گنجور

حاشیه‌های برگ بی برگی

برگ بی برگی


برگ بی برگی در ‫۲ روز قبل، دو شنبه ۶ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸:

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت 

بشکست عهد ، وز غم ما هیچ غم نداشت

بی تردید ، یار  همان شاهد یا شهدنا در عهد موسوم  به الست است که انسان تایید نمود از ذرّیه و جنس خداوند بوده و با بلی گفتنش،  خود بطور ذاتی شاهد و گواه براین مطلب است ، اما انسان که پس از حضور در جهان ماده و بنا به ضرورت بقا ، با چیزهای مادی این جهان هم ذات پنداری می نماید بتدریج دلبسته تعلقات دنیوی شده، عهد خود با خداوند را می شکند که به معنی عدم تایید ربوبیت خداوند است ، بالطبع یار یا اصل خدایی انسان نیز بر سر پیمان خود نمانده و با گریز موقت از مرکز انسان ، جور و ستم را پیشه خود می سازد ، با این تقابل پیش آمده مابین جنس ذهنی و مادی انسان با جنس خدایی و یار حقیقیش ، شادی ذاتی از وی رخت بر بسته و غم همه وجود انسان را دربر می‌گیرد  اما یار حقیقی انسان به هیچ وجه از این غمگینی انسان متاثر نمی شود زیرا می داند  همین غم میتواند زمینه ساز آگاهی و خرد انسان شده و او با پی بردن به علل و منشأ  این غم  کار معنوی بر روی خود را شروع کرده و به اصل خود یا به خداوند بازگردد .مولانا  میفرماید: 

چون  که غم بینی تو استغفار کن/  غم به امر خالق آمد کار کن 

یا رب مگیرش ، ارچه  دل چون کبوترم 

افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت 

حافظ دل انسان را کبوتری میداند که پس از حضور در این جهان و گرفتار شدن در ذهن هر دم بر بامی می نشیند ، روزی بر بام جوانی و زیبایی خود ، روزی دیگر بر بام دختر همسایه  ، روزی دیگر بر بام مقام و منصب  ، روزی بر بام اتومبیل گران قیمت و روزی هم بر بام خانه و باغ و ویلا  ،  این کبوتر دل در پاره ای مواقع نیز موفق به صید همه یا بخشی از آن چیزها می گردد ،  اما یار نیز بیکار ننشسته  و بطور پیوسته سعی در کشتن این کبوتر دل دارد و در این کار لحظه ای تردید نمی کند ، این یار حقیقی حتی به صیدهای  کبوتر دل انسان نیز رحم نمی کند  یعنی احترام و عزت چیزهایی که انسان با سعی بسیار و بعضا" با مکر و حیله بدست آورده است را رعایت  نکرده و یکی یا چند تایی از آن تعلقات  را نابود کرده و از انسان بازپس میگیرد تا عهد و میثاق  انسان را به او یادآوری کند اما اندکی از انسانها منظور یار از این جور و ستم را دریافته و صیدهای خود را به حاشیه می رانند تا فضای درون برای حضور دوباره یار آماده گردد و حافظ یکی از آنان است که با وجود این جور و ستم ظاهری ، از خدا طلب میکند که این یار را از او نگرفته و جدا نکند  زیرا که  یار  استاد این کار است و کار خود را بخوبی و درستی  به انجام می رساند .

بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه  یار 

حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

در این بیت نیز حافظ یار حقیقی خود را مبرا از هرگونه جور و ستمی میداند و بلکه این  جفا را از خوش اقبالی خود میداند زیرا اگر لطف و کرم  خداوند  یا آن یار حقیقی نبود چه بسا او تا پایان عمر جسمانی خود توفیقی در راه معنوی نمی یافت و عمر یا فرصت طلایی زیست این جهان بمنظور  یکی شدن با محبوب خود را برای همیشه  از دست می‌داد ، حافظ این  توفیق را از بخت  و لطف و عنایت  یار  میداند و نه از شایستگی خود . البته که این امر نفی  اختیار انسان نیست و از نظر حافظ و دیگر  بزرگان ، این بخت با طلب انسان رابطه عینی دارد .

با این همه هر آن که  نه خواری کشید از او 

هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت 

حافظ میفرماید این جفا و ستم ظاهر از سوی یار حقیقی که در باطن موجب صدمه زدن و خواری منیت یا کبوتر دل سالک راه معنوی ست در واقع  زمینه رشد و تعالی او را فراهم می آورد بنحوی که بدون این معنویت ، در  هیچ کجا  احترام‌ و قدر و منزلتی ندارد ، منظور صرفآ  عدم احترام نزد مردم و جامعه  نیست زیرا  انسانی که به معنویت حقیقی رسیده باشد نه حاضر به خودنمایی ست و نه نیازمند احترام در نزد اشخاص و کسان جامعه  ، بلکه بنظر میرسد منظور این باشد که انسان پس از رهایی از ذهن و تعلقات  جسمانی و پس از بازگشت  به یار حقیقی و زنده شدن به اوست که کل کائنات او را محترم داشته و نه تنها اوضاع درونی ، بلکه اوضاع بیرونی و مادی وی نیز بر مدار توفیق قرار گرفته و به بسامان میگردد یا به قولی درهای رحمت بر روی وی گشوده میگردند .برای مثال دانشمند باشد و یا هنرمند و یا تاجر ، با خلاقیتی که از طرف زندگیست  در آن کار به اوج رسیده و موفق می‌شود. 

ساقی بیار باده و با محتسب بگو 

انکار ما مکن که چنین جام ، جم نداشت

ساقی در اینجا رمز خدا و یا انسان کامل است که پیغامهای زندگی بخش را بصورت باده خرد ایزدی دریافت و به تشنگان و پویندگان راه معنویت  می چشاند  ، محتسب نماینده و تمثیل انسانهایی ست که قشر و پوسته دین را اصل گرفته و به مغز  یا اصل دین اهمیتی نمی دهند  ، پس‌حافظ به چنین انسانی می‌فرماید بهتر است او سالکان طریق معنویت را که به جام باده و شراب خرد ایزدی دست یافته اند انکار و نفی و تکفیر  نکند زیرا چنین جامی بسیار برتر از جام افسانه‌ای جمشید شاه است ، جمشید  امور جاری دنیوی ملک خود را در آن جام مشاهده می نمود و انسان عاشق و سالک  بوسیله این جام ، کل هستی و همچنین ملک وجودی خود را از منظر چشم خداوند در آن مشاهده  میکند ، 

هر راهرو که ره به حریم درش نبرد

مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت

حافظ میفرماید  اما دانستن همه این نکات معرفتی  با لفظ و بیان  ، کافی نیست و مهم است که سالک یا راهروی راه معنویت این کلام را به فعل درآورده و با کار پیوسته بر روی خود ، خود را هرچه بیشتر بر حریم درگاهش نزدیک کند ، پویندگان راه معنوی  که در میانه راه ببرند و توان گذار از این وادی را نداشته باشند مسکینانی هستند که دستشان تهی بوده و راهی به در حریم حضرت دوست نخواهند داشت .

حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی 

هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت 

 

 

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۸ روز قبل، شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید 

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی 

عاشق شو ، وگر نه روزی کار جهان برای انسانی که عاشق نشده و نقش یا منظور از حضور خود در این کارگاه هستی یا جهان را نخوانده است بسر آمده و با مرگ جسمانی او همه چیز پایان می پذیرد ، چنین انسانی چند سالی در این جهان زیسته ، تشکیل خانواده داده ، اموالی را جمع‌آوری نموده و بدون اینکه  منظور از آفرینش خود  و عشق حقیقی را دریابد ، زندگی را بدرود گفته و رخت از جهان بر می بندد ، حافظ این جهان مادی را کارگاه میداند ، یعنی مقصود از حضور انسان در این جهان و کارگاه ، عاشقی ست و تنها کار اصلی او کار معنوی ست به منظور رسیدن به آن عشق ازلی . به بیان دیگر ، کار جهان برای انسانی که در دوران حیات عاشق نمی شود ،‌ با مرگ جسمانیش بسر می آید ، اما کارگاه هستی و جهان برای انسان عاشق بسر نمی آید ،‌ یعنی حتی با مرگ جسمانی او ، ‌راه و کار همچنان ادامه داشته و کارگاه هستی تعطیل نخواهد شد ، این یعنی جاودانگی یا دست یابی عاشق حقیقی به آب حیات که یقینا حافظ و سایر بزرگان به آن دست یافته و همچون خضر جاودانه شدند .

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش 

نگرفته هیچ کامی ، جان از بدن برآید

 

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷:

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی 

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی 

با توجه به تصریح در ابیات دوم و سوم مبنی بر رسیدن به مقامی که بسیار متعالی و برتر  از دنیا و آخرت است درخواهیم یافت که این مقامی ست از جنسی دیگر بخصوص که آنرا کنج قناعت نامیده و از دست دادنش را مساوی با فروختن یوسف  یا زیبایی درونی و وجه خدایی انسان  در برابر ثمنی ناچیز  میداند . اگر یکی از ویژگی های رند را زیرکی بدانیم بدون شک یکی از آن دو یار میتواند معشوق زمینی باشد که او نیز رند بوده و پا بپای حافظ قصد رسیدن به آن مقام و مرتبه والا را دارد ، قطعآ گزینش و هم نشینی یار و معشوقی که با اندیشه های حافظ یا انسان عاشق بیگانه باشد کسالت بار بوده و پس از چند صباحی با عدم وجوه مشترک ، این عشق بسردی گراییده و نافرجام خواهد بود ، اما اگر دو دلداده از یک جنس بوده و آن عشق ازلی و زندگی حقیقی را در یکدیگر تشخیص دهند بدون تردید هر دو یار حقیقی یکدیگر  بوده و با یاری یکدیگر به جریان زنده زندگی مرتعش شده ،  به وحدت یا مُقام که از بالاترین مراتب عرفان است دست خواهند یافت ، یار دوم میتواند وجه و هشیاری اصلی و حقیقی انسان باشد که پرتوی از نور خداست و با پای گذاشتن انسان به جهان در نهاد همه ما وجود دارد ، این یار نیز بسیار زیرک است  زیرا به محض اینکه انسان عشق هر چیزی بجز او را در دل قرار دهد ،آن یار و همراه آغازین ، همچون ماه به محاق رفته کم رنگ و ناپدید میگردد ، باده کهن میتواند همان باده عشقی باشد که در روز الست  ملایک گل انسان را با آن بسرشتند و همچنین می‌تواند همین باده و شراب انگوری این جهان باشد ، کنایه از برخورداری و لذت انسان از همه مواهب و نعمتهای دنیوی ، تعیین مقدار برای این باده  مثلأ  دو من نشان دهنده حد و اندازه نگاه داشتن است برای برخورداری از مواهب دنیوی و مادی ، در مصرع دوم فراغت به معنی آسودگی خیال و خاموشی ذهن انسان است که با تمرین و ممارست فراوان حاصل می‌شود ، گردش مداوم ذهن انسان حول محور اتفاقات گذشته و مسایل آینده موجب عدم فراغت بال و آشفتگی روح و روان انسان میگردد و مخل آسایش او ،  فراغت از فکرها و خاموشی ذهن  نعمتی ست که با دستیابی به آن آرامش انسان تضمین میگردد . کتاب در اینجا میتواند به معنی پیمان و عهد بین انسان و خداوند باشد که انسان به هم جنس بودن با خداوند اذعان  نموده و بلی گفت ، یعنی قرار ندادن عشق چیزهای این جهان و مست نشدن به باده مواهب و نعمتهای  این جهان ، همچنین اگر کتاب را همان مصحف بدانیم ، کتاب و قرآنِ هر انسانی ست که در این جهان باید خوانده شود ، منظور از چمن ، عرصه هستی و فضای بینهایت باز درونی انسان عاشق است که با دید بینهایت خداوندی جهان و هستی را بنگرد  ، فارغ از خشم و حسد ، کینه توزی و انتقام جویی از گوشه چمن سبز هستی ، جهان را با عشق نظاره کند .

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم 

اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

در ادامه بیت نخست میفرماید او یا هر انسانی که به مراتب ذکر شده بالا دست یابد به مُقام  یا عالی ترین مراتب معرفت دست خواهد یافت که نه با چیزهای دنیوی قابل مقایسه  است و نه با بهشت توصیف شده در ادیان ، هرچند هر لحظه گروه و انجمنی بر مبنای قضاوت خود در باره بیت مطلع غزل حافظ را در کیش و باور های خود تصور کرده و او را رها نکرده ، متعلق به انجمن خود بدانند ، این در پی افتادن تا امروز هم ادامه داشته و انجمن عشرت طلبان دنیوی از یک سو و انجمن اعتقادات  و باورهای مذهبی تقلیدی  همگی به خطا حافظ را در انجمن خود تصور میکنند .

هر آنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد 

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

پس حافظ مقام و مرتبه ذکر شده را کنج قناعت میداند ، قناعت در اینجا به معنی رضایتمندی کامل و شکرگذاری ست ،‌ حافظ بهره بردن از باده این جهانی ،‌یعنی کلیه مواهب و نعمتهای  دنیوی را بشرط نگاه داشتن مقدار و اندازه نه تنها مجاز بلکه  لازمه زیستنی در شأن انسان می داند اما انسانی که هیچگاه به رضایتمندی نرسیده و پیوسته و حریصانه تا پایان عمر در پی باده کشیدن از چیزها و گنجهای ظاهری ، زمین ذهن خود را کنکاش  میکند در واقع یوسف یا یار زیبا روی خود را به بهایی ناچیز می‌فروشد  .

بیا که رونق این کارخانه  کم نشود 

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی 

حافظ این جهان را کارخانه میداند ، یعنی انسان پس از حضور در این جهان و شناخت جهان مادی پیرامون خود و برخورداری به اندازه  دو منی از مواهب و لذتهای این جهان بایستی کار معنوی بر روی خود را آغاز کند تا بار دیگر یار زیبا روی و یوسف خود را در آغوش بگیرد ، حافظ میفرماید  کارخانه این جهان همواره در کار است و توقفی ندارد زیرا بنا بر قانون قضا و کن فکان الهی کار  میکند ، یعنی خداوند یا  هستی کل بر مبنای طلب و خواست انسانها ، آنان را به کار معنوی می گمارد تا جان هاشان به جانان زنده گردد و اگر هم طلب و خواستی در انسان نباشد آنقدر به وسیله تیرهای قضا تعلقات دنیوی وی را هدف قرار می دهد تا سرانجام شخص در جستجوی علت ناکامی های خود به حضور خداوند در پس پرده قضا پی برده و نیاز به کار در وی پدید آید .. بیا میتواند به معنی بس کن آمده باشد و همینطور  به معنی خروج زاهد از انجمن باورهای تقلیدی و دعوتش برای  پیوستن  به انجمن عاشقی ،میفرماید پس فرض کنید که حافظ را بر مبنای  معانی سطحی آثارش قضاوت کرده و او را فاسق بدانید ، همچنین بخاطر زهدی اینچنین (زهد ریایی )،  زندگی یا کار خانه هستی تعطیل نخواهد شد و همواره رونق خود را حفظ خواهد کرد . خداوند یا هستی کل انسان را در هر وضعیتی که قرار داشته باشد رها نمی کند تا سرانجام دریابد این جهان کارخانه است و محل کار بر روی خود ، زاهد باید با کار بر روی خود باورهای کهنه تقلیدی و خرافی را رها کند و فاسق عشرت طلب نیز سرانجام به این نتیجه خواهد رسید که کامیابی از شادی های زودگذر  این جهان پایدار نبوده و برای رسیدن به شادی اصیل و حس امنیت و خوشبختی بهتر است هرچه زودتر  کار بر روی خود  را شروع کند .

ز تند باد حوادث نمی توان دیدن 

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی 

تندباد حوادث از ابتدای نوجوانی در زندگی هر انسانی پدید می آید ، حوادثی مانند تحصیل و تلاش برای پذیرش در دانشگاه و رتبه برتر ، تلاش برای یافتن شغل ، کار برای تحصیل معاش ، تشکیل خانواده ، رسیدگی به فرزندان و  حوادث تلخ و شیرینی که برای همه انسان‌ها در طول این دوران رقم می خورد ، زمان بسرعت باد سپری میگردد و ناگهان شخص خود را در پنجاه یا شصت سالگی می بیند در حالیکه باوجود لازم بودن آن کارها ، خروجی و نتیجه نهایی را  بی معنی دیده  ،  منظور از حضور در این جهان را عبور از این تندبادها نمی داند ، همچنین نمی داند که او صرفآ  برای گل بودن پای به عرصه هستی  گذاشته است یا قرار بوده در این جهان گل یاسمن باشد ، سمن یا یاسمن  نماد سپیدی و بوی خوش است و سمبل تبدیل شدن که در ادبیات عارفانه بیشتر بزرگان به آن پرداخته اند .

ببین در آینه جام نقش بندی غیب 

که کس به یاد ندارد چنین ، عجب زمنی 

 با نگاه در آینه جام هستی گمان انسان این است که به حقیقت و کشف مهمی دست یافته  و آن نقش بندی عالم غیب است ، نقش بندی همان نقاشی یا تصویر سازی ست ، یعنی هستی کل یا خداوند یا روزگار تصویری مجازی از زیبایی ها و جذابیت های این جهان را در ذهن انسان نقش می زند و انسان که بطور ذاتی تمایل به زیبایی و کمال دارد جذب آنها شده و همه تلاش و کوشش خود را برای بدست آوردن هرچه بیشتر  آنها و برتر شدن خود بکار می برد ، و در عین حال خداوند  در الست انسان را به پرهیز از قرار دادن هر چیز جسمی و بیرونی در دلش متعهد نمود ، تمثیل آن تصویر سازی جذاب سیب یا گندم در ذهن آدم است و سپس اجازه به شیطان برای اغوای آدم و در نتیجه اتهام نافرمانی و رانده شدنش از بهشت ، حافظ اینچنین طراحی و نقش بندی خیرالماکرین را تا پیش از خلقت انسان غیر مرسوم و غیر معمول می داند ، عجب مکار است این روزگار . در غزلی دیگر سروده است ؛

زلف در دست صبا گوش بفرمان  رقیب /اینچنین  با همه درساخته‌ای یعنی چه؟

اما نکته اینجاست که در آینه جام انعکاس تصویر را می‌بینیم  ، انعکاسی که عکس حقیقت میباشد ، گمان انسان است که فریب و دسیسه ای در کار بوده برای ضرر زدن به انسان ، ولی درواقع  عکس این قضیه حقیقت دارد ، یعنی خیر و برکت و صلاح انسان در این است تا با عبور از جهان مادی بنا بر اختیار و خرد خود که برتری انسان بر فرشتگان است به جان اصلی خود زنده ، یا با اصل خود یکی شده ، به وحدت که بهشت موعود است برسد .

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت 

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی 

حافظ میفرماید پس از حضور انسان بر روی زمین ،  تصویر سازی روزگار است که بنا به ضرورت بقا و حیات در جهان ماده و فرم ،  انسان را با لذات و مواهب  و زیبایی های این جهان مادی آشنا می کند  ، از طرفی انسان نقشها و تصویر های نقش بندی شده در  ذهن خود را اصل و همان منظور غایی حضور خود در جهان می پندارد ، نقش پدری و مادری ، نقش پیشرو و راهبر بودن ، نقش انباشت هرچه بیشتر پول و ثروت ، نقش هنروری و عالمی ، و سایر نقش ها که همگی بر اثر حوادثی که ذکر آن رفت موجب فراموشی  پیمان الست شده‌ و همین تعلقات و نقش‌های ذکر شده سمومی شده اند برای انسانها که قرار بوده گلهای بوستان این جهان باشند ، حافظ میفرماید از آغاز حضور انسان در این جهان بادهای سمی آنچان بر این بوستان وزیدند و گلهای وجود انسان را سوزاندند که اگر هنوز هم بندرت بوی گل و رنگ نسترنی به مشام خورده و به چشم آیند جای تعجب و شگفتی  دارد ، گل و نسترن ، بزرگانی  مانند فردوسی ، عطار ، مولانا  ، حافظ هستند  که تا ابد رنگ و  بوی آنان دیده و شنیده می‌شود . 

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند 

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

حافظ میفرماید  همین که گلها و بزرگانی موفق شدند از این سموم در امان مانده و به منظور اصلی حضور خود در جهان دست یابند نشان دهنده این مطلب است  که سایر انسانها  نیز از این قابلیت برخوردار هستند و علیرغم  مهلت دادن خداوند به شیطان برای اغوای انسان ، خداوند انسان را که دردانه و نگین عزیز  آفرینش است  در برابر اهریمن  رها نکرده است و راه مقابله با اهرمن صبر ، کوشش و کار معنوی ست  تا سرانجام نقش اصلی خود را که نقش مقصود است در این کارخانه بخواند .

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید /ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی 

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ 

کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

بلای سمومی که بر طرف بوستان گذشت و گلهای وجود انسان را بطور فردی پژمرده میکند  اکنون بصورت  جمعی نیز مزاج و حال کلی جهان را تباه و نابود کرده است و درنتیجه جنگها و کشتارهای بسیاری را که تا به امروز هم میبینیم  به جهان تحمیل می‌کند ، حافظ بدنبال منجی نیست تا بشریت و جهان را نجات دهد ، بلکه رشد و تعالی فکر و اندیشه حکیمانه و برهمن گونه است که انسان میتواند بوسیله خرد و هشیاری ایزدی که در ذات خود دارد و با نگاه عاشقانه  به همه هستی و همنوع خود ، خود و جهان را از اینهمه  درد و رنج رهایی بخشد .

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۷ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی 

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی 

نسیم ،‌همان نفخه الهی یا دم ایزدی ست و با این نسیم است که انسان به جان اصلیش که ادامه جانان است  زنده شده و صبح دولت و سعادتمندی وی می دمد ، اما آیا این نسیم و دم ایزدی بطور اتفاقی  و بر اساس شانس و اقبال بر انسانها دمیده میشود یا بر مبنای نشانی و آدرسی که هستی کل یا خداوند تعیین می‌کند؟ قطعآ برابر نشانی به فلان کوی و وجود انسانی مراجعه  میکند که برای او مقدر شده و آن هم نه در هر زمانی ، بلکه در زمان و وقت مقرر خود ، و علم این مکان و زمان فقط در نزد آن یگانه هستی بخش میباشد و بس .

تو پیک خلوت  رازی و دیده بر سر راهت 

به مردمی ، نه به فرمان ، چنان بران  که تو دانی 

خلوت راز یعنی فضای گشوده شده درونی انسان که میتواند همانند خداوند تا بینهایت  او باز و گسترده شود و این امر برای هر انسانی امکان پذیر است زیرا همه انسانها از یک جنس و یک خرد هستند و آن خرد کل است ، اما انسانی سزاوار و شایسته نسیم صبح است که دیده بر سر راه این پیک یا نسیم صبح سعادت  داشته باشد ، یعنی  طلب و خواستن محض شده و به همین منظور با کار معنوی بر روی خود و گشودن فضای درونی یا شرح صدر بر سر راه آن نفخه و دم ایزدی بنشسته و لحظه به لحظه آرزوی آنرا داشته باشد ، در مصرع دوم مردمی یعنی به اختیار و  رضایت  و  فرمان یعنی جبر ، پس حافظ می‌فرماید  این دیده بر سر راه داشتن باید با مردمی و اختیار توأم باشد و نه با جبر از هر نوع آن ، جبر میتواند مشمول انسانی شود که میخواهد جان مرده اش به خدا زنده شود تا از دردهایش رهایی یابد و به آرامش برسد ، یا وضعیت  مالی او خوب شود ، همچنین ترس از آخرت و طمع در بهشت نیز جبر محسوب می‌گردد که انسان با انجام فرایض دینی خود خیال زنده شدن به حضرتش را در سر می پروراند ، حافظ اینگونه خلوت راز جبری را بیهوده میداند و تنها راه این است که به مردمی و رضایت و اختیار  و با کار معنوی بر سر راه آن پیک بنشیند و با این وجود نیز چگونه راندن این پیک بسوی چنین انسانی بستگی کامل به نظر لطف و عنایت حضرت دوست دارد .

بگو که جان عزیزم  ز دست رفت خدا را 

ز لعل روح فزایش ببخش آن که  تو دانی 

پس انسانی که سراپا  نیاز است و دیده بر سر راه پیک حضرتش دارد تایید می‌کند که جان اصلی یا خرد خدایی اولیه خود را کاملأ  از دست داده و درواقع بدون آن جان اکنون مرده ای بیش نیست ، پس در اوج طلب و اشتیاق کامل برای دم ایزدی و نسیم صبحگاهی سعادت بسر می برد دست به دعا برداشته  ، از حضرت دوست میخواهد تا اگر مصلحت بداند با نظر لطفش از آن لعل زندگی بخش خود به او بخشیده و بچشاند ، یعنی با وجود کار فراوان معنوی  خود را سزاوار این لطف نمیداند و بلکه کرم و بخشش حضرت دوست را طلب می کند .

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست 

تو هم  ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی 

مخاطب همچنان حضرت دوست است ، ‌پس‌حافظ که خود اصلیش را از جنس خداوند و یکی شده با او می داند( و اصولا هر انسان عاشقی خودی ست) ادامه میدهد که شاید زبان که برآیند فکر انسان است بوسیله ذهن سخن بگوید و از نظر خداوند که بی فرمی مطلق است ناصواب باشد  اما بدلیل اینکه غیر و دوگانگی درکار نیست ، پس منظور حافظ را از این حروف می دانی و اگر هم حافظ با زبان ذهن سخن می گوید  ، از روی کرامت ، بخشش و بزرگی این سخن و نیایش را بگونه ای که خود  میدانی به حقیقت نزدیک است بخوان و تعبیر کن .

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است 

اسیر خویش گرفتی ، بکش چنان که تو دانی 

در این بیت نیز مخاطب حضرت دوست است ، انسانی که نیاز  بازگشت و زنده شدن جان اصلی را در خود حس کرده و لحظه ای از طلب باز نمی ایستد از تیغ حضرتش برای کشته شدن به خود کاذبش هراسی ندارد زیرا بدون این مرگ  حیات دوباره ای در کار نخواهد بود ، پس حافظ باز هم با زبان خیال و تمثیل  سخن گفته و مثال  تشنه و آب را می آورد  ، تیغ و تیرهای کن فکان حضرت  دوست بمنظور  کشتن هشیاری و خرد جسمانی  لازمه جان بخشیدن دوباره به جان اصلی انسان است و برای انسان تشنه ای  که در طلبش دیده بر سر  راه دارد این تیغ حکم آب گوارایی را دارد که او را سیراب کرده ، جان اصلی و خدایی وی را به او باز میگرداند ، پس‌ انسان عاشق نه هراسی از آن تیغ ندارد و نه رنجشی ، در غزل ۳۹۳ میفرماید  ؛ 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم  /که در طریقت ما کافریست رنجیدن 

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم 

دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی

در بر گرفتن کمر زرکش کنایه ای ست از  رسیدن به وصال معشوق در حد اعلای آن ، در مصرع دوم نگار همان اصل و جان خدایی انسان است و در میان آمدن نگار یعنی بازگشت هشیاری و جان اصلی و خدایی در مرکز سالک عاشق ،  در اینجا هم حضرت دوست مخاطب است ، پس حافظ نجوا میکند که  بازگشت به اصل و جانی که امتداد  جانان است نیز تنها دقایق و لحظاتی ست که علم آن نزد حضرت معشوق است و عاشق از راز و مدت زمان به میان آمدن آن نگار و رسیدن به حضورهای آنی آگاه نیست ، پس‌چگونه میتوان به کمر زرکش حضرتش که وصال کامل یا رسیدن به مقام یا آخرین مرتبه و کمال معرفت است امید بست ؟ این حضورهای آنی که با دم ایزدی و توسط پیک خلوت راز یا فضای گشوده شده درون سالک بدست می آید قابل توصیف با ذهن و سنجش بر مبنای خط کشهای ذهنی نیستند و سالک تنها با رهایی از کینه یا رنجشی و یا خلاصی از تعلق خاطری ست که آن حضور و نگار زیبا روی را در درون خود احساس میکند ، گاه این حضور طولانی ست و گاه بسیار زودگذر  ، استمرار این حضورهای آنی و کمتر شدن فواصل بین آن که با غایب نشدن از او بدست می آید در نهایت میتواند منجر به حضوری دایم شود که برای بزرگانی چون حافظ و مولانا اتفاق افتاده است . 

یکی ست ترکی و تازی در این معامله حافظ 

حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی 

معامله ای که حافظ از آن سخن میگوید همان امر  تبدیل شدن و در بر گرفتن کمر زرکش حضرت دوست است که در ابتدای غزل به آن پرداخت و اکنون میفرماید کار تبدیل شدن دوباره از هشیاری و خرد جسمی و ذهنی به هشیاری اولیه کار اصلی انسان  در این جهان بوده و ربطی به نژاد و مذهب و امثالهم  ندارد ، ترک باشد یا عرب یا فارس و یا هندو ، وظیفه هر انسانی در این جهان تن دادن به این تبدیل است با رضایتمندی کامل که حافظ از آن به مردمی نام برد ، اما حافظ و انسانهای بزرگی که امر مهم تبدیل در آنان به انجام رسید و بقول مولانا  زبان حق شدند باید به هر زبان ممکن و هر شیوه ای که میتوانند و می دانند پیغام این عاشقی و حدیث عشق  را به دیگران منتقل کنند ، در غزل یکصد و پنج میفرماید  ؛ 

آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن / دست با شاهد مقصود در آغوشش باد 

و همچنین در رابطه با بیان حدیث عشق به هر زبان در غزل دیگری میفرماید: 

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد 

به وداعی دل غمدیده  ما شاد نکرد 

 آن سفر کرده همان یار یا اصل خدایی هر انسانی ست که در بدو حضور وی  در این جهان یار و همراه او بوده است ، کودکی که از هر گونه غم و اندوهی آزاد است و همواره شادی بدون علتهای بیرونی از درونش می جوشد ، نه غم شیر  دارد و نه نگران عدم رسیدگی مادر است ، بدون درد و استرس به زندگی لبخند می زند اما بتدریج  که بزرگتر شود در می یابد پدر و مادر چیزهای دیگری را اصل می دانند  ، موضوع اصلی صحبت آنها چیزهای مادی این جهان هستند ، پول ،  کمبودها  و محدودیت ها ، پس شادی و غم آنها نیز بستگی به توفیق بدست آوردن یا از دست دادن آن چیزها دارد  ، طفل بزرگ و بزرگتر میشود ، نور و رنگهای شگفت انگیز  روزهای آغازین حیات در نظرش تکراری و ملال آور شده ، بوی گلها را حس نمی کند،  ماه زیبا را در آسمان نمی بیند و حتی نغمه های صبحگاهی پرندگان را نیز نمی شنود  ، چیزهایی که پدر و مادر یا اطرافیان  وی برایش می جنگند در نظر وی  اولویت یافته ، جهان را بر حسب آنها ارزیابی می‌کند ،و اینجاست که آن یار و همراه یا جانی که امتداد جانان بود به گونه ای از درون وی رخت بر می بندد که او حتی سفر وی و این جدایی را حس نمی کند ، گویی او بدون وداع از درونش رخت بربسته و به سفری دور و دراز رفته است ، در اینجاست  که غم و رنج انسان آغار  میشود و این غم جایگزین آن شادی و شیرینی های طفولیت میگردد ، غم از دست دادن عروسک و چشم داشت به اسباب بازی برادر  و حسادت به توجهات والدین نسبت به برادر و خواهر کوچکتر نیز مزید بر علت شده ، جهان را آنچنان که در ماه ها و سالهای آغازین پر از زیبایی و نور میدید نمی بیند و این دید جسمانی و خشن ‌ آغازی ست برای غمهای بمراتب  بیشتر و بزرگتر .

آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول 

بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد 

 در بیت اول که انسان بصورت هشیاری  خالص خدایی پای به عرصه هستی میگذارد و سپس نگرش او به جهان از دید خدایی تبدیل به دید جسمانی و ذهنی میشود  از قدیم الایام  به همین منوال بوده است و بنده پیر هزاران سال است در این چرخه اسیر ، گرفتار و بنده ذهن خود میباشد ، جوانبخت در اینجا رمز خداوند است که سرنوشت انسان در دست اوست ، پس او که قادر مطلق است  میتواند به مهر قبولی خود انسان  را از این گرفتاری و بندگی ذهن برهاند ، اما اینکه  چرا از این کار سر باز می زند  برای ذهن انسان جای سوال دارد که حافظ  در ادامه  به آن پاسخ می دهد  .

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک 

رهنمونیم به پای علم داد نکرد 

در باره جامه کاغذی که بر آن شکوائیه  مینوشتند بزرگواران به تفصیل شرح دادند و حافظ میفرماید  سوالاتی از این دست که در بیت قبل در ذهن انسان شکل میگیرد در واقع شکایت از چرخ هستی یا آن جوانبخت است که جایز نیست ، زیرا طرح هستی یا فلک بر این منوال است که انسان در بدو ورود  به جهان هشیاری و خرد محض خدایی باشد فارغ از هرگونه رنج و غمی و بتدریج  بمنظور بقا در جهان ماده و فرم به ذهن برود و پس از چند سال بار دیگر بوسیله پیغامهای غیبی  که از راهنمایان معنوی دریافت می‌کند  به اصل خدایی خود بازگردد ، دیگری  شکایت از والدین است که فرزند را از طریق دید و نگرش جسمی پرورش داده اند و نه با عشق  ،  شکایت دیگر وضعیت ها هستند و محیط و جامعه یا محل تولد و اموری که در اختیار و انتخاب انسان نبوده اند  ، پس حافظ دست رد به همه این شکوه ها زده ، میفرماید  انسان عاشق  باید شکوائیه های نگاشته بر کاغذین جامه را به خونابه شستشو دهد ، یعنی با تحمل هشیارانه دردهای ناشی از  جدا شدن از جامه و پوسته ذهنی خود  به کار بازگشت به اصل خود کوشش پیوسته داشته باشد ، زیرا پیغامهای هستی یا فلک هیچگونه توصیه و رهنمود برای سوالات ذهنی و شکایتهای بی مورد انسان ننموده است تا برای دادخواهی به پای علم داد برود و به همین بهانه از کار معنوی  بر روی خود سر باز زند ، بلکه پیغامهای  فلک هرچه بوده  همه در راستای کار است و کار . 

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد 

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد 

کوه در اینجا کوه ذهن است که بسیار مقاوم و سرسخت میباشد ، پس انسان با سوالاتی فلسفی از این دست که اگر مقدرات  در دست ِآن جوانبخت  است پس چرا او خود  انسان را نجات نمیدهد و از اینهمه  غم و درد رهایی نمی بخشد  ناله ها سر میدهد ، ناله و فریاد هایی بسیار بیشتر از  فرهاد کوه کن که او نیز بصو ت نمادین قصد تخریب ذهن خود را داشت تا آب زندگی بخش را در ورای ذهن خود  جریان بخشد ، اما حافظ می‌فرماید  این هیاهوی ذهنی انسان را بجایی نمی رساند زیرا که اصولأ  خداوند یا هستی کل ، گوشی برای شنیدن این ناله و شکایت ها ندارد .

سایه تا بازگرفتی ز چمن ، مرغ سحر 

آشیان در شکن طره شمشاد نکرد 

مصرع دوم بیانگر به آرامش رسیدن مرغ سحر یا انسان عاشق است در حالیکه در جسم و حیات جسمانی خود بسر میبرد ، حافظ میفرماید  بدون سایه و الطاف  آن جوانبخت  بر چمن زندگی ، حتی با وجود بدست آوردن خواسته ها و امکانات رفاهی کافی ، انسان به آرامش مورد نظر خود در این جهان مادی دست نخواهد یافت چه رسد به اینکه بخواهد به آرامش و امنیت جاودانه برسد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار 

زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد 

شاید ار یعنی شایسته و سزاوار است اگر پیک صبا که پیغامهای معنوی را توسط بزرگان از زبان هستی کل به گوش انسان میرساند از توی جوانبخت کار زنده شدن به عشق را بیاموزد ، یعنی با گستردن سایه لطف و عنایت خود بر چمن زندگی ، بسرعت باد میتوانی انسان عاشقی را تبدیل کرده و جان وی را به عشق زنده کنی ، یعنی  این فرایند تبدیل بسیار چالاکتر از حرکت باد میتواند صورت پذیرد و پروسه ای طولانی نیست ، بشرط آنکه  پیک صبا نیز همراهی کرده و به همان سرعت پیغامهای عشق را بر زبان بزرگان جاری نموده و به گوش عشاق برساند .

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد 

هرکه اقرار بدین حسن خداداد نکرد 

حافظ این فرایند تبدیل سریع انسان و بازگشت آن یار سفر کرده را حسن خداداد میداند ، یعنی بواسطه اینکه جان اصلی انسان  ادامه ذات آن جوانبخت است ،‌ پیغامهای زندگی را بخوبی دریافت و درک می‌کند و این حسنی ست خداداد که سایر مخلوقات از آن بی بهره هستند ، حافظ میفرماید  اگر کسی به این حسن واقف شده و آنرا قدر بداند قلم آرایش صنع و آفرینش وی در این جهان به منظور خود دست خواهد یافت وگرنه جهدش بی توفیق خواهد بود ، نامرادی های انسان قدر ناشناس میتواند در همه زمینه ها باشد ، عدم توفیق در پرورش  فرزندان ، رابطه بد با همسر ، موفق نشدن در کسب و کار  و بطور کلی در همه شئونات زندگی جهد و کوششی بی ثمر خواهد داشت ، اما در نقطه مقابل اگر انسان تایید و اقرار  کند که از جنس خداوند بوده و فی نفسه  توانایی تبدیل شدن به او و جمیع صفاتش را دارد و در این راه کوشش مدام داشته باشد هرگونه نقشی که در جهان  بزند دارای حقیقتی ست و نقش مراد خواهد بود ، غزلهای ناب و زیبای حافظ و همچنین نقش و مجسمه های خلق شده توسط میکل‌آنژ از جمله نمونه های کلک مشاطه صنع هستی هستند .

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق 

که بدین راه بشد یار و زما یاد نکرد 

این بیت نیز در ادامه بیت قبل بوده و حافظ میفرماید منظور از تبدیل این نیست که نقشهای آفرینش وی در این جهان  برجسته و شاهکار شوند گرچه که اگر فرایند تبدیل صورت پذیرد و انسان اقرار به یگانگی و وحدت با خدا یا هستی کل کند چنین خواهد شد ، اما اگر نیت و مقصود اولیه رسیدن به چنین جایگاهی شود تا دیگران برای انسان دست زده و او را تایید کنند راهی به ترکستان است و به همین سبب و راه است که یار بشد و از درون انسان رخت سفر بسته و یادی هم از انسان نمی کند . پس پرده را بگردان تا شنونده این ابیات از چنین ذهنیتی رها شده و راه عراق که راه عاشقی محض بدون توقع مرادمند ی در این جهان و هر چیز بیرونی است را برگزیند .

غزلیات عراقیست  سرود حافظ 

که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد 

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد 

ورنه اندیشه این کار فراموشش باد

کلید درک بهتر معنی بیت سوم و اقناع در پاسخ مورد نظر در گرو توضیح بیشتر در باره دو بیت نخست است پس بنظر میرسد  اهمیت این دو بیت کمتر از بیت جنجالی سوم نیست ، صوفی در اینجا نمادی ست از انسانی که قصد پای نهادن در وادی عاشقی دارد و حافظ معمولا  از واژه باده برای غذای سالک تازه کار بهره می‌برد . اما صوفیان فرقه ای هستند که در گذشته خانقاه نشین بودند و خود فعالیتی برای کسب معاش نداشتند ، آنان  در انتظار غذایی نذری ممکن بود روزها گرسنه بمانند و پس از دستیابی به لوت ، فراوان می خوردند ، حافظ از همین مطلب برای انتقال مفهوم مورد نظرخود بهره برده میفرماید  انسانی که به منظور شناخت خود و جهان سپس رسیدن به وحدت و یکی شدن با خدا قدم در راه معنویت و عرفان میگذارد  اگر همانند صوفیان باده نوشی کند  یعنی گاه بسیار پرخوری کند  و گاه گرسنگی کشد  ، راه بجایی نخواهد برد  ، باده که معمولأ اصطلاح غذای معنوی سالکی ست که در آغاز راه است عبارت است از پیغامهای معنوی بزرگان عالم معرفت که توسط  باد صبا از طرف خدا یا هستی کل بمنظور تعالی نوع بشر در دسترس پویندگانش  قرار میگیرد تا با بکار بستن معانی نهفته در آن پیغام راه تعالی را پیش و کار خود کند ، پرخوری این باده میتواند سرکشی سالک به اندیشه های گوناگون  نزد اقوام و ملل مختلف باشد ، یعنی سالک تازه کار بخواهد از فلسفه یونانی و افلاطون گرفته تا عرفان چینی و هندی را مطالعه و تحقیق  کند ، شکسپیر و مارکس را هم بخواند و از  اشعار گوته و نیچه هم سر در بیاورد ، حافظ میفرماید  اینگونه کار معنوی پرخوری ست که در میانه راه انسان را به ناکجا آبادها برده و موجب فراموشی سالک از کار اصلی وی که رسیدن به خدا و یکی شدن با اوست میگردد ، همچنین کم کاری و تعلل در دریافت باده معرفت نیز موجب فراموشی سالک در رسیدن به منظور اصلی خود خواهد شد  ، کم کاری یعنی اینکه روزها انسان مشغول به امور روزمره خود باشد و هرازگاهی بیتی از بزرگان را بدون حتی تأمل کافی در باره آن بخواند ، حافظ میفرماید  اینگونه باده نوشی نیز جواب نمی دهد و سالک عاشق بتدریج اراده اولیه خود را فراموش نموده و همچون دیگران عمر را در روزمرگی و بی خبری طی خواهد نمود .

آنکه یک جرعه می از دست تواند دادن 

دست با شاهد مقصود در آغوشش باد 

حافظ میفرماید  اما آنان که باده را به اندازه نوشیدند سرانجام به گوهر مقصود دست خواهند یافت ولی برای رسیدن به وحدت و یکی شدن کامل با خدا یا هستی کل باید بتوانند جرعه ای از می بدست آمده را نثار سایرین کنند که در آنصورت شاهد زیباروی حضور را در آغوش خواهد گرفت ، از دست دادن جرعه ای می میتواند علاوه بر انتشار اینگونه  غزل و ابیات معنوی بازتاب معنویتی باشد که از رفتار و کردار بزرگانی چون  حافظ و مولانا بر دیگران نیز تاثیر مثبت گذاشته و آنان را نیز تشویق به ورود در راه عاشقی کند ، مولانا  نیز میفرماید  : 

بسوی مجلس خوبان بکش حریفان را /به خضر و چشمه حیوان بکن قلاووزی  

و حافظ که در جای دیگر میفرماید  : 

بر خاکیان عشق فشان جرعه لبش / تا خاک لعل گون  شود و مشکبار هم

شعرای بسیاری اشعار عارفانه سروده اند اما بدلیل اینکه بارقه ای زودگذر بوده ،  بازتابی از شراب آنان در گفتار و رفتار بیرونی شان احساس نمی شود و بلکه همواره با شکایت و گله مندی روزگار را طی نموده اند و به همین جهت آثار آنان نیز تاثیر لازم را بر حریفان یا سایر انسانها نداشته است .این بیت بستر سازی ست برای بیت معروف و جنجالی سوم این غزل زیرا در اینجا از دیرباز سوالی ذهنی طرح شده است که اصولأ  چرا خداوند بدلیل آن گناه و نافرمانی با وجود توبه و عذرخواهی  انسان را از آغوش خود رانده و جدا نمود که اکنون پس از هبوط بر روی زمین بخواهد با سختی فراوان و بواسطه بهره گیری از رهنمودهای  عرفا به آن می خرد دست یابد و بار دیگر به آغوش حضرتش بازگردد یا اصطلاحن  با او یکی شده و به وحدت برسد ؟ آیا نقصانی در آفرینش انسان وجود دارد زیرا بنظر میرسد فرض فرشتگان بر عصیان و نافرمانی انسان تا به اینجا که بشریت رسیده است درست بوده است و دیگر اینکه اصولأ  چرا خداوند پس از نافرمانی شیطان و علیرغم سرکشی و عدم توبه  به او مهلت داد تا انسان را از راه خدا بازدارد ؟آیا کل ماجرا مکری از آن خیر الماکرین  بوده است ؟

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت 

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش  باد 

پیر در اینجا انسان کامل است که زبان حق گشته و یا خداوند است که پاسخ این شبهات را داده و میفرماید که خیر هیچگونه خطایی بر آفرینش انسان نرفته است و همانطور که خداوند در پاسخ به اعتراض فرشتگان برای خلق آدم فرمودند مصلحت ، حکمت  و علمی در کار این خلقت جدید  وجود دارد که فرشتگان از آن بی خبر هستند ، پس اصولأ  این سوالی برآمده از ذهن انسان بوده و طرح آن خطاست و نظر یا دیدگاه و بینش خداوند غفار به جهان ، نگاهی خطاپوش است ، پس خداوند این خطای انسان را نیز به کرم خود می بخشد که احسنت و آفرین بر این خطاپوشی و مغفرت باد ، اما با این پاسخ پیر یا خداوند ، انسان هنوز اقناع نشده است و حافظ در بیت بعد نیز به ادامه این ماجرا می پردازد هرچند که خود هیچ خلاف و نقطه ای کم و بیش در ماجرای آفرینش از طرف خداوند نمی بیند .

شاه ترکان سخن مدعیان می شنود 

شرمی از مظلمه  خون  سیاووشش باد 

ترکان در قدیم نماد زیبارویی بودند و شاه ترکان تمثیلی ست از خداوند ، مدعیان شیاطین  هستند که نماینده ابلیس بوده و کارگزاران وی برای بازداشتن انسان از رجعت به اصل خدایی خود . پس حافظ از زبان انسانی که این سوالات ذهنی را مطرح کرده میفرماید  اگر توطئه‌ و مکری درکار نبوده چگونه است که خداوند سخن و درخواست  مهلت ابلیس را برای اخلال در کار اصلی انسان پذیرفت ؟ در صورتیکه اگر با این درخواست  موافقت نمی کرد و به سخن شیطان که از نافرمانی خود توبه نکرده بود وقعی نمی گذاشت اکنون سرنوشت انسان به گونه ای دیگر بود و لااقل مزاحمتی برای کار معنوی انسان بمنظور بازگشت به خدا وجود نداشت  ، در مصرع  دوم  سیاوش نمادی ست از بی گناهی انسان ، یا به عبارت دیگر گناه انجام شده در برابر مجازات رانده شدن انسان از جوار حضرت حق  و با توجه به‌ عذرخواهی و توبه اش ناچیز می نماید شرم به معنی امروزی خود بکار نرفته  و مراد از شرم  تاوان و پرداخت بهایی ست که  بابت مظلمه ای ست که از این همدستی ابلیس با خداوند برای راندن انسان از بهشت بوجود آمد و حافظ آرزو میکند به تلافی ریخته شدن خون  هشیاری و خرد خدایی انسان از طرف خداوند جبران مافات  شود .حافظ در غزلی دیگر در همین رابطه میفرماید  : زلف در دست صبا ، گوش بفرمان رقیب / اینچنین با همه درساخته ای یعنی چه؟ مدعی  همان رقیب است .

گرچه از کبر سخن با من درویش نگفت 

جان فدای شکرین پسته خاموشش باد 

حافظ میفرماید خداوند سخن ابلیس را گوش کرده و پیشنهاد او را برای مهلت تا روز رستاخیز پذیرفت اما از بزرگی و کبریایی خود با انسان فقیر و درویش سخن نگفت و جای مباحثه برای این هبوط  مقرر نکرد  شاید به این علت که ابلیس صدها هزار سال عبادت کرده بود و آدم که جدید بود در فقر معنوی و درویشی  بسر می برد ، حافظ در مصرع دوم ادامه میدهد اما با وجود سوالاتی از این دست آنچه اکنون اهمیت دارد این است که با وجود بسته بودن دهان حضرتش و عدم ارتباط کلامی مستقیم با وی پس از آن حادثه  ، او همچنان نظر لطف به انسان داشته و نگاه او به انسان شکرین و از روی مغفرت و مهربانی ست هرچند همچو پسته ای با دهان بسته خاموش بنظر میرسد اما خندان است و همین نگاه ویژه او به انسان است که میتواند سرانجام  منجر به درآغوش گرفتن دگرباره او گردد . مخلص کلام این بیت میگوید این سخنان فلسفی و علت و معلولها  را رها کنید زیرا گرهی از کار انسان باز نمی کند ، بلکه آنچه کارگشا ست امکان بازگشتی ست که خداوند با گذشت  و مهربانی  خود برای انسان فراهم نموده است ، پس اکنون وقت کار است و نه بهانه تراشی های فلسفی و ذهنی .

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت 

لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد 

چشم در اینجا یعنی جهان بینی و نظر گاه  انسان به هستی ، آینه داران کسانی بودند که آیینه ای در مقابل پادشاهان  میگرفتند تا هرازگاهی  شاه جمال خود را در آن مشاهده کند ، پس حافظ آرزو میکند حال که همچنان خداوند با نظر لطف و مهربانی به انسان نظر میکند ، او یا انسان آنچنان جهان بینی و نگرشی  به هستی یابد که خداوند خط و خال یا زیبایی خود را در نگاه انسان به هستی ببیند ، یعنی تمایزی  بین نگاه خداوند و انسان به جهان وجود نداشته باشد و این همان مقام یا رسیدن انسان به وحدت با خداوند و لحظه در آغوش کشیدن شاهد مقصود و لحظه ربودن بوسه از  بر و دوش حضرتش میباشد  ، نگاه خداوند سراسر مهرورزی و عشق است ، پس چنین انسانی نیز از خشم و کینه  ، خساست و کم بینی ، انتقام جویی و تنفر و تند خویی  و امثالهم تهی و صفات خداوند جایگزین آن صفات پست میگردد  که همه لطف است و شکرین .

نرگس مست نوازش کن مردم دارش 

خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد 

نرگس مست همان نگرش عاشقانه و بدون هشیاری و خرد جسمانی به جهان  است ، مردم در اینجا به معنی انسان آمده و اینگونه نگاه به هستی عشق پرورانه و انسان ساز است ، پس چنین معشوقی با این نگاه مست اگر خون عاشقان  را قدح قدح نیز بیاشامد نوش جان و گوارای وجودش باد ، خون عاشق  کنایه از دردهای ناشی از دلبستگی  های دنیوی انسان از هر نوع آن میباشد ، از نظر عرفا هرگونه تعلق خاطری به جهان درد آفرین است و چه بهتر که حضرت معشوق  با عنایت و لطف خود انسان را از این خون و دردها رهایی بخشد .

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ 

حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد 

حلقه بندگی زلف حضرت دوست  همان کمر همت بستن برای جرعه افشانی  بر تشنگان عشق حضرتش میباشد که در قالب این غزلهای انسان ساز به جهانیان ارائه میکند و به همین سبب است  که حافظ را در سراسر جهان  به غلامی حضرت دوست می شناسند .

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، پنج شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست 

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست 

دل و دینم شد در یک کلام یعنی عاشق شدم اما بصورت مجزا "دل" با معنی رها کردن هر گونه دلبستگی به جهان مادی ست و شدن دین در اینجا مفهوم از دست دادن اعتقادات تقلیدی از هر نوع آن اعم از سیاسی،  علمی، اجتماعی  و مذهبی را میرساند ، پس حافظ لازمه شروع کار  عاشقی را رهایی از این دو مقوله میداند ، ملامت نقطه مقابل  سلامت  است که در قدیم غالبن  به معنی  بی گزند و آسیب آمده است ، با این توضیحات بنظر میرسد شاعر یا انسانی در برابر معشوق ازل مدعی عاشقی میشود و دلبر بلادرنگ به منظور آسیب زدن به تعلقات  دنیوی او بپا می‌خیزد تا وی را در مدعایش راستی آزمایی کند ، دلبر از همان ابتدا گربه را دم حجله کشته و هشدار می‌دهد که این عاشقی برایت هزینه داشته و باید گزند و آسیبهای وارده به دلبستگی‌های خود را پذیرا باشی ، بقول مولانا  عشق از اول سرکش و خونی بود / تا گریزد هرکه بیرونی بود  ، آنانی که از این هشدار ترسیده و گمان میبرند واقعآ دلبر او را مفلس و فقیر میخواهد و از لذات دنیوی بی نصیب  ، می‌گریزند و آن دسته که در پاسخ میگویند  اصلآ به همین منظور یعنی رخت بر بستن سلامت و امنیت  به خاک در کوی حضرتش آمده اند بر جای می مانند . مولانا مثال مسجد مهمان کش را در این رابطه بیان میکند که شرح آن در اینجا نمیگنجد اما سرانجام مهمانی از راه رسیده بر ترس خود فایق آمده و بی توجه به هشدارها وارد مسجد شده و فریاد بر می آورد که او برای کشته شدن به مسجد آمده است اما کشتنی در کار نیست  و در عوض  از در و دیوار آن مسجد جواهرات و برکات بر سر و روی آن شخص می‌ریزد .

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست 

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست 

حافظ برای  اثبات بیت نخست خواستن و عاشقی در لفظ و سخن را به مانند  بزم و عیشی خوش میداند که از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش است اما شخص مدعی  پس از صحبتهای معشوق  کمی سبک و سنگین کرده و شرایط این عشق را بسیار گران دریافته ، از عشق خود نادم و پشیمان شده و از این بزم و مجلس برخاسته و با همان زندگی معمول و بازیچه های آن سرگرم میشود ، حافظ می پرسد آیا کسی را می شناسید  که با اشتیاق ، خوش و با رضایتمندی بنشیند و دمی از آن بزم خود را محروم نکند ؟ پاسخ این است که بله شنیدیم  بزرگانی مانند عطار ، مولانا فردوسی و حافظ بودند و دیگران هم  بطور ذاتی این توانایی و قابلیت  را دارا هستند 

صوفیان  واستدند از گرو می همه رخت/ دلق ما بود که در خانه خمار بماند 

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست 

شمع در اینجا حافظ است که برابر معمول شکستی نفسی کرده و میفرماید او با لب خندان  که  نشانگر ابراز نیاز است ، با لفظ لافی زده و خود را از زمره عاشقانش معرفی کرده است ، اما غرامت این لاف ، روشن کردن بزم و محفل عاشقان حضرت دوست است که تا جهان برپاست این شمع روشنی بخش چنین محافلی میباشد ، جالب است ، بزرگی‌ همچون "سلطان عشق" خود را لاف زن عشق خداوند میداند ولی درواقع بمنظور اثبات عشقش همه عمر را در راه حضرتش صرف میکند .

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو 

به هواداری  آن عارض و قامت  برخاست 

چمن در اینجا به معنی جهان فرم یا هستی و باد بهاری نیز شخص حافظ است ، گل در اینجا نماد خداوند و سرو همان پیر مغان یا راهنمای معنوی میباشد ،  پس حافظ می‌فرماید  او که  شمع روشنی بخش محفل رندان و عاشقان شده است از کنار و آغوش حضرت دوست و پیران معنوی این امکان را بدست آورده  و به هواداری آن بلند بالای زیبا رخسار بپا خاسته است ، پس معلوم میشود آنگونه که حافظ در بیت قبل بیان میکند لاف نبوده و بلکه با کار معنوی و استعانت از  حضرت دوست و پیر راهنما  به این مهم دست یافته است که میتواند  همچون باد بهاری گل وجود انسانهای عاشق را باز کند .

مست بگذشتی  و از خلوتیان  ملکوت 

به تماشای تو آشوب قیامت برخاست 

پس از این زنده شدن دوباره  به اصل خود و گرداندن جامهای شراب  در محفل عاشقان است که حافظ یا هر انسانی که چنین تولد دوباره ای یابد مست و مدهوش از هشیاری جسمی خود گردیده و خلوتیان ملکوت حضرت دوست (کل هستی از ملک تا ملکوت ) از این تولد دوباره شادمان شده ، به پایکوبی و دست افشانی و هلهله  می پردازند ، و  به تماشای چنین انسانی آشوب و قیامتی برپا می‌شود و این همان علمی ست که خداوند در باره آفرینش انسان دارد ولی فرشتگان  آن را نمی دانستند و فقط عصیان و نافرمانی و فتنه در جهان را از انسان می دیدند ، اما خداوند می دانست که انسان تا کجا قابلیت  تعالی دارد .در غزلی دیگر میفرماید  : 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت / با من راه نشین باده مستانه زدند 

پیش رفتار تو پا برنگرفت  از خجلت 

سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست 

سرو سرکش اینجا در معنی منفی خود بکار رفته و کنایه از انسانی ست که به ذات میتواند همچون حافظ و سایر بزرگان با تولدی نو موجب سرور و شادی ملکوت و کائنات  گردد اما با سرکشی و ستیزه گری خود را از این مراتب عالی معرفتی محروم میکند و این نیست مگر اینکه ناز پیشه نموده و خود را  بی نیاز و مستغنی از عشق میداند و با نگاهی از بالا به پایین قد برافراشته و به قامت فرعونی خود برخاسته ، علم ، مذهب ، باورهای خود را برتر از دیگران می پندارد ، پول و مقام و فرزندان موفقش که جای خود دارند . اما بزرگی همچون  حافظ با آن مرتبه رفیع ، خود را خاک نشین و لاف زن میخواند و جز این هم انتظار رفتار دیگری از حافظ و سایر بزرگان نیست ، اما چنین سرو سرکشی هم که حافظ را می‌خواند و به معانی آن می اندیشد خجالت زده می شود از رفتار و ادعاهای برتری خود . پابرنگرفت یعنی از فرط شرمساری فراموش کرد که با بزرگان با ادب مواجه شود و پای خود را هنگام عبور آنان برگرفته و خود را جمع و جور کند .

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

حافظ باز هم به جهت هیچ گرفتن اینهمه کوشش خود برای وارستگی و ورود به عالم یکتایی به خود بانگ بر می‌آورد که اینگونه خود را مثال آوردن بافت خرقه ای ست از جنس ریا و سالوس زیرا همه آتش و دردهایی که انسان متحمل میشود از همین خرقه ریا و ابراز کرامات است که برمی‌خیزد ، بسیاری از پویندگان راه عشق بوده و هستند که بواسطه بیان معانی عارفانه  گروهی را گرد خود جمع کرده و صادقانه قصد آن دارند تا دیگران را نیز در این راه با خود همراه کنند اما با اظهار این معانی در قالب شعر و سخنرانی ست  که شاگردانش وی را استاد خطاب نموده و بتدریج این توهم استادی ، پیر و فرزانگی را به شاعر القا می‌کنند که موجب کندی و حتی توقف کامل کار اصلی وی خواهد  شد ، حافظ برای پرهیز از گرفتار شدن در این دام است که در ابیات بسیاری خود را نیز هم ردیف زاهد و واعظ ریایی بر می شمرد تا جان سالم بدر برد .

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 

سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 اهل دل یعنی عاشقان زنده شده به خدا که زبان حق شده و از جانب عشق و زندگی با ما سخن می گویند  ، بزرگانی مانند حافظ ، مولانا  ، فردوسی ،  عطار، سعدی  و دیگرانی که کلام و شعر آنان رنگ و بوی عشق داشته و برآمده از دل هستند ، برخی ما انسانها که پس از قرنها این سخنان را می شنویم با معیارهای ذهنی و دانش کتابی خود این ابیات را سنجیده و اگر با آن ها مطابقت نداشته باشد خطا را از جانب بزرگان می بینیم و نه از طرف خود و نگاه جسمی و ذهنی خود به جهان ، لسان الغیب به ما گوشزد می کند اشتباه در اینجاست که سخن شناس نیستیم وگرنه این سخنان از جانب خداوند بر زبان بزرگان جاری شده و او خطا نمی گوید ، پس این ما هستیم که باید نگرش ذهنی خود را به دید الهی تغییر دهیم تا دچار شک و تردید نسبت به درستی سخن بزرگان نشویم .بنظر میرسد  حافظ قصد بیان سخنانی را در این غزل دارد که ممکن است برخی آنرا خطا و اشتباه آن بزرگ بدانند و لذا در همین ابتدا ما را از این خطای سخن ناشناسی برحذر میدارد. 

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

 تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست 

سر فرو آوردن یعنی تسلیم شدن ، دنیا فضای محدودیت اندیش ذهن انسان ، و عقبی عالم غیب و در اینجا فضای بینهایت درونی ست که اصل جنس انسان است ، پس از حضور انسان که از جنس عالم معناست در این جهان و ضرورت تطبیق با  شرایط زیست جسمانی او بر روی زمین ، بر روی هشیاری و خرد خدایی اولیه ، هشیاری دیگری نقش می بندد که جسمی  و ذهنی ست و به انسانی که از عالم عقبی به دنیا گام نهاده است امکان زیست و بقا در این جهان مادی می دهد و انسان پس از چند سال که با بهره گیری از این خرد رشد نموده و به کمال جسمانی رسید به خطا این خرد  را همان خود اصلی تلقی  کرده و با این نگرش زندگی خود را تنظیم می‌کند ، اما هشیاری و خرد اولیه که از عالم معنا و روز الست با انسان است نیز بیکار ننشسته  و پیوسته با یادآوری خود به انسان فتنه گری میکند ، فتنه به معنی در هم ریختن و تلاش برای تغییر شرایط است و کار هشیاری مربوط به خود اصلی انسان نیز همین است  . تبارک الله که در اینجا میتواند برای اظهار تعجب آمده باشد به این دلیل است که انسان تمایل به این جهان دارد و درپی اندوختن هرچه بیشتر چیزهای این جهان است و آنها را با نظم خاصی در ذهن و سر خود در کنار یکدیگر می آراید ، مقام ، پول ، املاک ، همسر  و فرزندان و ساید متعلقات را در جای خود قرار داده و روزانه آنها را کنترل و بررسی می‌کند ، از طرفی خود اصلی انسان فتنه گری کرده،  با اتفاقات نظم ایجاد شده را بر هم می زند و گاه از کنترل شخص خارج میکند تا یادآوری کند که چیزها متعلقات او نیستند و باید آنها را به حاشیه براند تا اصل چون ماه او نمایان شود .

در اندرون من خسته دل ندانم کیست 

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 

هر انسانی که دیرگاه به فتنه های درونی  توسط هشیاری اصیل خود پی ببرد خسته دل میشود ، خسته به معنی زخم خورده آمده و انسان که با هشیاری جسمی به جهان نگریسته و چیزهای جسمی و سخت این جهان را در دل و مرکز لطیف خود قرار داده ، از آن چیزها طلب خوشبختی  و آرامش کند موجبات زخمی و خسته شدن دل خود را  فراهم  می‌کند،  چیزهایی مانند جاه و مقام  دنیا ، ثروت ، املاک  ،حس مالکیت به همسر و فرزندان  ، باورهای دینی و غیر آن را  که هیچکدام قادر به خوشبختی و امنیت انسان نخواهند  شد  ، زیرا فتنه گری هشیاری اصیل و درونی انسان اجازه این خوشبختی را صادر نمیکند . پس از خستگی دل ، یعنی دریافتن این مطلب که آن به اصطلاح  متعلقات هیچکدام قادر به خوشبختی او نیستند ، انسان خاموش شده و همانند سال‌های  پیش از این در پی بدست آوردن آن چیزها  نخواهد بود و با داشته های خود نیز احساس شادمانی و رضایت نمی کند ، تایید دیگران هم مانند قبل او را هیجان زده نمیکند ،  اما او یعنی اصل خدایی وی همچنان در  درونش در فغان و غوغا ست و فریاد بر می آورد که هم او یار وفادار ، و گم شده انسان در این جهان است و ‌با بازگشت انسان به اصل خود و عالم معنا ست که به خوشبختی ابدی رسیده و جاودانه میگردد .زنده یاد  استاد محمد تقی جعفری همواره ابیاتی از مولانا  را در معنی این بیت می خواند : 

این صدا در کوه دلها بانگ کیست / گه پر است از بانگ این که  ، گه تهیست 

هر کجا هست او حکیمست اوستاد / بانگ او زین کوه دل خالی مباد 

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب 

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست 

از پرده بیرون شدن همان فتنه و در هم ریختن نظم چیدمان چیزهای دنیوی ست در دل ، و همچنین پدیدار شدن آن یار ماهروی از پرده و نهانخانه دل و حافظ اکنون از آن یگانه مطرب جهان که سازش همه در پرده و نظم است ، میخواهد که به همین فتنه گری یا نواختن ساز کن فکان خود ادامه دهد ، زیرا از این پرده است که کار انسان بر وفق  مراد خواهد شد ، دردها رخت بربسته  و شادی بدون سببهای بیرونی جای غم  را گرفته و کار انسان  به سامان میشود .

مرا به کار جهان هرگز التفات  نبود 

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست 

اکنون که یگانه  مطرب حقیقی این جهان با لطف و عنایت  و با اتفاقات و کن فکان خود موجب نوای کار انسان شدند وقت عذر خواهی فرا می‌رسد و حافظ میفرماید از آغاز هم او به چیزهای  این جهان توجهی نداشت،  یعنی بطور فطری می‌دانست  که از جنس ماده نیست و اینکه او یا انسان بجای عشق خداوند  فریفته  این جهان و چیزهای آن شده بود به این دلیل بود که این جهان و مافیه  همگی بازتاب و تجلی رخ زیبای او بوده و انسان به خطا شیفته عکس رخ حضرت دوست گردیده است و نه عاشق رخ یا ذات حضرتش .

نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من 

خمار صد شبه دارم ، شرابخانه کجاست 

اکنون که از این پرده  کار حافظ یا انسان به نوا شده است و او  یک نظر یار ماه روی درونی را که پرتوی از آن نور کل است دیده ، خواب و آسایش از دست داده و خیالی خام در سر می پروراند  و آن خیال دیدن روی خداوند یا راهیابی به ذات است ، شرابخانه همان خمخانه است که در زیر زمین  قرار داشت و منبع اصلی تامین کننده شراب میخانه ها بود ، در اینجا یعنی سرچشمه عشق و معرفت الهی که حافظ در پی دستیابی به آن است و آدرسش را می پرسد ، زیرا  به حقیقت بشریت خمار این شراب است ، صد نماد کثرت است، ‌یعنی هزاران سال است که انسان نیازمند این شراب بوده و آسایش و خوشبختی انسان بطور فردی و جمعی در گرو بدست آوردن باده عشق است که اگر چنین شود جنگهای ویرانگری که بواسطه خماری هزاران ساله بشر تمامی ندارد جای خود را به عشق و دوستی میدهد و این فقط یکی از برکات رسیدن به شرابخانه الهی ست . در رابطه با خیال راهیابی به ذات حق تعالی حافظ ابیات دیگری نیز سروده است :

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد  / عارف از خنده می در طلب خام افتاد 

با هیچکس ندیدم زان دلستان نشانی / یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد 

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات  / ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر 

بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ / که کس مباد چو من در پی خیال محال 

موسی نیز خیال دیدن روی خداوند را با چشم حسی در سر داشت یعنی راهیابی به ذات ، که با پاسخ لن ترانی حضرتش مواجه شده و ندایی شنید که محال است اما اگر کوه ذهن خود را متلاشی کند قطعآ جمال روی او را شاهد خواهد بود و این کوه ذهن متلاشی نخواهد شد مگر با شراب عشقی که بدون واسطه از آن شرابخانه لایزال بر انسان متقاضی جاری شود .

چنین که صومعه  آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست 

اما گویی کسی به مزاح آدرس شرابخانه را شبستان مکانهای مذهبی معرفی کرده و به همین جهت بیراهه رفتن انسانی که خیال رفع خماری هزاران ساله را دارد نیز تمام شدنی نیست ، او راه صومعه  و دیر و مسجد و کنیسه و کلیسا را در پیش گرفته و گمان می برد با دینداری تقلیدی و موروثی  میتوان به این شراب دست یافت ، و  می پندارد با  انجام کارها و فرایضی قراردادی  میتواند به شرابخانه الهی راه یابد در حالیکه در صومعه که نماد مکان همه ادیان است عاشق و فریفته باورها و اعتقاداتش شده و خط بطلان بر اعتقاد دیگران کشیده ، بجای خداپرستی مذهب پرستی را پیشه خود کرده است و ترش روی و عبوس شده است از اینکه دیگران به باورهایش باور ندارند  ، اما حافظ یا انسان محقق پس از حضور در صومعه و نیافتن شرابخانه پس از اتلاف وقت که میتواند عمری باشد ، باز هم دلش با لطف تیرهای کن فکان حضرت دوست خسته و زخمی میشود و این مرتبه دل دلبستگی  به باورهاست که هدف تیرهای لطف حضرتش قرار میگیرد ، خون جاری شده از این  زخمها صومعه  و عبادتگاه های ریایی را آلوده میکند و تنها راه باقی مانده طاهر شدن بوسیله باده عشق است و حافظ میفرماید راه حق همین است که به دست و اختیار نوع انسان است و نه دیگری . این طهارت مربوط به حافظ و انسان عاشق  است وگرنه صومعه های ریایی  را که هر روز به آب ریا می شویند .

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند 

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست 

در این بیت حافظ ضمن اشاره به فلسفه بپا نگاه داشتن آتش در مذهب  زرتشتیان که نماد عشق است و پاکی و در ادامه بیت قبل که راه عاشقی را علاج دردهای انسان می یابد باز هم تاکید میکند که این آتش عشق است که در دل انسان هیچگاه  رو به  خاموشی نمی رود زیرا آتشی ست که خداوند با دمیدن روح خود در کالبد انسان برافروخته و چنین عشقی خاموش شدنی نیست .این بیت همچنین بیانگر نحوه تعامل اهل دلی چون حافظ با سایر ادیان و باورهاست. 

چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب 

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست 

این مطرب مطرب زندگی یا خدا نیست ، بلکه مطرب هوا و هوس است و حافظ میفرماید  که آن مطرب نما چه ساز ناکوک و خارج از پرده ای را در دل او یا انسان زده است  همان سازی که موجب گردآوری و چیدمانی از چیزهای این جهان شد و هنوز که هنوز است پس از گذشت عمری طولانی سر و ذهن انسان پر از هوا یا خواستن ها ست و ما نیز بسیار می بینیم پیران هفتاد ساله ای را که هنوز سرگرم بازیچه های دنیوی و هواهای خود هستند .

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند 

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست 

دیشب در اینجا یعنی هر لحظه و حافظ میفرماید  خدا یا زندگی لحظه  به لحظه ندای عشق سر میدهد در اندرون یا فضای عدم درونی انسان ، اما این ندای ارجعی حضرت دوست در فضای سینه یا درون انسانها شنیده نمی شود  زیرا که این سینه هنوز پر است از صداهای مزاحم و پارازیت های خود کاذب ذهنی و مادامی که صدای خواستنهای ذهنی و دلبستگی های دنیوی انسان خاموش نگردند ،‌صدا و ندای عشق به جایی نخواهد رسید .

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

روزه یک سویه شد و عید آمد و دل ها بر خاست 

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خاست 

حافظ در همین مصرع اول ابتدا نظر عارفانه خود را در باره هستی به ما گوشزد می کند  و فعل خاستن را برای دلها بصورت مفرد بکار می برد ، دل ها همه انسانهای اهل دل و عاشق هستند که از یک جنس بوده ، و همه انسان‌ها در حقیقت یک انسان و امتداد یا پرتوی از آن نور و ذات یگانه هستند و جدایی و تفرقه ای درکار نیست که حافظ بگوید برخاستند  ، حافظ با تمثیل اتمام ماه رمضان و روزه داری و فرارسیدن عید می‌فرماید ‌روزگار امساک و پرهیز از دریافت می بسر آمد ، عید عاشقان فرارسیده و آنانی که دل یک دله کردند ، بپا خاسته و برای دریافت شراب اعلام آمادگی می کنند ، در مصرع دوم خمخانه سرداب هایی در زیر زمین بودند که منبع‌ اصلی شراب محسوب میشود  و از آنجا شراب را به سطح و میخانه می آوردند ، و آن خمخانه  شراب عشق  و معرفت زندگیست که بینهایت بوده و از زیادت و  غلظت در حال جوش و خروش است و هر لحظه آماده سیراب کردن همه انسانهایی ست که از خماری این شراب در رنج و درد بسر می برند ، پس عاشقان در طلب این شراب بپا خاسته و بیش از این امساک و روزه داری را جایز نمی دانند و این لحظه خاستن یا قیامت فردی هر انسان همان روز  و لحظه عید است .

توبه زهد فروشان گران جان  بگذشت 

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست 

زهد فروشان انسان هایی هستند که در اسارت اعتقادات تقلیدی و موروثی خود بسر می برند و متعصبانه  به ظاهر و پوسته دین باور داشته ، نسبت به واژگانی چون شراب ،‌ موسیقی و رقص حساسیت بالایی دارند ، حافظ آنان را گران جان می‌نامد  ، یعنی آنان نیز از جنس جانان و خداوند هستند اما با این تعصبات واهی جانشان سنگین شده  به زمین یا فرم و قالب دین چسبیده اند و قدرت پرواز و تعالی را از خود سلب کرده و حتی در ابیات بزرگان تأمل و اندیشه ای نمیکنند تا دریابند که مقصود از می و شراب ذکر شده چیست ، بلادرنگ برچسب شراب خواری زده و حکم به ارتداد شاعر  می دهند ، پس‌حافظ میفرماید دیر زمانی ست که دوران هشدار این زهد فروشان برای پرهیز و توبه از شراب گذشته ، توجهی به اندرزها و هشدارهای آنان نکنید ، به بزم و طرب رندان که پدیدار شده بنگرید ، به  رندان زیرکی چون حافظ و عطار و مولانا بپیوندید ، طرب و شراب حقیقی را در بزم این رندان دنبال کنید .

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد ؟ 

این چه عیب است بدین بی خردی ، وین چه خطاست 

حافظ میفرماید  برای رندان زیرکی که چنین باده ای ، یعنی شراب عشق و معرفتی که در جوشش است و خود ، طالب و دل بپا خاسته اش را جستجو  میکند چه ملامت و سرزنشی  وجود دارد ، کار اصلی انسان و چنین دل خاسته ای در این جهان همین است که شراب را مطالبه کرده و بنوشد ، پس نه تنها ملامتی بر او وارد نیست بلکه هر انسانی باید با  پیروی از رندان ، با رندی و زیرکی و با ولع هرچه بیشتر خواستار  اینچنین شرابی گردد،  مصرع  دوم بنظر میرسد خبری باشد و نه سوالی ،پس  میفرماید چه عیب بجایی ست که بر بی خردی این زهد فروشان وارد است و آنان چه خطای هولناکی میکنند که وعده شراب طهور را در جهانی دیگر به خماران  و دردمندان می دهند ، در صورتیکه انسانها در همین جهان نیازمند شراب عشق هستند تا عاشقی بیاموزند ، هم نوع خود را با هر دین و نژادی هم جنس خود تشخیص داده و مهر ورزی پیشه کند تا دردهایش درمان شوند 

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود 

بهتر از زهد فروشی  که در او روی و ریاست 

میفرماید  اصلآ  فرض کنید منظور همان شراب انگوری ست که حتی در این صورت  انسان شراب خواری که باده نوشی خود را پنهان نمی کند و اهل ریا کاری نیست خیلی بهتر از زهد فروشانی ست که تظاهر به دینداری و پرهیزکاری میکنند اما دلبستگی های بسیاری داشته و از چیزهای موهوم این جهان و از جمله باورهای تقلیدی خود شراب اعتبار و مقبولیت می کشند .

ما نه رندان ریاییم  و حریفان نفاق 

آن که او عالم سر است بدین حال گواست 

رندان ریایی رند نمایانی هستند که با ریا کاری  پیغامها و کلام بزرگان را بر زبان جاری کرده و خود را انسانی معنوی معرفی میکنند  ولی خود کمترین بهره ای از این آموزش‌ها نبرده ، با کوچکترین  مخالفتی  واکنش نشان  داده  ، خشمگین میشوند و دیگران را به بیسوادی متهم میکنند ، آنان حریف و هم ردیف  با منافقان هستند ، حافظ میفرماید  که او و سایر بزرگان عرصه رندی از این دست رندان نیستند و خداوند که از اسرار و درون انسانها آگاه است به این امر گواهی می دهد .

فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم 

وان چه گویند روا نیست نگوییم  رواست 

اکنون حافظ به چند ویژگی‌ انسان رند اشاره میکند تا  مبادا کسی رند را  لاابالی  ، شراب خوار  و انسان خارج از دین و مرتد معنی کند ، می‌فرماید  رند حقیقی فریضه هایی که خداوند فرض و واجب کرده بجا می آورد  مثل نماز گزاردن  ، همچنین از بدی به خود و دیگران پرهیز کرده  و آنچه از محرمات را که ناروا و ناشایست اعلام شده  در شمار حلال خداوند قلمداد نمی کند . 

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم ؟

باده از خون رزان است ، نه از خون شماست 

حافظ  میفرماید  شراب به هیچ وجه اینقدر که شما  زاهد نمایان  میگویید جدی نیست ، انسانهایی با اندیشه حافظ که رند است  و دیندار حقیقی  ،  یا تفکر زهد فروشی که بر  آمده از ذهن بر اساس باورهای کور و تقلیدی ست ، هر دو  چند قدح شراب انگوری هم که بخوریم هیچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد ، یعنی که مسئله واقعی بشریت ورای اینگونه جزییات و تعصبات کور است و اگر بهره بردن از  کنایاتی مثل شراب و باده  ، کمکی به عید عاشقان کند حافظ و دیگر  بزرگان از بکار بردن در آثار خود دریغ نمی ورزند  . در مصرع دوم برای زدودن شائبه واهمه  از زهد فروشان برای سرودن بیت قبل بر آنان شوریده ، میفرماید اگر هم حافظ و رندان همان شراب انگوری و ذهنی مورد نظر ت را بنوشند مگر این شراب  از خون شما تهیه می‌شود که چنین برآشفته می شوید  این باده و شرابی ست که عصاره رزان یا تاکستان این جهان است و هدیه زندگی و هستی کل به انسان ، همانند نعمتهای فراوان دیگر .

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود 

ور بود نیز چه شد ؟ مردم بی عیب کجاست ؟ 

مراد از عیب اول همان دینداری معیوب و ناقص زهد فروشان است که تقلیدی و موروثی  بوده و نه بر اساس تحقیق  ،  پس حافظ می‌فرماید  چنین دین معیوب و ذهنی که الگوی آن تقلید است چگونه دینی ست که اساس و پایه‌های آن با عیب کوچکی مانند شراب خواری درهم ریخته ، واژگون شده یا در آن خلل وارد می‌شود  ، اگر هم که برخی از  پیروان آن دین بر این عیب اصرار ورزند و شراب انگوری بنوشند چه خواهد شد ؟ پایه های دین حقیقی و تحقیقی آنقدر محکم است که‌ فرو نخواهد ریخت و اصولأ  مگر انسان بدون عیب در جهان یافت می شود ؟ در این جهان هر کسی شراب خود را می نوشد ، زهد فروش شراب اعتقاداتش را نوشیده و سرمست از اعتبار کاذب بازاری خود ، توقع پاداش و بهشت در سرای دیگر دارد ، دیگری شراب ثروت  و پول ، آن یکی شراب مقام و منصب  ، شراب اعتبارهای  علمی و اجتماعی ، شراب زیبایی و جوانی و شرابهای موهوم دیگر و همگی مست و مدهوش شرابهای خود بوده و از آنها طلب امنیت و سعادت می‌کنند ، حال چه میشود اگر کسی هم دلبسته شراب انگوری این جهان باشد ؟ زاهد به گونه ای برآشفته میشود که گویی همه مردمان و دینداران در اوج تعالی و صلاح بسر می برند و فقط آن بندگان خدا هستند که دارای این عیب بوده ،  دل به ودکا و ویسکی یا شراب شیراز بسته و به آن دلخوشند .

 

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است 

وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است 

صحن بستان نماد این جهان است که چمن آرای کل ، هستی را بسان باغ و بستان به زیبایی و شگفت انگیزی تمام ، آراسته است به گونه‌ای که تحسین و در پی آن ذوق هر تماشاگری را بر می انگیزد ، یاران انسانهایی هستند که محو تماشای این زیبایی خیره کننده از اعماق اقیانوس ها تا کهکشان های بینهایت شده ، ذوق اندیشه در باره خالق این بستان در آنان پدیدار می شود ، پس حافظ می‌فرماید هم صحبتی با چنین یارانی خوش و نیکوست ، یارانی که با اندیشه در باره جهان که جلوه ای ست از ذات خداوند هستی بخش ، وقت شکوفایی و شکفتن گل وجود و جان معنوی آنان فرا می‌رسد ، و این وقت و ساعت خوشی ست که از شکفتن انسانهایی مانند حافظ و مولانا ، میخواران  و انسانهای تشنه  معرفت و عشق حضرت دوست  نیز وقت خوشی می یابند زیرا که از برکت وجود آنان است که انسانها و عاشقان بسیاری  از برکت وجود آن گلها برخوردار و سیراب از شراب عشق خواهند شد. 

از صبا هر دم مشام جان ما خوش میشود 

آری آری طیب انفاس هواداران  خوش است 

باد صبا  نفس یاران و گلهایی ست که شکوفا شده اند و در قالب چنین ابیات روح بخشی مشام جان انسانهای مشتاق را خوش نموده و به عشق زنده می گردانند  و این امر فقط یک بار اتفاق  نمی افتد  بلکه  هر دم و هر نفس به جان عاشقان جان و روحی تازه می بخشند ، مولانا  نیز در این رابطه می‌فرماید  :

هر نفس نو می شود دنیا و ما / بی خبر از نو شدن اندر بقا 

عمر همچون جوی نو نو می رسد /  مستمری می نماید  در جسد 

هواداران همان یاران و بزرگانی هستند که گل وجود معنوی  آنان  شکفته و به خدا زنده شده اند ، پس حافظ با تاکید دوباره تایید می‌کند که عطر دل‌انگیز ی که از نفس و کلام این بزرگان به مشام عاشقان میرسد بسیار خوش است که درواقع  نفس حضرت دوست است که همچون پیک باد صبا و برای سعادتمندی نوع بشر سخاوتمندانه و با هواداری آن بزرگان هر لحظه و هر دم بر انسانها و عاشقانش جاری میگردد .

ناگشوده گل نقاب ، آهنگ رحلت ساز کرد 

ناله کن بلبل که گلبانگ  دل افکاران خوش است 

دل افکاران نیز همان یاران و هوادارانی مانند عطار ، مولانا  ، فردوسی و حافظ هستند که افکارشان از دل بر می‌خیزد  و نه از سرها و ذهنشان ، و به همین  سبب که از دل بر می‌خیزد لاجرم بر دلها نیز می نشینند ، پس‌حافظ که آن یاران و هواداران  را گل خطاب نموده است میفرماید   عمر گل بسیار کوتاه است و هنوز باز نشده آهنگ و قصد رحلت  می کند ، اما گلبانک و فریاد آن بزرگان و دل افکاران ( آن گلهای شکوفا شده)را ببین که تا ابد ماندگار و جاودانه هستند زیرا بانگی هستند از آن گلهای همیشه بهار .

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق 

دوست را با ناله شبهای بیداران خوش است 

مرغ خوشخوان در اینجا شخص حافظ است که بوسیله باد صبا پیغامهای عشق را از حضرت دوست دریافت کرده ، به نظم در می آورد  و با نغمه سرایی های جاودانه در قالب  غزلهای زیبا در اختیار بشریت قرار میدهد ،  او یا بیدار دلانی همچو او  چنین جایگاهی را در راه عشق با ناله و وردهای شبانه بدست آورده اند که حضرت دوست نیز با همین ناله و نواها خوش است ، یعنی خوش می دارد انسان را اینگونه سراسر غرق نیاز ببیند .

نیست در بازار عالم خوشدلی ور  زان که هست 

شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است 

عالم و جهان بازار است ، یعنی همه انسانها  با هر شغل و منصبی هر لحظه در حال تجارت بوده و گوهر عمر و لحظه های زندگی خود را هزینه می کنند تا چیزی بدست آورده و به آن خوشدل و شادمان گردند ، حافظ میفرماید اگر  انسانها با سرمایه عمر خود ، با ارزش ترین چیزهای این جهان را هم بدست آورند متضرر شده و در این بازار خوشدل و شادمان نمی شوند زیرا تنها خوشدلی  را که در این جهان میتوان بدست آورد شیوه رندی و شادمانی عیاران است ، نزدیکترین معنی که به اختصار برای رندی مورد نظر حافظ میتوان در نظر گرفت زیرکی ست  و عیاران نیز انسانهای زیرک و دلیری  هستند که از عالم معنا و غیب می ربایند  به فقرایی همچون ما به رایگان انفاق میکنند ، پس حافظ این شیوه را تنها راه خوشدلی در این  بازار جهان می داند که از این تجارت عمر گرانبها در جهان انتفاع برده و دلخوش میشود .

از زبان سوسن آزاده ام  آمد بگوش 

کاندر این دیر کهن کار سبکباران  خوش است 

سوسن نماد زبان و سخن گفتن انسان هاست از نوع آزاده آن ،که  از طریق دل سخن میگوید ، یعنی سخن گلبانگ دل افکاران است ،  دیر کهن این جهان است که از دیر باز بمنظور دیر و عبادتگاه انسان در نظر گرفته شده و کار اصلی انسانها در این دیر پرستش خدای حقیقی تعیین شده است تا سبکبار شده و بتوانند به ساحل نجات برسند و حافظ میفرماید خوشی و لذت واقعی نیز همین است  .بطور قطع عبادت و پرستش در شیوه رندان و عیاران با عبادتهای ظاهری و مراسم مذهبی سطحی که بطور معمول در دیر و کلیسا و مسجد و اماکن دیگر برگزار  می‌شود تفاوتی اساسی دارد که شرح آن در این مقال نمی گنجد .

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلی ست 

تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است 

جهان داران کسانی هستند که عمر با ارزش خود را با  چیزهای مادی و ذهنی این جهان معاوضه  نموده و آنها را در دل و مرکز خود قرار داده ، عاشق و دلبسته آن چیزها شده اند و معلوم نیست که الزامن به همه آن دارایی ها نیز دست یافته باشند ، جهانداران میتوانند حتی انسانهای فقیری باشند که عمری را در آرزوی رسیدن به ثروت و یا شهرت و اعتباری کوشیده اند اما به تمامی یا حتی بخشی از آن چیزها نیز نرسیده باشند ، و حافظ می‌فرماید  حتی اگر به تمامی خواسته های مادی خود هم رسیده باشند ، باز هم احوال خوشی ندارند و همگی ما نمونه های بسیاری از این جهان داران  را در زندگی خود دیده ایم که با وجود موفقیت و ثروت و شهرت  افسرده و بی انگیزه بوده و برخی از آنان تا مرز خودکشی هم پیش می‌روند  ، پس‌طریق خوشدلی عبور از چیزهای جهان است و ترک دنیا ، البته که این هم به معنی کاهلی و عدم سعی و کوشش برای پیشرفت امور مادی نبوده و منظور عدم دلبستگی و تعلق خاطر به بود و نبود آن چیزها مورد نظر است که موجب و طریق خوشدلی میباشد .

 

 

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، شنبه ۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم 

همچنان  چشم گشاد از کرمش می دارم 

زلف یار یا حضرت معشوق  نمادی ست از  کل هستی و وجود در  جهان فرم و ماده  ، کار اصلی انسان در این جهان بازگشت به اصل خدایی خویشتن است و حافظ میفرماید انسان پس از تولد و حضور در این جهان بنا به ضرورت ادامه حیات مادی ، ناگزیر از  رفتن به ذهن است و توسل به عقل جزوی خود برای برآورده کردن نیازهای جسمی و این  امر گرهی ست در کار اصلی انسان  که از جانب زلف حضرتش میباشد  ، اما اگر چه که چاره دیگری نیست و بدون توسل انسان به ذهن و عقل خود ، امکان ابراز و فراهم کردن نیازهای جسمانی  او و درنتیجه بقا در این جهان فرم وجود ندارد اما همچنان چشم و دید وسیع و گسترده ای را در اختیار دارد که خداوند از روی کرامت و بخشش خود به انسان عطا  کرده است  ، این دید گسترده نشأت گرفته از درون بینهایت  انسان است که آن هم  بواسطه هم جنس بودن انسان و خداوند است ، همین دید گشاد وجه تمایز  انسان و حیوان است و بدون این دید ، امکان اینهمه  پیشرفت‌های شگفت انگیز مادی نیز برای بشر وجود نداشت . پس با وجود اینکه انسان برای برآورده کردن نیازهای مادی و جسمی خود چاره ای جز رفتن به ذهن و بهره‌گیری از عقل معاش خود ندارد اما خداوند از روی لطف و کرمش دید و درون انسان را همانند خودش وسیع و گشاده نموده است ، در قرآن نیز از این دید گشاده و درون بینهایت  انسان با "شرح صدر" نام برده شده است ، اما نکته اینجاست که مقرر نشده انسان تا پایان عمر با دید و چشم بسته ذهن جهان را ببیند  ، پس خداوند با فرستادن  پیامبران و بزرگان این آگاهی را به انسان می دهد که پس از چند سال اولیه حضور در این جهان و تطبیق شرایط زیست خود با جهان ماده ، بار دیگر با استفاده از چشم و دید گشاده اش به اصل خدایی خود رجعت کند یعنی به کار اصلی خود در این جهان بپردازد .

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام 

خون دل عکس برون میدهد از رخسارم

جام در اینجا به معنی آیینه است همانطور که امروزه هم به آیینه و شیشه های قطع بزرگ جام گفته می‌شود ، عاشق اصولأ  باید چهره و رخساری رنجور و زرد داشته باشد که این رنجوری مربوط به عشقهای زمینی ست و عشق چیزهای این جهانی، اما سالک عاشق از این قاعده مستثنی ست ، پس اگر او را سرخ روی می بینید حمل بر شادمانی و طربش نکنید زیرا دل عاشق همواره از درد فراق و جدایی آکنده و خونین است و دلی که در عشق صادق است همچون آیینه  تصویر آن خون و درد فراق را در صورت عاشق انعکاس داده و سرخ روی دیده میشود ، یعنی انسان عاشق از اینکه زلف حضرت معشوق  گره در کار بازگشت او به اصل خدایی اش  انداخته دل خون است و غمگین ، و سرخ رویی عاشق حمل بر شادمانی برای بهره‌ بردن از نعمت و لذات دنیوی نشود ، بلکه این طرب و شادی بدون علتهای بیرونی ست که نتیجه همان غم عشق است و درد فراق که با لطف خدا نصیبش شده و در رخسار او دیده میشود . 

پرده مطربم  از دست برون خواهد برد 

آه اگر زان که در این پرده نباشد راهم 

در ادامه میفرماید  اما تضمینی برای بقای این طرب و شادی بی سبب انسان عاشق و سرخ رویی وی وجود نداشته و دوام تداوم این طرب منوط به راهیابی عاشق به پرده سرای معشوق است ، یعنی رسیدن به وصال  ، که اگر این اتفاق نیفتد  پرده و نمایش آن طرب نیز از دست خواهد رفت و بدلیل اینکه آن طرب  انعکاس  دل خونین عاشق است پس می‌توان نتیجه گرفت  که انسان درد فراقی در دل ندارد ، یعنی عشق از وجودش رخت بربسته و آن سرخ  رویی حقیقی را نیز از دست داده است .پرده مطرب ضمن اینکه اشاره دارد به پرده های موسیقی ، مؤید این مطلب است که اگر انسانی عشق حضرت معشوق  را در دل نداشته باشد ریتم خوش زندگی را نیز از دست داده و پس از آن ، زندگی وی همراه با غم و دردهای این جهان به آخر خواهد رسید ، همچنین راه نیافتن به پرده ، افسوس و آه ابدی را برای انسان به همراه خواهد داشت. 

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب 

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم 

پس‌برای حفظ آن سرخ رویی و طرب حقیقی ، انسان  عاشق  باید  نگهبان حریم دل خود باشد ، شب اول تاریکی و ظلمات است و همه شب یعنی هر لحظه ، پرده در اینجا همان پرده پندار است و برای مراقبت و نگهبانی از حریم دل ، لازم است انسان عاشق لحظه به لحظه در اندیشه معشوق باشد و جز او به چیز دیگری نیندیشد .  لحظه ای غفلت از یاد معشوق میتواند فرصتی برای غیر و بیگانه ای باشد تا در حریم پرده و دل انسان نفوذ کرده و جا خوش کند یعنی ماندگار شود .

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن 

از نی کلک همه قند و شکر می بارم 

این بیت به احتمال قوی جابجا شده است زیرا رشته کلام در اینجا گسسته می شود ، البته که حافظ خود نیز به نبوغ و استعداد  شاعری خود واقف  بوده  و در ابیات بسیاری به آن اشاره میکند و حقیقتن نیز با اعجاز کلامش اینهمه شیرینی و برکت زندگی  را در جهان پراکنده می کند  ، حافظ از اینکه با این ابیات برتری شعر خود را به رخ کشد ملاحظه ای ندارد و البته که این خود ستایی نیست ، بلکه تلنگری ست به ما که از این شکر و شیرینی بهره ای برده و در جهت رشد خود از این قند استفاده کنیم .

دیده بخت به افسانه او شد در خواب 

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم 

دیده بخت ، همان چشم گشاده است و درون بینهایت  انسان که تنها بخت و شانس اوست تا با با بهره بردن از آن و وصل دوبار به حضرت دوست  با او به وحدت رسیده و یکی شود ، این بخت و شانس با حضور و ورود انسان  به این جهان  فقط برای یک بار و از روی کرامت به او بخشیده شده و بار دیگری وجود نخواهد داشت (برابر آیات و احادیث  دینی و سخن بزرگان  ) . افسانه در اینجا همان افسون است که خداوند  یا هستی کل با افسونی از همان روزهای آغازین حضور انسان در جهان بکار می برد انسان را به خواب ذهن می برد  ، پیشتر گفته شد که این خواب ذهن برای بقای انسان  که از جنس هشیاری و خرد خالص خدایی به جهان ماده پای گذاشته  است  ضروری ست تا در این جهان امکان زیستن و بقا داشته باشد ، اما پس از ده سالی که دیگر میتواند گلیم خود را از آب این جهان بالا کشیده و به حیات جسمانی خود ادامه دهد موسم وزش نسیمی بیدار کننده ای میگردد که با عنایت خدا و  طلب و جستجوی این نسیم ، انسان باید از این خواب ذهن بیدار شده و به کار اصلی خود در این جهان بپردازد . برخی از ما تا شصت سالگی و شاید تا آخر عمر نیز در خواب بسر می بریم .

چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید 

با که گویم که بگوید سخنی با یارم 

اگر یار در  مصرع نخست را به معنی همان دیدن از طریق عدم و بینهایت خداوند بدانیم که اصل انسان است و یار در مصرع دوم را خداوند  ، پس حافظ می‌فرماید او که یارای دوری و جدا شدن از چشم گشاده و  عدم بین خود را ندارد و نمی‌تواند ببیند که این یار و همراهی که با کرم حضرت دوست به او عنایت شده است نیز گذر گرده و به سفر رود ، پس از چه طریق میتواند پیغامهای خود را به معشوق و حضرت دوست برساند ؟ مولانا هم در مثنوی می‌فرماید از طریق انبساط یا فضای گشوده درونی و چشم عدم با خدا سخن بگویید :

حکم حق گسترد  بهر ما بساط /  که بگویید از طریق انبساط 

هرچه آید بر زبانتان بی حذر  /  همچو طفلان یگانه با پدر 

زانکه این دمها چه گر نالایق است / رحمت من بر غضب هم سابق است 

یعنی حتی اگر انسان از طریق دید گشاده و انبساط درونی هم با حضرتش سخن بگوید باز هم لایق عظمت او نبوده و پیشی گرفتن رحمتش بر غضب و عتابش مانع عذاب می گردد . غالب ما انسانها  که با دید ذهنی قصد سخن گفتن با خدا را داریم که جای خود دارد ، علاوه بر آن توقع اجابت دعا هم داریم ، دعاهایی که برای نابود کردن دیگران و بخشیدن چیزهای بیشتر به ماست .

دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا 

بجز از خاک درش با که بود  بازارم  ؟

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، جمعه ۵ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

اگر‌چه باده فرحبخش و باد گل بیز است 

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

فرحبخش به معنی شادی آفرین آمده است و گل بیز یعنی عطر افشان  ، خاصیت شراب عشق شادی بخشی ست و سرخوشی و خاصیت  شراب انگوری بی خبری و زایل شدن موقت عقل ، و اگر هم با یکی دو پیک انسان شنگول شود این سرخوشی موقت و زودگذر  خواهد بود  ، اما با  شراب معرفت و خرد ایزدی غمهای انسان که یکی دوتا هم نیستند بکلی از میان رفته و شادی اصیل و ماندگار جای آنرا پر میکند ، این شادی اصیل موجب گل بیزی یا عطر افشانی انسان عاشق میگردد و انسانی که تا پیش از این درد و غم را در جهان پراکنده میکرد اکنون با بهره گیری از این شراب  ، شادی حقیقی  و عطر خوش زندگی از وی به مشام میرسد و حافظ میفرماید اگرچه این شراب دارای چنین خواصی ست و دریافت آن از ضروریات ، اما امکان از دست رفتن این خواص شگفت انگیز وجود دارد پس باید بدون هیاهو و بصورت پنهانی نوشیده شود ، بانگ چنگ در اینجا به معنی گفتار  و سخن باصدای بلند است که غالبن سالک تازه کار  با  احساس تحول درونی و شادی بدست آمده از آن شراب دچار شگفتی و ذوقی میگردد که قادر به خویشتن داری و عدم بیان حال خوشش به دیگران نمی شود ، مباحثه ها میکند و سعی در متقاعد کردن دیگران به ورود در این راه ، که غالبن هم ناکام می‌ماند ، حافظ میفرماید محتسب که در اینجا ذهن حسابگر انسان است بسیار تیز و زیرک بوده و از این ذوق زدگی به نفع خود سوء استفاده میکند ، یعنی انسان را به ذهن میبرد و در نهایت آن شادی حاصل از می جای خود را به نومیدی و یاس میدهد ، پس برای حفظ شادی بدست آمده حافظ توصیه  میکند که این باده نوشی پنهانی و بدون هیاهوی ذهن و بیان به سایرین باشد ، سایر بزرگان مانند مولانا و عطار نیز در ابیات متعدد تاکید کرده اند که کار معنوی بخصوص در اوایل کار بصورت غیر علنی باشد .

صراحی ای  و حریفی گرت به چنگ افتد 

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است 

صراحی در اینجا به معنی همان شراب است و حریف به معنی همراه و یار ، پس‌حافظ میفرماید اگر شرایط چنین باده نوشی فراهم شده و اصطلاحن پا گرفت ، با عقل و درایت  به این کار بپرداز زیرا که ایام یا روزگار فتنه انگیز است ، عقل حکم میکند که انسان به کار دیگران کاری نداشته باشد  و سعی در تغییر دیگران نکند ، باده خود را بنوشد زیرا که باد گل بیز است و روزگار با تشخیص موعد مقرر ، عطر و رایحه خوش انسان عاشق را در جهان پراکنده خواهد کرد ، فتنه انگیزی در اینجا مثبت است ، یعنی تحول و شادی بدون علتهای بیرونی عارف در دل انسانهای دیگر فتنه و آشوب براه  خواهد انداخت و تاثیر لازم برای تغییر آنان را در پی خواهد داشت ، فتنه انگیزی روزگار  را می‌بینیم  که گل بیزی  یک بیت یا غزل از بزرگانی چون حافظ چگونه پس از گذشت قرنها موجب تغییر و تحول انسانها میگردد. 

در آستین مرقع پیاله پنهان کن 

که همچو چشم صراحی زمانه خون ریز است 

این بیت نیز تکمیل کننده بیت پیشین است ، پیاله نماد سنجش میزان شراب دریافتی سالک است و لباس مرقع کنایه از فقر و تهیدستی  ، پس‌حافظ میفرماید سالک تازه کار با کسب معرفتی نسبی مجاز به اظهار فضل نبوده و بهتر است پیاله سنجش معرفت کسب نموده را در آستین  لباس فقر پنهان کند ، یعنی با سکوت خود را نسبت به‌ دانش معنوی بی اطلاع نشان دهد اما آمادگی این را داشته باشد تا در مواقع کاملأ  ضروری ، از آن استفاده نموده ، رفتار و گفتار خود را بر مبنای آن معرفت کسب شده  تنظیم کند .در مصرع دوم چشم صراحی یا شراب عشق و معرفت همان بینایی ست که بهرمند شدگانش  به آن دست یافته و نگرش آنان به جهان خداگونه میگردد ، این نگرش تازه موجب ریختن خون خود کاذب چنین انسانی میشود تا خود حقیقی یا خودی که از ابتدای حضور در جهان ماده و بدو تولد بود بار دیگر متولد شود ، حافظ می‌فرماید سنجش میزان پیشرفت  معنوی  و دریافت  شراب و ابراز و اظهار  آن به دیگران نیز موجب ریختن خون میگردد ، اما نه خون خود کاذب ،‌ بلکه خون هشیاری حضور را ریخته و سالک را به پله و قدم اولیه باز می گرداند ، مولانا  هم می‌فرماید  مادامی که پیشرفت انسان به حدی نرسد که زبان خداوند شود بهتر است خاموش باشد :

انصتو بپذیر خاموش باش    چون زبان حق نگشتی گوش باش 

انصتو یعنی که آبت را به لاغ    هین تلف کم کن که لب خشک است باغ

به آب دیده بشوییم خرقه ها از می 

که موسم ورع و روزگار پرهیز است 

میفرماید برای رسیدن به مرتبه لسان الغیبی  ، سالک باید بر روی خود کار کند و آثار شرابهای گوناگون دنیوی مانند شراب حرص ، شراب شهوات ، شراب ثروت اندوزی ، شراب مقام و اعتبار  و انواع شرابهای دیگر را از خرقه خود برطرف کند بوسیله آب دیدگان که کنایه از طلب با اظهار عجز و ناتوانی ست از درگاه حضرت دوست ، زیرا کاری ست بس دشوار  و اکنون در این مرحله از سلوک عاشقانه  موسم پرهیز است و تقوا پیشگی  ، 

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر 

که صاف این  سر خم جمله دردی آمیز است 

بنظر میرسد  این بیت در ارتباط با کسانی ست است که پس از اندوختن اندکی دانش معنوی بدون آنکه این علم بر روی خودشان تاثیری گذاشته باشد با اهداف ذهنی و دنیوی با از بر کردن ابیات بزرگان و لفاظی ، گروهی را گرد خود جمع می‌کنند،  حافظ میفرماید  ممکن است از این کار عیشی موهوم به آن شخص دست دهد اما به عیش حقیقی و خوش دست نخواهد یافت ، و دور سپهر گردون یا زندگی بدلیل اینکه کار و سخن آنها از روی اخلاص نبوده و از دل بر نمی آید نتیجه را عکس کرده و بجای خوشی برای آنها تولید درد میکند ، آنان گمان می برند به شراب صافی که در سر و بالای خمره است دست یافته اند و عیشی کاذب به آنان دست میدهد اما نمیدانند این خم شرابی که در اختیار دارند سراسر دردی آلود بوده و خالص نیست ، سر و تهش یکی ست ، حافظ به سالکان طریقت هشدار می‌دهد تا در چنین دامی نیفتند و فریب آن عیش ناخوش را نخورند .

سپهر بر شده پرویزنیست  خون افشان 

که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است 

سپهر بر شده یعنی آسمان بلند مرتبه و رفیع  که رمز خداوند است ، پس حافظ در ادامه بیت قبل که سالک را برحذر داشت از مویزی قبل از قوره شدن ، میفرماید زندگی یا خداوند غربالی در اختیار دارد که سره را از ناسره تشخیص می‌دهد و بسی خون فشان است ، یعنی انسان‌های بسیاری را که هنوز کوچک بوده و ادعای بزرگی میکنند الک میکند که بزرگها حقیقی پابرجا می مانند اما خرد و ریزها از سوراخهای این غربال عبور کرده و به قعر نیستی و فنا سقوط میکنند ، تاج پرویز همان تاجی ست که در بدو ورود انسان بر روی زمین بر سر داشت و هشیاری خالص خدایی و پادشاه بود پیش از آنکه سر خود کاذب ذهنی اش ( سر  نمادین کسری )  شکل بگیرد ، حافظ میفرماید تاج پادشاهی  انسان و خود کاذبش ریز و کمترینشان هستند که به باد فنا رفتند ، چه بسیار اقوام و ملتهایی که بطور جمعی  مدعی بزرگی بودند و برتری اعتقادی یا نژادی ، ولی از سوراخ این غربال عبور نموده و به قهقرا  رفتند که نمونه های آن در تاریخ فراوانند .

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ 

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است 

شهرهای ذکر شده همگی نمادین بوده و منظور مکان جغرافیایی  آنها نیست ، عراق و فارس نماد جهان فرم هستند و حافظ یا عارف با شناخت و کسب معرفت  نسبت به آن ، درپی رسیدن به عالم یکتایی ست که هدف نهایی انسان برای حضور در این جهان است ، عرفای بزرگ دیگری مانند مولانا  هم از بغداد و تبریز به عنوان نماد فضای بینهایت  یکتایی و عدم  در آثار گرانبهای خود بهره برده اند . 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

المنه لله که در میکده باز است 

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

انسان که پرتوی از آن نور کل است همواره بطور ذاتی نیازمند بازگشت و پیوستن دوباره به اصل خدایی خود میباشد و از همین روست که خداوند یا هستی کل در میکده را بر روی انسان نبسته و راه برای بازگشت و وصل باز است تا با دریافت شراب معرفت و خرد الهی این امر برای انسان صورت پذیرفته و با اصل خدایی خود یکی شود . اگر خداوند چنین میکده ای را طراحی و بنا نمی کرد زندگی و مرگ انسان نیز مانند حیوانات بود و عشق جایی در این زندگی نداشت ، پس‌ باز گذاشتن در میکده که در واقع  راه بازگشت و رجعت انسان به اصل خود است جای سپاسگزاری فراوان دارد .

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی 

وان می که در آنجاست حقیقت  ، نه مجاز است 

خم یا خمره ها ، همان وجود و هستی در جهان فرم هستند که محتوای آن شراب معرفت الهی یا عالم معناست ، خمره ها یا وجود و کائنات  از مست شدن یا وصال حتی یک انسان ، به وجد آمده ،  و در جوش و خروش هستند  ، یعنی کل هستی و وجود از مستی دیگران مست و سرخوش میگردند . حافظ در مصرع  دوم  بوضوح  آن می را می حقیقی می‌نامد و نه مجازی که تصویری ست ذهنی از آن می و شراب معرفت ایزدی  ، شراب مجازی مستی مجازی و موقت را در پی دارد که آن هم توام با دردسر و تبعات درد آور آن است مانند اعتیاد به الکل و امراض ناشی از مصرف آن ، شرابها که تعدادشان هم کم نیستند ، شراب تکبر و غرور ، شراب تعلقات مادی ، شراب تایید و اعتبار  ، شراب اعتقادات تقلیدی  و ذهنی و قس علیهذا ، همگی مجازی هستند و ناپایدار  .

از وی همه مستی و غرور است و تکبر 

وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است 

حافظ مستی کائنات  و وجود را همان مستی خداوند میداند و  انسان کاملی که به خدا زنده شده باشد نیز جدای از این حلقه نیست چرا که کل هستی یک هشیاری و خرد بوده و جدایی در کار نیست ، غرور و تکبر در اینجا در معنی منفی خود بکار نرفته است  ،غرور انسان کاملی مانند حافظ و مولانا و عطار از جنسی دیگر بوده و موجب پرهیزکاری آنان میشود ، یعنی آن بزرگان شأن  انسانی را بسیار بالاتر از دلبسته  شدن به هر چیزی بجز حضرت دوست میدانند و این غروری ست حقیقی ، همچنین تکبر به معنی بزرگی حقیقی ست همانطور که خداوند بزرگ و بلند مرتبه میباشد . اما از طرفی انسانهای کوچک که غروری نداشته و خود را در اندازه چیزهای بی ارزش دنیوی پایین می آورند  نیازمند و فقیرانی  هستند که در برابر وسوسه  شرابهای مجازی عاجز و بی چاره هستند ، در واقع  روی سخن با ماست تا با توجه به نیاز بازگشت به  خدا  که درون هر انسانی ست ، تکانی به خود داده و از خواب ذهن بیدار شویم .

راز ی که بر غیر نگفتیم  و نگوییم 

با دوست بگوییم که او محرم راز است 

غیر ،‌شخص و  انسانی ست که همچنان در خواب ذهن بسر برده و مست از شرابهای گوناگون و مجازی این جهان است ، بیان رازهای هستی به او آب در هاون کوبیدن است مگر اینکه از خواب بیدار شده و با ابراز نیازمندی خود ، درخواست وطلب و تحولی در او  بوجود آید که در اینصورت  در زمره دوست و یاران درآمده  و محرم راز خواهد شد ، حافظ در ابیات بعد به بیان و شرح برخی از این رازها می پردازد .

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان 

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است 

زلف خم اندر خم  کنایه از اسرار لایه به لایه هستی ست ، یعنی همان رازهایی که فقط می توان برای دوست و اهل دل بیان کرد ،  غیر و بیگانه ها از درک آن عاجز و حوصله شنیدنش را ندارند ، اما شرح و بیان این رازها نیز به سادگی نبوده و با شرح مختصر نمی توان حق مطلب را ادا نمود زیرا این قصه عشقی ست که سر دراز دارد و عرفا از دیرباز به آن پرداخته اند ، همچنین اشاره ای ست به قصه کوتاه و دو نیم کردن زلف ایاز توسط سلطان محمود .

بار دل مجنون و خم طره لیلی 

رخساره محمود و کف پای ایاز است 

بار و غم دل مجنون اشاره ایست به اولین قدم عاشقی که تا انسان غم فراق و جدایی از اصل خدایی خود (لیلی) را درک نکند عاشق نمی شود  ، طره لیلی نمادی ست از زیبایی خداوند که در سیمای لیلی متجلی شده است و خم این طره ، مجنون یا هر انسان عاشقی را بسوی اصل آن زیبایی رهنمون میشود . قصه نمادین عشق سلطان محمود و ایاز هم نمونه دیگری  ست که حافظ برای مثال می آورد تا پیچیدگی های این قصه عاشقی را بیان کند ، معمولأ  این بنده است که رخسار بر کف پای خداوندگار خویش می ساید و عطار نیز در  همین‌ رابطه سروده ای دارد که ایاز آرزوی ساییدن رخسار بر کف پای محمود دارد همچنین در الهی نامه عطار ، ایاز نماد انسان کامل  میل بسیار به بوسیدن پای محمود ( در اینجا نماد خداوند ) را دارد و محمود سبب این علاقه به بوسیدن پای را از ایاز جویا میگردد در حالیکه رخسار و وجوه دیگر  بظاهر زیباتر و در دسترس هستند ،

ایازش گفت این کاری عجیب است  که خلقی را ز روی تو نصیب است 

که می بینند رویت جمله چون ماه    نمی یابد به پای تو کسی راه 

چو اینجا نیست غیر ، این باخلاص   بسی نزدیکتر این بایدم خاص 

ایاز یا انسان کامل فلسفه این علاقه به پای سلطان عالم را به زیبایی بیان میکند ، یعنی که سلطان یا خداوند قائم به ذات خود میباشد و انسان قائم  به ذات او ، پس علاقه ایاز به بوسیدن پای حکایت از  خواست انسان کامل برای راهیابی به کنه و ذات حق تعالی ست که برخی از عرفا  آن را امری محال دانسته اند ،  اما حافظ که همچون سایر عرفای بزرگ قائل به وحدت وجود است در این بیت جای محمود را با ایاز عوض می‌کند تا به ما گوشزد کند وقتی عشق فراگیر شود فرق و تفاوتها رنگ می‌بازند و انسان کامل با خدا یکی میشود ، ایاز سلطان میشود و سلطان ایاز  و عطار هم گفت در آن خلوت غیری وجود نداشت پس اگر حافظ نقل کند که محمود رخساره بر کف پای ایاز می ساید  جای تعجب  ندارد  .

 

 

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، پنج شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت 

خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت 

نسیم و بوی خوش گیسوی معشوق یعنی شناخت و کسب معرفت نسبت به ذات هستی کل یا خدا  که هرچه این معرفت بیشتر شده و جعد یا پیچیدگی‌ها و رموز  هستی کل بازتر شود ، مستی و مدهوشی انسان نیز افزون شده ، مداومت و پیوستگی می یابد و عشق در دل چنین انسانی جوانه خواهد زد ، در مصرع دوم خراب کردن یعنی درهم ریختن تصورات ذهنی که انسان تا پیش از این جهان را با چشم مادی و حسی خود می نگریست  که  تا خراب نشود آبادانی درکار نخواهد بود ، اما سبب این خرابی و زیر و زبر شدن ذهن چیست ؟ حافظ می‌فرماید جادوی چشم حضرت معشوق  ، یعنی دیدن و به نظاره نشستن جهان از دریچه چشم حضرتش که کاملأ  جهان بینی و بینش انسان را دگرگون کرده و شخص به علت وجود و حضور خود در این جهان پی خواهد برد و این تغییر بینش بطرز باورنکردنی سریع اتفاق می افتد  طوریکه  به جادو می ماند  .فریب در اینجا به معنی افسون و سحر آمده که عنایت خداوند است بر  محسور  تا  خراب و  سپس عاشق شود .

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن ؟ 

که شمع دیده افروزیم  در محراب ابرویت 

حال که افسون چشم حضرت معشوق موجب تغییر نگاه انسان عاشق به جهان گردید آرزویی در دل او شکل گرفته و پرسشی در ذهن که آیا اگر او نیز همچون بزرگان صبر را پیشه کند و با استمرار کسب معرفت الهی افق دید خود را گسترده تر گرداند آیا شبی (لحظه ای ) خواهد رسید که او نیز در این جهان شمع دیده افروز  شده و بتواند با روشن کردن شمعی ، دیدگان خود را از نوری هرچند ناچیز بهرمند کند تا بینایی حاصل شود و بتواند جهان را از منظر چشم خداوند ( محراب ابروی حضرت دوست ) ببیند که این کار برترین عبادت است در این محراب .

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم 

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت 

سواد یا سیاهی چشم یعنی بینایی که در برابر سفیدی چشم یا کوری و نابینایی آمده است و بینش حقیقی یعنی دیدن جهان از دریچه چشم جادویی حضرت معشوق ،  هرگونه نگرش دیگری نابینایی محض یا سفیدی لوح بینش است حتی اگر چشم حسی انسان بینا باشد  ، پس حافظ این بینایی حقیقی یا سیاهی لوح بینش را به این لحاظ عزیز و گرامی میدارد که جان اصلی انسان (و نه جان جسمی وی ) نسخه و کپی برابر با اصلی ست از جانان که زیبایی مطلق است ، یعنی جان خدایی انسان به ذات دارای همان صفات زیبای خداوند و نقشی ست از خال هندوی حضرتش که نماد همه زیبایی هاست . مثالی که در باره سواد لوح بینش میتوان زد فیلمهای سلولویدی  عکاسی ست که هر چه از دریچه چشم یا لنز دوربین ببینیم  بر  آن لوح یا صفحه ثبت می‌شود در تاریکخانه با عبور نور از آن بر روی کاغذ حساس ثبت و تبدیل به عکس یا تصویر میگردد ، به همین ترتیب با نگرش انسان به هستی از دریچه و لنزی که خداوند به جهان می نگرد  ، همان نگاه و بینش خداوند بر لوح و صفحه بینش انسان ثبت میگردد که عشق و مهربانی ، فراوانی ، گذشت ، کرامت و در یک کلام خال هندوی حضرت دوست است .

تو گر خواهی که جاویدان ، جهان یک سر بیارایی 

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت 

خداوند که بدون شک میخواهد سراسر جهان را با نور خود بیاراید و انسان را نیز به همین  منظور خلق نموده تا گنج پنهان خود را در زمین و فرم آشکار کند ، پس مخاطب این بیت انسان است که اگر بخواهد همچون خضر جاودانه شده و جهان را با صفات زیبای خداوندی بیاراید باید از باد صبا طلب یاری و کمک کند  ، صبا کنایه از انسانهای بحضور رسیده و کاملی مانند حافظ و مولانا ست که پل ارتباطی خداوند  با انسان بوده و زبان حق شده ، پیغامهای عالم معنا را در قالب شعر و غزل  برای پویندگان راه و طریقت عاشقی می آوردند ،  " زمانی " همان وقت شکوفایی یا قیامت فردی انسان‌ است که بپا می خیزد  ، برقع  رخسار زیبا و حقیقی انسان را پوشانیده و او نمیداند در پس این برقع و روبنده که از جنس ذهن و ماده است رخسار زیبای خداوند پنهان شده ، پس حافظ می‌فرماید اگر بخواهی به خدا زنده شده و جاودان گردی از بزرگان و عارفان طلب استمداد کن تا خود واقعی ات را به تو بنمایند که در اینصورت گل وجود معنوی تو شکفته شده و سراسرجهان نیز از وجودت بهره برده ، آراسته میگردد و درد و رنج از بشریت رخت بربسته ، شادی در همه جا و بر همگان حاکم میشود .مخاطب این بیت میتواند هم انسان باشد و هم خداوند که در صورت دوم جاویدان جهان را بدون فاصله می‌خوانیم  .

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی 

برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت 

فنا در اینجا به معنی واقعی کلمه  نیستی و نابودی ست که فرجام کار انسان‌هایی ست که لوح بینش خدایی نداشته و نابینا از جهان رخت بر می بندند ، پس حافظ از پیشگاه حضرتش درخواست میکند تا برای برانداختن رسم فنا و به قهقرا  رفتن انسانهایی که با سفیدی لوح بینش  ذهنی ، جهان را می نگرند ، گیسو و موی خود را برافشاند ، یعنی جلوه گری خود را آشکار تر کند تا نابینایان نیز او را ببینند که در اینصورت هزاران هزار و بلکه میلیاردها انسان در زمین از تباهی به زندگی و عمر جاودان خواهند رسید .مخاطب این بیت نیز می‌تواند هم خداوند و هم اینکه انسان باشد .

من و باد صبا مسکین ، دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت 

حافظ با شکسته نفسی میفرماید  البته او و حتی انسانی با مراتب بالاتر هنوز راهی بس طولانی در پیش  روی دارند ، و همچنان در وادی سرگردانی در پی آن آب زندگانی  هستند تا همچون خضر به جاودانگی برسند ، سرگشتگی حافظ بر اثر سحر و افسون چشم مست و نگاه ویژه خداوند به جهان که سراسر عشق است و شادی ، و عارفان و بزرگان دیگر که از نظر حافظ یک گام به معشوق  نزدیکتر شده و بر اثر بو و عطر  گیسوی حضرتش مست و مدهوش شده اند ، اما هردو در عاشقی و سرگشتگی بسر برده و در راهیابی  به ذات و وصل دایم  بازمانده و به حاصل کار مورد نظر خود دست نیافته اند .

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت 

اما یأس و نومیدی در حافظ جایی نداشته و چاره کار را همت وافر میداند تا با کار مداوم و پیوسته چیزی از این جهان مادی طلب نکند و همچنین عبادتهای او برای طمع رسیدن به بهشت موعود موصوف در عقبی و دنیای دیگر نباشد و ذره ای از  هر دو جهان به چشم او نیاید بجز خاک سر کوی حضرت دوست که توتیای چشم و سواد بینش عاشقان است .

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، جمعه ۲۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

دوستان بزرگوار و بخصوص آقای رضا تبار بسیار زیبا  ابیات را معنی  نموده اند و این کمترین اجاز میخواهم همان معانی گزیده همچون در و گوهر ذکر شده را اندکی بسط و شرح دهم .

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است ؟

شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است ؟

باغ تمثیلی ست از درون انسان  ، سرو و صنوبر در اینجا نماد چیزهای جهان ماده و ذهن هستند ، شمشاد نماد اصل خدایی انسان  ، خانه در اینجا همان باغ  یا فضای درونی انسان است که  توسط شمشاد یا اصل خدایی انسان پرورده شده و میتواند تا بینهایت خداوندی گسترده شده و آباد گردد ، حافظ درون هر انسانی را به باغی تشبیه میکند و بدلیل اینکه خداوند روح خود را در انسان دمیده ، یعنی او را هم جنس  خود و بی نیاز آفریده است ، پس انسان نیز محتاج آراستن این باغ بوسیله سرو وصنوبر یا  چیزهایی بیرونی مانند پول و مقام  و اعتبار  ، یا باورها و هر چیز دیگر نشأت گرفته  از ذهن نبوده زیرا شمشادی از جنس خداوند در درون خود دارد که کاری جز آبادانی باغ یا خانه دل نداشته و در این کار پرورش و گسترش باغ درونی انسان که درواقع  خانه و اقامتگاه دایمی شمشاد است نه تنها کمتر از سرو و صنوبر نیست ، بلکه قابل مقایسه نبوده و استاد این کار است بشرط اینکه انسان با قرار دادن سروها و صنوبرهای خیالی و ذهنی در این باغ  مزاحم  کار او نگردد . 

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای 

کت خون ما  حلالتر از شیر مادر است 

اما شمشاد چگونه به آبادانی باغ دل انسان می پردازد ؟  حافظ در اینجا با توجه به تثلیث در مذهب مسیحیت ، شمشاد را به پسر یا امتداد خداوند  که در انسان  متجلی  شده  تشبیه میکند ، این نازنین پسر که صاحبخانه باغ دل انسان است غیرت داشته و قرار دادن سرو و صنوبر  را توسط خود کاذب انسان در این باغ بر نمی تابد  ، پس در ریختن خون دل دلبستگی  های انسان  تردید نمی کند و این خونریزی را حلالتر از شیر مادر  میداند ، همچنین اشاره ای ست به اینکه انسان بایستی شیر را از مادر خود که هستی یا خداوند است طلب کرده و طلب شیر از چیزهای بیرونی در جهان ماده حرام بوده و جایز نیست.  

چون نقش غم ز دور بینی ، ‌شراب خواه 

تشخیص کرده ایم  و مداوا مقرر است 

اما با ریخته شدن خون دلبستگی  های مادی و ذهنی توسط پسر که با نازنینی و لطف به این کار مبادرت  ورزیده است غمی بر انسان وارد  می‌شود  که غمی حقیقی  نبوده و بلکه نقش و صورتی  ست از غم که عرفا از آن با عنوان غم آگاهانه  یاد می‌کنند و سالک وظیفه خود میداند این غم و درد را آگاهانه  و با رضایتمندی  پذیرا باشد ، حافظ این غم را از جانب دور فلک یا روزگار و هستی میداند که سالک با دیدن صورت و نقش غم که از دور می آید ، باید برای تحمل آن درخواست  شراب کند ، اینگونه مداوا را طبیبان الهی یا عرفا و بزرگانی مانند حافظ و مولانا  بر اساس تشخیص  خود که همان تشخیص خداوند است مقرر کرده اند ، این شراب رحمانی همان آموزه های این طبیبان است که با طلب و همت سالک یا انسان عاشق موجب تسکین همه دردها  و در نهایت علاج نهایی انسان خواهد  شد .

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم ؟

دولت در آن سرا و گشایش در آن در است 

پیر مغان همان انسان کامل است مانند حافظ و مولانا  ، فردوسی و عطار و سایر عرفایی که با جهد و کوشش و دریافت شراب عشق به خدا زنده شده و آیینه جمال حق گردیدند ، پس سر نکشیدن یا دست برنداشتن از پیر مغان همان بنشستن بر سر کوی حضرت دوست است و حافظ میفرماید وقتی دولت و نیکبختی تنها بر سر کوی حضرتش یافت میشود و گشایش کار ، یعنی وصال یار فقط از آن در امکان پذیر  است ، پس‌ چرا از این آستان سرکشی کرده و با لجاجت آن نیکبختی و آرامش را از درهای دیگر جستجو  کنیم ؟ درهای دیگر مانند مکاتب من دراوردی که خبری در آن نبوده  و جز درد و آه چیز دیگری از آن بیرون نمی آید .

یک قصه ییش نیست غم عشق ، وین عجب 

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

انسانی با شنیدن و یا خواندن این ابیات احتمالآ بگوید این قصه فراق و هجران را پیش از این هم از عارفان و بزرگان دیگری شنیده است و حرف جدیدی در آن نیست ، حافظ میفرماید بله درست است ،‌ اما هر عارفی با شیوه و درک خاص خود این قصه را بیان میکند ، نظامی با زبان خود ، فردوسی و مولانا  با زبان خود ، عطار و حافظ و سعدی نیز با شیوه و بیان خود و عجیب است که انسان با شنیدن این قصه عشق از هر یک از این زبانها ، قصه را غیر تکراری و جذاب  درمی یابد ، این قصه در قرآن هم در قالب قصه های متعدد و زبان های مختلف بیان شده است و هیچکدام تکراری و ملال آور نیستند زیرا یک حقیقت بوده و بدلیل  اینکه درواقع همگی از یک زبان یعنی زبان خدا یا هستی کل بیان شده اند پس ذات خدایی انسان از این تکرار ها ملول نشده و حتی برای مشتاقان  و عاشقانش بسیار زیبا و جالب توجه است .

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است 

این وعده وصل از سوی حضرت دوست در روز الست داده شد ، هنگامی که انسان اقرار کرد که از جنس اوست و خدا یا زندگی مقرر کرد که شراب یا آب زنده کننده زندگی را توسط عرفا و بزرگانی که در بیت قبل ذکر آن رفت بر انسان جاری کند تا با تکرار این قصه عشق با زبانها و سلایق مختلف انسان به خود آمده و از خواب ذهن برخاسته  و با وفای عهد بسوی حضرتش بازگردد ، این طرح خداوند در گذشته بوده است و باید  ببینیم او که هر لحظه در کار جدیدی ست امروز چه طرح و برنامه ای در سر دارد ، مولانا نیز در این رابطه از زبان قرآن می‌فرماید: 

کل اصباح  لنا شان جدید / کل شی ء عن مرادی لا یحید 

یعنی خدا  هر بامداد (هر لحظه ) در کاری جدید است و همه چیز در حیطه فرمان او قرار دارد  و همچنین ابیات دیگری از مولانا با همین مضامین  ؛ 

هر نفس نو می شود دنیا و ما / بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می رسد / مستمری می نماید در جسد

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم 

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است 

شیراز در اینجا نماد فضای بینهایت خداوندی یا آسمان یکتایی ست که منزلگاه  دایمی انسان مقرر شده است  ، آب رکنی نماد آب زندگانی ست که رکن است و اساس ، و باد خوش نسیم همان نفخه خوش الهی ست  و  درخواست اینچنین جایگاهی نه تنها عیبی نیست ، بلکه خال رخسار هفت آسمان یا هستی مطلق یا خداوند است که منتهای آرزوی هر عاشقی ست و حق مطالبه آن برای هر انسانی محفوظ است .

فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست 

تا آب ما که منبعش الله اکبر است 

ظلمات یا تاریکی در اینجا مبهم و ناشناخته است،  پس داستان آب خضر و چگونگی کیفیت آبی که خضر به آن دست یافت و جاودانه شد به ظاهر برای انسان ناشناخته است ، یعنی ما نمی دانیم که این داستانی نمادین است  یا حقیقی ، اما منبع آبی که خداوند برای انسان امروز مقرر کرده است کاملأ  واضح است و بخوبی نقشه راه آن توسط بزرگان و عارفان ترسیم شده است که از طرف خداوندی که بزرگ و بینهایت است بر زبان آنان جاری شده و انسان را بسوی این آب زندگانی راهنمایی میکنند  .

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم 

با پادشه بگو که روزی مقدر است 

میفرماید  او و همه انسانها فقیر و نیازمند حضرت دوست هستند  و پسندیده  است که انسان فقیر قناعت را پیشه خود کند اما باید به پادشاه یا خداوند بگوییم که او خود روزی را مقرر و مقدر کرده است و"  بی طلب نان سنت الله نیست"  ، پس روز ی خود را از آن منبع لایزال طلب کرده و می‌خواهیم که هرچه بیشتر از آن آب رکنی بر طالب و عاشقانش جاری و مسیح گونه از نسیم خوشش در ما بدمد تا به او زنده و همچون خضر جاودانه شویم  . 

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست  کلک تو 

کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است 

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 

وز عمر مرا جز شب دیجور  نماندست 

مهر در اینجا ایهام  داشته و علاوه بر معنی خورشید ،  معنی عشق را نیز تداعی  میکند و مخاطب حضرت دوست است که نور انسان نیز پرتوی از آن نور میباشد ، نور آن خورشید  به ذات است و نور انسان قائم به او  ، پس با حضور انسان در این جهان ماده ، لاجرم فراق و دوری از آن خورشید آغاز  شده و  بدون آن مهر ، روز و ایام زندگی انسان  در تاریکی فرو رفته ، همچنین عشق رخ حضرتش که از  روز الست در دل انسان بود جای خود را به عشق و دلبستگی  به چیزهای این جهان فرم و ماده میدهد که در نتیجه ، عمری  زیستن در تاریکی شب ذهن  بدون نور و عشق را  بدنبال خواهد داشت ، حافظ در ادامه به شرح این فراق و هجران می پردازد .

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم 

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست 

"هنگام وداع" میتواند لحظه تولد و  ورود انسان به این جهان باشد  که غالبن  با گریه نوزاد حیات مادی او شروع میگردد مانند اینکه مادری طفل خود را رها کرده و با او وداع کند  جان و هشیاری خدایی انسان نیز تا رسیدن طفل به بلوغ و رشد جسمانی و عقلی ، بطور موقت با او خداحافظی  میکند  ، عارفان در آثار خود این را جفای یار  یا جفای چرخ هستی و روزگار نامیده اند ، جفایی که  برای تطبیق شرایط جدید زیست انسان که از بی فرمی پای به جهان فرم گذاشته ، گریز ناپذیر  است ، از این لحظه چشم عدم بین انسان جای خود را به چشم حسی داده و او  دیگر نمی تواند رخسار حضرت دوست را با این چشم ببیند و با این ندیدن ، آن نور  یا جهان بینی چشم عدم که چشم خداوند است از دست رفته و نور یا بینایی حقیقی انسان نیز  پابرجا نمانده ،  نگرش انسان به جهان با چشم حسی و مادی شروع میشود .

می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت 

هیهات از این گوشه که معمور نماندست 

با گذشت ایام و رشد جسمانی انسان، رفته رفته جز خیال و تصوری دور از آن رخسار زیبای خداوند به یاد آن چشم عدم بین نمانده و با دور شدن تدریجی این خیال ، سروش و پیغامی غیبی از سوی حضرتش با افسوس می گفت که صد حیف ، از این گوشه یا جهان فرم  که آبادان نمانده  یعنی  اکنون ای انسانی که به کمال جسمانی و خرد رسیدی  ، تو که از جنس عدم هستی ، میتوانی و این فرصت به تو داده شد که با حضور خود در این جهان به آبادانی آن بکوشی ، قدر مسلم منظور معماری مادی و ساختن آسمان خراش  و پل و جاده نبوده زیرا این کارها را که انسان از دیرباز با عقل و خرد جسمی خود انجام داده و می دهد ، بلکه عمارت کردن و آبادانی و پیشرفت مقام انسانی ست که خواست آن خرد کل از انسان بوده و کار اصلیش در این جهان تعیین میگردد و اولین قدم  شناخت و کسب معرفت  نسبت به خود و جهان است و به همین  منظور  تکلیف برای کار معنوی انسان  بر روی خود ( و نه کار برای تغییر دیگران ) بر عهده  وی گذارده  میشود .

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت 

از دولت هجر  تو کنون دور نماندست 

حافظ میفرماید  شروع کار معنوی با طلب آغار می شود ، یعنی درخواست وصل  و دیدار رخسار زیبای حضرت دوست  ، و این شوق وصال است که اجل یا مرگ  جان اصلی انسان را از سر وی دور می دارد ، یعنی پس از دریافت آن سروش و پیغام  ، اگر انسان  هرچه  زودتر طلب وصل نداشته و در تاریکی شب ذهن به زندگی مادی خود ادامه دهد تا مرگ جسمانی او فرا رسد ، خیال آن رخسار زیبای حضرت دوست بکلی از او دور شده و آن نور و خورشید رخسار  در او غروب میکند . حافظ  در مصرع دوم میفرماید اما انسانی که غم هجران و فراق حضرت دوست را درک نموده و با شناخت خود تشخیص دهد که از جنس خداوند و عدم بوده  ، پس در این جهان غریب و نیازمند بازگشت  و وصل به اصل خود  میباشد ، از دولتی و برکت این تشخیص  ، آن خورشید و نور کل اکنون از چنین انسانی دور  نمانده و جای امیدواری برای دیدن دوباره آن رخسار زیبا وجود دارد. اجل در مصرع اول به معنی  مرگ و نیستی ، و در مصرع دوم به معنی موعد و هنگام آمده است ، موعد دیدار دور نماندست .

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید 

دور از رخت این خسته رنجور نماندست 

رقیب در اینجا همان دید حسی و جسمی ست که با وداع آن یار مهر رخ از مرکز و درون انسان ، جای وی را اشغال کرده و به دروغ خود را بجای همان یار یا اصل انسان جا زده و انسان که تصور و خیالی بعید از آن رخ و مهر  را در خاطر دارد نیز باور میکند که این بینش جدید حسی و جسمی  ، خود وی است ، پس این خود کاذب را  خود اصلی پنداشته و مناسبات خود  با جهان را با این نگاه و  بینش حسی و جسمی  تنظیم می کند  ، حافظ میفرماید شناخت این هجران و احساس  غم فراق آنقدر به درازا کشید که نزدیک بود دم و لحظه ای فرا رسد که این رقیبت  او یا هر انسان دیگری که در شب دیجور ذهن بسر میبرد را نا امید کرده و بگوید که دیگر کار از کار گذشته و زمان بازگشت انسان به اصل خود سپری شده است ، نکته مهم در مصرع دوم خسته و زخمی شدن انسان در  نتیجه دوری از رخسار  زیبای  حضرت دوست است ، که از دریچه چشم رقیب به جهان نگریسته و ثمری جز رنجوری و بیماری برای وی به همراه نداشته و اکنون  با شناخت و معرفت خود و لطف خداوند به این بینش رسیده است که برای رهایی از این زخم و دردها  و رنجوری و بیماری ، راهی جز بازگشت به اصل خدایی خویشتن و نگریستن دگرباره جهان با  دید آن عقل کل  ندارد . مولانا  نیز در این باره میفرماید  : 

دیده ما چون بسی علت دروست  / رو فنا کن دید خود در دید دوست 

دید ما را دید او نعم العوض / یابی اندر دید او کل غرض 

طفل تا گیرا و تا پویا نبود / مرکزش جز گردن بابا نبود 

چون فضولی گشت و دست و پا نمود / در عنا افتاد و در کور و کبود  

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن 

چون صبر توان کرد  که مقدور نماندست 

حافظ میفرماید  اما حال که با لطف و عنایت  حضرت دوست  ، انسان به غم هجران و فراقش دست یافته و به این آگاهی رسیده  که علاج رنجوری و بیماریش وصل و دیدار دوباره آن خورشید رخ  است چاره ای جز صبر ندارد که الصبر مفتاح الفرج  ، اما  چگونه می‌توان صبر را پیشه کرد ؟ اکنون که انسان به عشق دیدار رویش از شب ذهن بیدار شده صبر و شکیبایی کاری ست که برای عاشق مقدور نیست ، انسان عاشق برای وصل بی تابی کرده  و هر لحظه بر او سالی میگذرد .

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است 

گو خون جگر ریز که معذور نماندست  

گریه در غم هجران و فراق همان طلب و ابراز نیاز و فقر است که مانند آب زندگانی چشمان حسی انسان عاشقی چون حافظ  را شستشو  میدهد تا دید و چشمان حضرت دوست جایگزین آن دید ونگرش سابق شود ، اما گریه در برابر اینهمه جور و ستم رقیب چیست ؟ انسان عاشق باید خون جگر بریزد زیرا  که عذری برای ادامه طولانی مدت خواب در شب دیجور  از او پذیرفتنی نیست ، خون جگر کنایه از تحمل درد آگاهانه برای زدودن دلبستگی هایی ست که در طول این سالیان دراز  جسم و روح انسان را رنجور کرده و انسان خوش باورانه از آن تعلقات ، خوشبختی و امنیت را می طلبید .

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده 

ماتم زده را داعیه سور نماندست 

میفرماید با اینکه پسندیده است تا پس از شرح هجران و فراق  به وصل پرداخته شود که همه شور و شعف و خنده است یعنی پایان خوش ، اما بدلیل  اینکه حالات روحی که در هنگام سرودن این غزل به او دست داده  توام با اندوه بسیار است ، پس به وصال نپرداخته‌ است  ، یعنی که بدان پس از این غم فراق برای عاشقانش مژده وصل است  پس دل خوش دار و اندوهی به خود راه مده ، اکنون او ماتم زده است از داغ این هجران و داعیه ای برای سرودن ابیات بزمی ندارد ، شاید وقتی دیگر .

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود 

ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است 

دوستان به تفصیل غزل را شرح دادند که جای سپاس  بسیار دارد اما بنظر میرسد به یکی دو نکته مهم این غزل کمتر پرداخته شده ، همگان در لفظ و بیان میگوییم که عدم تعلق خاطر به چیزها و مادیات این جهان چقدر خوب و پسندیده است اما  تاکید حافظ بر "هر چه " به هر چیز برآمده از ذهن انسان اطلاق می‌شود که باورها و اعتقادات  دینی ، سیاسی ، اجتماعی  و علمی را نیز شامل میگردد  ، قطعآ  منظور حافظ و بزرگان دیگر عدم سعی و کوشش  برای بدست آوردن و بهره بردن از امکانات  رفاهی  و  مادی نبوده و یا  ترویج ناباوری و بی اعتقادی نمی کنند ، بلکه منظور از عدم تعلق خاطر  به هرچه که میتواند رنگ تعلق بگیرد ، عاشق نشدن بر آن چیز مد نظر میباشد  ،‌برخی از ما بسیار زیبا به شرح غزل می پردازیم  اما در جایی دیگر  بر سر معنی  بیتی از حافظ آنچنان به یکدیگر تاخته و از علم یا باورهای خود با تعصب دفاع می‌کنیم و به یکدیگر اتهام جهالت می زنیم و پافشاری میکنیم بر  باور و اندیشه ای که بدون شک رنگ تعلق پذیرفته است  و موجب شگفتی هر دوستدار ادبی که به اینجا سری بزند می گردیم ، در صورتیکه بنظر میرسد سراینده  و خالق  غزل ، یعنی حافظ ،‌شخصا" تعلق خاطر و دلبستگی به چنین آثار فاخری نداشته و به همین دلیل نیز سالها پس از درگذشت وی  این غزلها را گردآوری کرده و نشر دادند و به همین سبب بیشترین موارد اختلاف نیز در  اشعار حافظ وجود دارد ، او  با وجود ستایش بحق خود در غزلسرایی و لطافت طبعی که خود به آن واقف بود  اما در حیات خود هیچ اهتمامی برای گردآوری و نسخه برداری از آنها از خود نشان نداد و همه را به خواست و اراده معشوق و معبود خود واگذار  نمود و این میتواند برآمده از همین بینش عدم تعلق خاطر به" هرچه" باشد،  حافظ می‌فرماید  این عدم تعلق خاطر  همتی بس بلند را طلب میکند ، یعنی به لفظ و بیان نبوده  ، کار فراوان و مستمر  میخواهد ، بخصوص وقتی پای اعتقادات در میان باشد ، همتی مضاعف  طلب میکند  تا سرانجام از مذهب پرستی به خدا پرستی رسید ،  یا  به دانش کتابی خود تعلق خاطر و دلبستگی نداشت ، یا عاشق شهرت و محبوبیت یا مقام خود نشد ، و حافظ با آن بزرگی خود را غلام چنین همتی می داند که اگر  انسان در پی آن بوده و بدست آورد  جهان گلستان شده و  انسان از همه دردهای خود رها خواهد شد ، و چنین همتی  حاصل نمی‌شود  مگر با انبساط درون ، صبر  ، پذیرش  و رضایت  ، تحمل درد آگاهانه  و نگاه عاشقانه  به هستی .  

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۰۷ در پاسخ به مسعود عباسی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

سلام جناب عباسی عزیز و بزرگوار ، وقت بخیر ، همانطور که می دانیم راههای تماس همه ما در دستان گرامی دوستان گنجور بوده و اگر امکان تبادل اطلاعات تماس فراهم باشد که جای بسی خوشوقتی خواهد بود ،  با توجه به اینکه شاهد پیشرفت بسیار خوب و مستمر امکانات گنجور  هستیم شاید این توقع برای امکان ایجاد اتاق گفتگوی خصوصی توقعی دور از دسترس  نباشد .

با سپاس از شما و گردانندگان  این سایت ارزنده

 

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

رواق منظر چشم من آشیانه توست 

کرم نما و فرودآ  که خانه خانه توست

برای رواق  معانی متفاوتی بیان شده اما بنظر میرسد در اینجا مراد آسمان بی انتها باشد ، منظر چشم به معنی دیدگاه و جهان بینی ست ، مخاطب ، حضرت دوست است و حافظ نگرش اولیه انسان به هستی را نگاهی آسمانی و خدایی میداند اما پس از ورود انسان از عدم و بی فرمی به جهان ماده ، نگاه و بینش انسان نیز بنا به ضرورت حیات ، تغییر یافته و به نگرشی جسمی و مادی تبدیل می شود ، به بیانی دیگر عرفا معتقدند همه انسانها قبل از اینکه در قالب جسم پای به عرصه هستی بگذارند از جنس عدم یا خداوند و هشیاری محض بوده و بمنظور تطبیق شرایط جسمی خود با این جهان ماده ، ناچار به بهره بردن از  خرد و هشیاری جسمی خود میگردند ، که این هشیاری جدید با گریه های طفل برای بیان خواسته های خود در روزهای نخست حیات مادیش آغاز شده و بتدریج گسترش پیدا میکند تا جاییکه هشیاری و خرد غالب در انسان شده و جهان را فقط با این هشیاری  و خرد می بیند ، حافظ می‌فرماید اما اینگونه نگاه جسمی به هستی قرار نیست تا پایان عمر جسمانی انسان ادامه یابد ، پس از خداوند میخواهد همانند روز الست و حتی در طفولیت که منظر نگاه او به وسعت آسمان و بینهایت خداوندی بوده بار دیگر از روی کرامت بازگشته و در همان آشیانه یا خانه خود (که از آغاز ساکن بوده) فرود آید تا دوباره  او یا هر انسان عاشق دیگری جهان را با هشیاری و خرد خدایی خود نظاره کند ، با این تغییر ، زمینه بازگشت انسان به اصل خدایی خود فراهم  و تبدیل  کامل به او آغاز می‌شود زیرا نگاه خداوند به جهان نگاهی عاشقانه و با دید وحدت وجود است اما نگاه انسانی که با هشیاری جسمی به جهان می‌نگرد تفرقه و جدایی ست ، و همین دید جسمی محدودیت اندیش است که موجب تمایز و برتری طلبی انسان شده ، دردهایی مانند حسادت ، خشم ، کینه ، نفرت و انتقام جویی را تولید و در نتیجه جنگهای ویرانگر را در پی خواهد داشت ، اما نگاه به جهان با دید هشیاری و خرد اولیه انسان که همان دید خداوند است نه تنها هم نوع خود با هر رنگ ، نژاد و باور  ، بلکه کل هستی را پرتوی از آن نور کل یعنی یک هشیاری ، و  عشق ورزیدن  به همه مخلوقات را همان عشق ورزی به آفریدگار  می بیند .

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل 

لطیفه های عجب زیر دام و دانه توست 

عارف همان  حافظ یا عاشقی ست که در بیت نخست با کرم و بخشش خداوند ، به جهان بینی و نگرش خداگونه خود به هستی  بازگشته و جهان را با عینک او که به وسعت آسمان است می‌نگرد ، خال  نشان و جلوه ای از آن ذات بینهایت است که با تجلی در همه هستی ، از جماد و نبات تا جانداران و انسان ، بر  سیمای تک تک مظاهر هستی نقش بسته و خط حقیقتی ست که عارف با آن دید و شناخت ، از تفرقه به مجموع  و سپس وحدانیت و خال حضرت دوست رسیده و به لطف این لطایف  دل دلبستگی ها را از دست داده ، عشق حضرتش را در دل و مرکز خود قرار می دهد ، اما کار به اینجا ختم نشده و لطایف و لطیفه های دیگری نیز در این ماجرای عاشقی پدیدار  میشوند که در زیر دام و دانه هایی قرار دارند و زندگی برای عارف تدارک دیده است ، یعنی با برچیده شدن دام و دانه ، عارف به مرتبه حیرت میرسد ، عجب در عرفان مرتبه حیرت را گویند و حافظ میفرماید در صورتیکه عارف در آزمون بزرگ دانه و دام نیز سربلند شده و از آن بسلامت بگذرد پس به مقام حیرانی خواهد رسید ، مرحله ای که تعجب عارف از تبدیل خود برانگیخته  شده و حیران می ماند که چرا دیگر چیزهای این جهان برای او اهمیت سابق را نداشته ، خشم ، کینه و حسادت ، ترس ، طمع  یا دردهای دیگر از وجود او رخت بر بسته ، به شادی و آرامش درونی رسیده است   ، دانه و دام  یعنی خدا یا زندگی برای عارفی که با شناخت و معرفت نسبی نسبت به ذات هستی عاشق شده نیز ، دانه های فریب این جهان را قرار میدهد تا با راستی آزمایی ادعای عشقش ، او را به دام اندازد .البته که جنس دانه های فریب عارفان با انسانهای دیگر و سالکان تازه کار یکسان  نبوده و مولانا  نیز در این رابطه  میفرماید  : 

صد هزاران دام و دانه ست ای خدا / ما چو مرغان حریص بی نوا

دم بدم ما بسته دام نویم  /  هر یکی گر باز و سیمرغی شویم 

پس باز و سیمرغانی همچون حافظ و مولانا نیز از این آزمون سخت و دشوار در امان نیستند ، دانستن میتواند یکی از این دانه ها باشد و به همین جهت این بزرگان همواره  بر خاموشی و سخن گفتن تنها  از طریق انبساط  دید  تاکید کرده اند یعنی  درواقع  با زبان خداوند با ما سخن گفته و همچون فرشتگان میگویند که از خود علمی ندارند .

حکم حق گسترد بهر ما بساط / که بگویید  از طریق  انبساط 

صبر و خاموشی  جذوب رحمت است 

این نشان جستن نشان علت  است 

 

 

برگ بی برگی در ‫۴ ماه قبل، دو شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

خلوت گزیده  را به تماشا چه حاجت است 

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است 

خلوت گزیده به معنی گوشه گیری از خلق نبوده ، بلکه به سالک کوی معشوق  اطلاق می‌شود  که ذهن خود را خاموش و خلوت نموده و بجز حضرت دوست اندیشه دیگری در سر ندارد ، برای چنین انسانی در این جهان چیز جالب و جذابی برای تماشا وجود ندارد یا به عبارتی عاشق اصولأ چشمی برای دیدن و دل سپردن به غیر او نداشته و فقط به امید دیدار و وصالش در کوی دوست سکنی گزیده است ، پس حافظ می‌فرماید وقتی برای انسان امکان اقامت و انتظار در کوی دوست ( فاصله دو فکر ) وجود دارد چه حاجتی به رفتن صحرا ست ؟ صحرا در اینجا صحرای ذهن است که هر لحظه انسان را محو تماشای چیزی نموده و فکر از پی فکر آمده ، امان انسان را بریده ، آرامش را از او می گیرد .

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا 

کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است 

پس انسانی که بجای کوی دوست به صحرای ذهن می رود هر لحظه دل به چیزی از این صحرا بسته و حاجتی از خدا دارد که به آن چیز برسد ، اگر اتومبیل لوکسی را در خیابان ببیند و یا زیبا رویی را ، بی درنگ از خدا میخواهد که که به آن برسد ، لحظه ای دیگر آرزوی پست و مقامی را دارد ، روزی دیگر انسان مشهوری را دیده و از خدا میخواهد همانند او مشهور و پولدار شود ، بهر حال  هرچه را در این صحرا به تماشا بنشیند از خدا طلب می کند ، حافظ میفرماید " جانا " یعنی که تو ای انسان  از جنس جانان یا خدا هستی پس اولآ  که برای تماشا به صحرا نرو و اگر هم رفتی تو  هیچ حاجتی به این چیزهایی که در صحرای ذهن خود مشاهده می کنی نداشته و در هر وضعیتی که هستی کامل و بدون نقصی ، البته که این به معنی عدم تلاش برای بهبود کیفیت زندگی نیست ، منظور عدم دلبستگی و تعلق خاطر  به چیزهای این جهان است و در نبود آنها نیز انسان نباید نقصانی در خود دیده و بلکه احساس بی نیازی از چیزهایی که بوسیله ذهن می بیند داشته باشد .

ای پادشاه حسن ، خدا را بسوختیم 

آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است 

پادشاه حسن انسان است که به ذات  تمامی حسنات و صفات زیبای خداوندی را دارا ست و یکی از صفات خدا بی نیازی ست ، پس انسان نیز بالفطره  بی نیاز از چیزهایی ست که در صحرای ذهن تماشا می کند  ، حافظ میفرماید  به خدا که از این گدایی انسان از این صحرا سوختیم ، یعنی عمر مفیدی را که باید برای کار اصلی انسان در این جهان صرف شود تلف کرده و فرصت سوزی کردیم ، فرصتی که فقط یک بار با ورود به این جهان برای هر انسانی فراهم می شود .در مصرع دوم  میفرماید انسان در این جهان فقط گدا و فقیر به یک چیز بیشتر نیست  ،پس‌ از خود سوال کن که در این جهان نیازمند چه هستی ؟ 

ارباب حاجتیم  و زبان سوال نیست 

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است ؟

میفرماید بله ، همه ما انسانها  سراپا  نیاز و حاجت هستیم  ، ولی از نوع  نیازی که نیاز به درخواست از حضرت کریم ندارد (زبان سوال نیست ) ، زیرا حضرتی که کرامت و بخشندگیش  بینهایت است خود ، این حاجت انسان را وظیفه  و  کار اصلی او در جهان مقرر کرده است ، پس دیگر تمنا و درخواست چه ضرورتی دارد ، با این توضیحاتی  که حافظ بیان کردند همه ما در می یابیم که منظور  بازگشت به او یا اصل خدایی ما بوده در حالیکه در قالب جسمانی خود و در این جهان هستیم و این تنها حاجت واقعی انسان است .

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست 

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

قصه در اینجا به معنی دلیل و برهان آمده و حافظ خطاب به حضرت کریم  میفرماید اگر لطف و عنایتت شما حال ما شده و قصد آن داری خون خود کاذبمان را که دلبسته چیزهای این جهان شده بریزی تا  انسانی دیگر متولد شود بسم الله ، بفرما و  این کار را به انجام برسان ، در مصرع دوم رخت به معنی اسباب و اثاثیه  آمده و مراد همان چیزهایی ست که انسان با ورود  به صحرای ذهن و تماشا  طلب کرده و همه یا برخی از آنها را بدست آورده و در دل  یا مرکز خود قرار داده  و از آنها طلب امنیت و خوشبختی کرده است ، پس حافظ می‌فرماید آن چیزها از قبیل املاک و اتومبیل  ، یا یار و معشوقی زمینی ، یا فرزندان  ، یا مقام و اعتبار و امثالهم همگی متعلق به تو بوده و این احساس  مالکیت ما بر آنها توهمی بیش نیست ، پس حاجتی به یغما و غارت آنها نیست ، زیرا همه آنها از آن تو بوده و فقط برای مدتی کوتاه در این جهان گذرا به امانت نزد ما گذاشته ای . این مطلب مکمل بیت دوم بوده و حافظ میفرماید  الیته که انسان برای زیستنی که شایسته شأن انسان است باید  با بهره گیری از خرد خود سعی و تلاش کند اما با دستیابی به آن چیزهای مورد نظر ، بر آنها احساس تعلق  خاطر  و مالکیت نکند ، اما انسانی که به این مطالب شک داشته و  دلبسته آن چیزها شده ، آنها را متعلق  به خود میداند قطعآ با ریب المنون خداوند مواجه شده و همه یا بخشی از  تعلقات وی برای برطرف شدن این شک به یغما می رود . انسانی که به واقع و نه با الفاظ رخت را از آن خداوند کریم میداند از این یغماگری در امان است .

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست 

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است ؟

جام جهان نمای افسانه‌ای جمشید را همگان می شناسیم که بوسیله آن جای جای ملک را در آن مشاهده و کنترل می نمود ، حافظ در اینجا ضمیر و ذات حضرت دوست را جام جهان نمایی حقیقی میداند که منیر است ، یعنی قائم  به ذات بوده و نور خود را از جایی یا کسی نمی گیرد و بدلیل اینکه همه مخلوقات  نور خود را از او گرفته و قائم  به او هستند ، پس او به همه چیز و همه کس احاطه داشته، در این جام  درون و نیت ما انسانها را می بیند و از همه چیز باخبر  است ، پس اینکه انسانی ، عاشق دیدار و وصلش شده و خود را نیازمند به بازگشت به او ببیند نیز بر او پوشیده نیست و ضرورتی برای اظهار  این نیاز  با لفظ و بیان وجود ندارد  ، آن قاضی الحاجات بخوبی و روشنی از درون انسان خبر دارد .

آن شد که بار منت ملاح بردمی 

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است 

ملاح همان مدعی بیت بعد است که ادعا می‌کند تنها اوست که میتواند گوهر حضور و دیدار روی حضرت دوست را بدست آورد ، او از انسانهای عاشق میخواهد در کشتی او سوار شوند تا آنان را در این امر یاری رساند اما بدون شک این کشتی در دریای ذهن او غرق شده و موجب هلاکت سرنشینان میگردد ، پس حافظ می‌فرماید با این نگرش به هستی  و خداوند دیگر  آن زمان گذشت و سپری شد که زیر بار منت آن ملاح رود و با پیروی از باورها و اعتقادات  ذهنی او بخواهد به این دریای تخیلات پای بگذارد زیرا که او با جهان بینی خدایی  خود  که در ضمیرش  نهفته است نیازی به دریای مدعی که غالبن  آلوده به خرافات است ندارد .

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست 

احباب حاضرند ، به اعدا  چه حاجت است 

پس ای مدعی کشتیرانی و ملاحی ،  دور شو و دست از حافظ و انسانی که به ضمیر و ذات خود آگاه شده بدار ،  زیرا که  احباب  یعنی انسانهایی که دوست واقعی عاشقان هستند مانند مولانا  ، عطار ، حافظ و بزرگان دیگر حاضرند و سالک عاشق میتواند از راهنمایی و کمک‌های چنین انسانهای بزرگی برای بدست آوردن گوهر حضور بهره ببرد  ، پس به دشمنانی مانند  زاهد و شیخ که بر مبنای نگرش ذهنی به هستی و خدا  میخواهند برای سایرین نیز ملاحی کنند حاجتی نیست . در بیشتر موارد  مدعی خود نیز خبر ندارد که کشتی او پوسیده است و غرق خواهد شد ، دشمنی او عالمانه نیست .

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار 

می داندت  وظیفه ، تقاضا چه حاجت است 

حافظ میفرماید  ای انسان عاشقی که خود را نیازمند و گدای بازگشت  به اصل و ذات خدایی خود  می بینی ، وقتی که لب زنده کننده حضرت دوست ، خود میداند که متناسب با کار معنوی تو  مستمری و وظیفه را به موقع به تو برساند ، پس تقاضاهای مکرر برای دریافت مستمری که  بوسیدن لب معشوق است ضرورتی ندارد  ، کار معنوی از نگاه عرفا تفاوتی ماهوی نسبت به کارهای  بظاهر معنوی اما برآمده از ذهن مدعی دارد ،  از نگاه عارفان پرهیز از دروغ ، پرهیز از غیبت و بدگویی ، پرهیز از حرص و حسادت ، پرهیز از کینه توزی و دشمنی ، پرهیز از طمع و امثالهم  کارهای معنوی بوده و با پشتکار و تمرین سالک بدست می آیند که با موفقیت در هر مرحله بدون شک وظیفه و مستمری از طرف حضرت دوست  برای سالک مقرر شده ، لذت روح و زندگی بخش لبش که همان گوهر حضور است  را به او می چشاند .

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود 

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است ؟ 

هنر در اینجا چیزی نیست جز هنر زنده شدن انسان به اصل و ذات خدایی ش و عاشقانی همانند حافظ که موفق به کامیابی از لب روح بخش حضرت دوست گردند هنرمندان حقیقی  هستند ،  پس حافظ می‌فرماید  انسانهای زنده شده به خدا که به آن گوهر حضور  دست یابند به خودی خود آشکار و عیان خواهند شد و مردم آنها را خواهند شناخت ، زیرا گوهر شناسی نیز در ذات خدایی انسانها  نهفته است و خیلی زود گوهر تقلبی مدعیان را از گوهر اصل تشخیص خواهند داد ، پس  به مجادله و محاکا با چنین مدعیانی که وانمود می کنند به گوهر حضور و دیدارش رسیده اند  نیاز و حاجت نیست ، حافظ مدعی را بارها با چهره ای عبوس و ترشروی توصیف نموده که بیانگر خشم و کینه درونی مدعیست برای نپیوستن انسانها به او و سوار نشدن بر کشتی ساخته شده بر بستر خرافات و جستجوی گوهر ذهنیش ، اما هنرمندان حقیقی همچون مولانا و حافظ که خود به گوهر واقعی حضورش دست یافته اند با خوشرویی که بیانگر شادی و امنیت درونی آنان است و بدون تحمیل عقاید خود فقط به بیان حقایق پرداخته و راه را نشان می دهند  ، مولانا نیز در دیوان شمس میفرماید: 

زان رنگ روی و سیما ، اسرار تو پیداست 

کاندر کدام کویی ، چه یار می پسندی 

 

 

۱
۲
۳
۲۳