لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. داستانک یک رباعی
    :::::::::::::::::
    جان باز که وصل او به دستان ندهند
    شیر از قدح شرع به مستان ندهند
    آنجا که مجردّان به هم می نوشند
    یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند
    رباعی در فصل هشتم مرصاد العباد نجم رازی آورده شده فصلی که ” در بیان آراستن روح بر قانون حقیقت ” نام دارد ، در فصول قبل ” دایه ” از تصفیه دل بر قانون طریقت سخن گفته و اینک روح به دست قابلۀ نبوت و در مهد شریعت قنداق شده تا از دو پستان طریقت و حقیقت شیر قطع تعلقاتی که به سبب طبع خویش بدانها انس گرفته بوده را نوش کند و چه عجیب است در جایی شیر از بهر پروردن مینوشند و در جایی دیگر از بهر قطع تعلقات خاطر شیر میخورند !
    فصل حقیقت نزدیک به عشق است و شاید به عشق تعلق دارد و همچنین درست مانند طریقت در منازل و مراحل و مقامهای مختلف منزل به منزل میگردد تا به مقامی بس بلند می رسد ،تا بدانجا هر تیر جد که در جعبه جهد بود انداخته و هیچکدام بر نشانۀ قبول نشسته است ،
    اینجا مقام ناز معشوق و کمال نیاز عاشق است ، تا این غایت روح با هر چه پیوند داشته جملگی در ششدر عشق ببازد و چون مفلس و بیچاره گردد کار به دست خون می افتد و جان است که باید نثار کرد ……. جان باز که وصل او ….
    رباعی ما در مقالات شمس چنین آورده شده است :
    هش دار که وصل او به دستان ندهند
    شیر از قدح شرع به مستان ندهند
    آنجا که مجردان به هم بنشینند
    یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند
    آن ساعت که ” عماد ” میگریست چون نامۀ ” نصیر ” فرو خواند ، خواستم که در من بنگری تا بگرییم ما نیز ، که می نماید که از رحمت و رقت میگرید ، نی ، بلکه از حبّ جاه می گرید . ۱۳۸
    در صفحه ۷۵۷ مقالات این رباعی به صورتی دیگر تکرار شده و تفاوت آنجاست که در مصرع دوم “خمر” به جای ” شیر ” و ” جان باز ” به جای ” هش دار ” آورده شده .
    جان باز که ……خمر از قدح شرع …
    استاد موحد در تعلیقات آورده اند که این رباعی در زیر شماره ۷۳۸ در جزو هشتم دیوان کبیر فروزانفر آورده شده و چون این رباعی در مرصاد العباد نجم رازی صفحه ۲۲۲ (دکتر امین ریاحی ) آورده شده بنابر این نسبت آن به مولانا درست به نظر نمی رسد .
    البته استاد درست فرموده اند و می دانیم مولانا هنگام تألیف مرصاد العباد ۱۴ ساله بودند ولی نسبت دادن رباعی به نجم رازی به زعم بنده صحیح نیست زیرا هر شعری در مرصاد العباد که توسط ” دایه ” سروده شده است با ذکر اینکه این بیت از مؤلف و یا ” مؤلف میگوید ” و یا ” از آنجا این بنده گفته که : ” و با الفاظی نظیر این مشخص گردیده و ابیات دیگران فقط با ذکر ” بیت ” و یا ” شعر ” نشان گذاری شده است .
    فعلأ رباعی بدون صاحب مانده مانند بسیاری دیگر …
    ابراهیم خضرایی

    Comment by ابراهیم خضرایی — دی ۲۹, ۱۳۹۷ @ ۹:۳۰ ب.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره