز بدانچه میداند دل نبسته است و غروری از این جهت او را نیست ، پس قدوم جناب مقبلی را گرامی میدارم و ورودشان را به گنجور خجسته باد میگویم و در انتظار فرمایشات ایشان می نشینم .

    Comment by شمس الحق — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۳:۴۷ ب.ظ

  10. درود بر شمس فرهمندم و درود بر هنزاء نیکدم .

    Comment by امین کیخا — آبان ۶, ۱۳۹۲ @ ۳:۵۷ ب.ظ

  11. آقای شمس الحق بزرگوار:
    دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن
    که گر تلخست شیرین است از لب هر چه فرمایی
    باید بگویم از آشنایی با شما :
    شدم خوشوقت وجانی تازه کردم
    نشاط ووجد بی اندازه کردم
    البته ببخشید از اینکه دگر باره مرا دیگ سخن جوشید وسررفت:
    اولا”شما دریای علمید ولی در گفتارتان خود را حقیر می دانید که این احساس حقارت مرا رنجور می سازد.
    در باب بزرگواری شما همین بس که مولانا فرماید:
    مابه فلک بوده ایم یارملک بوده ایم
    باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست
    خود ز فلک برتریم واز ملک افزونتریم
    زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
    عالم خاک از کجا گوهر پاک ازکجا
    ورچه فرود آمدیم بار کنیم این چه جاست
    ثانیا”دانش وکشف حقایق غرور نیست که عین بالندگیست ومنحصر به افراد خاصی هم نیست
    حال که قدر ومنزلت شما عظیم است خود بهتر میدانید که در پشت گفتن کلمه این حقیر چه بار معنایی نهفته است.
    با تمام احترامی که به شما و مخصوصا”به پایان نامه دکترایتان در مجله دانشگاه تهران وتدریس شما درینگه دنیا دارم بعرض استاد بزرگوارم میرسانم:
    بشوی اوراق اگر همدرس مایی
    که درس عشق در دفتر نباشد
    وحضرتعالی نیکو میدانید که عشق حقیقی فقط عشق به خداست ولاغیر.که این مهم پس ازحصول عرفان عملی(دیدن خدا باچشم دل ویا بهتر سخن تجلی ذات خدا بر قلب انسان )بدست می آید.که مولانا یکی از همین انسانهاست.وتمام شعرای عارف حافظ سعدی و….. گفتارشان متاثر از دیدن جمال حقست که چنان ذوق ووجدی درآنها حاصل آمده که چنین غزلهای شیرین ونغزی برای ما به ارمغان آورده اندولذا :هزار نکته باریکتر زموی اینجاست.
    مولانا دردیوان شمس(دیوانی که در مدح ومعاشقه باخداسروده است) می فرماید:زبان عاشقان عاشقان دانند
    حال من می پرسم با ابزار عقلی چگونه میتوان امور ماورای عقلی رادرک کرد!
    جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است……
    ولذا اگر خدا برقلب جنابعالی ویا هر کس دیگر متجلی شد خواهیم دانست که مولوی کیست شمس کدام است وملاقات اول ودومش چه مضمونی دارد.
    بزرگواراصراحتا” وجسارتا”معروض می دارم که اولین دیدار مولانا باشمس(خدا) در عرفان وی نهفته است که با مداقه جنابعالی در دیوان شمس صد البته پی خواهید بردکه شمس مورد نظر مولوی کیست
    مثال می زنم:
    شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
    صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست
    آیا مولوی دردیوان خود در مدح یک معشوق مجازی به نام شمس تبریزی پرداخته است یا به مدح خدا؟
    روشن است که مخاطب وی خداست که اورا به مثابه خورشیدی فوق تصور میداند وزبان خویش را در مدحش گنگ میداند.
    هر که را اسراحق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند.
    ولذا دلهای آگاه در می یابند که غزل بالا هییچ ربط واشاره ای به شخص شمس تبریزی نداردوبنده تحقیقا براین باورم که اشاره دارد به آیه شریفه الانشقاق که درمعانی آیات این موضوع مبرهن است ودراین غزل مولانا پس از عرفان وعشق که در این عالم کسب کرده وبا سوز وحزن عرفانی که داردبه ملاقات معشوق خود درآخرت اطمینان دارد
    ولذا اگر غیر از اینست چه ضرورتی دارد برای بازگشت شمس تبریزی از دمشق به حضور مولانا آسمان شکافته شود وغلغله ای در جهان صورت بگیرد؟!!
    حال اگر ما عشق مولوی را عشق به خدا ندانیم ومعطوف به شخصی به نام شمس تبریزی بدانیم به مولانا جفا کرده ایم.مولانا میفرماید:
    ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
    زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام
    آیا این چه پیمانه ایست که مولانا آنرا گم کرده است؟ومگر این چگونه می ایست که در پیمانه ها جایش نمیشود.واده جواب؟
    من میگویم پیمانه ای که گم شده خود مولاناست چرا که مولانا در خدا محو شده وخود رادیگر نمی بیندومی مورد نظر مولانا رخ تابان حضرت دوست است که از آن به شمس تعبیر کرده است که بی نهایتست.
    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفرکنم
    البته بزرگوارا جنابعالی نکته ای دلکش در نقدتان آورده بودید که ستودنی است وآن شاره افکار مولوی به قرآن مجید بودکه در تایید وتکمیل فرمایش اخیر شما عرض میکنم که ذهنیت وتاسی اندیشه مولانا به قرآن مربوط به قبل از عرفان وی است واشعار وغزلیات جملگی عرفا همگی متاثر از عرفان وعشقی است که تحصیل نموده اند .
    وچقدر حیف است که ما این غزلیات ژرف وعمیق را با باورهای ناصواب وبصورت نگرش سطحی واحیانا با رجوع به افرادی که از سر عقل سخن می گویند ونه دل مورد نقد قرار دهیم.
    حاصل کلام را از زبان خود مولانا عرض میکنم: حال پخته در نیابد هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام

    Comment by غلامرضا مقبلی — آبان ۷, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۱۸ ب.ظ

  12. هنزاء بزرگوارم شمس خردمند و نیک نیوش و نیک گوی است ولیک خوی تیزنویسی اش گاهی رنجه می دارد دیگران را ولی من زبان می دهم که ایشان و شما کنار هم به فرخی به شکوه این گنجور می فزایید .
    پس پردازش ( بعد التحریر)
    تنها برای اگاهی چند بار این کهترک را نیز ششتار داده اند ولی به دل نیکمرد و خوشامیز هستند چنانچه در پایان به بشگون و همایون بودن امدن شما نیز زبان گشوده اند .

    Comment by امین کیخا — آبان ۷, ۱۳۹۲ @ ۱:۰۲ ب.ظ

  13. امین کیخای عزیز
    من از محضر استاد شمس الحق وجنابعالی تلمذ می نمایم واز گفتاردو نیکو نهاد رطل گران مینوشم ولی وقتی احساساتم از درون غلیان میکند چاره ای جز گفتن ندارم واین با سرزنش دیگران منافات دارد لذا رخصت گفتار آزاد را از یکدیگر دریغ نکنیم.

    Comment by غلامرضا مقبلی(هنزاء) — آبان ۷, ۱۳۹۲ @ ۴:۱۸ ب.ظ

  14. دیوان شمس و مثنوی دیوان فراخرد و دلامده هاست البته من و شمس الحق و دوستان همه از امدنت خرسندیم و کاملا به آزادی اندیشه و سخن باورمندیم

    Comment by امین کیخا — آبان ۷, ۱۳۹۲ @ ۹:۴۹ ب.ظ

  15. ” از گرانان جهان رطل گران مارا بس”
    جناب مقبلی [ هنزاء] عزیز هم چنان است که دوست گرامی حقیر امین کیخا میفرماید و صد چندانست که فرمود . آشنایی با حضرتعالی برای منهم موجب کمال افتخار است . در انتظار سخنوری های بیشتری از شما می نشینم .

    Comment by شمس الحق — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۵:۳۱ ق.ظ

  16. رطل فارسی است و از لتر بر همان وزن درست شده است و برخلاف سبو آوند باده سازی است ! و فوت الفرصة الغصه!

    Comment by امین کیخا — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۹:۳۴ ق.ظ

  17. واژه نویسی فرصتی طلبی است یک واژه به موقع واقعا به یاد ها می ماند

    Comment by امین کیخا — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۹:۳۵ ق.ظ

  18. بعد التحریر : یک توضیح کوتاه برای جناب مقبلی
    این ضعیف نه تنها حقیر که احقر است به دو علت روشن . یکی آنکه از جمله نادان ترین انسان هایی است که پای بر این کرۀ آبی - خاکی نهاده زیرا که از جمله کسانیست که میداند چه نمیداند و نسبت آنچه میداند به آنچه که نمی داند چیزی برابر صفر وهیچ است . دیگر آنکه در این جهان عظیم پیرامون خود بقدری کوچک و نا چیز است که حتی دیده هم نمی شود چون ذره ای غبار درآسمان .

    Comment by شمس الحق — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۱۰:۲۱ ق.ظ

  19. شمس ذوالقدرم:
    یار باماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارابس
    دیگر سخن:
    من آنچه شرط بلاغست باتو می گویم
    توخواه از سخنم پند گیر وخواه ملال
    اگر ما ازباده حق جرعه ای نوشیده باشیم و در بحر بیکران عالم معنا غوطه ای خورده باشیم هرگز خویش را ضعیف واحقر نمی دانیم.
    چنانکه مولانا معتقدست ما خاک را آفریده ایم نه اینکه ما از خاک.
    این گفتار ممکن است به مذاق خیلی ها ناخوش آید ولی اگر دریافته باشیم که وی آنقدر به خدا وصل است که خود را جدا از او نمیداندکه این کمال انسان است. شاید بگوییم چگونه؟
    مولانا در مثنوی پاسخ میدهد: گر شدی عطشان بحر معنوی
    فرجه ای کن در جزیره مثنوی
    وتا زمانیکه روزن دل بر نگشاییم تهیدستیم.
    لیک اگر این مهم حاصل آمد دلمان آگاه میشود ودیگرسرزنش نادانی خویش رها میکنیم.
    رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند……..
    حال آنکه اگر دنیا با جزایر آبی خاکیش را بگفته خودتان عظیم دانستیم ناگزیریم از اذعان به حقارت خود. امید است روزی که جز خدا نبینیم ودراینحالتست که خود را عظیم ودنیا راهیچ می بینیم.
    وچه بسیار کسانی بودند بانام ویا بی نام که صدالبته هستند نیز چون شماوخواهندبودوبه این معارف ومعانی دسترسی دارند.
    گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم وبعد از من گویند به دورانها

    Comment by غلامرضا مقبلی(هنزاء) — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۵:۱۰ ب.ظ

  20. با درود به اساتید بزرگوار
    من فکر میکنم که برای شناخت مولوی نیازی نیست که به هشت قرن پیش برویم مولوی ها در گذر و خیابان پیش روی ما هستند و اما اینکه چگونه وی دگرگون شد و در واقع مولانا گردید به نظر نقش فرد چندان مهم نیست و اندیشه در وی موثر افتاده است وقتی نقش فرد را مهم بدانیم خوب باید بنشینیم دست روی دست بگذاریم و منتظر منجی خود بمانیم پس جای اندیشه کجاست مولوی را نگرش نو دگرگون کرد و نه انسان نو .امادکتر سروش اینگونه فکر نمیکند وی قمار عاشقانه ای را متصور است که در آن مولوی خود را بی اختیار و بی خرد و اندیشه در اختیار شمس نهاده است و این گونه کاملا بی اختیار به ساحت عرفان و شناخت پای نهاده .پس چگونه است دوستان که شمس مولانا نشده و تنها شمس باقی مانده است.به نظر بنده هر کس بتواند دست از تعلقات ذهنی و مادی و معنوی خود بردارد و وابستگی های خود را قطع کند میتواند امید تحول و دگرگونی مولوی گونه داشته باشد .به نظر من هم غزلیات تفسیر میطلبند و مثنوی متحولمان خواهد کرد ان شاالله

    Comment by تاوتک — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۹:۰۳ ب.ظ

  21. دوستان عزیز کتاب انسان ذهن است و دیگر هیچ در این زمینه راهگشا خواهد بود ..

    Comment by تاوتک — آبان ۸, ۱۳۹۲ @ ۹:۱۱ ب.ظ

  22. البته که لازم نیست به هشت قرن قبل بروی تاوتک عزیز که باید به دو قرن بعد بروی .

    Comment by شمس الحق — آبان ۹, ۱۳۹۲ @ ۱۲:۰۲ ق.ظ

  23. سلام دوباره بر شما جناب مقبلی [ هنزاء ]
    از حضرتعالی که یک سخن ساده حقیر را باژگونه معنی می فرمایید عجب نباشد که کم کم منکر وجود شخصی بنام شمس تبریزی و اثر او در زندگی وافکار مولوی بشوید و او را مجازی بپندارید .
    حقیر کجا گفت کره خاکی آبی عظیم است . این سیاره قلوه سنگی در آسمان هم نیست که بقدری کوچک وحقیر است ک کافیست قدری از آن ذر فضای نه بین ستاره ای که در همین منظومه شمسی دور بشویم . اصلاً دیده نمیشود وبا قوی ترین لنز دوربین این فضا پیما های بدون سرنشین بقدر ذره ای محو شدنی دیده میشود .
    آنچه عظیم است و حقیر خود را در برابر آن ناچیز می بیند جهان هستی است . به عرایض حقیر مراجعه بفرمایید . خواهید دید که چه عرض کرده ام اما اینجا قصد ندارم به کسی درس ستاره و فضا شناسی بدهم که درتخصص من نیست اما به آن علاقه بسیار دارم و آنچه بدستم میرسد که بخاطر لطف یک دوست شامل آخرین عکس های غیر طبقه بندی شده سازمان ناسا بصورت مستقیم هم میشود را با اشتیاق تمام نگاه میکنم . دوست گرامی حافظ و سعدی هم در تخصص حقیر نیست اما از خواندنشان لذت میبرم . در جایی شما به این بیت حافظ اشاره فرموده اید که :
    که درس عشق در دفتر نباشد
    حقیر [ این حقیر گفتن حقیر را بدل نگیرید و فرض بفرمایید که این اسم حقیر است ]. شما باید بهتر بدانید که اگر نگویم حقیر مجبورم بگویم [من] و این را دوست نمیدارم . اگر میخواستم بسبک شما یک در میان عرایضم یک بیت شعر از بزرگان بیاورم حالا میگفتم
    این ثنا گفتن زمن ترک ثناست / کین دلیل هستی و هستی خطاست
    پیش هست او بباید نیست بود ..
    والخ …
    آری عرض میکردم که حقیر سه گونه ازاین مصراع را در نسخ مختلف حافظ دیده ام ، یکی همان که شما فرمودی و دیگری
    حدیث عش در دفتر نباشد
    و سومی
    که علم عشق در دفتر نباشد
    وبسیاری از حافظ شناسان [ ونه حقیر ] این مصراع را چنین معنی کرده اند که واژه عشق حتی یک بار هم در قران نیامده است . گرچه میدانیم که در زبان عرب به آنچه مورد نظر ما از عشق است عشق گفته نمیشود ، اما سخن کوتاه میکنم و به یکی دو نکته اصلی مورد اختلاف با جنابعالی می پردازم و می روم بخوابم که شب از نیمه گذشته است . اگر چه خواب ما پیر مرد ها ۲ ساعت بیشتر نیست و یحتمل دو یا سه ساعت دیگر باز بسراغ گنجور میایم .
    دوست عزیز سخن از عشق خدا گفتن و به وصال معشوق که خدا باشد رسیدن و یا در انتظار این وصل بودن یک چیز است و عملاً عاشق خدا بودن و به وصال او رسیدن یک چیز دیگر . آخر مگر خدا دختر همسایه است که عاشق او بشوی آقا .
    گیرم عاشق خدا شدی . خوب که چه بشود
    آری شیخ اجل هم مثل حضرتعالی فرمایش فرموده که گویند مگو سعدی ….. / میگویم و بعداز من ….
    خداوند را نمیتوان حتی دید که او هم هست وهم نیست هم اول است و هم آخر . هم قدیم است و هم حادث . یک چنین موجودی را که نمی توان دید چگونه میشود عاشق شد و در انتظار وصل هم بود .
    آری مولوی فرموده است که :
    هرکسی کو دور ماند …..
    باز جوید روزگار ……
    اما این یک آرزوست . یک خیال است و همه میدانیم که نیست وش باشد خیال اندر جهان
    خداوند در ۷ / ۱۳ میلیارد سال پیش از این در کسری از ثانیه که معادل یک بتوان منهای ۴۲ از یک ثانیه است کل این جهان هستی را از هیچ آفرید . [ یعنی یک ثانیه تقسیم بر ۱ که در مقابلش ۴۲ دانه صفر باشد ]
    من همه شگفتی های این مطلب را بکناره مینهم و تنها به این موضوع میپردازم که بدلیل فوق الذکر سن و سال خدا حد اقل ۱۴ میلیارد سال است یعنی ۱۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال سن دارد . آنوقت چگونه یک انسان فانی که کل زندگیش ۷۰ - ۸۰ سال بیش نیست میخواهد عاشق چنین موجود کهنسالی بشود که حتی نمیتوان او را دید . یادتان هست در کوه طور چه برسر موسی و خرش آمد .
    این از عشق خدا و ادامه این مطلب را انشاالله به بحث شیرین عرفان می پردازیم . شب بخیر .

    Comment by شمس الحق — آبان ۹, ۱۳۹۲ @ ۱:۳۴ ق.ظ

  24. گل سرخ به لحاظ اینکه نسبت به سایر گیاهان بوته بلندتری دارد سواره ودیگر گیاهان کوتاه قامت پیاده دیده شده اند

    Comment by تاوتک — آبان ۹, ۱۳۹۲ @ ۳:۳۰ ق.ظ

  25. کلاس درس حقیر در آن دانشکده ینگه دنیا [ که بسیار از آنچه که شهرت و اعتبار جهانی یافته کمتر و کهتر است ] بواقع یک نمونه و مثال جالبی از هر پنج قاره و کشورهای جهان بود که از همه نوع نژادی از سپید و سیاه و زرد و سرخ و قهوه ای و درجات مختلفی از دو رگه ها در آنجا موجود بودند و همه بدون استثنا با ضریب بالای هوش که لازمه ورود و پذیرش در چنین دانشگاهی است ، خصوصاً در دورۀ دکتری که همگان بطور نسبی به زبان و ادب و فلسفه و عرفان ایرانی - اسلامی تسلط داشتند . هرگز اتفاق نیفتاد که این غزل مشهور مولوی را با هم بخوانیم و با چشمان پرسنده و کمی هم تمسخر آمیز ایشان روبرو نشوم که چگونه است که مردی ۴۰ ساله پیری ۷۰ ساله را همچون ماه شب چهارده می بیند و زدودن این تفکر غالب در آن دیار که این دو هم جنس باز بوده اند یکی از سنگین ترین و شاق ترین بخش کار من در طول این سالها بوده است و فهماندن حقایق عشق و عرفان به این ها امری بود که در این مورد خاص هرگز ندانستم تا چه میزان در آن موفق بوده ام . خود حقیر هم بمدد قران و روح وانفاس قدسیه مولوی و مثنوی اش چنانکه عرض کرده ام در ۳۵ سالگی بدون آنکه حتی تصور چنین شغل و مقامی به ذهنم خطور کند برای تدریس بجای یک پروفسور لهستانی که ۴۰ سال درآنجا فلسفه وعرفان ایرانی تدریس می کرد و حالا بسرای باقی شتافته و چند ماهی بود که کرسی درسش بی استاد مانده بود به آنجا دعوت شدم و یکراست حقیر جوان و بی تجربه و خام را بجای آن گرگ پیر نشاندند که بهتر است بگویم نهنگ پیر که عمری در دریای عظیم ادب پارسی غوطه ور شنا کرده و ساحل را مثال همگان که پای در این بحر بی کرانه می گذارند نیافته بود . دوستان عزیز من که این ترهات میخوانند قطعاً میدانند که در آن کشور حتی در دانشگاه های ایالتی اش که ورودش برای همگان کاری آسان است برای آنکه به درجه ومقام استادی ویا چنانکه خود میگویند پروفسوری برسی باید اپتدا سالهای طولانی بعنوان کمک استاد [ استاد یار] وردست یک پروفسور مسن وباتجربه کارکنی که فکر میکنم این درهمه جا حتی در دانشگاه تهران خودمان هم معمول است اما حقیر در عین خامی و جوانی برکرسی استادی نشانده شدم که رشته ای که درآن تخصص داشتم درآن کشور پهناور بسی بیگانه و بلحاظ متخصص کمیاب وحتی نایاب بود خصوصاً در آن دانشکده معتبر و مشهور که مقبولیت جهانی داشت . دوستانی که نوشته های حقیر را میخوانند میدانند که حقیر نه تنها اسم وفامیل واقعی خود را که کوچکترین جزییات زندگی خصوصی خود را در همین گنجور به تحریر آورده و چیزی برای پنهان کردن ندارد . مسلمان ومسلمان زاده هستم و یک متعصب شدید شیعه دوازده امامی و تصورم برآنست که تنها مذهب وحتی دین بر حق و واقعی همین است که ما ایرانیان داریم و آنرا در نزد هر صاحب نظر دینی و مذهبی اثبات میکنم ، اما دوستان محترم من اگر مشاهده میفرمایند که حقیر از ذکر نام آن دانشگاه که شهرت واعتبار جهانی دارد خود داری می ورزم بنا بر دلایلی محکم استوار است . حقیر چنانکه عرض کرده ام در ۳۵ سالگی از دانشکده ادبیات فارق التحصیل شدم واگر این برای دوستان جدید الورودم به گنجور جای سؤالی باقی می گزارد علتش را هم باز قبلاً عرض کرده ام که قبل از آن در رشته فنی دیگری درس خوانده ام که لیسانس آنرا در تهران و فوق لیسانسش را در انگلستان اخذ نموده ام و با این رشته نان در می آوردم و بموازات آن به ادبیات روی نمودم که عشق همیشگیم بود و پس بواقع کل این ۳۵ سال را با احتساب دو سال سربازی به تحصیل اشتغال داشته ام و در آن روزی که در اولین کلاس درس بعنوان معلم حاضر شدم حتی یکساعت هم سابقه تدریس نداشتم و جوانی خام و خجالتی بودم و از طرفی خدایتعالی نعمات خود بر من تمام فرمود که مردی زیبا و بلند بالا بودم وهنوز هم که ۶۵ سالگی را رد کرده ام راست قامتم و با موهای خاکستری انبوه بنظر دیگران مردی خوش تیپ خوانده میشوم و در آن دانشگاه ودرآن سن و سال که هنوز فرصت ازدواج هم نیافته بودم جای عجب نداشت که همواره تعداد دختران کلاس هایم از پسران بیشتر بود و از طرفی مقررات سخت ونا نوشته آن دانشگاه هر گونه رابطه احتمالی بین استاد و دانشجو را نه تنها بر نمی تابد که امری بسیار نامطلوب و زشت و شنیع میداند و حال خود قضاوت کنید که حقیر از دست برخی دختران وقیح و پر رو و بقول خودشان آزاد در مسایل جنسی چه ها که نکشیدم و چند مرتبه یوسف وار و بی گناه تا مرحله اخراج و استیضاح و بی آبرویی پیش رفته ام و عاقبت هم با دوشیزه ای جوان و از نژاد اسلاو که بعداً همسرم شد ازدواج کردم . بنابراین برای دوستان جدیدی که میخواهند و می پرسند که نام آن دانشگاهی که تو درآن تدریس کرده ای چیست نباید جای عجب باشد که حقیر مایل نیست در این پیرانه سری با یک جستجوی در گوگل پروندۀ ام بیرون کشیده شده وبا خاطرات تلخ و شیرین ایام جوانی و خامی خود روبرو شوم . ازاینکه مرا می خوانید و حرمتم پاس میدارید سپاسگزار همه تان هستم .
    آب زنید راه را هین که نگار می رسد
    مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
    راه دهید یار را آن مه ده چهار را
    کز رخ نور بخش او نور نثار میرسد

    Comment by شمس الحق — آبان ۹, ۱۳۹۲ @ ۱:۵۱ ب.ظ

  26. شمس الحق مهربان
    اینجانب درشرح اولیه خودم بر غزل بالانقد شما را قدری جبهه گیرنده یافتم واز آنطرف درجستجوی گوگل شمس الحق رایک فرد تبه سمنگان افغانستان جستم که دارای دکترای ادبیات فارسی ومدرس دانشگاه کابل لذا تاحدی گران مینمودولی اکنون که شمافرمودید هموطن هستیم خرسندم واین شهامت را دارم که بگویم:
    نکته نا سنجیده گفتم دلبرا معذور دار
    سرفرازی وموفقیت تمام کسانی را که برای تعالی فرهنگ وادب فارسی گام بر میدارند از ایزد باریتعالی خواستارم.
    تلمیذ بی ارادت

    Comment by غلامرضا مقبلی(هنزاء) — آبان ۱۰, ۱۳۹۲ @ ۴:۲۷ ب.ظ

  27. اقای مقبلی گرامی
    think globally

    Comment by روفیا — اردیبهشت ۲۷, ۱۳۹۴ @ ۶:۵۹ ب.ظ

  28. چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
    زانکه ز گفتگوی ما گرد و غبار می رسد
    واژه ها واسطه هایی هستند که انسان ها برای برقراری ارتباط ابداع کردند .
    ولی به هر حال واسطه هستند و واسطه ما را از اصل اصل دور می کند .
    پیش ان خورشید کو بس روشن است
    در حقیقت هر دلیلی رهزن است
    وازه ها حقیقتا گویای احساسات ناب نیستند و بخشی از حقیقت را spoil می کنند .

    Comment by روفیا — اردیبهشت ۲۷, ۱۳۹۴ @ ۷:۱۴ ب.ظ

  29. عزیزان مقبلی و شمس الحق هردو بزرگوارید اما سلام و درود بر همه جویندگان راه حق و درود بر حضرت مولانا که مجلس عشاقش در این دوره و زمان گرمتر از همیشه است عزیزان اگر زمان تولد خدا را ملاک میدانید و حجم زمین را مانع از دیدار خدا سخت در اشتباه هستید البته مدعی طرف خطاب است لیکن خلاصه گویم که زمان و مکان در شناخت هیچ تاثیری ندارد و علم احاطه ای بر زمان دارد که ما دنیایی از آنرا در طی العرض میبینیم فلذا انسان باطل سعی و تلاش بقول همان سعدی رسد آدمی بجایی که بجز خدا نبیند کسی که دوران و طریق عشق را نپیموده بر کرسی دانشگاه بیگانه که هیچ بر کرسی هر شیخ عارفی تکیه بزند از دریای عشق جرعه ای دستگیرش نشود چگونه میخواهد درس عشق به بیگانه دهد آنهم بیگانگان اسیر شهوت جنسی متاسفم از بابت بیانات شمس الحق که هیچ رنگ و بویی از خاک خرقه پوشان ندارد بدرود

    Comment by مسعود — مهر ۱۷, ۱۳۹۴ @ ۸:۲۸ ب.ظ

  30. شک ندارم اگر خود مولانا الان بود و حرف‌ها و نوشته‌های خشک، بی ربط و ماشینی برخی از دوستان رو به دسنش می‌رسوندن، همه رو ریز ریز می‌کرد و …

    به این غزل و موارد مشابه که نگاه می‌کتی، حس هیجان، سرمستی، رهایی و نشاط درونی همه وجودتو در بر می‌گیره، بعد یه سری دوستان اینجا رو کردن کلاس درس و دانشگاه و دنبال این هستن با درس و دانشگاه و پروژه و ادبیاتِ مثلا خاص و … پی به حال و هوای این اشعار ببرن :|

    برخی‌هاتون دست بردارید و اجازه بدید که توی حال و هوای این شعرها، این سرمستی‌ها، بی‌خودی‌ها، این تن، جان، جسم، روح و اول و آخر همه این‌ها که خدا باشه، بمونیم و پای درس، دانشگاه، فیگورهای عصا قورت داده شده و احساس‌ها و ادبیات ماشینی و توضیح و نفسیرهای چند صفحه‌ای و خشک و بی‌ریط رو به این سایت و این عزل‌ها و این شور و هیجان‌ها نکشونید.

    Comment by سجاد — بهمن ۴, ۱۳۹۴ @ ۴:۱۳ ب.ظ

  31. یکی از مهمترین نشانه های نفهمیدن اشعار مولوی و عطار و حافظ آنستکه وقتی کسی بحث را به سنی بودن یا شیعه بودن آنها می کشاند؛ هرگاه دیدید کسی از مذهب اینها سوال کرد یا درباره آن اظهار نظر کرد شک نکنید که با یک آدم قشری و سطحی روبرو هستید چه آنکه دکترا و پروفسورا! داشته باشد. مخصوصا وقتیکه به اعتقاد به مذهبی خاص افتخار کرد. خودپسندی بد دردی است
    “عشق بالای کفر و دین دیدم
    بی نشان از شک و یقین دیدم
    فانی محض گرد تا برهی
    راه نزدیکتر همین دیدم”
    عطار

    Comment by تارا — اسفند ۷, ۱۳۹۴ @ ۷:۵۱ ق.ظ

  32. تارا خانوم سلام
    با این نظر شما مبنی بر اینکه نباید درباره ی مذهب شعرا زیاد مته روی خشخاش گذاشت کاملا موافقم ولی با این جمله ی شما مبنی بر اینکه هرکس به مذهب خاصی افتخار کرد انسانی سطحی است کاملا مخالفم، نظری هم که دادید متعصبانه بود پس دیگران را به خودپسندی متهم نکنید. یک سوال آیا همه ی اشعار عطار را خوانده اید؟ آیا میدانستید که خود عطار در شعرهایش خیلی محکم از اعتفادات و تمایلات دینی اش حرف میزند؟ امیدوارم زمانی که این اشعار را می خوانید به عطار انگ سطحی بودن و خودپسندی نزنید. بدرود

    Comment by بهنام — تیر ۳, ۱۳۹۵ @ ۱۲:۴۵ ق.ظ

  33. حیف باشد بهر دنیا صرف کردن نقد عمر
    هست دنیا نزد عارف جیفهٔ در مزبله
    اکثر اهل نظر در راه عرفان عاجزند
    از ذکاشان نیست در تاریکی ره مشعله
    در پی هر آرزو او هم بصد دل میدود
    راه حق را چون نبیند تا نگردد یک دله
    حرف من باصاحب عقل است وفهم است وشعور
    آنکه او چیزی نمیفهمد ندارم زو گله
    مردم فهمیده باید تا ز آتش دم زند
    کی رسد در ذیل عرفان دست و هم خر کله
    زیرکی باید بفهمد رمز قرآن و حدیث
    یا برد ره سوی تأویلات بای بسمله
    جاهلی بینی که هر از بر ندانسته است هیچ
    افکند در شش جهت از کوس دانش غلغله
    فیض تن زن با که داری این خطاب و این عتاب
    نیست در محفل مگر گاوان دنیا مشغله

    Comment by آرش — دی ۱۴, ۱۳۹۵ @ ۹:۱۱ ب.ظ

  34. چون به سوی کعبه نماز می‌باید کرد، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کردند. چون کعبه را از میان حلقه بگیری، نه سجود هر یکی سوی همدگر باشد؟
    دل خود را سجود کرده‌اند.

    Comment by آرش — دی ۱۴, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۱۰ ب.ظ

  35. این شعر مولانا را یک از هنر مندان افغانستان به نام «شادکام» همراه با موسیقی سنتی افغانستان اجرا کرده

    Comment by عبدالقدیر صالحی — اسفند ۲۸, ۱۳۹۵ @ ۵:۴۹ ق.ظ

  36. سلام.
    انقد هندونه زیر بغل هم نذارید. خسته کننده میشه

    Comment by میثم — فروردین ۱۴, ۱۳۹۶ @ ۲:۴۶ ق.ظ

  37. دریغا از توجه و الطفات اهالی و اساتید قلم به آخرین بیت این غزل عرفانی و زیبا که ؛
    چون برسی به کوی ما ، خامشی است خوی ما
    زان که ز گفت و گوی ما ، گرد و غبار می رسد
    و دریغ از تفسیر حتی یک بیت از این اثر گرانقدر توش اساتید برای رفع تشنگی امثال این درمانده در راه. و سوال اینجاست که آیا انسان به یکباره و در لحظه قادر به دیدار جانان خواهد بود یا پس از رنجها و کار بر روی جان خود و زدودن دردها با رعایت قانون مزرعه و زدودن منیت ها ( از قبیل علم من ،اموال من برتری های من و سایر اوصاف مادی من ذهنی و متوهم )و زدودن دردهای خود پس از سالها دیدار میسر خواهد شد ( و نه آن دیدار با چشم جسم که با چشم جان ) و در این صورت آیا غم به کناره نخواهد رفت و شخص به کناره و ساحل نخواهد رسید؟
    و در آن صورت ز چه رو نسزد که عارف آرام بنشیند چرا که شاه (خدا) از پی شکار وی آمده و او را هدف میگیرد . اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
    به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
    و چه لحظه ناب و بی همتایی برای آنان که به حضورش دست یافتند .عارفان و بزرگانی که بی ادعا همه حالات روحی خود را در دوره های مختلف برای راهنمایی و هدایت ما در راه ماندگان با زبان تصویری شعر و غزل بیان کرده اند. امید که اساتید بر این بنده کمترین ببخشایند

    Comment by H.Ghanbarian — اسفند ۹, ۱۳۹۶ @ ۶:۵۲ ب.ظ

  38. حس دوباره برگشتن انسان به بهشتو میده!!

    Comment by mobiniqow — فروردین ۸, ۱۳۹۷ @ ۷:۳۰ ق.ظ

  39. انسان دو دنیای ذهنی‌ دارد یکی‌ گرد و خاکی و شلوغ است و انسان تلاش می‌‌کند در این شلوغ خود را پیدا کند و هویت خود را تثبیت کند
    یکی‌ هم دنیای هماهنگی و یک پارچگی و صاف و روشن که شلوغی در آن راه ندارد فقط یک ماه زیبا روشن و کامل در آن می‌‌تابد که معشوق است
    دنیای اول دنیای گفت و گوی و گرد و خاک است که با آب زدن به آن که همان معرفت است و خاموشی، دنیای دیگر آرام آرام آشکار می‌‌گردد همانند بهار
    که از درون به رگ گل و گیاه نفوذ می‌‌کند و به باغ راه می‌‌یابد، جلال دین ما را دعوت می‌‌کند تا با به دست آوردن آب معرفت خود را به آن دنیایی ببریم که آنجا همه چیز سر جای خود است، ماه می‌‌تابد، باغ سبز است، بوی بهار همه جا هست، شب پر از نور زیبای ماه است، هر گونه یاری وتوانایی از راه بس گشاد و بازی چون آسمان به سراغ همه روان است، هر گونه غم و نگرانی دور می‌‌گردد، پادشاه خِرَد ما که به شکار معنی‌‌های نو رفته است با دست پر باز می‌‌گردد، تیر‌ها و تلاش‌ها همه به هدف و مقصد می‌‌رسند، باغ هستی‌ از سبزه روی زمین تا گل سوار بر شاخ و سرو بلند قامت، کنایه از آن چه دیدنی هست و آن چه دیدنی نیست چون فرشته‌های آسمان و روح و روان و عقل، همه در هماهنگی و مستی بسر می‌‌برند، آیا در اینکه چنین تجربه‌ای برای انسان امکان پذیر است تردید داری؟ جلال دین می‌‌گوید که خبر خوشی دارم که اگر راه را آب زنی یعنی‌ منتظر و امیدوار باشی‌ نگار نازنین از راه می‌‌رسد که عشق نام دارد و با آمدن او دنیا به رنگ ویژه‌ای در می‌‌آید و رونق باغ از راه می‌‌رسد که این به آمادگی ما بستگی دارد که چقدر گرد و خاک پیرامون ما را گرفته است، در این غزل صحبتی‌ از شمس نیست بلکه صحبت از ماه است که به عرفان جلال دین مربوط است که می‌‌خواهد و می‌‌تواند همه را به مستی و رخس در آورد ، زیرا ماه نشانه زیبائی و یگانگی هستی‌ است که همه می‌‌توانند آن را ببینند

    Comment by همایون — فروردین ۲۰, ۱۳۹۷ @ ۱۱:۲۸ ب.ظ

  40. این غزل رو مولانا به مناسب بازگشت شمس سرود. در این غزل همه چیز به شمس اشاره دارد

    Comment by علی — آبان ۲۱, ۱۳۹۷ @ ۷:۲۲ ق.ظ

  41. بلی جناب کیخا
    فرگان بودن نگاه یک یک آدم ها چیزیست که ما گاه گاه نادیده اش می گیریم و ناخودآگاه تلاش در همانند سازی نگاه ها و اندیشه ها داریم :
    پرده برانداز و برون آی فرد
    گر منم آن پرده به هم در نورد

    Comment by روفیا — دی ۲۶, ۱۳۹۷ @ ۲:۵۶ ب.ظ

  42. جناب کیخا واژه شناسی است که در درستی آنچه می آورند تردید نمی توان کرد.
    اما من در جسجوی مانای “فرگان ” به آبجو و گونه ای شربت رسیدم که هیچکدام با original نسبتی ندارند
    با پوزش

    Comment by ۸ — دی ۲۶, ۱۳۹۷ @ ۸:۴۵ ب.ظ

  43. سلام به نظر من این شعر مولوی اشاره به روز ظهور چهارهمین ماه تابناک ولایت امام زمان عج سروده شده و در آن به عدد چهارده و کلمات رمز گونه مثل قیام (قائم) سبزه پیاده(گل نرگس)غنچه سواره(شجره طیبه اهل البیت) اشاره دارد ودر آخر هم به خاموشی و نگه داشتن راز اشاره دارد که همان تقیه در عصر غیبت است

    Comment by تقی زاده — بهمن ۱۰, ۱۳۹۷ @ ۴:۵۴ ب.ظ

  44. سنجق یار نیز به معنای حاکم و والی است که اشاره به حکومت حضرت دارد

    Comment by تقی زاده — بهمن ۱۰, ۱۳۹۷ @ ۵:۰۳ ب.ظ

  45. ایکاش جوانان سعادتمند،پند پیر دانا را عزیز میداشتند و اینچنین بی حرمتی نمیکردند.ایشان درددلی کردند که در لا به لایش نکات مهمی را هم بازگو نمودند ولی متاسفانه متوجه نشدید.کینه را بگذارید کنار.

    Comment by کریم — بهمن ۳۰, ۱۳۹۷ @ ۶:۱۱ ق.ظ

  46. با سلام
    این شعر مولانا در مورد عارفی به نام شمس تبریزی است که به دلیل ارادت زیاد مولوی به شمس شاگردان مولانا شمس را سرزنش می کردند و سنگ می زدند .
    شمس از شهر قونیه هجرت کرد و مولانا به شدت افسرده شد.
    شاگردان مولانا چاره جز دل جویی از شمس ندیدند و شمس را به قونیه اوردند. این شعر برای پیشوازی مولانا از شمس است.

    Comment by احمدرضا — اسفند ۴, ۱۳۹۷ @ ۸:۳۹ ب.ظ

  47. سلام . دوستان آیا مطمین هستید که این شعر مولوی در وصف شمس هست ؟ یا تفسیر قرآن ؟

    Comment by shiva — اسفند ۷, ۱۳۹۷ @ ۱۰:۳۵ ب.ظ

  48. خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند= رحیق مختوم شرابی است سربسته که خداوند در روز قیامت آن را باز می‌کند منظور آیات الهی است

    Comment by عباس — اسفند ۲۸, ۱۳۹۷ @ ۸:۳۵ ب.ظ

  49. من شنیده ام که حضرت مولوی این شعر که بعدا توسط محمود علیقلی در وا نفسای انقلاب اسلامی اجرا شد؛ برای ورود تاریخی حضرت امام سروده اند! دوستان اشتباه میکنم؟

    Comment by شریعتی — خرداد ۲۴, ۱۳۹۸ @ ۲:۳۱ ق.ظ

  50. چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
    زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

    قسمت کلیدی این شعر بیت فوق می باشد که معلوم میشه متاسفانه دوستانی که حاشیه نوشتند اصلا مضمون شعر را درک نکردن …

    Comment by آرمان — مهر ۱۹, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۴۳ ق.ظ

  51. اقای غلامرضا مقبلی لذت بردم از تفسیر زیباتون و امیدوارم بیشتر مطلب بنویسید که شخصا یاد میگیرم از کلام انسان عاشقی مثل شما بزرگوار.

    Comment by علیرضا — مهر ۲۷, ۱۳۹۸ @ ۱۱:۴۱ ب.ظ

  52. فقط شمس نیست که میرسد خیلی چیز ها میرسد با آمدن او نه نتها خود او میرسد رونق جان و تمام آنچه عارف حقیقت را درآن می جوید میرسد دوستان خیلی درباره این که خود شمس میرسد یا تفسیر قرانی است قاطعانه بحث نکنند البته گفتم قاطعانه .آن حقیقت که جان را به سوی یک چیز میکشاند میرسد همه این ها اگر بخواهیم عرفانی نگاه کنیم در عالم معنا تفسیر می شود که کور کریم و ادبی و فنی بحث کنیم چون اطلاعات جامعی از تمام ابعاد اندیشه مولانا نداریم نمی توان نظری قطعی داد که برخی از دوستان اشاره کرده اند.

    Comment by محمد — اسفند ۱, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۵۹ ق.ظ

  53. در این غزل زیبا, مولانا لحظه وصال با معبود را به زیباترین شکل ممکن به تصویر میکشد ,
    معبود را به نگار تشبیه کرده که از آمدنش , بوی بهار استشمام میشود,نور افشانی یار را چندین برابر ماه توصیف میکند….
    او با چشم دل عوالم بالاتر را شهود میکند و غوغای هستی را می بیند ….او از شکافتن آسمان میگوید , فرشته های آسمانی و ولوله ای که در آسمان بر پا شده را شهود میکند,
    نشانه هایی از آمدن یار میدهد, بوهایی را استشمام میکند که قابل قیاس با بوهای خوش این دنیایی نیست …..
    در روایات نیز داریم که همه آنچه در عالم بالاتر وجود دارد در اعلی درجه آن , لطیفتر و زیبایی ها هزاران برابر است, بوها , صداها همه و همه بسیار طرب انگیز و لطیف بوده و موسیقی خاصی داره که طنین آن ,اصلا با آنچه در عالم ماده, می شنویم قابل قیاس نیست…..
    بقول مولانا هرچه بیشتر با کلمات توصیف کنیم , حجاب ها را بیشتر میکنیم ….
    در غزل میگوید که فقط نشانه های آمدن یار , چقدر عالم هستی را به تکاپو انداخته است, ……بوهای خوش, سنجق یار ……رونق باغ…..چشم و چراغ همه هستی………
    و اما در اینجا یار را به شاه تشبیه میکند که به قصد شکار تیری پرتاب کرده و هدف را نشانه رفته و اکنون برای دیدن شکارش میاید….
    همه هستی برای آمدنش در حالت آماده باش هستند ….باغ سلام میکند…..سرو قیام میکند……سبزه پیاده میرود……غنچه سوار میرسد……
    در اینجا این سوال بزرگ برای مولانا پیش میاید که چرا خلوتیان آسمان شراب میخورند؟ وقتی فقط نشانه های آمدن یار !!!! روح چون منی را چنین مست میکند و عقل را خمار !!!!!!! چگونه ممکن است با ابنهمه مستی که حضور معبود به آدم میدهد , کسی بتواند شراب هم میل کند!!! , اصلل چه لزومی به خوردن شراب هست؟مگر ظرفیتی هم باقی میماند برای مستی بیشتر؟مگر بیشترش هم ممکنه؟؟؟؟؟

    این شهود خودش پر از مستی و شعف و شادی وخماری است و تمام ظرفیت وجودی مرا پر کرده , دیگر ظرفیتی برای مستی بیشتر نیست

    و در بیت آخر میگوید
    کوی ما ,کوی عاشقان , کوی واصلان , کوی خاموشی است
    چون در کوی واصلان , آنچه را شهود میکنی نمیتوانی در قالب کلمات بیان کنی, واژه ها ظرفیت بیان آنهمه لطافت و زیبایی را ندارند درخشندگی رنگها , آنچه از بوها می شمید , لطافت های عالم بالا مافوق تصور و بیان است بنابراین اگر سعی کنی با کلامت ,پرده برداری, در حقیقت حجاب اندر حجاب ایجاد میکنی یا بعبارتی مثل اینکه فضا را با گفتگوی خود غبارآلود میکنی

    Comment by فرهادی — اسفند ۸, ۱۳۹۸ @ ۱۲:۳۲ ق.ظ

  54. در این غزل زیبا, مولانا لحظه وصال با معبود را به زیباترین شکل ممکن به تصویر میکشد ,
    معبود را به نگار تشبیه کرده که از آمدنش , بوی بهار استشمام میشود,نور افشانی اش چندین برابر ماه است…..
    او با چشم دل عوالم بالاتر را شهود میکند و غوغای هستی را می بیند ….او از شکافتن آسمان میگوید , فرشته های آسمانی و ولوله ای که در آسمان بر پا شده را شهود میکند, نشانه هایی از آمدن یار میدهد, بوهایی را استشمام میکند که قابل قیاس با بوهای خوش این دنیایی نیست …..
    در روایات نیز داریم که همه آنچه در عالم بالاتر وجود دارد در اعلی درجه آن , لطیفتر و زیبایی ها هزاران برابر است, بوها , صداها همه و همه بسیار طرب انگیز بوده و موسیقی خاصی داره که طنین آن ,اصلا با آنچه در عالم ماده, می شنویم قابل قیاس نیست…..
    بقول مولانا هرچه بیشتر با کلمات توصیف کنیم , حجاب ها را بیشتر میکنیم ….
    در غزل میگوید که فقط نشانه های آمدن یار , چقدر عالم هستی را به تکاپو انداخته است, ……بوهای خوش, سنجق یار ……رونق باغ…..چشم و چراغ همه هستی………
    و اما در اینجا یار را به شاه تشبیه میکند که به قصد شکار تیری پرتاب کرده و هدف را نشانه رفته و اکنون برای دیدن شکارش میاید….
    همه هستی برای آمدنش در خالت آماده باش هستند ….باغ سلام میکند…..سرو قیام میکند……سبزه پیاده میرود……غنچه سوار میرسد……

    خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند
    روح خراب و مست شد , عقل خمار می رسد
    در اینجا این سوال بزرگ برای مولانا پیش میاید که چرا خلوتیان آسمان یعنی آنهایی که اینهمه عظمت و بزرگی و هیبت و شکوه و مستی را که فقط نشانه های آمدن یار است و روح چون منی را چنین مست میکند و عقل را خمار !!!!!!! چگونه ممکن است با ابنهمه مستی که حضور معبود به آدم میدهد , کسی بتواند شراب هم میل کند , اصلی چه لزومی به خوردن شراب هست؟مگر ظرفیتی هم باقی میماند برای مستی بیشتر؟مگر بیشترش هم ممکنه؟؟؟؟؟

    این شهود خودش پر از مستی و شعف و شادی وخماری است و تمام ظرفیت وجودی مرا پر کرده , دیگر ظرفیتی برای مستی بیشتر نیست

    و در بیت آخر میگوید:
    چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
    کوی ما ,کوی عاشقان , کوی واصلان , کوی خاموشی است،
    چون در کوی واصلان , آنچه را شهود میکنی نمیتوانی در قالب کلمات بیان کنی, واژه ها ظرفیت بیان آنهمه لطافت و زیبایی را ندارند درخشندگی رنگها , آنچه از بوها می شمید , لطافت های عالم بالا مافوق تصور و بیان است بنابراین اگر سعی کنی با کلامت ,پرده برداری, در حقیقت حجاب اندر حجاب ایجاد میکنی یا بعبارتی مثل اینکه فضا را با گفتگوی خود غبارآلود میکنی

    Comment by فرهادی — اسفند ۲۰, ۱۳۹۸ @ ۱۱:۴۲ ب.ظ

  55. اصلا این شعر ربطی به قرآن و آیات قرآنی ندارد. این شعر هیجان درونی شاعر را وصف میکند. از وزن ابیات و واژه های بکار رفته کاملا پیداست‌.

    Comment by داریوش — فروردین ۱, ۱۳۹۹ @ ۱:۳۱ ب.ظ

  56. سلام و درود به همه دوستان
    واقعا ناراحت کننده است این بخش حاشیه ها در گنجور. هر بار یک کلام خالص میخونم و مست و خمار از اون کلام حاشیه ها را دنبال میکنم تا کسی مستیم را افزون کند و یا اطلاعات بیشتری از وضع حال شاعر در زمان فرمودن غزل به من یاد دهد اما هر بار به جدال بر سر یک کلمه یا حرف یا جدال بر سر مخاطب شعر یا خودستایی دوستان و بسیاری دیگر موارد، تمامی شور و حال من را می گیرد. شعر رو از بر کردن برای پز دادن نه به خودت کمکی میکند نه به مخاطبت. آخر مگر فرقی میکند مخاطب شما ایرانی باشد یا افغانی یا عرب یا آفریقایی که در جواب دادن شما تاثیری داشته باشد؟ آن یکی چرا می گوید اگر این طور بود که شمس مولانا میشد.مگر شما می دانید که کدام والاترند؟ مگر حضرت مولانا خود را مرید شمس نمیدانست؟ مگر برتری به سروده و نام و شهرت است؟ آن یکی دارد حتما شوخی میکند که میخواهد عمر خدا را محاسبه کند! و بعد از آن به این برسد که خدا خیلی پیرتر از انسان است و انسان نمیتواند عاشق او شود. مگر خدا جسم است که فرسوده شود؟ واقعا با خودمان فکر میکنیم که ما مولانا را میشناسیم؟ ما حتی کلاغان درخت باغش را هم نمیشناسیم! کی میخواهیم قبول کنیم که دیوان شمس تبریزی برای شمس تبریزی گفته شده؟ وقتی در زمان بازگشت شمس این شعر را سروده است شما میگویید نه این تفسیر آیه قرآن است؟ خداوند عزیزترین است.قرآن برترین است. حضرت علی (ع) والاترین است و این چیز دیگری است. تاریخ را که نمیشود تحریف کرد. مولانا شمس را به عنوان انسان کامل و مظهر حق میداند و برای این انسان کامل شعر میگوید. به نظر شما کسی میتواند به خداوند بگوید خورشید؟ یا اینکه تو مثل خورشیدی؟ خورشید فقط ذره کوچکی از خلقت عظیم خداوند است. پس شمس تبریزی فقط شمس تبریزی است. کاش مدیر گنجور لطف می کرد و حاشیه را خاموش میکرد و خود فقط اطلاعاتی از منابع معتبر در مورد وصف حال شاعر در هنگام سرودن شعر درج می نمود.

    Comment by خاموش — خرداد ۲۵, ۱۳۹۹ @ ۳:۲۱ ب.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره