1. « گلرخ مه چهره بسته روی خود را با نقاب
    یا به افسون کرده پنهان در دل شب آفتاب »*
    من که محتاجم به نورش گو نماید چاره ای
    یا نمایاند رخش را یا برآرد آفتاب
    از تب سودای وصلش همچنان دیوانگان
    مات و مبهوتم همیشه وقت بیداری و خواب
    بهر ما سرگشتگان ماوا و منزلگه کجاست
    جز سرای ساقی و نوشیدن جام شراب
    ای که در دام فسونت سرخوش و حیران شدم
    پای در دامت نهادم صید ما کن با شتاب
    رشحه از عشق تو خواند و با غم عشقت گریست
    با رخ مهتابی ات بر محفل دل ها بتاب
    * رشحه

    Comment by تردید — تیر ۲۸, ۱۳۹۵ @ ۶:۱۶ ب.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره