1. این شعر لب مطلب رو می گه جان خودم.

    Comment by شهروز — اسفند ۱۶, ۱۳۸۶ @ ۴:۵۱ ق.ظ

  2. شعر خیلی باحالیه، توصیه میکنم آهنگ ترنج محسن نامجو را گوش کنید که این شعر را (باضافه قسمتی از حافظ) میخواند.

    Comment by محمدذوقی — اسفند ۱۷, ۱۳۸۶ @ ۹:۳۶ ب.ظ

  3. توصیه می کنم تصنیف ساخته شده توسط پرویز مشکاتیان با صدای زنده یاد ایرج بسطامی رو که بر اساس این غزل ساخته شده گوش کنید. (آلبوم افق مهر)

    Comment by محمد — اسفند ۲۰, ۱۳۸۶ @ ۸:۰۲ ب.ظ

  4. گفتا جویی نیرزی گر زهد وتوبه ورزی

    پاسخ: رسم‌الخط مطابق نظر شما تغییر کرد.

    Comment by Anonymous — آبان ۵, ۱۳۸۸ @ ۷:۴۷ ب.ظ

  5. tosye mikonam ahange mohsen namjoo ke bar rooye in sher gozashte shode ra goosh bedahid

    Comment by hamid hashemi — تیر ۱۶, ۱۳۸۹ @ ۷:۵۰ ب.ظ

  6. محسن نامجو با خواندن شعر ترنج به این شهر یه زیبایی دیگه بخشیده

    Comment by حسین — آذر ۲۲, ۱۳۸۹ @ ۱۰:۱۰ ب.ظ

  7. گفتا چرا چو ذره با مهر عشق ورزی، گفتم از آن که هستم سر گشته ای هوایی. به نظرم اوج زیبایی این غزل است. سپاس.

    Comment by شجاع الدین — اسفند ۱۶, ۱۳۸۹ @ ۱۱:۲۴ ق.ظ

  8. گرچه درک عرفای بزرگی همچون حضرت خواجودرحدمن نیست امابه تصورم اگراززهدوتقوی دروغین که مطهردوروئی وریاست دورشویم دراوکه نفس صداقت وراستی است وهستی است نمایان میشویم.

    Comment by ناشناس — بهمن ۱۳, ۱۳۹۰ @ ۱۰:۵۴ ق.ظ

  9. سلام

    گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی

    گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
    بهترین بیت به نظر بنده همین تشبیه زیبای خرمن گل که به روح نواز میده خواهشا که می تونه برا این ابیات شرح بنویسه این کارو انجام بده

    Comment by محسن — اسفند ۹, ۱۳۹۱ @ ۱۱:۳۴ ق.ظ

  10. ترانه ی استاد محسن نامجو :

    گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
    یعنی : (در گفتگوی بین من و خدا ..) خدا بهم گفت: من آن نماد باروری هستم (ممد حیات ) که اکثریت مردم جهان از درک حقیقی من عاجزن.. و هر کسی از ظن خودش بمن صفاتی رو بمن نسبت میده..
    ——————–
    گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی :
    یعنی : و من بهش گفتم : ارزش حقیقی تو از همه ی اون صفات بالاتره ولی حیف که دسترسی به ذات حقیقی تو امریست محال. و نمیشه تورو با زبان زمینی توصیف کنیم.
    ——————–
    گفتا تو از کجایی آشفته می نمایی؟ :
    یعنی : خدا بمن گفت : تو رهرو کدوم مسلک خداشناسی هستی که اینقدر سراسیمه مشتاق دیدار منی ؟
    ———————-
    گفتم منم غریبی از شهر آشنایی.
    یعنی : بهش گفتم : من همون خداشناسی هستم که بیشتر همون مردمی که ادعای خداشناسی دارن… منو طردم کرده اند و بخاطر روش و سبک اعتقاداتم بتو .. منو باطل و ضد تو میدونن…
    ————–

    اگه مایل بودید ما بقیشم واستون مینویسم.

    امیدوارم ترجمم از نظر استاد عرفان ایرانی.. خواجوی کرمانی .. زیاد دور نباشه تا بتونم حق شعرش رو ادا کرده باشم .

    Comment by کورش ایرانی اصل — تیر ۱۸, ۱۳۹۳ @ ۵:۳۱ ب.ظ

  11. کورش جان درود به جان پر فروغت بنویس که خدای نامت بلند کناد .

    Comment by کمترین — تیر ۱۹, ۱۳۹۳ @ ۱:۰۲ ق.ظ

  12. ——————————————————
    ممنونم دوست من…

    گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری ؟

    یعنی : خدا بهم گفت : تو چه تقاضایی از من داری در حالیکه حتی نمیتونی پرسش درست رو بپرسی ؟
    —————————-

    گفتم بر آستانت دارم سر گدایی.

    یعنی : بهش گفتم : تقاضای عاجزانه ی من از آن حضرت اینه که حس خدا جویی منو سیراب کنی… ( خودت راه رو نشونم بدی نه یه نفر سوم )
    ———————————————-

    باور کنید هر دفعه که این غزل رو میخونم یا میشنوم و چه الان که دارم معنیش رو ( در حد بضاعتم ) مینویسم… از عظمت این غزل موهای بدنم سیخ میشن…
    حس عجیبیه…
    —————————————————

    Comment by کورش ایرانی اصل — تیر ۱۹, ۱۳۹۳ @ ۳:۱۴ ق.ظ

  13. ————————————————

    گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

    یعنی : بهم گفت : وقتیکه بواسطه ی زیبایی مفهوم و مقام خداوندی.. از تو دلبری میکردم.. و تو رو دنبال خودم میکشوندم.. منو به چه چشمی میدیدی و نظرت در مورد من چی بود ؟ ( توی این همه تعاریف و اعتقادات مختلف و گسترده ای که این همه مسلک در سرتاسر جهان از من دارن.. میخوام بدونم نظر تو چیه ؟ )

    گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

    یعنی : بهش گفتم : یادمه توی اون ضیافتی که برای فریفتن دل من بپا کرده بودی.. تو رو شایسته ترین معشوق خودم یافتم که عمری دنبالش بودم .( تو یه طوری خودتو بهم نشون دادی.. به یقین بهم ثابت شد که از تمام تعاریفی که مسلک های مختلف از تو بمن گفته اند.. کامل تر هستی…)

    Comment by کورش ایرانی اصل — تیر ۲۱, ۱۳۹۳ @ ۱۲:۴۷ ق.ظ

  14. ————————————————————————–

    گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی

    یعنی : بهم گفت : وقتیکه بواسطه ی زیبایی مفهوم و مقام خداوندی.. از تو دلبری میکردم.. و تو رو دنبال خودم میکشوندم.. منو به چه چشمی میدیدی و نظرت در مورد من چی بود ؟ ( توی این همه تعاریف و اعتقادات مختلف و گسترده ای که این همه مسلک در سرتاسر جهان از من دارن.. میخوام بدونم نظر تو چیه ؟ )

    گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

    یعنی : بهش گفتم : یادمه توی اون ضیافتی که برای فریفتن دل من بپا کرده بودی.. تو رو شایسته ترین معشوق خودم یافتم که عمری دنبالش بودم .( تو یه طوری خودتو بهم نشون دادی.. به یقین بهم ثابت شد که از تمام تعاریفی که مسلک های مختلف از تو بمن گفته اند.. کامل تر هستی…)

    ————————————————————————-

    Comment by کورش ایرانی اصل — تیر ۲۱, ۱۳۹۳ @ ۱۲:۴۸ ق.ظ

  15. —————————————————————————–

    گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

    یعنی : بهش گفتم : جاذبه های کاذب و دل مشغولی های زودگذر این دنیا، منو از یاد تو غافل کرد.. و دیگه اثری از تو نیافتم…

    ——————————————————————————————-

    گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

    یعنی : خدا بهم گفت : نگران نباش.. اگه وسط همون دل مشغولی های فانی، با دقت بیشتری به دور و برت نگاه کنی، حتمن ردی رو از من خواهی دید که تو رو بسمت من هدایت میکنه…

    —————————————-

    گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

    یعنی : بهش گفتم : اشتیاق رسیدن و دیدن و نوشیدن شراب سرخ بهشتی تو، دیگه صبرم رو به لبم رسونده.. ( دیگه خسته شدم از بس که بهم گفتن، اگه میخوای رستگار بشی و توی اون دنیا، خدا ازت پذیرایی جانانه ای کنه، بایستی توی این دنیا دقیقن طبق دستوراتی که بما سفارش شده عمل کنی،.. طوریکه کم کم دارم بی خیال جوایز اون دنیا میشم..)

    ———————————————————————————-

    گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌ پرور آید

    یعنی : خدا بهم گفت : تو حق بندگی منو ( بدون توقع پاداش این دنیا و اون دنیا ) بجا بیار و بنده ی نیک من باش ، من خودم توی همین دنیا ازت بهترین پذیرایی رو میکنم و جوایزت رو بلافاصله بدستت میرسونم.

    ————————————————————————————-

    Comment by کورش ایرانی اصل — تیر ۲۲, ۱۳۹۳ @ ۴:۴۶ ب.ظ

  16. نگاه زیبا و بیگزندی به زندگی دارید .درود به چشم بینایت .

    Comment by کمترین — تیر ۲۲, ۱۳۹۳ @ ۸:۴۵ ب.ظ

  17. گویی بنویس آنچه دلت راست کین صفحهء پر حاشیه برجاست
    گویم که فقط حیف که “خواجو” در حاشیه افتاده و تنهاست…

    Comment by سراب کرمانی — مرداد ۱۴, ۱۳۹۳ @ ۱۲:۴۳ ب.ظ

  18. سلام به همه ی دوستان.این غزل بسیار زیبا و کم نظیر رو که محسن نامجو با اجرای بی همتا وبی نظیرش اجرا کرده چند تا از بیت هاش از غزلیات حضرت حافظ هست

    Comment by فرشید شباهنگ — مرداد ۲۲, ۱۳۹۳ @ ۲:۳۸ ق.ظ

  19. بسیار متشکرم از حاشیه های دوستان کمک فوق العاده ای در درک شعر به من حقیر کردید. امید که رهروان راه او به سر منزل مقصود برسند.
    این شعر رو استاد صدیق ضریف نیز به زیبایی خوانده است.

    Comment by سحر — مهر ۱۴, ۱۳۹۳ @ ۱۰:۳۸ ق.ظ

  20. با کمال شرمندگی اشتباه تایپی من رو بپذیرید. استاد صدیق تعریف

    Comment by سحر — مهر ۱۴, ۱۳۹۳ @ ۱۰:۴۰ ق.ظ

  21. مرحوم مشکاتیان تصنیفی بی نظیر روی این شعر ساخته اند و در بزرگداشت خواجو توسط مرحوم بسطامی اجرا شد.
    روحشان شاد…

    Comment by عباس — دی ۲۵, ۱۳۹۳ @ ۹:۴۱ ب.ظ

  22. این غزل آدمو مبهوت میکنه
    گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی / گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

    Comment by کیمیا — بهمن ۲۵, ۱۳۹۳ @ ۱۱:۳۳ ب.ظ

  23. سلام
    از دوستانی که زحمت می کشن شعررو معنی می کنن خواهش می کنم الکی به شعر انگ عرفان نچسبونید. بابا اون بیچاره هم دل داشته دیگه عاشق شده واسه دختره شعر گفته؛ حالا شما می گید خدا گفته من ترنجم ، این که کفر مطلقه.

    Comment by رضا — فروردین ۱۸, ۱۳۹۴ @ ۲:۵۷ ب.ظ

  24. به جرات میتوان گفت خواجوی کرمانی تاثیر گذار ترین غزل سرا بوده

    Comment by رضا شهابی — شهریور ۳۱, ۱۳۹۴ @ ۷:۳۶ ب.ظ

  25. هر کسی از ظن خود شد یار من. از درون من نجست اسرار من.
    قابل توجه آقا رضا و کورش عزیز که توصیفاتشون زمین تا آسمون فرق داره

    Comment by راضی — آذر ۸, ۱۳۹۴ @ ۸:۱۸ ب.ظ

  26. گفتا چرا چو ذره با “”مهر”" عشق بازی/
    گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی
    /چه بیت زیبایی
    سعدی هم فرمود:
    زآسمان بگذرم ار برمنت افتد نظری/ذره تا “مهر”نبیند به ثریا نرسد
    وحافظ هم که ارادتی بی پایان باین دو استاد خود دارد چنین،مفاهیم ذره و ایهام مهر را که مسبوق ب سابقست در ادبیات میپروراند:
    به هواداری او ذره صفت رقص کنان/تا لبِ چشمه ی خورشید درخشان بروم
    ویا میگوید:چو ذره،گرچه حقیرم،ببین به دولت عشق/که در هوای رخت،چون به مهر پیوستم

    Comment by علی عباسی — اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۵ @ ۵:۰۱ ب.ظ

  27. گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری ؟
    خدا به بندش میگه چی میخوای که هیچی برات مهم نیست (از سر خیر نداری=جان رو میگه تند روی)
    واقعا شعارای قدیم به چه درجه ای از عرفان رسیده بودن حالا امروز باید اهنگ های سبک بشنویم

    Comment by مبین۲۷ — تیر ۴, ۱۳۹۵ @ ۸:۲۴ ب.ظ

  28. مفاهیم ذره،افتاب و هوا و نور از متعالی ترین مفاهیم شعرفارسیت…وه که چه هنرمندیهایی که نشدست و چ مظامین رفیعی که خلق نشدست…
    مولانا میگه:
    افتاب توراشوم ذره معنى والضحی بیاموزم
    کهربای توراشوم کاهی جذبه ی کهربا بیاموزم
    درهوایش طواف سازم تا چون فلک در هوا بیاموزم
    بند هستی فروگاشادم تا چون فلک درهوا بیاموزم
    /
    میدانیم که ولظحی در اغاز سوره نسا از “مصحف عزبزست(ببیان سعدی)” که به ظهر سوگند یاد میکند،حال ایکه ذره هم به افتاب میل دارد(یادارسطو افتام)…باری،افتابم که درظهر کامل میشود…کاری به إیهام هوا ندارم که خود هنر ملای رومست….
    حافظ یادم رفت بارقبل بگویم:کمتراز ذره نه ای پست مشو عشق بورز تا به خلوت گه خورشید رسی چرخ زنان.

    /
    ازانجا که خواب من زهر فراقش بنوشید بمرد،برمن ببخشید که درین نیمه شب آشفته نوشتم ک گفته اند دوست دارددوست أین اشفتگی

    Comment by علی عباسی — مهر ۲۴, ۱۳۹۵ @ ۱:۵۰ ق.ظ

  29. هم غزل بسیار زیباست و هم آهنگ و موسیقی استاد محسن نامجو! فقط من سوالم از جناب آقای محمد اینه اگه استاد محسن نامجو رو استاد خطاب نکنیم پس شما رو استاد خطاب کنیم؟!

    Comment by محمدصادق — مهر ۲۵, ۱۳۹۵ @ ۱۱:۳۱ ب.ظ

  30. آ مم صادق،
    در زیبایی غزل شکی نیست ، استادی آنکه نام بردید ؟؟
    به گمانم خیلی از قضیه پرتید، شما مانای استاد را میدانید؟؟؟

    Comment by رنگارنگ — مهر ۲۶, ۱۳۹۵ @ ۳:۴۶ ق.ظ

  31. شما را به خدا یکی به من بگوید منظور ایشان از آن اجرای “صنما جفا رها کن ” راستی چه بود؟؟!!

    Comment by روفیا — مهر ۲۶, ۱۳۹۵ @ ۱:۳۹ ب.ظ

  32. سلام …. در بیت پنجم ” جوی ” همخوانی بیشتری با وزن دارد . (jovi)

    Comment by حسین — آبان ۱۴, ۱۳۹۵ @ ۱۲:۳۷ ب.ظ

  33. البته ، ترنج نوعی نقش اصیل ایرانی است که بر فرش زنند که نماد بر خورشید عالم تاب است .

    Comment by حسین — آبان ۱۴, ۱۳۹۵ @ ۱۲:۴۹ ب.ظ

  34. خواجوی کرمان

    مرغ سخنگو و خوش آواز ما
    نظم تو ملهِم ز نظامی ما

    روضهُ انوار تو بحر سریع
    سایه به سایه چو نظامی بلیغ

    تشنه لبانیم و، شعر تو آب
    تشنه لبان سیر از این شعر ناب

    گنج معانی ست نشاط آورد
    یاس معطر به بساط آورد

    ره ره عشقُ، سخن جان ماست
    گوهرُ لعل ست که در کان ماست

    دیر مغان را تو گشودی به نظم
    باده به ساغر تو فکندی به بزم

    “عشق شراب ازلی خورده بود
    روی به بزم ابدی کرده بود”

    دشت سخن، ار پر ازسوسن ست
    با سخنِ ناب تو پر زیور است

    “خاطر خواجو که گل باغ تست
    لاله صفت سوختهً داغ تست”

    گر تویی خاک رهِ، آزادگان
    ره بنما، آزاده کن این بندگان

    گفتی یافتنت زگم کردنست
    آنچه تو گفتی ز پر کردنست
    ج.م.

    Comment by ج م — بهمن ۷, ۱۳۹۵ @ ۹:۱۱ ب.ظ

  35. ج ، م گرامی
    شعری که نوشتید را نمی دانم از کیست ، اگر از شماست
    چند جای آن سکته دارد ، مثل : دشت سخن، ار پر ازسوسن ست ، شاید این طور باشد : دشت سخن، ار چه پر ازسوسن ست
    جسارتم را ببخشایید. بعضی ترکیبات نیز با ادبیات فارسی همخوانی ندارد. مثل گوهرلعل ، که بهتر بود به جای آن : لعل یمانی می آمد و بسیار دیگر ، نگاهی دوباره بفرمایید
    مانا بوید و توانا

    Comment by مهناز ، س — بهمن ۷, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۳۱ ب.ظ

  36. سرکار خانم مهناز س
    با تشکر از اظهار نظر سودمند شما.

    لطفا “گوهرُ لعل ” را “گوهر و لعل” بخوانید.

    Comment by ج م — بهمن ۸, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۱۰ ب.ظ

  37. با درود پیشنهاد میکنم دوستان این شعر بی نظیر را که توسط جناب استاد صدیف با اجرای بی نظیر سنتور استاد مجید کیانی در آلبوم ترجیع بند در چهار گاه اجرا شده را حتما گوش کنند.

    Comment by سعید — اسفند ۵, ۱۳۹۵ @ ۲:۴۴ ب.ظ

  38. سلام. دوستان اهل سلوک. شعر بسیار زیبایی است. ونوشته ی کورش عزیز هم خصوصا در مورد بیت اول بسیار روشنگر بود. بی نهایت سپاسگزارم. اما اگر به دنبال یه راه عملی برای سلوک باشیم چه کار باید کرد. من معنای درست درون نگری رو نمیدونم. درون نگری یعنی چی؟ یعنی چه کاری باید کرد. ونیز توبه از زهد وتوبه یعنی چه؟ من تصور نمیکنم که معنای بیت زهد وتوبه دروغین باشه. بلکه از زهد وتوبه راستین هم میگه باید توبه کرد اما چطور؟ یعنی چی؟ پس برای سلوک چه کنیم؟

    Comment by محمد — تیر ۲۶, ۱۳۹۶ @ ۷:۱۰ ب.ظ

  39. صحنه ای که من تصور و معنی می کنم:
    عاشق خودشو رسونده جلوی معشوقش، چه مادی چه اعلا علیین… و اینچنین گفتگو بین اونها پیش میره
    معشوق نظری بهش انداخته و گفته: از کجا هستی؟ چقدر آشفته ای؟ پریشانی؟ که عاشق پاسخ میده: من غریبم( شاید تو منو نمیشناسی) ام تو برام آشنا ( تو در شهر آشنای همه ای، شاید از شدت حسن، شاید از شدت کرم، شاید از صفت رحمانیتت…)
    معشوق میگه: خب دنبال چه هستی ؟ چی می خوای(سر چه داری) درحالیکه حالتت میگه اصلا از خودت بیخبری .. پاسخش: فقط آمدم گدای خونه تو باشم … ینی چیزی نمی خوام، برنامه ای ندارم، دنبال عمامه نیستم و غرور که بگم مرد خدا شدم و سربلندی بگیرم، یا دنبال اینکه از تو چیزی بدست بیارم نیستم / حتی برای معشوق زمینی
    معشوق میگه برو از بند هر چی که هستی دربیا، نیای پیش من به اینکه کیستی و پدرت کیست و موفقیت در زندگی چه ها کسب کردی ببالی، نیای حتی ذره ای جلو من “فلان دارم ” و چنان کردم” و ” چه ها دیده ام” کنی… پاسخش: با مستی از همه اینها رها شدم… مستی یعنی شرابخواری ، کاری که زهاد و پارسایان همیشه طرد و تحقیرش می کنن، انتخاب شده برای اینکه بگه من اینچنین خودمو خرد کردم، دیگه نمیام ببالم به هیچ یک از داشته هام…. پس ای معشوق خیالت راحت باشه که خودمو هیچ کرده ام…
    حالا معشوق کمی دلش نرم شده اما بازم انگار تاکیدی می کنه:
    یادت باشه یک جو ارزش نداری، اگه برای من ادای دینداری و پاک بودن و خرد و عاقله مردی دربیاری، - همه چیزهایی که شخص رو به خوب بودن خودش غره می کنن- که پاسخش واضحه…
    همیشه در فضای صمیمی یک عاشق و معشوق ، معشوق خوشش میاد بدونه چطور بوده، می پرسه: حالا بگو ببینم ، ما ( معشوق غرور و بزرگی و برای خودش می دونه به خودش ما خطاب می کنه) چطور دلبری هستیم ، وصف خودمو برای خودم بگو…
    که وقتی عاشق براش وصف می کنه که تو مثل یک کوه گل بودی در یک جشن، بازم خیلی راضی نمیشه و میگه:
    من مثل یه ترنجم که در هستی جا نمی شم…
    ترنج در ادبیات خیلی معانی داره ، یکی از عمیق ترین نشانه ها هم هست، ترنج نشانه ای هست که در هنگام به تخت نشستن در دست شاهان بوده، ترنج نشانه ای از زمان و گردش چرخ هست، و همچنین خودش به خاطر پیچ و تابش، نشانه ای از بازگشت همه چیز به سوی خدا و یکی بودن همه چیز با آفریننده هست..
    همچنین ترنج یک ماندالای اساطیری است، و نماد تمامیت است. به نوعی به مرکز روانی شخصیت اشاره دارد.
    معشوق میگه: من تمام آگاهی ام، تمام عشق ام، تمام مفاهیم خود منم
    بعد میگه: حالا من که این تمامیت ام، تو که در مقابل من مثل یک غبار در مقابل خورشیدی، چه شده که به فکر عشق با من افتادی…
    که دیگه پاسخش مشخصه…
    واقعا زیبایی این غزل پایان نداره، ممنون از گنجور

    Comment by آناهیتا — مرداد ۸, ۱۳۹۶ @ ۸:۲۴ ق.ظ

  40. با سلام، یک. لطفا «بمی پرستی» را در بیت ۴ به «به می پرستی» تغییر دهید. دو. لطفا تمام همزه ها را به ی تغییر دهید. برای نمونه «آشنایی» به جای «آشنائی». مورد دوم نه تنها نادرست است، بلکه جستجوی این صفحه را در موتورهای جستجو مانند گوگل مشکل می کند. سپاس

    Comment by سیاوش مرتضوی — شهریور ۸, ۱۳۹۶ @ ۶:۱۹ ب.ظ

  41. سپاس سپاس سپاس از همتون خیلی خوبه که انسانهایی مثل شما نفس میکشن و افتخاره منه ایرانی هستید همگی انقدر دقیق انقدر عمیق سپاس سپاس سپاس. این اهنگ یک شاهکار در موسیقیه ایرانه زنده باد استاد نامجو . این شعر یک معجزس در ادبیات فارسی سپاس از همگی

    Comment by فرزاد — تیر ۸, ۱۳۹۷ @ ۴:۳۵ ق.ظ

  42. آورده اند که استاد نامبرده چون دهان به ارتکاب آواز می گشایند دیده بر هم می نهند.
    ازین رو هواداران جملگی بر آین باورند که حضرتشان دهان مبارک بسته چشم و گوش بر واقعیت گشوده دارند.
    وعهده علی الراوی

    Comment by ۸ — تیر ۸, ۱۳۹۷ @ ۷:۱۹ ب.ظ

  43. نامجو حنجره بازی داره. صدای گرم وگیرایی داره. اشعار خیلی زیبایی هم خونده همین کار ترنج واقعا عالیه .واینجا ما درمورد شعر وبرداشتهامون از شعر مینویسیم وچه خوب که موسیقی این اشعار هم در میون باشه.اما واقعا نمیفهمم چرا یکی باید به نامجو وکسی که از آهنگهای نامجو لذت میبره توهین کنه.چرا محفل شعر وادب را خراب میکنی؟

    Comment by محمد — مرداد ۷, ۱۳۹۷ @ ۱۰:۵۲ ق.ظ

  44. شعر خوبی بود قبل از نامجو
    بعد از نامجو هلاک شد خخخخ

    Comment by سینا شکیبا — مرداد ۲۲, ۱۳۹۷ @ ۱۱:۴۵ ق.ظ

  45. سرکار خانم آناهیتا، سپاس بی پایان از حاشیه پر مغزی که نگاشتید.

    Comment by محسن — آذر ۳, ۱۳۹۷ @ ۸:۴۷ ق.ظ

  46. من خارج زندگی میکنم عزیزان..پیش خودم فکر میکنم که ایران و ایرانی بودنو سالهاست فراموش کردم ولی وقتی با هنرمندی مثل آقای محسن نامجو برخورد کردم نظرم عوض شد..که هنوز هم امید هست..تا وقتی که هنوز کسی هست که به کسی بودن نیاز نداره.که این طوفان مدرنیت همه رو گم نکرده و استثنا هم وجود داره..نامجو خودشه ..نماینده واقعی یک فرهنگ تحت فشار از همه طرف و با همه اینها گم نشده..ریشه ها رو داره در عین حال به دنیای اطراف خودش پشت نکرده..با ذهنی باز همه چیز رو جذب میکنه .هم گذشته ، هم حال هم آینده..طوفان رو بقل میکنه با شجاعت..دروغ نمیگه..نقش بازی نمی کنه…بدون ترس و عقده خود کم بینی..اصالت رو با شجاعت به معرکه میاره..گفتیم یافت می نشود جسته ایم ما..گفت آنک یافت می نشود آنم آرزوست…عزیزان..بیاییم زندگی کنیم..نه نقش زندگی رو بازی کردن..موفق و سربلند باشی

    Comment by سعید — اسفند ۱۴, ۱۳۹۷ @ ۴:۰۶ ق.ظ

  47. سعید
    سفارش می کنم ایرانی بودنتان را فراموش کنید

    Comment by ۸ — اسفند ۱۴, ۱۳۹۷ @ ۴:۴۶ ب.ظ

  48. این اثر خواجو اعجاز ادبی است و کمال شعر در زبان فارسی. اما از نظر عقیدتی خیر. ….برهوت گمراهی

    Comment by عباس رستاقی — اسفند ۲۵, ۱۳۹۷ @ ۶:۵۸ ق.ظ

  49. سلام

    با عرض اجازه از اساتید محترم که نظر دادن و حتی محسن نامجو خواننده محترم و محبوبم البته و اساتید محترم دیگه که این شعر رو خواندند بنده نظرم اینه
    (( در عرفان و خداشناسی بحثی هست بنام سرر(به معنی راز) ، که شاعر میگه (سر چه داری کز سرر خبر نداری) همانگونه که در آخر غزل، خواجوی کرمانی میگه ( گفتم حدیث مستان سری بود خدایی) ، که اینجا دیگه مشخصه منظور سرر هستش یعنی راز…))
    بحث راز ، بحثی است که خداجویان در مرتبه ای از خداجویی به آن میرسند و در واقع این خدا است که سرر را به تو میگوید و تو میفهمی این سرری است که تو نمیتوانی به کس دیگه بگی و اونو پیش کسی بازگو کنی ، حالا به هر دلیلی…
    در پناه حق یا حق..

    Comment by سعید زنگنه — فروردین ۱۳, ۱۳۹۸ @ ۳:۵۹ ب.ظ

  50. گفتا من آن تُرَنجَم، کاندر جهان نگنجم
    گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی
    خواجوی کرمانی

    مختصری در باب معنی ترنج در این بیت خواجو

    این غزل خواجو، از زیباترین غزلیات اوست و با استعارات و ایهامات فراوان، گویا گفتگوی خدا با رهرو طریقت است.
    از دو بیت اول:
    گفتا تو از کجایی؟ کآشفته می‌نمایی
    گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی

    گفتا سرِ چه داری؟ کز سر خبر نداری
    گفتم بر آستانت، دارم سرِ گدایی
    می‌توان تصدیق کرد که شخصیت گفتگو کننده با حضرت عشق، همان رهرو طریقت است.
    اما تُرَنج را بسیاری از فرهنگ‌ها و لغت‌نامه‌ها، با مصدر ترنجیدن و یا مصدر رنجیدن، هم خانواده گرفته‌اند.
    شاید بتوان این احتمال ضعیف را در نظر گرفت که خواجو، ترنج را به این سبب که از سایر مرکبات، بزرگتر است، یکی از صفات خداوند در نظر گرفته، اما ترنج به این معنی(یک نوع از مرکبات) در ادامه‌ی بیت(کاندر جهان نگنجم) نمی‌تواند دارای آن بار معنایی لازم باشد.
    اما ترنج را اگر به این معنی که (از تو می‌رنجم) در نظر بگیریم و نظر لغت‌شناسانی چون معین و عمید را در هم خانواده دانستنِ ترنج و ترنجیدن و رنجیدن، درست بدانیم می‌شود معنای بیت رااینگونه تعبیر کرد:
    من آن وجودی هستم، که از تو رنجیدم و در جهان نگنجیدم(و تو را به سبب رنجش از خود و بهشتم راندم) و تو به جهان آمدی ولی من و عظمتم(به همان معنای بزرگ بودن ترنج نسبت به سایر مرکبات) در این جهان نمی‌گنجد.
    و جالب اینجاست که خواجو با زیرکی در مصراع دوم، همان معنی حقیقی ترنج را با یک ایهام شگفت‌انگیز بیان می‌کند و می‌گوید تو از ترنج هم بهتری و شاید مقصود او این است که مقام تو و عظمت و رحمتت، بالاتر از اینهاست که از ما بِرَنجی، امّا حق با توست و به دست نمی‌آیی( تو آن وجود زنده‌ی فراتر از عالَمی که نسبتت قابل فهم و درک نیست).

    عرفان ایمانی
    هفده اردیبهشت نود و هشت

    Comment by عرفان ایمانی — خرداد ۱۳, ۱۳۹۸ @ ۱۰:۲۰ ب.ظ

  51. دوستان به نظر حقیر صحیح خواندن شعر کلید ان است نیاز به تفاسیر محیر العقول نیست.
    شهر اشنایی یعنی از شهری که برای تو‌اشناست میدانی کجاست ولی من در ان غرسیم
    سر چه داری که از شر یعنی راز خبر نداری

    Comment by مهدی — تیر ۶, ۱۳۹۸ @ ۹:۰۱ ق.ظ

لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بنویسید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره