روح سرکش در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳ - سوز و ساز:
همون بیت اول :) خیلی خیلی زیباست در واقع استاد شهریار زیباترین شعر های قرن معاصر رو دارن!
مجتبی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۵۵ - نکوهش بیجا:
و چه زیبا
و چه پر محتوا...
و چه با حلاوت...
و چه با طراوات...
مجتبی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۵ - پیام گل:
سلام و با خواندن این شعر قطره اشکی بر دیده ام چکید چرا که این شعر بسیار پر محتوا و مانند همیشه غمی آرام در آن نهفته، از گذرعمر، از رفتن انسان ها و..
روحت شاد و هزاران بار شاد، بانو اعتصامی....
,,شاهرخ کاظمی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱:
سلام
ماه خداونده. وستارها فکر همانیده
ما به به دنیای مادی است
ما روی, خودمان کار, کنیم وبه هیچ
چیزی, در, دنیای مادی هویت ندیم
ومرکزمان را عدم کنیم از لطف خداوند
دل سنگ ما تبدیل به گوهر می, شود
وقتی به بینهایت او وصل بشیم
دائم. خیر برکت بر سر ما می بارد
وجاویدان بودن خودمان را می بینیم
میلاد کونانی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی:
بیت ۳۰
بر امید وصل تومردن ...
اگر قرار باشد به این امید صبر کنم که یک روزی به تو برسم من تحمل ندارم و مردن را ترجیح میدهم چونکه سوزندگی دوری از تو از آتش بدتراست
مبارکه عابدپور در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۵ - حکایت در مذلت بسیار خوردن:
در کتاب بوستان به تصحیح دکتر فروغی لت انبان اومده نه لت انبار و به ترتیب ابیاتی که در گنجور هست
برگ بی برگی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
رونقِ عهدِ شباب است دگر بستان را
می رسد مژدهٔ گل بلبلِ خوش الحان را
مصراع اول تداعی کنندهٔ رونقِ دوبارهٔ عهدِ گُل و جوان شدنِ دگر بارهٔ بستان است یا فرا رسیدنِ فصلِ بهار، اما با خوانشی دیکر می توان دگر بُستان را به بُستانِ دیگری بجز آنچه می شناسیم و در آن هستیم، یعنی بُستانِ باغِ بهشت تعبیر کنیم، در اینصورت به حافظ که در باغ و گلستانِ این جهان است خبر می دهند که بُستانی دیگر و در سرایی دیگر است که در آنجا عهدِ شباب و جوانی رونقی دارد، میتواند اشاره باشد به آیه ۲۴ سورهٔ طور که میفرماید در بهشت غِلمان یا نوجوانانی هستند چون لوءلوی مکنون که با جامهای شراب در حالِ گردشند، پس حافظ آن دگر بُستان ( بهشت) را بُستانی می بیند که شباب یا جوانان در آن به عهدِ خود وفا کرده و در نتیجه در رونق و شادی و شادکامی بسر می برند. در مصراع دوم بلبلِ خوش الحان شخصِ حافظ است و گُل استعاره از نوجوانِ نوشکفته است، پس بلبلی چون حافظ که در عشقِ رویِ جوانان می سوزد و می بیند که جوانان در بُستانِ این جهان از رونقی برخوردار نبوده و برخی حتی در اوجِ شکوفایی و جوانی پژمرده و افسرده حالند با رسیدنِ چنین مژده ای که در بُستانِ دگر جوانانی با صفاتِ ذکر شده در قرآن حضور دارند به وجد آمده و از صبا می خواهد تا پیغامی برای آنان بفرستد.
ای صبا گر به جوانانِ چمن باز رسی
خدمتِ ما برسان سرو و گُل و ریحان را
خدمت در اینجا یعنی عریضه، سرو نمادِ هُشیاریِ حضور و گُل همان جوانان ذکر شده در بهشت و بستانِ دیگر است و ریحان با سکونِ "ر" که جمعِ ریح و به معنیِ نفخهٔ خداوندی آمده است که غالبن به خطا با کسرهٔ رِ میخوانند، پسحافظ از صبا می خواهد تا اگر بارِ دیگر به آن جوانان برسی عریضه ای را از جانبِ حافظِ عاشق بسوی سرو و گُل و ریحان در آن بُستان برده و پاسخی گرفته با خود بیاوری، میبینیم که صبا نیز جدا افتادهٔ از آن بُستان است و حافظ مطمئن نیست که او را نیز به آن بُستان راهی باشد، پس با شرطِ امکانِ حضورش در بُستانِ بهشت از او می خواهد تا خواستهاش را برآورده کند. و خدمت یا عریضهٔ حافظ این است که؛
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروش
خاک روبِ درِ میخانه کنم مژگان را
مغبچه را که می دانیم که پسرِ زیبا رویِ میکده ها و پیاله فروش است، پس عریضه و پیغام این است که اگر نوجوانِ مغبچه ای که در میخانه مشغولِ خدمت است اینچنین جلوه ای از آن جوانانِ ذکر شده در بُستانِ بهشت است که چون سرو راست قامت و متعالی باشد و همچون گُل زیبا روی و خندان و از ریح و نفحاتِ پروردگار نیز بهرمند باشد، پس حافظ با مژگانش خاکِ درِ میکده ای را که چنین نوجوانی بهشتی در آن مشغولِ خدمت است جارو می کند. خاکِ درِ میخانهٔ عشق را جارو کردن استعاره از باز کردنِ فضای درونی تا بینهایتِ خداوندی ست تا سرانجام چون مغبچه از ریح و ریحان بهرمند و همچون گُل شکوفا و زیبا شده و سرو گونه قائم به ذاتِ خود شود.
ای که بر مَه کشی از عنبرِ سارا چوگان
مضطرب حال مگردان منِ سرگردان را
صبا پس از آنکه عریضه و پیغامِ حافظ را گوش می کند بر حافظ شوریده و خطاب به او می گوید ای کسی که قصد داری بر رخسارِ ماه از عنبرِ سارا چوگان کشی؛ من که بادِ صبا و به خودی خود سرگردان هستم و هر لحظه و هر ساعت در جایی، پس تو نیز با چنین سخنی مرا مضطرب حال نکن و بگذار به سرگشتگیِ خود بسوزم و بسازم. اما چرا صبای سرگردان از خدمت یا پیغامِ حافظ مضطرب حال شد؟ ماه در اینجا همان گُل و نوجوانی ست که در دگر بُستان است و جامها را پیشکشِ بهشتیان می کند و به خودیِ خود زیبا روست، پس اگر حافظ که گمان می کند آن جوان یا ماهِ بهشتی چیزی کم دارد و آن هم عطر و بوست و بخواهد بوسیلهٔ چوگان که در اینجا نمادِ ابزارِ ذهنی ست عنبرِ سارا که ماده ای سیاه رنگ و خوش بوست را بر رخسارِ زیبای آن ماه بکشد و به خیالِ خود او را معطر کند و به لطف و حُسنش بیفزاید، پس نتیجه این می شود که از انتشارِ نورِ آن ماه جلوگیری کند، بقولِ امروزی ها "میاد سرمه بکشه چشمش را هم کور می کنه" و این مطلبی ست که صبای سرگردان را مضطرب حال می کند.
ترسم این قوم که بر دُرد کشان می خندند
در سرِ کار، خرابات کنند ایمان را
دُردکشان در اینجا یعنی کسانی که هم خود باده نوشی می کنند و هم به دیگران می نوشانند و درواقع نقشِ ساقی را نیز بر عهده دارد، در واقع همان نوجوانانِ ماه رویِ دگر بُستان که در مغبچگانِ میخانه در این بُستان جلوه کردند، پس صبای سرگردان و مضطرب حال که انتظارِ چنین سخنی را از حافظ ندارد آنرا تمسخری از جانبِ او تلقی کرده و ادامه می دهد پس ترسم از سرنوشتِ این قومی که چون تو بر دُرد کشان و مغبچگان یا همان غِلمان و جوانانِ دگر بُستان می خندند که در سرِ کارِ عاشقیِ خود ایمانِ خود را خراب و بر باد دهند. امروزه هم می بینیم کسانی که با تمسخر به غِلمان و نوجوانانِ توصیف شده در بهشت نگاهِ ذهنی و جنسی داشته و آنان را برای زنانِ با ایمان در بهشت در نظر می گیرند. در حقیقت حافظ با پیش بردنِ قصهٔ خود قصدِ پرداختن به مطالبِ مهمِ دیگری نیز دارد که در ادامه بیان می کند.
یارِ مردانِ خدا باش که در کشتیِ نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
حافظ در اینجا یک معنیِ دیگر را نیز بر گُل، ماه، غلمان یا جوانان و مغبچگان و دُردکشان می افزاید و آن مردانِ خداست، پسصبا از زبانِ خداوند یا زندگی ادامه می دهد یارِ چنین دُرد کشان و ساقیانی باش که همچون نوح کشتیبانِ انسانها هستند می خواهند تا در دریایِ طوفان زدهٔ این جهان انسان و بشریت را بسلامت از آن عبور دهند و به سرمنزلِ مقصود برسانند، کشتی نوحی که حاملِ خاک یا سرشتِ اولیهٔ انسان است و آدم نمادِ اوست، سرشت و ذاتی که هشیاریِ اولیه است و ابتدا در جماد تجلی یافت، سپس به نبات و طیِ میلیاردها سال به حیوان و سپس انسان ارتقا یافت، و این هُشیاریِ آغازینِ خلقت به آبی هم این طوفان را نمی خرد، یعنی برایش اعتباری قائل نیست، مراد از طوفان هر چیزِ برآمده از ذهن است که شاملِ هر چیزِ بیرونی ست که انسان می تواند تصور کند و تقلیلِ غِلمان و نوجوانانِ بهشتی به خاک نیز از جمله طوفانهای ذهنی هستند، از دیگر طوفانها ستیزه گری و جنگهای خانوادگی و جهانی هستند که حافظ در بیتی دیگر می فرماید؛
" این حکایتها که از طوفان کنند پیشِ چشمم کمتر است از قطره ای"
و مردانِ خدا اینگونه اند، یعنی فارغ از ذهن به جهان می نگرند و معنایِ حقیقی الفاظ و تمثیل های قرآنی را جستجو می کنند و نه تصویرِ مجازیِ آنها را.
برو از خانهٔ گردون به در ونان مطَلب
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
خانهٔ گردون جهانِ فُرم و ذهن است، پس حافظ خود یاریِ مردانِ خدا را تعریف کرده و می فرماید از خانهٔ ذهن بیرون بیا که این کار یاری کردنِ آن دُرد نوشان است، و بوسیلهٔ ذهن از این گردون یا روزگارِ بی وفا طلبِ نان مکن، نان در اینجا فقط دارایی و اموال و همسر وفرزندان و کسبِ اعتبار نیست، بلکه توقعِ حور و غِلمان و بهشتِ توصیف شده نیز از جمله نان هایی ست که اگر انسان در خانهٔ گردون باشد از خداوند طلب می کند، حافظ می فرماید این چرخِ گردون با سیاه کاری کاسه ای سیاه در دست گرفته و وانمود می کند درونش چیزِ با ارزشی ست و در حقیقت خالی و هیچ و پوچ است، اما وعدهٔ خوشبختی از چیزهای موهومش را به انسان می دهد و سرانجام نیز انسان خود را از برای چنین کاسهٔ توهمی هلاک کرده و می کُشد.
هرکه را خوابگاه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
پسحافظ ادامه می دهد هر انسانی خوابگاهش مشتی خاک است، او از خاک بر آمده و به خاک می رود، پس بگویش که چه نیازی ست تا ایوانِ خانه را به افلاک کشی و به طبقات و ارتفاعِ خانه ات مباهات کنی. اما بنظر می رسد معنای حقیقی این است که انسان با درخواست از گردونِ سیاه کار از چیزهای پیشنهایِ او و قولِ سعادتمندی که می دهد قصدِ آن دارد تا خود را بلند تر و با اعتبار تر و موفقتر از دیگران جلوه دهد، در حالیکه مردانِ خدا و مغبچگان آمده اند تا انسان را از این توهم رهانیده و به اصلِ خود یا هُشیاری آغازین و خداگونهٔ خویش باز گردانند که سعادتمندی حقیقی و جاودانه است.
ماهِ کنعانیِ من مسندِ مصر آنِ تو شد
وقتِ آن است که بدرود کنی زندان را
ماهِ کنعانی استعاره از یوسف است و صبا که اینچنین نکات و مفاهیمِ عالیِ معرفتی را از حافظ می شنود پِی می برد قصدِ او خنده بر دُرد کشان و ماه رویان نبوده و فقط بیانِ این مطالبِ عرفانی منظورِ اصلی بوده است، پس حافظ را ماهِ کنعانیِ خود یا کسی که چون یوسف به زیبایی رسیده و به یوسفیتِ خود زنده شده است می بیند، یعنی تمثیلِ دیگری از نامهای ذکر شدهٔ پیشین، و ادامه می دهد اکنون که چون یوسف از چاهِ ذهن بیرون آمدی سزاوارِ مسندی و پادشاهیِ مصر شدی، پس وقتِ آن رسیده است که از زندانِ چیزهای توهمی آزاد شده و با آنها وداع کنی. می بینیم که حافظ بسیاری از استعاره و تمثیل های قرآنی را بمنظورِ تبیینِ حقیقتی که ورای ظاهرِ این داستانهاست بیان می کند تا بدانیم سرودهٔ؛ "هرچه کردم همه از دولتِ قرآن کردم" گزافه گویی نیست.
حافظا مِی خور و رندی کن و خوش باش ولی
دامِ تزویر مکن چون دگران قرآن را
پسحافظ با فروتنیِ ملامتگرایانه خود را مخاطب قرار داده و ادامه می دهد ای حافظ رندانه شراب بنوش و خوش باش اما همچون دیگرانی که ریاکارانه قرآن را دستاویزی برای منظورهای ذهنی و کشیدنِ ایوان به افلاک قرار داده اند دامِ تزویر مکن. اما می بینیم که حافظ حقیقتِ داستانهای قرآن از آدم گرفته تا نوح و یوسف را بیان می کند و نه چون زاهد و واعظ تأویل های صوری و ذهنی را که ظاهر چنین قصهٔ هایی ست و در رسیدنِ ماه یا یوسفیتِ انسان به پادشاهیِ مصر بی تاثیر است.
بر هوا تأویل قرآن می کنی / پست و کژ شد از تو معنی سنی (مولانا)
Erfan Fatemi -Anaraki در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
درود شرح معنی و تفسیر این شعر را کجا میشه پیدا کرد من شعر را اینگونه با کلماته فارسی قدیم نمیگیرم اگر کسی میتونه کمکم کنه سپاس گذار میشم.
فاطمه زندی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸:
با خردمندیّ و خوبی پارسا و نیکخوست
صورتی هرگز ندیدم کِاین همه معنی در اوست
معنی بیت اول
۱ _با وجود بهره مندی از خرد و زیبایی ، پرهیزگار و خوش خُلق نیز هست . هرگز پیکره ای که این همه معنی را یکجا در خود جمع کرده باشد ندیده ام .
[ خوبی = زیبایی / معنی = حقیقت/ تضاد : صورت ، معنی ]
گر خیالِ یاری اندیشد ، باری ، چون تو یار
یا هوای دوستی ورزند ، باری ، چون تو دوست
معنی بیت دوم
۲ _ اگر کسی به یاری بیندیشد و یا هوای دوستی در سر داشته باشد ، یار و دوستی مهربان تر از تو نخواهد داشت .
[ خیال = تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد ، تصویر معشوق / باری = به هر حال ، خلاصه / هوا = میل و آرزو ، عشق ]
خاکِ پایش بوسه خواهم داد ، آبم گو ببر
آبروی مهربانان پیش معشوق آبِ جوست
معنی بیت سوم
۳ _بر خاک گذرگاه او بوسه می زنم . بگذار آبرویم را ببرد . آری ، آبروی مهرورزان در نزد معشوق همانند ، آب جوی بی قدر است .
[ مهربانان = مهرورزان ، عاشقان/ تضاد : خاک ، آب /جناس تام : آب ( آبرو ) ، آب ( مایع معروف ) ]
شاهدش دیدار و گفتن ، فتنه اش ابرو و چشم
نادرش بالا و رفتن ، دلپذیرش طبع و خوست
معنی بیت چهارم
۴ _ چهره و سخن گفتن او زیبا ، ابرو و چشمانش برآشوبندۀ دل هاست . قامت و راه رفتنش کم نظیر و طبع و خوی او دلپذیر است .
[ شاهد = زیبا / دیدار = چهره / فتنه = آشوب و غوغا / نادر = گران بها و کمیاب / بالا = قد و قامت ]
تا به خود باز آیم آنگه وصف دیدارش کنم
از که می پرسی در این میدان که سرگردان چو گوست ؟ معنی بیت پنجم
۵ _به محض اینکه به هوش آیم ، چهره و جمالش را توصیف خواهم کرد . امّا اکنون از من ، که در میدان مثل گوی بی قرار سرگردانم ، وصف دیدار او مپرس .
[ تا = زمانی که / به خود بازآمدن = به هوش آمدن ، آرام و قرار یافتن / دیدار = چهره و صورت / گوی = توپ و گلوله ای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده می شود / سرگردان چو گوی بودن = کنایه از آواره و پریشان بودن است /تناسب : گوی و میدان / تشبیه : او ( عاشق ) به گوی مانند شده است ]
عیب پیراهن دریدن می کنندم دوستان
بی وفایارم که پیراهن همی درّم ، نه پوست
معنی بیت ششم
۶ _ دوستانم پیراهن دریدن مرا عیب می شمارند و بر من خرده می گیرند ، امّا من یار بی وفایی هستم که در این شرایط به جای دریدن پوست ، پیراهن خویش را پاره می کنم .
[آرایه ء تکرار : دریدن / جناس لاحق : دوست ، پوست / جناس اشتقاق : دریدن ، می درم ]
خاکِ سبزآرنگ و بادِ گل فشان و آبِ خوش
ابر مرواریدباران و هوای مُشک بوست
معنی بیت هفتم
۷ _خاک سبزینه پوش گشته و باد گل نثار می کند و آب گواراست . از ابر قطعات مرواریدگون باران فرو می چکد و هوا سرشار از بوی مشک گشته است .
[ سبزآرنگ = سبز رنگ = / مشک بو = معطّر و خوشبو/تضاد : خاک ، باد ، آب / استعاره ء مصرحه : مروارید ( قطره های باران )/ ایهام تناسب : بین " باران " در معنای غیر منظورش با " ابر " ]
تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر
مدّعی در گفتگوی و عاشق اندر جستجوست
معنی بیت هشتم
۸ _ صوفی اسیر هوس بازی و مدّعی در حال لاف زنی است ، ولی عاشق حقیقی در حالی که تیر بر سرش می بارد ، در جستجوی معشوق است .
[ نظر = نگاه ، نگریستن / مدّعی = ادعا کننده و لاف زن و کسی که دعوی هنر و عشق کند ولی کم مایه و دروغگوست / گفتگو = مشاجره و جنجال ]
_ صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )
هر که را کنج اختیار آمد ، تو دست از وی بدار
کانچنان شوریده سر پایش به گنجی در فروست
معنی بیت نهم
۹ _ دست از سر کسی که در پی عشق ورزی گوشۀ انزوا برگزیده است بردار ، زیرا چنین عاشق شیفته ای پایش به گنجی فرو رفته که دیگر دست از آن برنمی دارد .
[ اختیار آمدن = انتخاب کردن و برگزیدن / دست از چیزی برداشتن = کنایه از چشم پوشی کردن ، رها کردن / شوریده سر = کنایه از عاشق شیدا و بی قرار/تناسب : دست ، سر ، پا ]
چشم اگر با دوست داری ، گوش با دشمن مکن
عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست
معنی بیت دهم
۱۰ _ ای سعدی ، اگر مشتاق تماشای دوست هستی ، به یاوه سرایی های دشمنان گوش فرامده . زیرا عاشق بودن و نیکنام ماندن همان قدر محال است که سالم ماندن سبو در برابر سنگ .
[ سبو = کوزۀ سفالی دسته دار که در آن شراب می ریزند / سنگ و سبو = کنایه از ناپایداری و ناسازگاری ، تعبیری از آنکه دو مخالف برابر یکدیگر قرار گیرند ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
مجتبی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۴۸ - ناتوان:
سلام، و برداشت این حقیر از این شعر این گونه است که؛
یکم، شما تا وقتی موضوعی را تجربه نکنید نمیتوانید به خوبی آن را تجربه کنید، در اینجا شعر جوانی که در چلچله جوانی خود به سر میبرد، از پیری سوال میکند که پیری چگونه است؟ و مطلقاً جوان نمیتواند پیری را بی آن که تجربه کرده باشد درک کند، همانند کسی که از ابتدای توّلد خود در حریر و پرنیان پروورش یافته و بخواهد طعم فقیری را از یک فقیر بپرسد
دوّم، هرگز جوانی را از دست نده، و قدرش را بدان چرا که جوانی همان فرصت است و چه بسا کسانی که گمان میکنند این فرصت ها و این جوانی تا ابد پایدار میماند.
علی جلالی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ خواجوی کرمانی » سام نامه - سراینده نامعلوم منسوب به خواجو » بخش ۵ - کیومرث:
سراینده این ابیات نامعلوم نیست. همه این ابیات متعلق به بخش «کیومرث» شاهنامه فردوسی است.
جهن یزداد در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۲۲:
چو امد ز مکران به توران و چین
خود و سرفرازان ایران زمین
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۶ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
درود و آفرینِ فراوان آقا رضا
سپاس از خدایِ مهربان که امکانِ آشنایی با شرح هایِ بی بدیل و دلی شما برایم فراهم کرد.
همیشه شاد تندرست و کامروا باشید
Bahram Hosseinzadeh در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۰:
در بیت سوم کلمهٔ "جور" نادرست مینماید و طبق نسخهٔ فروزانفر این واژه باید " حور" باشد که تناسبی با "حلّه" داشته باشد. از خاقانیست:
حور پیش آمده به استقبال
عقد بگشاده حله چاک شده...
و ارتباط حوری و حله در بهشت، از نظامی:
دهی چون بهشتی برافروخته
بهشتی صفت حله بردوخته...
,,شاهرخ کاظمی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷:
سلام
حضرت مولانا انسان را امتداد خداوند
می, داند نمادها راعوض می کنه
اینجا هم خورشید, وهم ماه خداونده
اکر مرکز عدم باشه. عدم همان خداونده
اکر مرکز عدم بشه از غم غصه نگرانی
وغیبت قضاوت ودروغ خالی بشه
وذهن خاموش بشه برکات مثل عقل
وخرد, هدایت از, مرکز, عدم
میاد, یعنی, خشم حسادت تصمیم
نمی گیره نم نم خداست که در
کارهای ما تصمی می گیره
ولی اکر ذهن بدون خداوند تصمیم
بگیره انسان محیط, زیست وخودش
را نابود, می کنه. که اوضاع دنیا
را ببینید و اسرار می گوید
که به ان ماه یا خورشید
می, توانید ارتباط, داشته
باشید تمام ابیات یک چیزرا
می, گوید انسان به اصل خودش
برکرده با اراده ازاد بحث ساعتها
وقت می طلبه اسم را ول کن
مسمی را بچسبه صفاوت خداوند
را باید, انسان داشته باشه
وکرنه نتیجه ای نمی گیرریم
بابک بامداد مهر در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:
هوش و خرد وعقل سلیم حافظ ازاین غزل کاملا مشخص است که بی تعارف تمامی اوراد واذکار عجیب وغیرعقلانی را ردمی کند ومعجزه وکرامات راکه عوام خوش می دارندنقدمی کندوحتی می شود جلوتررفت وگفت حافظ حتی مذهب رایج و شخصیت های نمادین آن را در یک غزل کامل وشفاف وبانام واضح تقدیس نکرده است واین نشانگر عبوراو از فرقه گرایی والبته رهایی روح وتفکراوست.
دربیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
یعنی درحالیکه دربیابانی سرگردان هستیم که آخرسر آن مرگ وفناست حداقل پرس وجویی کنیم تا به نکات خطیر ونیازهای اصلی دست پیداکنیم(به تعبیری دراین بیابان به راهی برای درک حقیقت وزیبایی برسیم ومسیرمان به شهر ومنزلی برسد که آرامش ونیازاصلی رامرتفع کند.
زنهار ازاین بیابان وین راه بی نهایت)
برگ بی برگی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان ، خواهد شد آشکارا
اصطلاحِ دل از دست رفتن معنایِ عاشق شدن را می رساند بنحوی که دیگر صاحب اختیارِ دلِ خود نیست و هیجانات که همگی برخاسته از دل و مرکزِ انسان هستند از کنترلِ عاشق خارج می شود تا زمانی که پس از طیِ مراحلِ عاشقی و بازگشت به اصلِ خویش بارِ دیگر صاحبِدل شده، بتواند همهٔ امورِ هیجانی خود را در کنترل و اختیارِ خود درآورد. بزرگانی همچون فردوسی، مولانا و حافظ از جمله صاحبدلان هستند، پس حافظ با دریغ و درد از افشایِ رازِ عاشقی، صاحبدلان را به خداوند قسم می دهد تا جهتِ آشکار نشدنِ این رازِ پنهانش راهکاری ارائه کنند زیرا عاشقِ حقیقی به توصیهٔ بزرگان به هیچ وجه تمایلی ندارد این راز برملا نشود، برعکسِ عاشقِ معشوقهایِ مجازی و این جهانی که ابایی از برملا شدنِ رازِ عاشقیِ خود نداشته و حتی عشقِ خود را در کوچه و بازار فریاد می زنند، عرفا و حافظ به کرات و در ابیات بسیاری از سالکِ عاشق می خواهند تا عشقِ خود و نوشیدنِ شرابِ عشق را از دیگران و بویژه از بیگانگانِ با عشق پنهان کند از جمله؛
"پیرِ میخانه چه خوش گفت به دُردی کشِ خویش"
"که مگو حالِ دلِ سوخته با خامی چند " و عطار؛
چو عشقِ دلبران گنجِ روان است چنان بهتر که اندر دل نهان است
برو در عاشقی می سوز و می ساز مکن رازِ دلِ خود پیشِ کس باز
کشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنا را
پس از آنکه هشیاری یا خرد زندگی پس از میلیاردها سال از جماد به نبات و پس از آن به حیوان و در نهایت به انسان رسید، بشریت با مشیت و قضای خداوند بمنظورِ ارتقای این هشیاری کشتی نشسته شد تا در مسیر تعیین شده زندگی قرار گرفته تا راه بی پایانی که آز آغازِ خلقت و هستی شروع شده است را ادامه دهد ، اما پس از چندی بزرگان و عارفان تشخیص دادند که کشتیِ هشیاری حضور انسان که می تواند نجات بخشِ وی باشد و او را باز هم به دیدارِ آشنای خویش نائل کند بدل به کشتیِ شکستهٔ ذهن شده است و با این اسباب ذهنی انسان هرگز قادر به ادامهٔ راه و طیِ طریق نمی باشد، حافظ در ابیاتِ بعد توضیحاتِ بیشتری در رابطه با این کشتی شکسته ارائه میکند، نکته دیگر اینکه حافظ در مصرع اول بطور جمع کشتی شکستگانیم می گوید اما در مصرع دوم بصورت فردی فقط آرزوی دیدار آشنا یا خویش اصلی خود را می نماید، یعنی هر انسان کشتی نشسته ای باید فقط بر روی خود تمرکز نماید هرچند که یاران یا دیگران در این سفر دور و دراز در این کشتی و همسفر او باشند تا سرانجام چنانکه پیش از این یک بار در الست آن یارِ آشنا و خویشِ اصلی را دیده است، باز هم به دیدارش برسد، برخی از شارحان کشتی نشستگان را صحیح می دانند تا به به آن استناد کرده و حافظ را جبری معرفی کرده و اینچنین القاء کنند که انسان چاره ای جز نشستنِ منفعلانه در کشتی ندارد و این خداوند است که بوسیله بادِ شرطه این کشتی را بحرکت درآورده و او را به ساحلِ نجات می رساند و اگر هم نخواهد که سرنشینِ این کشتی تا پایانِ عمر در این دریایِ متلاطم سرگشته و سرگردان خواهد بود، اما اینچنین تفسیری با ابیاتِ بسیاری که حافظ از سالکِ طریقت می خواهد با همتِ بلند و سعی و کوششِ خود و البته با توکل به وزیدنِ بادِ موافق کشتیِ شکسته را ترمیم و خود را به ساحلِ نجات برساند در تعارض و تضاد می باشد. در غزلی دیگر میفرماید؛
"بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثیرِ زهره و زُحل است" یا؛
"گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هرقَدَر ای دل که توانی بکوش"
در مجموع حافظ معتقد است عاشق برایِ نِیل به منظورِ خود باید علیرغمِ توکل و امیدِ بادِ موافق از هیچ کوششی نیز در طریقتِ عاشقی دریغ نکند تا به مقصد و دیدارِ آن آشنا برسد.
ده روزه مهرِ گردون افسانه است و افسون
نیکی بجایِ یاران، فرصت شمار یارا
ده روزه نشانهٔ قِلّت است و حافظ حضورِ انسان در این جهان را در مقایسه با عُمرِ بشریت بیش از ده روزی نمی داند، با توجه به اینکه گردون یا جهانِ مادی نیز از با فرمانِ خداوند متعهد در یاری رساندن به انسان شده تا او با شناور بودن بر روی دریای این جهان قابلیتِ حرکت و رسیدن به منظورِ خود را داشته باشد، پس حافظ میفرماید رویِ مِهر و همکاری و یاریِ این یار یعنی چرخِ گردون حساب باز نکن، که یاریِ او افسانه است و افسون، در بی وفاییِ چرخِ گردون و در غزلی دیگر میفرماید؛
محروم اگر شدم ز سرِ کویِ او چه شد؟ /از گلشنِ زمانه که بویِ وفا شنید؟
پس حافظ که وفای به عهدِ روزگار را فسانه می داند می فرماید ای یارِ صاحبدل تو بجایِ چرخِ گردون که یاری ست بی وفا فرصت را غنیمت شمر و در حقِ یارانِ کشتی نشسته نیکی و آنان را در امرِ رسیدن دگرباره به دیدارِ آشنا یاری کن.
در حلقهی گل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
حلقهٔ توصیف شدهٔ بیت همان یارانِ حقیقیِ انسانند برای رسیدن به منظورِ ذکر شده، گل نماد انسانی ست که با دم ایزدی یا باد شرطه بسوی دیدار آن یار آشنا به راه خود ادامه می دهد و با مُل یا شرابِ عشق و خردِ ایزدی و همچنین با بلبل یا همان یارِ صاحبدلی که قرار است در حقِ انسان نیکی کند حلقه ای ناگسستنی تشکیل داده اند، دوش یعنی در دم و لحظه، بلبل نمادِ پیام آوران و نغمه پردازن زندگی و صاحبدلی چون حافظ است که به درخواستِ کشتی نشستهٔ بیتِ قبل، به یاری این رهپوی عاشقی که در آغازین سالهای ورود به کشتیِ شکسته است شتافته و با نغمه ای خوش از او می خواهد حال که به شرابِ عشق مست شده است تعجیل کرده و بدون اتلاف وقت از خواب ذهن بپا خاسته، برای دریافت می صبحگاهی بشتابد، با استمرار دریافت این شراب است که یاران دیروز که دشمنان امروز هستند قادر نخواهند بود بار دیگر وی را به این کشتی شکسته باز گردانند. مِیِ صبوحی همچنین می تواند اشاره به این مطلب باشد که انسان پس از دریافتِ شرابِ شبانگاهی دچارِ دردِ سرِ ناشی از درهم شکستنِ ذهن خود می شود که چاره اش مِیِ صبحگاهی ست.
ای صاحبِ کرامت شکرانهٔ سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
پس از دریافت مکرر میِ شبانگاهی و صبحگاهی ست که پوینده راه عاشقی به دیدار آشنای خویش یا حضرت دوست رسیده و صاحب کرامت و بزرگی می شود و پس از این سلامتِ نفس و حضور است که او باید دست یاری بسوی کشتی شکستگان دراز نموده، آنان را موردِ تفقد و مهرورزیِ خود قرار داده و در امرِ مهمِ دیدارِ آن یارِ آشنا کمک و یاری رسانده، آنان را تشویق به خروج از کشتی شکسته ذهن کند زیرا که در فقر معنوی مطلق بسر می برند و خود نمی دانند این کشتی شکسته قادر به حرکت و طی طریق در مسیر زندگی نخواهد بود، حافظ و سایر بزرگانِ صاحب کرامت همچون مولانا با آثار ارزشمند خود در حال تفقد و مهرورزی به همه فقیران هستند تا شاید باد شرطه یا نسیم زنده کنندهٔ دمِ ایزدی بر آن کشتی شکستگان وزیده، موجب بیداری و خروج آنان از کشتی ذهن شود و آن درویشان بینوا نیز بتوانند به دیدار یار نایل آمده، صاحب کرامت و بزرگی شوند .
من که ره بردم به گنجِ حُسنِ بی پایانِ دوست
صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا
این بیت که از دیرباز این ضربالمثل بوده است علاوه بر معنایِ معمولش بنظر می رسد معنای دیگری را نیز مورد نظر دارد و اینکه آسایش و آرامش هر درجهان ماده و معنا در گرو عمل به این دو حرف است، با دوستان و یارانی که در مسیر باد شرطه قرار گرفته و از رهپویان عشق گردیده اند با مروت و جوانمردی عمل نموده و به هر نحو ممکن برای نیل به منظور اصلی آنان یعنی پیمودن راه عاشقی کمک کند، و در مقابل دشمنان یا آن یاران کشتی شکسته ای که نه تنها خود خیال ادامه راه را ندارند، بلکه سعی در ممانعت دیگران برای ادامه راه را داشته و سنگ اندازی میکنند، با آنان مدارا کنند تا شاید روزی آنان نیز در زمره پویندگان و سالکان راه معرفت و عاشقی قرار گیرند. معنی دیگر مدارا اینکه گویا حافظ میفرماید به جهت طولانی شدن مدت اقامت در این کشتی شکسته، اطرافیان و والدین خود را سرزنش و ملامت نکرده، با آنان به نرمی و ملایمت رفتار نموده و اکنون که سالک کوی عشق از خواب ذهن بیدار شده و کشتی شکسته را ترک کرده است خود را مسؤل هشیاری خویش بداند .
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را
انسان که پس از پذیرش حضور در این جهان و تعهد به بازگشت سریع و ده روزه ای به دیار و یار آشنا در کشتی شکسته گرفتار شده و در جهان ذهن و ماده به اسارت درآمد، پس نزدِ فرشتگان و کائنات بدنام شد زیرا آنان پیش از آفرینش انسان هم نسبت به خونریزی و فساد در روی زمین هشدار داده بودند و اکنون پیشبینی خود را اثبات شده دریافتند، در حالیکه فرشتگان که در کوی نیک نامی بسر می برند اصولأ جزو مسافران کشتی زندگی نیستند و طبعأ در بوته آزمایش این جهان قرار نگرفتند، پس همچنان نیز در کوی نیکنامی بسر میبرند و سبکبارانِ ساحلها بوده، از امواج و گردابها بی خبر هستند، اما ارادهٔ خداوند بر این امر قرار گرفته است که انسان از کوی بدنامیِ این جهان و کشتیِ شکستهٔ ذهن و ماده عبور کرده و پس از آن به دیدارِ آن آشنا بازگردد، پس حافظ خطاب به کشتی نشستگان که همچنان در کشتیِ شکسته نشسته و حتی درخواست باد شرطه و لطف خداوند را ندارند میفرماید این سرنوشت و قضایِ الهی بوده است که انسان برای وصل دوباره به حضرت دوست از این جهان ماده و کشتیِ شکستهٔ ذهن و عقلِ جزویِ خود عبور کند و راه دیگری وجود ندارد، پس ستیزه با قضای الهی بی نتیجه است و تغییرِ قضا از عهده انسان بر نمی آید. در قرآن از این کشتی شکسته ذهن با عنوان جهنم یاد شده که مقدر است انسان با عبور از آن به بهشت امنیت و آرامش وارد شود و راه دیگری برای ادامه راه وجود ندارد .
آن تلخ وش که صوفی ام الخبایسش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
یکی از آن ابیاتی ست که دقیقاََ شرابِ انگوری را به ذهن متبادر می کند، اما در میانهی متنِ غزل که سرشار از حکمت و معرفت است غریب می نماید، پس توصیفِ چنین شرابی ارتباطی با شالودهٔ کلیِ غزلی اینچنین عارفانه را ندارد و به این ترتیب نقض کنندهٔ اصولِ اولیهٔ هرمنوتیک در تشریحِ یک اثرِ هنری می باشد، پس بنظر می رسد این شراب از این روی تلخ وش است که در آغاز به مذاقِ پوینده راهِ عاشقی خوش نمی آید، زیرا او باید بوسیلهٔ چنین شرابی با رهایی از دلبستگیهای ذهنی و مادی و دست کشیدن از پندارهای پوسیده سیاسی و مذهبیِ برآمده از ذهن، از آن کشتی شکسته بیرون آمده، در بحرِ یکتایی شنا کنان تا رسیدن به منظور اصلی خود که دیدارِ خویش یا آشنا و وصلِ یار است طیِّ طریق کند، اما پس از چندی این تلخی مبدل به شیرین ترین و لذت بخش ترین شرابها خواهد شد که از بوسیدن لبان دوشیزگانِ باکره نیز خوشتر می آید، کنایه از لذتِ حضور و رسیدن به دیدارِ روی یار پس از آن بظاهر تلخکامی اولیهٔ رهایی از کشتی شکسته جهان ذهن و پای گذاشتن دگرباره در کوی نیکنامی یا درگاهِ حضرت دوست است که کاری ست بس دشوار، دل بریدن از ثروت های مادی و اعتبار های ساختگی و بیرون راندنِ باورها و اعتقاداتِ تقلیدی و ذهنیِ آمیخته به خرافات از سر، کاری ست معنوی که بغایت سخت و تلخ وش بوده و این سخن صوفیانِ حقیقی ست که خود این راه را پیموده اند .
هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی ، قارون کند گدا را
تنگدستی و فقر در اینجا فقرِ مادی نیست که اگر چنین باشد با کدام وجهی انسان بساطِ عیش و مستی را مهیا کند؟ این فقر بنظر می رسد اشاره ای ست به آیه ای از سورهٔ فاطر در قرآن کریم که همهٔ انسانها را فقیر می داند نسبتِ به خداوند، پس حافظ خود شرابِ موردِ نظر را که موجبِ بی خویشتنی ست تعریف کرده و آنرا کیمیایِ هستی مینامد که چونان اِکسیری خاکِ وجودیِ انسان را تبدیل به طلا کرده و چنین گدایی را قارونِ روزگار می کند، والبنه شرطِ دستیابی به چنین باده ای را که منجر به عیشِ ابدی می گردد سعی و کوشش در امرِ باده نوشی و مستی می داند.
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
اما آیا انسانها به همین سادگی از مِیِ عشق و خردی که توسطِ بزرگان و حکیمانی چون حافظ به رایگان در اختیارشان قرار می گیرد می نوشند تا با عیش و مستیِ ناشی از آن از کشتیِ شکستهٔ ذهن بیرون آمده و به دیدارِ آشنا و خویشِ اصلیِ خود نایل شوند؟ بدون تردید تنها اندکی از سیلِ مشتاقانِ حافظ در پِیِ چنین شرابی هستند و غالبِ مراجعین به حافظ قصدِ گرفتنِ تاییدِ میگساری و عشرتِ این جهانی را از او دارند، پسحافظ می فرماید اگر از دریافتِ شرابِ مور نظر که مزهی اولیه اش تلخ می نماید خودداری و سرکشی کنی بدان که وجودت همچون شمع توسطِ آن دلبری که سنگِ خارا نیز در دستش همچون مومِ شمع نرم می شود و هُشیاری و جانِ خداگونه ات بتدریج همچون شمع آب شده و زندگیت پس از هفتاد یا هشتاد سال با درد و بی ثمری به پایان خواهد رسید. مگر اینکه سرسختی را رها کرده و از این شرابِ تلخ وشی که در نهایت مانندِ بوسیدنِ لبِ لعلِ دوشیزگان به لذت و عیشِ مدام می رسی بنوشی. اما اگر جایِ "که" در مصرع اول را تغییر داده و به اینصورت بخوانیم به معنایِ دقیق تری دست می یابیم:
سرکش مشو چون شمع، کز غیرتت بسوزد ☆ دلبر که در کفِ او موم است سنگِ خارا
در اینصورت شمع نمادِ عقلِ جزوی انسان است که شعله اش نیز جزوی و ضعیف است ، پس اگر کشتی شکسته نشینی تصمیم بگیرد همچون شمعِ و بوسیلهٔ عقلِ جزوی خود راه خود را بسوی ساحل نجات بگشاید قطعاََ دلبری که سنگِ خارا در دستش همچون موم نرم و تسلیم است و به شکلِ دلخواهِ دلبر می گردد از غیرتی که دارد و حضورِ غیر یا بیگانه را بر نمیتابد قادر است به چنین انسانی آنقدر درد وارد کند تا سرانجام راه عاشقی را برگزیند و نه توصیهٔ عقل را.
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
آئینهٔ افسانه ایِ اسکندر را بسیار شنیده ایم که با نظر در آن از احوالِ قلمروِ خود آگاه می شد، همانندِ جامِ جمشید، پس حافظ می فرماید جامِ مِیِ موردِ نظر را همان آئینهٔ اسکندر بدان و در آن نظر کن تا به احوالِ مُلکِ خویش آگاه شوی، مُلکِ دارا همان پادشاهیِ داریوشِ سوم است که توسطِ اسکندر بر باد رفت و فروپاشید، و همچنین می تواند اشاره ای باشد بر گذرا بودنِ جهان و برباد رفتنِ آنچه انسان دارایی می پندارد و در این کشتیِ شکسته به جمع آوریِ آنها اهتمام می ورزد.
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
ترکان یا زیبارویان و خوبانِ پارسی گو حافظ و دیگر بزرگانِ عرصهٔ ادب و معرفت هستند که منظوری جز تعالیِ بشریت ندارند تا اینکه همه انسانها ی گرفتار در کشتی بشکستهٔ ذهن را خارج و در بحرِ معنا و یکتایی غوطه ور کنند تا شنا آموخته و به ساحلِ نجات و جاودانگی برسانند. پس ای ساقی بشارت ده به همه رندانِ پارسا یا عاشقان که به لطفِ این قندِ پارسی مِی و شراب از جهات مختلف در دسترس پویندگانش می باشد ، از یک سو فردوسی بزرگ، از سوی دیگر عطار و مولانا، از طرفی سعدی و حافظ و نظامی، که همگی در هر لحظه جامهای مملو از شراب ناب را با سخاوت و گشاده دستی بسوی پارسی زبانان و همه پارسایان و رندانِ جهان عرضه می کنند تا با نوشیدنش به عُمرِ دوباره رسیده و جاودانه شوند.
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاک دامن ، معذور دار ما را
حافظ این حضورِ خود را بدلیلِ مِی آلود کردنِ خرقه و سجاده میداند که این هم از قضا و خواستِ خداوند بوده است چنانچه در بیتی دیگر می فرماید؛ " بارها گفته ام و بارِ دگر می گویم که منِ دلشده این رَه نه به خود می پویم"، پسای شیخ که پاک دامنی( با چاشنیِ طعن و کنایه ) یا در معنیِ دیگر اینکه دامانت از هرگونه شرابِ عشقی پاک است و گمان می بری با چنین پرهیزی از راهِ دیانت و احکام و باورهای تقلیدیِ پیشینیان که بدون شک به خرافه آلوده شده اند می توانی به حضور رسیده و در بهشتِ امنیت وارد شوی عذر ما را بپذیر، زیرا که حافظِ رند راه تو را پیش از این پیموده و جز ناکامی او را بهره ای نبوده است، پس راه عاشقی و می پرستی را برگزیده است که برترین و نزدیکترین راه هاست برای دیدارِ آن آشنا و وحدتِ مجدد با او .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
پیر نگردد که در بهشت برین است
معنی بیت اول
۱ _کسی که با تو همنشین باشد ، جوانبخت و خوش اقبال است و از آن روی که با تو بودن مثل در بهشت بودن است و در بهشت پیری وجود ندارد ، همنشین تو پیر نمی گردد .
[ بخت جوان = اقبال و سعادت تازه و نو / قرین = همدم و همنشین / پیر نگردد = اشاره است به روایاتی که اهل بهشت همیشه جوانند و هرگز پیر نمی شوند / برین = منسوب است به بر ، بالایین یعنی بلندترین و بالاترین ، در اینجا برترین نقطه بهشت منظور است که همان علّیین است ]
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنین است
معنی بیت دوم
۲ _ اگر تو به خود اشاره کرده و بگویی که قبله از این جانب است ، دیگر برای اقامۀ نماز به سوی قبله نمی ایستیم .
[ قبله = روی گاه ، جهتی است که در نماز به آن سو می ایستند و یا جایی که حاجتمندان روی بدان می آورند وحاجت خود را می خواهند . ]
آینه ای پیش آفتاب نهاده ست
بر درِ آن خیمه ؟ یا شعاع جَبین است ؟
معنی بیت سوم
۳ _نمی دانم آنچه که بر در آن خیمه می درخشد ، آینه ای است که در برابر آفتاب قرار داده اند ؟ و یا پرتو پیشانی معشوق است که می درخشد ؟
[ شعاع = پرتو و نور / جبین = پیشانی ]
گر همه عالَم ز لوح فکر بشُویند
عشق نخواهد شدن ، که نقش نگین است
معنی بیت چهارم
۴ _اگر همۀ تصوّراتی را که از جهان دارم ، از صفحۀ اندیشه ام پاک کنند ، نقش عشق از ضمیرم شسته نمی شود . زیرا آن نقش همانند نقشی است که بر نگین انگشتری حکّ کرده باشند که با شستن پاک نمی شود . [ لوح = صفحه و هر چیز پهن که بتوان بر روی آن نوشت / شدن = رفتن ]
گوشه گرفتم ز خلق و فایده ای نیست
گوشۀ چشمت بلای گوشه نشین است
معنی بیت پنجم
۵ _ از مردم به گوشه ای پناه برده ، منزوی شدم . امّا این گوشه گیری سودی نداشت چرا که چشم تو فتنه ای است که حتّی در انزوا هم آدمی از تأثیر آن در امان نیست .
[ گوشه گرفتن = خلوت و تنهایی را انتخاب کردن ]
تا نه تصوّر کنی که بی تو صبوریم
گر نفَسی می زنیم ، بازپسین است
معنی بیت ششم
۶ _مبادا بپنداری که دور از تو شکیبا هستم . نه ، اگر در جدایی دَمی برمی آورم ، آن دم آخرین نفس است . [ تا = زنهار ]
حُسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دین است
معنی بیت هفتم
۷ _ زیبایی تو در هر کجا که بانگ عشق در داد . از مردم فریاد برآمد که زمان غارت دل و دین عاشقان فرا رسیده است .
[ حُسن = جمال و زیبایی / برآمدن = برخاستن ، بلند شدن ]
سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که مُلک روی زمین است
معنی بیت هشتم
۸ _ بگذار طلا و نقره و دنیا و ابزار زندگی وجود نداشته باشد . دیدن روی تو که همانند سلطنت بر همۀ عالَم است برای من کافی است .
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء مَعین است
معنی بیت نهم
۹ _عاشق راستین با ضربت هایی که دوست بر او می نوازد ، از بین نخواهد رفت . ای دوست ، اگر زهر گداخته به عاشق دهی . آن زهر ، آبی پاک و گواراست . [ زخم = ضربت / مذاب = ذوب شده و گداخته / ماء مَعین = آب گوارا و پاک ]
سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
گر ره دیگر رود ضلال مبین است
معنی بیت دهم
۱۰ _از آن روزی که سعدی راهِ رسیدن به تو را شناخته است ، رفتن به راهی دیگر را گمراهی آشکار می داند . [ ضلال مبین = گمراهی آشکار ، تعبیری است که حدود 30 بار در قرآن به کار رفته است . ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:
با همه مِهر و ، با منش کین است
چه کنم ؟ حظّ بخت من این است
معنی بیت اول
۱ _با همه مهر می ورزد امّا با من بر سر کین است . چه می توانم کرد ؟ این هم از بخت بَد من است .
[ حظّ = بهره ، نصیب / بخت = اقبال و سعادت ]
شاید این نَفس ، تا دگر نکنی
پنجه با ساعدی که سیمین است
معنی بیت دوم
۲ _ای نَفس ، شایسته است که دیگر با ساعد سیمین یار پنجه میفکنی .
[ شاید = از مصدر شایستن به معنی شایسته و سزاوار / ساعد سیمین = دست و بازوی سپید و زیبا / پنجه با کسی کردن = کنایه از ستیز و نزاع کردن ، درافتادن با کسی ]
ننهد پای تا نبیند چای
هر که را چشم مصلحت بین است
معنی بیت سوم
۳ _هر کسی که چشم مصلحت بین داشته باشد ، تا جایی را نبیند به آنجا پای نمی گذارد .
[ مصلحت = صلاح اندیش ]
مَثل زیرکان و چنبر عشق
طفلِ نادان و مارِ رنگین است
معنی بیت چهارم
۴ _داستان خردمندان و اسیر شدگان در حلقۀ عشق مَثل داستان کودک نادانی است که ندانسته با ماری خوش خط و خال بازی می کند .
[ زیرکان = عاقلان و دانایان / چنبر = حلقه و دایره ]
دردمند فراق سر ننهد
مگر آن شب که گور بالین است
معنی بیت پنجم
۵ _عاشقی که درد جدایی به جان دارد نمی خوابد . مگر شبی که گور بستر و بالین باشد . یعنی تا زنده است خواب به چشمان او نمی آید .
[ دردمند = دردکش ، رنجور و آزرده / سرنهادن = کنایه از خوابیدن ، آرام و قرار گرفتن ]
گریه گو بر هلاک من مکنید
که نه این نوبتِ نخستین است
معنی بیت ششم
۶ _به آشنایان بگو که برای هلاک شدن من اشک مریزید ، زیرا این اوّلین باری نیست که کسی در راه دلدادگی جان می سپارد .
لازم است احتمال چندین جَور
که محبّت هزار چندین است
معنی بیت هفتم
۷ _ تحمّل این مقدار ستم از یار ضروری است ، زیرا محبّت و عشق نسبت به او هزار بار بیش از مقدار ستمی است که روا می دارد .
[ احتمال = بردباری ، تحمّل کردن ]
گر هزارم جواب تلخ دهی
اعتقاد من آنکه شیرین است
معنی بیت هشتم
۸ _اگر هزاران بار به من جواب تلخ بدهی ، من بر این باورم که آن سخنان تلخ و آزار دهنده شیرین است .
مرد اگر شیر در کمند آرد
چون کمندش گرفت مسکین است
معنی بیت نهم
۹ _انسان اگر توانایی به دام انداختن شیر را هم داشه باشد ، هنگامی که به کمند افتاد و اسیر شد ، شخصی ناتوان است
سعدیا ، تن به نیستی در ده
چاره با سخت بازوان این است
معنی بیت دهم
۱۰ _ای سعدی ، آمادۀ هلاک و نیستی باش ، زیرا درافتادن با معشوق توانا راهی جز این باقی نمی گذارد . [ نیستی = فنا و نابودی / تن در دادن = راضی شدن و پذیرفتن / سخت بازوان = توانایان و زورمندان ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
,,شاهرخ کاظمی در ۳ سال و ۷ ماه قبل، سهشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۷: