1. با عرض سلام و ادب خدمت شما عزیزان :
    در مصرع دوم از بیت سوم ، چنین به نظر میرسد که اگر کاما ( ، ) را بعد از حرف ( و ) قرار دهیم ، معنی و مفهوم بیت بیشتر نمایان خواهد شد .
    در مصرع اول ، شاعر از حاصل مرگ و حیات میپرسد و در مصرع دوم خود به آن پاسخ میدهد :
    حاصل حیات : در زندگی به خواب
    حاصل مرگ : به مردن فسانه ایم
    پس اگر با این دید به بیت مزبور نگاه کنیم ، این چنین خواهد بود :
    از ما مپرس حاصل مرگ و حیات —- در زندگی به خواب و ، به مردن فسانه ایم .
    متشکرم .

    Comment by م . خردمند — فروردین ۱۴, ۱۳۹۰ @ ۲:۴۷ ق.ظ

  2. از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را
    در زندگی، به خواب و به مردن، فسانه‌ایم . صائب
    حوض یخ بسته بود . پیرمرد از مجلس فاتحه بیرون زد .
    کفش های کهنه اش را از کیسه پلاستیکی بیرون آورد . کیسه ی پلاستیکی را باد بُرد … به کوچه ی پنجم که رسید صدای حمد و سوره رنگ باخته بود ، و صدای کوبه دار یک قالی ، و زنگ دوچرخه ی بچه ها بود که جاندار به نظر می آمد . هوسِ آبگوشت کرده بود . هوسِ لیمو امانی و گوشت … باغچه ها از برف پر شده بودند . پسرکی داشت کلیات سعدی را ورق می زد . پیرمرد کنار پسرک نشست و به کت سبز کشمشی او خیره شد . یادش آمد که وقتی به سن پسرک بود یکی عین همین کت سبز کشمشی را داشته است …آهی کشید و بلند شد از پنجره ای که هنوز هم به رنگ آبی تیره بود داخل اتاق را نگاه کرد . برق رفته بود . گوشه ی طاقچه ، گردسوزی را روشن کرده بودند . گردسوز مدام پِت پِت می کرد . دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد . سرش را چرخاند ، و با دقتِ تمام به برف های باغچه نگاه کرد . انگار برف ها برایش آشناتر از باغچه بودند … صدای چرخ خیاطی می آمد . حدس زد که امروز باید یکشنبه باشد . خوب یادش می آمد که یکشنبه ها زنش چشم هایش را مدام تنگ و پشت هم سوزن چرخ خیاطی را نخ می کرد، و پارگی لباس ها را می دوخت … شب بود اما پیرمرد دلش صبحانه می خواست . به سمت قالی ها رفت . کُرک های قالی را بو کرد . دلش می خواست دیکته بنویسد . دوست داشت مداد رنگی بتراشد . جوجه اردک بکشد ، جوجه اردک زشت . توتِ قرمز بخورد و دور دهانش را پاک نکند . آب باران در کفش هایش سوراخش برود . به جای کمربند ، بند شیرینی به کمرش ببندد . در خرابه ها سرپا بشاشد . گوجه ی کال گاز بزند و تف کند . از خوش رنگی بال کفشدوزک ها ذوق کند . از دست وزوز مگس ها عصبانی شود … گردسوز هنوز پت پت می کرد . پیرمرد آماده شد که پالختی روی برف ها بالا و پایین بپرد ، اما هر چه کرد کفش های کهنه اش از پایش در نیامد . صبح شده بود . باد پلاستیک کفش هایش را برایش آورده بود . خودش را دید که دوباره وارد مجلس فاتحه می شود . صدای حمد و سوره می آمد .
    احمد آذرکمان ـ فشافویه . ۲۱ آبان ۹۷

    Comment by احمد آذرکمان — آبان ۲۱, ۱۳۹۷ @ ۹:۳۴ ب.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره