لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. مصرع دوم بیت آخر از آن سعدی است و حافظ با این غزل به استقبال این غزل از سعدی رفته است.

    Comment by حمیدرضا — فروردین ۲۳, ۱۳۸۷ @ ۶:۰۸ ب.ظ

  2. محسن نامجو این شعر را با سبک خود خوانده استشنیدنی است

    Comment by مصطفی علزاده — فروردین ۱۲, ۱۳۹۰ @ ۵:۲۴ ب.ظ

  3. خانه
    حافظ
    غزلیات
    غزل شماره ۳۱۶
    زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
    می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
    سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
    زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
    طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
    یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
    غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
    رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
    قد برافراز که از سرو کنی آزادم
    شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
    یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
    شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
    شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
    رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
    تا به خاک در آصف نرسد فریادم
    حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
    من از آن روز که دربند توام آزادم

    Comment by Morteza — آبان ۲۵, ۱۳۹۰ @ ۱:۱۷ ب.ظ

  4. حافظ به استقبال غزل زیر ( از سعدی ) رفته است
    غزل ۳۷۱
    من از آن روز که دربند توام آزادم - پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
    همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند - در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
    خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت - تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
    من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس - پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
    دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ - یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
    به وفای تو کز آن روز که دلبند منی - دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
    تا خیال قد و بالای تو در فکر منست - گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
    به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی - وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
    دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک - حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
    می‌نماید که جفای فلک از دامن من - دست کوته نکند تا نکند بنیادم
    ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل - جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
    ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم - داوری نیست که از وی بستاند دادم
    دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت - وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
    هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد - عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
    سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح - نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

    Comment by مهدی — اسفند ۲۱, ۱۳۹۰ @ ۱۲:۵۷ ب.ظ

  5. مصرع دوم بیت سوم
    طره را تاب مده تا نکنی در تابم

    Comment by محمد رهنورد — شهریور ۸, ۱۳۹۱ @ ۱۲:۳۰ ب.ظ

  6. مصرع دوم بیت سوم:
    طره را تاب مده تا نکنی بی تابم

    Comment by محمد رهنورد — شهریور ۸, ۱۳۹۱ @ ۲:۱۹ ب.ظ

  7. لطفا ای غزل زیبای حافظ رو به مجموعه اضافه کنید
    من خرابم ز غم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
    گرچلیپای سرزلف زهم بگشاید بس مسلمان که شود فتنه آن کافرکیش
    با تو پیوستم و از غیر تو ببرید دلم آشنای تو ندارد سر بیگانه خویش
    به عنایت نظری کن که من دلشده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
    آخر ای پادشه ملک ملاحت چه شود که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش
    خرمن صبر من سوخته دل داد به باد چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش
    حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت که نزد بر دل ریشش دو هزاران سرنیش
    پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش

    Comment by اکبر معینی — اردیبهشت ۲۰, ۱۳۹۲ @ ۱:۲۰ ق.ظ

  8. سلام عرض میکنم . لطفاً اپتدا مصرع اول بیت آخررا اینگونه تصحیح بفرمایید تا بعد علتش را برایتان بگویم :
    حافظ ازروی تو حاشا که بگرداند روی
    …….
    این فقط یک غزل بسیارزیبا نیست که اوج تخصّص درفن بیان و سخنوری و شعر و شاعریست .
    حقیردرعجب ودرحیرت است که چگونه کسی که این غزل را تصحیح فرموده متذکراین خاصیت مهم غزل نشده وفرموده ازجورتو بگرداند روی . آخرچه کس ازجورکسی روی می گرداند؟!!
    …….
    زلف برباد مده تا ندهی بربادم
    هردوبرباد دادن است اما آن کجا واین کجا
    نازبنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم
    آن بنیادکردن بمعنی پی وریشه گذاشتن
    این بنیاد کندن است بمعنی ریشه وپی کندن ، آن ساختن است واین خراب کردن
    می مخوربا همه کس تا نخورم خون جگر
    هردوخوردنیست وهردوقرمزرنگ
    سرمکش تا نکشد سربفلک فریادم
    هردوسرکشی است
    ……………
    الباقی ابیات را هم اگراهل ذوق باشید میتوانید فن بیانش را که اوج تخصص حافظ را نشان میدهد ببینید ، درغیراینصورت چه ازاین غزل ناب میماند

    Comment by حمید رضا گوهری — تیر ۱۶, ۱۳۹۲ @ ۱:۱۳ ب.ظ

  9. به به حمیدرضا گوهری ، که بدرستی گوهر شناس است

    Comment by امین کیخا — تیر ۱۶, ۱۳۹۲ @ ۴:۴۴ ب.ظ

  10. اقای حمید رضا گوهری .مصرع اول بیت اخر درست میباشد با استناد اشعار خود حافظ . در ابیت زیر دقت فر مایید .حاشا که من از جور و جفای تو بنالم . بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت .و هر چند بر دی ابم روی از درت نتابم . جور از حبیب بهتر کز مدعی رعایت . و من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام لیکن . بلایی کز حبیب اید هزارش مر حبا گفتیم .

    Comment by چنگیز گهرویی — خرداد ۱۷, ۱۳۹۳ @ ۵:۱۷ ب.ظ

  11. با توجه به صحبت های حمیدزضا گوهری
    به نظر من مصرع آخر هم باید به صورت زیر تصحیح بشه

    من از آن روی که در بند توام آزادم

    البته شاید.

    Comment by سکوت فریاد — مرداد ۲۵, ۱۳۹۳ @ ۲:۴۵ ب.ظ

  12. اینطوری صحبتهای ایشان ادامه دار به بیت آخر می شه.

    روی گرداندن به معنای پشت کردن
    از آن روی به معنای به دلیل اینکه یا ازآن جهت

    اینطوری کلمه ی جور رو هم می تونیم بدون تغییر بذاریم.

    Comment by سکوت فریاد — مرداد ۲۵, ۱۳۹۳ @ ۲:۴۸ ب.ظ

  13. رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
    قد برافراز که از سرو کنی آزادم
    واقعا زیباست & مثل تمام اشعارش… این شعر هم مرا به وجد آورد…

    Comment by کسرا — تیر ۲۱, ۱۳۹۴ @ ۱۱:۰۰ ب.ظ

  14. در پاسخ به آقای «حمید رضا گوهری»
    اول اینکه: مصرعی که شما فرمودید اینست:
    حافظ ازروی تو حاشا که بگرداند روی
    واژه «روی» در این مصرع تکرار شده است و با توجه به اینکه صنعتی هم ندارد، و صرفا «روی» به معنی «رخ» و «صورت» و… است، لذا هیچ زیبایی و نکتۀ ادبی ندارد و این خود ضعف است و شیوایی سخن جضرت حافظ از چنین ضعفی مبراست.
    دوم اینکه: از جور روی بر می گردانند و این معروف است. و حضرت حافظ می فرماید: حاشا که من چون سایرین از جور تو روی برگردانم!
    و بالاخره سوم اینکه: اگر قرار بود هر کس هر واژه ای را متوجه نمی شد، چه به لحاظ معنوی و چه به لحاظ ادبی، آنرا تغییر دهد، هم اکنون حافظ دیگر «لسان الغیب» نبود…
    پیشنهادم به این دوست عزیز اینست که صرفا بخوانند و لذت ببرند و ابهامات را بگذارند برای اهلش.

    Comment by احمد طحانی — مهر ۱۳, ۱۳۹۴ @ ۲:۰۶ ق.ظ

  15. آقای طحانی
    بفرمایید اهلش کیست تا ما درس بگیریم
    من به صحت و سقم نظر جناب گوهری کاری ندارم
    ولی آیا شما در زمره ی ”اهلش“ اهلان هستید
    هرکس نظری دارد و شما هم
    اجازه میفرمایید ما از نظر دیگران آگاه شویم؟

    Comment by ایزدجو — مهر ۱۳, ۱۳۹۴ @ ۸:۴۱ ق.ظ

  16. راست گفته اند جناب ایزدجو ، راست گفته اند ! حقیر از آنچه که آنجا عرض کرده راضی و خرسند نیست . بنده همیشه گفته ام که حافظ شناس نیستم و باز هم عرض کرده ام که شناخت و تفسیر و معنی کردن آثار هریک از این قله های شعر و ادب و عرفان این ملک ، یک تخصص علمی جداگانه میطلبد ، این غزل برای بنده چیزی خاص است و به آن دلبستگی ویژه دارم ، اما آنجا چند اشتباه مرتکب شده ام ، درآن بیت باید عرض میکردم بجای روز بهتر است روی بنشیند مصرع دوم نه اول : “من از آنروی که در بند توام آزادم” و نیز خیلی چیزها را نگفته ام ، مثل :
    آن رخ است و این برگ گل :
    رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
    این قد است و آن سرو :
    قد برافراز که از سرو کنی آزادم
    این برافروختن است و آن برافراشتن
    این شهر است و آن کوه
    شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
    این شیرین است و آن فرهاد
    شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
    و الخ …
    پس ایرادی بر ایشان وارد نیست ، الا زهر نهفته در سخنانشان !

    Comment by شمس الحق — مهر ۱۳, ۱۳۹۴ @ ۴:۲۳ ب.ظ

  17. جناب «ایزدجو»؛ حافظ شناسان کم نیستند، و یقینا شما بهتر از من آنها را می شناسید. امثال خرمشاهی و خطیب رهبر و جلالیان و… سخن شما بیشتر بار انتقادی داشت و اتفاقا وارد هم هست، منتهی من از آن جهت که دیدم در نظری که عرض شد نوشته شده بود: «بشود» فلان، گفتم اگر قرار باشد آیات دیوان حافظ «بشود» این و «بشود» آن، دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند. بنابراین در بحث «شنیدن» آرا و عقاید، من هم با شما موافقم، اما هم من و هم احتمالا شما، می دانیم که باید به متن اصلی آثار گهرباری چون دیوان اشعار شاعران بزرگ، وفادار ماند، و قضاوت و تصحیح را به اساتید واگذاشت…
    اما جناب «شمس الحق»؛ من نمی دانم نظری که با عنوان «حمید رضا گوهری» نوشته شده بود را شما نوشته اید یا خیر. به هر حال نظر شما بسیار پخته به نظرم رسید. حقیقتا همۀ عرض من و مقصودم، حفظ قداست ابیات حضرت حافظ بود و لاغیر. بابت «زهر»ی که فرمودید هم صمیمانه عذرخواهی می کنم. نیت من نه تندی بود و نه بدخلقی؛ دلشاد و سربلند باشید دوستان

    Comment by احمد طحانی — مهر ۱۵, ۱۳۹۴ @ ۲:۲۵ ق.ظ

  18. گرامی طحانی
    در سایه ی مهر تو چنان غنچه شکُفتیم
    پاینده باشی

    Comment by ایزدجو — مهر ۱۵, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۱۲ ب.ظ

  19. جناب طحانی شرمنده فرمودید ، طحین تان بیش باد کم مباد !

    Comment by شمس الحق — مهر ۲۰, ۱۳۹۴ @ ۱۲:۲۶ ق.ظ

  20. استاد

    ۱-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
    عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم

    ۲-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
    خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم

    ۳-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
    دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم

    ۴-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
    ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم

    ۵-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
    این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم

    ۶-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
    بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم

    ۷-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
    معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

    Comment by Anonymous — آبان ۲, ۱۳۹۴ @ ۲:۰۴ ب.ظ

  21. استاد

    ۱-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
    عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم

    ۲-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
    خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم

    ۳-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
    دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم

    ۴-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
    ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم

    ۵-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
    این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم

    ۶-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
    بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم

    ۷-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
    معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

    Comment by شجاع الدین شقاقی — آبان ۲, ۱۳۹۴ @ ۲:۰۶ ب.ظ

  22. زلف بر باد مده…
    یه غزل فوق العاده…

    Comment by محدث — آبان ۱۰, ۱۳۹۴ @ ۴:۳۸ ق.ظ

  23. بهش گفتم چرا غذاتو نمی خوری؟!
    دیدم باز همون زانوی غم معروف رو بغل کرده نشسته کنج دیوار و داره یواشکی غم اغیار می خوره !
    بهش گفتم نخور بابا نخور!غم اغیار خوردن نداره !
    گوشش بدهکار نبود … انقدر غم اغیار خورد که کرد ناشادم !

    Comment by کارگاه داستان — تیر ۲۵, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۴۵ ق.ظ

  24. سلام آقای گوهری و دوستان
    به نظر من بیت آخر درست است؛ حافظ در مصراع دوم بیت آخر «اسارت» در زندان معشوق را همچون آزادی وصف می‌کند. اسارت یک «جور» بزرگ است که در مصراع اول حافظ اذعان کرده که از این جور گریزان نیست، چرا؟ چون این اسارت عین آزادیست، اسارت لطف است نه جور.
    ضمن اینکه حافظ شاعری نیست که بدون هیچ تکنیک شاعرانه‌ای بگوید:«حافظ از روی تو حاشا که بگرداند روی». اگر اینگونه بنویسد که حافظ نیست.
    حافظ اینقدر معمولی شعر نمی‌گوید.

    Comment by خدایگان — اسفند ۲۰, ۱۳۹۵ @ ۶:۱۹ ق.ظ

  25. مصرع اخر این شعر”من از آن روز که دربند توام آزادم”در قسمتی از اهنگ امیر عظیمی به نام بی تو خوانده شده. که اهنگ بسیار زیبایی هم هست

    Comment by امیر صدرایی — مرداد ۱۰, ۱۳۹۶ @ ۱۱:۵۸ ب.ظ

  26. غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

    Comment by محدثه — دی ۱۸, ۱۳۹۶ @ ۱۰:۵۸ ب.ظ

  27. حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

    من از آن روز که دربند توام آزادم
    حافظ جور یار میکشد ولی این بند را عین آزادی میداند و زمان در بند شدن ( جور دیدن و در واقع آزادشدن ) را از روز میداند که چهره یار دیده و حاشا که روی بگرداند

    Comment by حمید — مرداد ۳۰, ۱۳۹۷ @ ۹:۳۱ ب.ظ

  28. زلف بربادمده تاندهی بربادم
    نازبنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
    بنیاد : بیخ؛ پایه؛ اصل؛ شالوده، بنیاد کردن: بنا کردن،آغازکردن؛ شالوده ریختن، بنیاد مکن : بنا مکن، پایه گذاری مکن
    تا نکَنی بنیادم : تا ریشه ی مرا از برنکَنی، تامرااز پایه و اساس تخریب نکنی.
    معنی بیت: ای محبوب من، زلف خویش به دست بادمسپارواینچنین دلسِتانانه گیسوانت رو پریشان مکن که تحمّل دیدن پریشانی رلف توراندارم وبربادمی روم. دلبری رابرنازو عشوه پایه گذاری مکن که بااینکارریشه ی وجودمن کنده می شودوبنیادهستی من زیروزبرمی گردد.
    این غزل زیبا ونغزعلاوه موسیقی دلنشین،برروانی وفصاحت کلام نکته ی دیگری دارد این است که واژه ها وعبارات دربعضی از ابیات،در لایه های عمیق تر معنای معکوس دارد. برای مثال درهمین بیت مطلع غزل، به بیانی دیگر، عاشق ازمعشوق درخواست ناز عشوه دارد تابنیاد وجودش بیشترو بیشتر زیروزبر شود عاشق محتاج نازمعشوق است وبیشتراز هرچیزی به نازاو نیازمنداست.
    ای سرونازکه خوش می روی به ناز
    عشّاق رابه نازتوهرلحظه صدنیاز
    همچنین وقتی که به معشوق می گوید نازبنیادمکن درحقیقت ازمعشوق می خواهد گیسوانش راپریشان ترکند چراکه پریشانی درعشق برای عاشق نیکوست و سبب مجموع خاطراو می شود.
    حافظ بداست حال پریشان تو ولی
    بربوی زلف یارپریشانیت نکوست
    می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
    سرمَکش تا نکشد سربه فلک فریادم
    سرمَکش : سرکشی وطغیان
    آدمی وقتی عاشق می شود نسبت به رفتار وکردارمعشوق حساس تروبه عبارتی حسودترمی شود ونمی تواند اورابادیگران (دربعضی مواردحتّا باسایه اش) دریکجا ببیندچه رسدبه اینکه مشاهده کند معشوقش بادیگران مشغول عیش ونوش است! شاعرخوش ذوقی دراینبار می گوید:
    باسایه تو را نمی پسندم
    عشق است وهزاربدگمانی!
    معنی بیت: باهرکسی منشین وباده گساری مکن تا من نیزازغصّه واندوه خون دل نخورم طغیان ونافرمانی مکن بادیگران کمتربنشین و اندکی بامن ِ دلداده مدارا کن تا ناله وافغان من به آسمان نرود.
    معشوق درادبیات عاشقانه ی ما، همواره شیوه ی عاشق کُشی پیشه می گیرد وبارقیبان ودشمنان مشغول میگساریست واین رفتاردرهمه جانمودی محسوس ومشهود دارد.
    زانجاکه رسم وعادت عاشق کُشیّ توست
    بادشمنان قدح کش وباما عتاب کن
    زلف راحلقه مکن تا نکُنی دربندم
    طُرّه را تاب مَده تا ندهی بر بادم
    طُرّه: آن بخش ازمو که به قصد دلبری به پیشانی ریزند، اغلب نیز به همان معنی گیسو وزلف بکارمی رود.
    معنی بیت: زلف خودراشکن درشکن وحلقه حلقه میارای ومرابه بندو زنجیرمکِش، به گیسوان خود بیش ازاین پیچ وتاب مده من تاب تحمّل دیدن این جاذبه واین افسون ویرانگر راندارم بنیادم بربادمی رود ونابود می شوم.
    آن طرّه که هرجعدش صدنافه ی چین ارزد
    خوش بودی اگربودی بوئیش زخوش خویی
    یاربیگانه مشوتا نَبَری ازخویشم
    غم اغیارمخور تا نکُنی ناشادم
    تانبری از خویشم : تا مراازخود بی خود نکنی
    اَغیار : جمع غیر، دیگران .
    معنی بیت: بابیگانگان نشست وبرخاست مکن تا مرا ازخودبی خودنکنی اندوه بیگانگان مخورو مراغمگین واندوهگین مساز.
    من رمیده زغیرت زپا فتادم دوش
    نگارخویش چو دیدم به دست بیگانه
    رُخ برافروزکه فارغ کنی ازبرگ گلم
    قد برافراز که از سرو کنی آزادم
    رخ برافروز: ازپرده درآی ورخسار بنما
    قد برافراز : بپاخیزوقامت والای خود را نشان بده
    معنی بیت: دلبراچهره بنما که باپرداختن به زیبائیها ولطایفِ رخسارتو،ازنگاه کردن به برگ گل خلاص شوم(وقتی که گل رخسار باشد نیازی به برگ نیست) قامت برافراز وبلند شوتا بادیدن قد وبالای تو ازتماشای سروفارغ گردم.
    طوبی زقامت تونیارد که دَم زند
    زین قصّه بگذرم که سخن می شود بلند
    شمع هرجمع مشووَرنه بسوزی مارا
    یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
    یاد هر قوم مکن : خاطره هر گروه را بازگو مکن ، از دیگران سخن مگو .
    معنی بیت: درهرجمعی حاضرمشو رونق بخش هرانجمن مباش ازآنهاسخن مگوی وگرنه ازرشگ و حسادت وغصّه هستی مارا به آتش می کشی
    خوشست خلوت اگریاریارمن باشد
    نه من بسوزم واو شمع انجمن باشد
    شُهره ی شهرمشوتا ننهم سردرکوه
    شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
    شُهره : مشهور
    شورشیرین مَنما : مانند شیرین (معشوقه فرهاد) شورانگیزی مکن
    معنی بیت: کاری مکن که زبان زد عام وخاص شوی ودرشهر شهرت پیداکنی که دراینصورت من ازغم واندوه سربه بیابان خواهم گذاشت مثال شیرین، دلبری مکن تامن نیزچونان فرهاد به کوهکنی نپردازم گرچه :
    گرچو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
    بس حکایتهای شیرین بازمی ماند زمن
    رحم کن برمن مسکین وبفریادم رس
    تا به خاک در آصف نرسد فریادم
    “آصف ” نام وزیرسلیمان، حافظ معمولاً این عنوان را به وزیران باکفایت مثل تورانشاه می داد.
    معنی بیت: برمن ِ ناتوان وتهیدست ترّحم کن وبه دادمن برس پیش ازآنی که دست به دامنِ وزیربشوم وشکایت خودبازگویم (احتمالاً تورانشاه وزیروقت. کسی که رابطه ی صمیمانه ای هم باحافظ وهم باشاه شجاع داشت ومعمولاً بین این دو میانجیگری می کرد تا رابطه ی آنها به تیرگی نگراید)
    گرتوفارغی ازما ای نگارسنگین دل
    حال دل بخواهم گفت پیش آصف ثانی
    حافظ ازجورتوحاشاکه بگرداند روی
    من از آن روز که دربند تواَم آزادم
    حاشا : غیر ممکن است، محال است
    بگرداند روی : روی گردان شود،
    معنی بیت:حافظ عاشقی نیست که با جوروجفای تو پا پس کشیده وازتو وازعشق تو رویگردان شود ازهمان روزی که من به عشق تومبتلاشدم ازهردوجهان آزاد ورها گشتم. گرفتاری دردنیای عشق، به معنای رهایی ازبندتعلّقات است.
    حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
    صلحی کن وبازآ که خرابم زعتابت

    Comment by رضا ساقی — شهریور ۲۰, ۱۳۹۷ @ ۳:۲۴ ق.ظ

  29. عبد عاصی گوید:در مصرع طره را تاب نده تا ندهی بربادم بهتر بود که چنین میگفت؛طره را تاب نده تا نکنی بی تابم. به دو دلیل، اول که ندهی بربادم را برای زلف برباد دادن گفته پس بهتر است برای تاب طره اثر دیگیری بتراشد که بی تابی زیبا تر است
    دوم، جناس بین تاب وبیتابی است.

    Comment by سید جعفر — اسفند ۲۱, ۱۳۹۷ @ ۱۰:۱۷ ق.ظ

  30. جعفر جان
    در آن صورت قافیه شعر بهم میریزد. عزت زیاد.

    Comment by رامین — مرداد ۹, ۱۳۹۹ @ ۱۱:۰۷ ب.ظ

  31. هو
    یکی از بنام ترین و زیباترین اشعار عاشقانه عارفانه بلاشک همین اثر است
    ریتم و درون ساختار این اثر بر آواهای بلند بر قرار نبوده
    قطعا در خوانش آن هرکس بر مبنای آواها و صداهای کشیده اسلوب را مبنا قرار دهد احتمالا ره به سر منزل مقصود خوانشی نمیبرد
    فی المثل بر با…..د
    سکوت در اجرای اثر مهارت و ممارستی می طلبد شگفت
    و اوج هنر این غزل و دیگر غزلها استفاده از سکوت است
    سکوت حرکت ندارد علی الظاهر لیکن در باطن حرکت دارد
    سکوت تعلیقیست زیبا..
    همچنین

    استفاده از سکوت در اجرای این اثر بر مبنای دو نیمه نمودن مصرع نیز خطاست

    گوشه گیران کامل مقام این غزل را اوج هنر حسرت عرفانی عارف میدانند

    حسرت عرفانی با حسادت عاشقانه کاملا مجزا و منفکست

    بر مبنای

    لطایف عرفانی و بر شیوه و نهج اکابر عرفا
    شاعر از مقامی که در یکی از وادیهای پر رمز و راز طریقتست سخن میگوید

    کسی به درونمایه اثر ره میبرد

    که یا عاشق و یا عارف باشد
    ویا لذتش را مدرک بوده

    نه عاشق ابتدایی و عارف ابتدایی

    ابتدایی=مقصود اوایل عشق و سلوک است

    زیرا عاشقی که در ابتداست آنچنان از جام عشق سرنکشیده که مست معشوق گردد

    عشق بازی میکند..و خوشحال این حالست

    همینگونه نیز در طرقت

    در طریقت مراحل ابتدایی عارف در مقام ورد و ذکر است
    و هنوز درگیر ناز عارفانه نشده….

    از مقاماتی که در عشق مجاز و عشق عارفانه مشترک میباشد

    وادی بی انتهای حیرت است

    “”یا دلیل المُتِحیرین”"

    که دران عاشق و عارف هر دو صاحب ریتم یکنواخت هستند
    ریتم یکنواخت مقصود نداشتن اوج و حضیض در حالات فرد است
    درگیر است او
    بلاشک
    لیکن از عنایت معشوق تهیست
    “البته از نظر خود”

    حال عارف و عاشق اگر از معشوق خوب باشد
    که زهی سعادت

    دوستان”"حال”" نیز عجیب وادی زیبائیست

    لیکن قطعا کوتاهست

    و اگر ادامه یابد تبدیل به “” مقام “” میگردد

    حافظ از حال در ظاهر میگوید
    لیکمن احتمالا در مقام است

    حال گذرا و مقام استوارست…

    المجاز القنطره الحقیقه

    اول و آخر علی

    Comment by امیرقاسم ولیپور — مرداد ۲۹, ۱۳۹۹ @ ۱:۱۲ ب.ظ

  32. شاهکار!!! این بهترین غزل حافظ است. اشک در چشمم حلقه زد!

    Comment by ولی — مهر ۵, ۱۳۹۹ @ ۲:۱۱ ب.ظ

  33. با سلام.ضمن تشکر از سایت خودتون باید بگم جای برخی عاشورائیان نامی معاصر در کلینتون خالیه.
    بزرگواری هست که بتونه در تشخیص وزن عروضی این بیت از حسین منزوی منو راهنمایی کنید:
    خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
    و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

    Comment by مرجان — آذر ۳, ۱۳۹۹ @ ۷:۲۴ ب.ظ

  34. زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
    ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
    حافظ با تصویر سازی منظره ای زیبا از دلبری که به منظور دلربایی بیشتر زلف خود را در معرض باد قرار داده است غزل و
    پیامهای معنوی خود را آغاز میکند . زلف یار که روی پیشانی و قسمت عمده روی او را پوشانده و بر جذابیتش می افزاید
    نماد کل هستی در جهان فرم و ماده میباشد که در بر گیرنده تمامی زیبایی های این جهان از افلاک و ستارگان گرفته تا نبات و حیوان و انسان ، کوه و دریا و طبیعت تا جزیی ترین چیزهای موجود درعالم ماده و ذهن را شامل میگردد که دربرابر چشمان انسان و یا تصورات او خود نمایی و دلبری میکنند . عارف تمامی این جهان را از تجلیات روی حضرت معشوق دانسته و با این نظر و دید به جهان مینگرد . روی سخن حافظ با حضرت معشوق است که در واقع گوشزد به ما انسانها نیز میباشد و زلف درمعرض باد قرار دادن حضرت معشوق که به منظور جلب توجه و دلبری افزونتر است سرانجام با عاشق شدن انسان، هستی ذهنی او را بر باد خواهد داد . در واقع حافظ به حضرتش عرضه میدارد که چه خوب این کار را به انجام میرسانی و با جلوه گری و دلربایی بوسیله زیبایی های این جهان انسان را بسوی خود راهبر میشوی .
    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
    حافظ در مصراع دوم ادامه میدهد حال که با این جلوه گری و طنازی او را عاشق و شیفته خود نمودی پس رخ بنمای و بنای بنیاد گذاشتن ناز مگذار زیرا که او یا انسان عاشق ، عاشق دیدار رو و وصلت میباشد و نه جلوه های تو در این جهان مادی بازیبایی های خیره کننده جلوه های زلف حضرتش در این جهان مادی انسان عاشق نسبت به زیبایی روی حضرتش مشتاق تر و
    حریص تر شده ، او را بیقرار به دیدار میکند . حافظ میفرماید اگر انسان در این جهان موفق به دیدار روی و وصال حضرتش نگردد بنیاد هستی او از جای کنده حواهد شد . یعنی عمر خود را بیهوده سپری کرده و فرصت طلایی یکی شدت با حضرتش را برای همیشه از دست خواهد داد . در واقع این انسان است که حتی با درک نقش خود در این جهان ، ناز کرده و برای وصال و یکی شدن با حضرتش پیش قدم نمیشود .
    می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
    سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
    می خوردن با همه کس کنایه از تقلید از دیگران برای درخواست شراب چیزهای این جهانی ست و حافظ میفرماید درصورتیکه انسان از هر کس و یا از هر چیزی در جهان طلب می کند سرانجامی جز خون جگر خوردن ندارد . یعنی که عاقبت درخواهد یافت که شراب چیزهای این جهان به او خوشبختی و آرامش نخواهد داد و پس از دریافت این مطلب برای رها شدن از دلبستگی های بوجود آمده متحمل درد و خون جگر خواهد شد . یعنی بهتر است انسان چیزها را در دل و مرکز خود قرار ندهد زیرا این کار سهل تر از رها شدن از آن دلبستگی ها ست که با خون جگر و تحمل درد بسیار میسر خواهد شد . حافظ درمصرع دوم میفرماید اگر چنین نکرده و با سرکشی و ستیزه گری خود را دلبسته چیزهای این جهان کرده و آنها را در مرکز و دل خود قرار دهی ، پس به هنگام رهایی از آن تعلقات و دلبستگی ها فریاد تو به دلیل درد رها شدن از آنها به آسمان بلند خواهد شد . درد ناشی از رها شدن از دلبستگی به پول و ثروت ، باورهای تقلیدی غلط ، و همچنین تعلق خاطر به مقام و منصب ، ازجمله دردناکترین رهایی هاست .
    زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
    طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
    حلقه کردن زلف نیز کنایه از افزودن زنجیر وار دلبستگی هاست که عاقبت انسان بوسیله همین تعلقات دربند و زنجیر شده و اسیر و برده چیزهای این جهانی گرد آوری شده خواهد شد .تاب دادن طره نشانه تزیین کردن و زیبا انگاشتن تعلقات دنیوی ست که سرانجامی جز تباهی عمر ارزشمند انسان ندارد .
    یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
    غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
    یار اصلی و خویش انسان همان اصل خدایی و خرد ایزدی انسان است اما انسان پس از پای نهادن در این جهان از خویش اصلی بریده و خود کاذبش فربه شده ، خود کاذب را همان یار اصلی یا خویش معرفی میکند اما انسانهایی که از یار و خویش اصلی جدا نگشته و یا سریعاً به خود اصلی بازگشته اند این خود کاذب را شناسایی و مهار کرده و با یار و اصل خدایی خود خویش باقی میمانند . اغیار به معنی هرچه غیر از خداست تلقی میگردد که چیزهای این جهان و هر آنچه برآمده از ذهن انسان است از آن جمله هستند و غم خواری برای زیاد و کم شدن آن چیزهاست که شادی اصیل وبدون علت های بیرونی انسان را به یغما میبرد . توقع تایید و توجه انسان یکی از این اغیار است که موجب ناشاد بودن انسان میگردد .
    رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
    قد برافراز که از سرو کنی آزادم
    حافظ برخی از نبایدها را فرموده و اکنون در این بیت به بایدها میپردازد تا انسان از غم رها شده و به شادی اصیل و خدایی خود بازگردد . رخ برافروختن کنایه از عاشقی ست و حافظ تنها راه برای انسان را راه عاشقی میداند . راه هایی مانند عبادت های تقلیدی و به منظور بدست آوردن پاداش از نظر حافظ و عارفان بزرگ به کلی مردود است ، پس فقط راه عاشقی ست که نجات دهنده انسان از غم و درد میباشد تا انسان را از گلبرگهای خود فارغ و رها سازد . گل با چیدمانی از گلبرگها تشکیل میشود و انسان نیز با چیدمانی از تعلقات و دلبستگی ها به چیزهای این جهان برای خود گلی آراسته و به آن دلبسته میگردد به نحوی که با فروافتادن یکی از گلبرگهای گل او دنیا بر سر او خراب و جهان را به انتها رسیده میبیند ، دچار غم و افسردگی میگردد . حافظ میفرماید برای فراغت از این چیدمان و گلبرگهای ساخته ذهنی خود چاره ای بجز راه عاشقی برای انسان برجا نمانده است .قد برافراز یعنی به یکباره بلند شو و قیام کن و از این زندان خودساخته ذهن خویش را رها کن . کار دیگر انسان عاشق آزاد شدن از حس سرو بودن است . سرو در اینجا به معنی منفی آن بکار رفته و کنایه از خود برتر و بلندتر بینی انسان است که با آرزوهای بلند همه عمر خود را سرو گونه بلند تر و برتر از سایرین میپندارد . برتر دانستن مذهب و یا نژاد و ملیت نیز از جمله این برتری طلبی ها هستند که انسان عاشق بایستی با کار معنوی خود را از آن رها و آزاد کند .
    شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
    یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
    نباید دیگر اینکه انسان با اندکی کار معنوی نقش راهنما و معلم معنوی را ایفا میکند در حالیکه خود تشنه معرفت بوده ولی خود را بی نیاز و کامل میبیند .حافظ چنین انسانی را از این کار برحذر داشته و میفرماید با این کار سالک عاشق ، اندک بهره معنوی خود را نیز سوزانده خاکستر میکند . پس بهتر آنکه سکوت اختیار کرده و با کار بیشتر توجه خویشتن را معطوف به خود کند . مولانا نیز میفرماید ؛ انصتو یعنی که آبت را به لاغ
    عین تلف کم کن که لب خشک است باغ . یعنی مادامی که باغ وجود انسان سرشار از آب زندگانی نشده و به مدارج بالای معرفت دست نیافته است باید سکوت اختیار کند .
    در مصرع دوم مراد از هر قوم تعلقات و دلبستگی های پیشین و دوستان سابق از هر فرقه میباشند که انسان سالک و عاشق با رجعت دوباره به آنها موجبات دوری و از یاد بردن یار اصلی و ذات خدایی خود را فراهم میکند . گاهی انسان با اندکی کار معنوی خود را آبدیده و مقاوم در برابر خودهای کاذب دیگران میداند و حافظ این ذهنیت را اشتباه دانسته به انسان عاشق هشدار میدهد . اشاره به تاثیر گذاری و خو گرفتن از خودهای کاذب با هرگونه تعلقات دنیوی میباشد .
    شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
    شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
    کار دیگر انسان سالک دوری گزیدن از مشهور شدن به انسانی معنوی میباشد . حافظ بارها به ناشناس ماندن سالک و عدم اظهار سلوک معنوی خود به سایرین تاکید ورزیده است زیرا با این شهره شدن ، خودهای کاذب به سراغ او آمده و به انحاء مختلف در کار معنوی او اخلال میکنند . مولانا نیز میفرماید ؛
    گر نباشی نامدار اندر بلاد / کم نه ای الله اعلم بالعباد و
    هرکه داد او حسن خود را در مزاد
    صد قضای بد سوی او رو نهاد
    دشمنان او را ز غیرت میدرند
    دوستان هم روزگارش میبرند
    حافظ میفرماید پس چنین انسانی چاره ای جز سر نهادن به کوه و بیابان ندارد .یعنی امکان زندگی عادی از او گرفته خواهد شد . شیرین هم با ابراز شور عاشقی فرهادها به گرد خود جمع کرده و از فرهاد اصلی خود باز خواهد ماند .
    رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
    تا به خاک در آصف نرسد فریادم
    حافظ میفرماید همه اینها را که گفتیم و سالک به آن عمل کند باز هم کافی نبوده و بدون رحم و عنایت حضرت معشوق هیچ کاری از پیش نخواهیم برد زیر که فقیر و مسکین هستیم و فریاد رس ما فقط او خواهد بود . یعنی همه این کارهای معنوی بدون لطف حضرتش بیهوده خواهد بود و آه و فریاد انسان به خاک درگاه آصفش خواهد رسید . آصف وزیر دانشمند سلیمان بود و در اینجا کنایه از حضرت حق است که دانش او بر هر موجودی کامل تر و افضل بوده و عقل کل است . مولانا نیز در این رابطه میفرماید ؛
    آین همه گفتیم لیکن اندر بسیج بی عنایات خدا هیچیم هیچ
    بی عنایات حق و خاصان حق گر ملک باشد سیاهستش ورق
    حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
    من از آن روز که دربند توام آزادم
    حافظ در انتها مطلب دیگری را برای سالک عاشق یادآوری کرده ، میفرماید جور حضرت معشوق در هدف قرار دادن گلبرگهای چیدمان ذهنی خود را به فال نیک گرفته و از آن روی نگردان . یعنی با از دست دادن گلبرگها برآشفته مشو و ستیزه نکن ، بلکه آن را با روی باز پذیرا و شاکر باش زیرا این نشان دهنده بندگی تو میباشد و این جور نبوده بلکه لطف حضرت معشوق به تو میباشد . زیرا از آن زمان که بنده او میشویم درواقع از دلبستگی ها و تعلقات دنیوی و خشمها و کینه ها و دردها آزاد و رها میگردیم .

    Comment by برگ بی برگی — آذر ۲۳, ۱۳۹۹ @ ۷:۲۴ ب.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره