1. خواجه این قطعه را درباره واقعه کور شدن امیر مبارز الدین به دست پسرش شاه شجاع نوشته است

    Comment by سیاوش — بهمن ۱۵, ۱۳۹۳ @ ۷:۰۵ ب.ظ

  2. آنجا که حافظ ویژگی های چنان شاهی را بر می شمارد شاه شجاع را وصف میکند یا امیر مبارزالدین را؟
    در بیت آخر ضمایر آنکه، او در بدو و ش به کدامیک ( پدر و پسر ) برمی گردد؟

    Comment by روفیا — اسفند ۱۷, ۱۳۹۴ @ ۶:۳۲ ب.ظ

  3. روفیا جان
    درود
    تمام قطعه به جز بیت آخر در باره ی شیخ مبارزالدین محمد بن مظفر{ امیر مبارزالدین } است که چه خونریزی ها کرد و ظلمها
    بیت آنتهایی بهایی ست که می پردازد ، به دست پسرش شاه شجاع کور میشود{چشمهایش را میل می کشند} و پس از مدتی می میرد ،
    طریقه ی میل کشیدن هم بدین صورت بوده که میله ی آهنی را در کوره آتش سرخ می کردند و به چشم محکوم نزدیک میکردند تا کاسه ی چشم از حرارت پخته شود.
    ببخشید از سنگدلی صحبت شد
    شاد زی پایدار

    Comment by سمانه ، م — اسفند ۱۷, ۱۳۹۴ @ ۹:۲۲ ب.ظ

  4. سپاسگزارم سمانه جان
    یعنی در بیت آخر میفرماید :
    آن کسی که نور دیده جهان بین امیر مبارزالدین بود ( شاه شجاع ) همو میل در چشمانش کشید؟

    Comment by روفیا — اسفند ۱۸, ۱۳۹۴ @ ۴:۴۰ ب.ظ

  5. روفیای عزیزم
    درست میگویید ، همین طور است
    قلم من چون کلک گهر بار شما دُر افشان نیست
    شاد باشید بر دوام

    Comment by سمانه ، م — اسفند ۱۸, ۱۳۹۴ @ ۴:۴۸ ب.ظ

  6. روفیا بانو،
    آنکه روشن بد جهان بینش بدو… نور چشمى و یا فرزند که همانطور که جناب سیاوش و سمانه خانوم آوردند شاه شجاع مى باشد.
    آدم را یاد این سروده مى اندازد:
    عاقبت گرگ زاده گرگ شود
    گرچه با آدمى بزرگ شود…
    ولى از شما چه پنهان که در مستندى که سالها پیشتر دیدم ، پژوهشگرى در قزاقستان بر روى گله اى از گرگها تحقیق مى کرد و پس از چندى تمامى گرگان وى رابه عنوان عضوى از خانواده پذیرفته و کلى با او حشر و نشر داشتند… شاید اینرا باید براى کفتار مى سرودند که خبرى از تحقیق روى کفتاران ندارم، شاید آنان نیز آنچنان که آورده اند نباشند و این خوى و خصلت فقط از آنِ به ظاهر آدمیان باشد…
    البته بنده با تکنیک و ظرافت میل کشیدن آشنایى نداشته و گمانم بر آن بود که میل را فقط داغ کرده و بر چشمان بى نوایى مى کشیدند.
    گویا سفیر انگلیس در دربار فتحلى شاه در خاطرات خود آورده که فرزندان برومند و خوش چهره لطفعلى خان را دیده که به غلامى گمارده و چشمانشان از حدقه بیرون آورده شده بود، پس از چندى نیز گویا آنان را خبه (خفه) کردند…
    شاهان صفوى نیز از قرار (اگر برایشان نساخته باشند) آدمخوارانى داشتند که دشمنان ایشان را زنده زنده میخوردند…واویلا! که در این مهد تمدن و قلب تپنده جهان چه خبرها که نبوده.….
    گویا حضرتش در همین باب سروده:
    شکوه تاج سلطانى که بیم جان درو درج است
    کلاهى دلکش است اما به درد (ترک) سر نمى ارزد…
    نکته اى هم پیرامون عراق که مى باید عراق عجم باشد، چراکه در خاطره ندارم این پدر عراق عرب را مسخر کرده و جلایریان راشکسته باشد…البته حافظه بنده است و حسابى بر آن نتوان بست…
    و اى آوخ که شش بار کلیک کردم و این درج نشد، گویا پست الکترونیکى اجبارى شده…خیر است انشا…

    Comment by بابک — اسفند ۱۸, ۱۳۹۴ @ ۶:۱۴ ب.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره