گنجور

حاشیه‌های برگ بی برگی - صفحهٔ ۱

 

برگ بی برگی


برگ بی برگی در ‫۶ روز قبل، پنج شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

نماز شام غریبان چو گریه آغازم 

به مویه های غریبانه قصه پردازم 

شام غریبان انسان وقتی آغاز میشود که به واقعیت  غربت خود در این جهان آگاه شود ، غربت یا بیگانگی با جهان ماده و فرم ، ذات انسان که ادامه و پرتوی از انوار الهی یا به عبارتی  از جنس خداست مادام  که این جهان را خانه و مأمن  خود بداند احساس  غربت و جدا افتادن از اصل خود را ندارد اما به محض پی بردن و ایمان به این مهم ، به خود آمده ، و به منظور  وصل به اصل خدایی خود قیام کرده ،  به نماز شام غریبان خود می ایستد  . انسانی که خود را در غربت و دور از شهر و دیار خود در یابد که فقط در یک بعد از  وجود خود یعنی جسم و بدن با این جهان ماده مشابهت و اشتراک دارد مویه و ناله های خود را در این نماز آغاز می‌کند ، حافظ غزلهای عرفانی خود را مویه هایی میداند که غالبا  از درد فراق و جدایی ناله های غریبانه سر داده و به این وسیله قصه پردازی میکند   برخی از عرفا این مویه ها را با ناله های نی مثال زده اند که از جدایی ها ناله و شکایت میکند . قصه که با داستان  تفاوتهای عمده ای دارد مبتنی بر اندیشه و بیان واقعیت  هایی ست که بر آمده از آموزه های بزرگان و افزودن دریافت های شخص  گوینده قصه میباشد  ، داستان بر آمده از تخیل و ذهن گوینده است که میتواند با اقتباس از اتفاقی در عالم واقع  باشد .

به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار 

که از جهان ره و رسم سفر براندازم 

سزاوار است انسان پس از آنکه به غریبی خود در این جهان و دور ماندن از اصل خود آگاه شود ، بسیار گریه و زاری کند  ، آنچنان که راه و رسم سفر را از جهان بر اندازد ، یعنی غربت انسانها را به آنها یادآوری کند تا شاید از آن پس کسی به ذهن سفر نکند و اگر بنا به ضرورت نیازهای جسمی و مادی به این سفر  رفت خیلی زود به وطن و دیار اصلی و یار یا اصل خدایی خود بازگردد.   تا دل هرزه گرد من رفت به‌این زلف او،،،،،، زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند .

من از دیار حبیبم نه از دیار غریب 

مهیمنا  به رفیقان خود رسان بازم 

دیار حبیب همان کوی حضرت دوست است که حافظ در ابیات بسیاری آرزوی بازگشت به آنجا را دارد تا بار دیگر خاک سر کویش شود ، او یا انسان متعلق به آن دیار و آسمان یکتایی ست و نه این دیار غربت ، عارف با علم به اینکه این جهان ماده نیز از مظاهر  و زلف حضرت معشوق  است به این مظاهر تجلی مینگرد ، یعنی عکس رخ یار را در آنها میبیند  ، اما او عشق دیدار روی حضرتش را داشته و با نظر به زلف یار ،  آتش عشق  و داغ فراق او افزون می شود  .پس حاقظ از خدا می خواهد  که زودتر او را به رفیقان یا آشنایان خود باز گرداند ، یعنی به هم جنسان خود که از عالم معنا هستند و نه از  عالم  ماده که نارفیق و بیگانه هستند .از  رفیقان  و آشنایان  هم جنس در قرآن با عناوین مختلف  یاد شده است . 

خدای را مددی ای رفیق ره تا من 

به کوی میکده دیگر علم بر افرازم 

حافظ با صحبت از رفیقان در بیت قبل به یاد رفیق این جهان افتاده و تنها آشنای خود یعنی انسان کامل را که به راهنمایی خود برگزیده است ، به کمک طلبیده ، او را  قسم میدهد تا به استمداد او آمده دلیل راه او شود تا هرچه زودتر  به دیار اصلی خود بازگردد . حافظ در ابیات بسیاری دلیل راه و پیر مغان را از ضروریات قدم در راه گذاشتن سالک میداند که بدون این راهنما این سفر به سرانجام نرسیده و انسان در بیابان سرگشته و گمراه خواهد شد .در مصرع دوم حافظ با بهر گیری از کمک پیر خرمند و رفیق خود امیدوار خواهد شد بار دیگر پرچم وجود و بندگی خود را بر فراز میکده حضرت معشوق برافرازد  تا باز هم  از دست آن ساقی یگانه باده معرفت بنوشد ، تاکید بر واژه دیگر نشان از این دارد که انسان پیش از ورود به این جهان مادی   ، در عالم معنا  از آن شراب الهی که  موجب معرفت ، شناخت و برخورداری از خرد و هشیاری  ایزدی بود نوشیده است که به مقام اشرافیت بر سایر مخلوقات  دو جهان رسید .

خرد از پیری من کی حساب بر گیرد 

که باز با صنمی طفل عشق می بازم 

اما حافظ یا سالک عاشق پس از پی بردن به غربت خود در این جهان و حضور در میخانه خرد و هشیاری ایزدی ، باز دوباره با یار اصلی و صنم خود عشق ورزی میکند ولی این یار هنوز طفل است ، یعنی نو پا بوده و سالک  نیازمند صرف وقت و کار بر روی خود میباشد تا این بت نو پا تبدیل به هشیاری حضور بالغ و کامل شود ، و آن هنگام  رسیدن سالک به مقام و فنا میباشد .پیر خرد و هشیاری انسان که قدیم بوده و بر اثر برخورداری از باده معرفت الهی پس از هزاران سال بدست آمده است  از این عشق بازی با صنم کودک نوپای خود حساب  بر نگرفته و خرده نمی گیرد ، یعنی از این امر استقبال کرده و همه انسانها را تشویق و حتی امر  به عشق بازی با یار اصلی و خدایی خود میکند .

بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس 

عزیز  من که بجز  باد نیست دمسازم

عزیز و یار حافظ یا  سالک (طفل صنم )  بجز باد صبا و نسیم شمال کسی را نمی‌شناسد  که سالک بتواند با آن نسیم و دم حضرت معشوق به خدا زنده شود ، یعنی هیچ چیز دیگری در این جهان یارای ایجاد تحول در انسان عاشق را ندارد بجز دم و نفخه ایزدی  و تنها این باد است که  دم سرد انسان را می‌سازد و میتواند سالک را از هشیاری جسمی بیرون آورده و به هشیاری حضور  برساند . مولانا  میفرماید 

دم او جان دهدت  رو ز نفخت  بپذیر  ،،،، کار او کن فیکون است نه موقوف علل 

نفخت و دم ایزدی  بر گرفته از آیه بیست و نهم سوره حجر میباشد که عرفا از آن  در آثار خود بهره گرفته اند .

هوای منزل یار آب زندگانی ماست 

صبا بیار نسیمی ز  خاک شیرازم  

هوای منزل یار از نوع هوای نفسانی  نبوده و بلکه آب حیات بخش و آب زندگانی  همه ما انسانهاست ، پس ای باد صبا ، نسیمی از آن خاک کوی معشوق  برای ما انسانها بیاور تا آن را توطیا ی چشم کرده و به نور زندگی بینا شویم . حافظ در اینجا شیراز را به منزل یار یا کوی دوست و آسمان یکتایی حضرت معشوق  مثال میزند،  مولانا  غالبا  تبریز را  نماد بینهایت خداوندی آورده است ، حافظ ممکن است این غزل را دور از شیراز و در فضای غم آلوده غربت سروده باشد . 

سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

شکایت از که کنم  خانگیست غماز

حافظ و عرفا تاکید فراوان در پنهان داشتن سلوک معنوی از چشم دیگران  دارند ، اما اشکهای چشم انسان عاشق رو در روی او به کنایه با وی میگوید که این عیب خود نمایی حافظ را دیده است و او اکنون نمیتواند راز  عاشقی خود را از وی مخفی کند  و حافظ پاسخ میدهد از چه کسی گله و شکایت کند ، زیرا این نیز از درون خود وی میجوشد و او را اختیاری برآی پیشگیری از جاری شدن اشکهایش نبوده و غماز یا  در اینجا ناظر نیز خود یا اصل خدایی او ست .

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت 

غلام حافظ  خوش لهجه خوش آوازم

 زهره  نماد شادی ست و عارف با رسیدن به مرتبه فنا ، همانند چنگ زهره شادی و برکت را برای انسانها و جهان به ارمغان می آورد و هنگام انتشار این شادی  صبحدم است ، یعنی دمیدن خورشید معرفت عارف  ، پس میفرماید که او غلام چنین انسانهایی مانند حافظ است که آفتاب آنان جهان را روشن میکند ، این  همان سخن عارف نامی حلاج است و به هیچ وجه  تعریف از خود نیست ، مانند تعریف هایی که ما گاهی بصورت غیر مستقیم ( با غیبت کردن از دیگران) میکنیم بخصوص اگر اندک هنری نیز داشته باشیم ، چقدر خوش آواز و خوش لهجه است علاوه بر معنی معمول خود بیانگر این ابیات و غزلیات بی نظیر  در جهان است که علاوه بر حظ خواننده ، معانی عرفانی مورد نظر حافظ را نیز در بر گرفته و انسان را به وجد می آورد و چه آوازی خوشتر از آن که آواز دوست است  .

 

 

 

 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۹ روز قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷:

چرا  نه در پی عزم دیار خود باشم 

چرا نه خاک سر کوی یار خود  باشم 

دیار حقیقی  انسان عالم یکتایی و در جوار حضرت دوست  بوده و انسان در این جهان مادی غریب است  ، پس حافظ سؤالی اساسی دارد که انسان با اینکه میداند متعلق به این عالم ماده و خاک نیست ، حتی در صدد بازگشت به دیار اصلی خود نبوده و هیچ تلاشی برای بازگشت انجام نمی‌دهد ، کوی یار یعنی در جوار حضرت معشوق ، و انسان پیش از این خاکسار  کوی یار بوده است ، پس اکنون چرا دلش هوای کوی یار نمیکند و به این زندگی مادی خو گرفته است ؟، منظور این نیست که انسان باید به جان جسمی خود بمیرد تا بار دیگر به دیار اصلی و در جوار حضرت دوست بازگردد ، بلکه ندای ارجعی الی ربک برای انسان در حالیکه در جسم و تن است میباشد وگرنه پس از مرگ جسمانی که  دیگر فاقد هر گونه اختیاری خواهد بود .

غم غریبی و غربت چو  بر  نمی تابم ؟

به شهر خود روم و شهریار خود باشم 

بر تابیدن به معنی تاب آوردن و تحمل کردن است و حافظ میفرماید چگونه  انسان غم این غریبی و غربت را تاب آورده و دم بر نمی آورد ؟ انسان در این جهان گذرا وقتی از شهر و دیار خود دور افتاده و در غربت بسر برد کلافه است و پیوسته اندیشه بازگشت به وطن خود را دارد اما برای بازگشت به موطن اصلی خود که جهان معنا ست  هیچ فکر و کوششی بعمل نمی آورد ، حافظ در حیات و زندگی دنیوی خود  در اندیشه و آرزوی بازگشت به موطن اصلی خود میباشد زیرا در آنجاست که او شهریار ملک وجود خود میباشد ، انسان در این جهان ماده با دل بستن به چیزهای مادی  بنده آن چیزها خواهد شد .سالک پس از دل بریدن از تعلقات دنیوی راه دیار اصلی خود را در پیش گرفته  ، طی طریق میکند تا بار دیگر خاک سر کوی یار گردیده و به اصل خدایی خود بپیوندد که در اینصورت  پادشاه تمام ابعاد وجودی خود خواهد بود و آنها را در کنترل خود خواهد داشت ، یعنی شهریار  بعد معنوی و جان خدایی ، بعد فکری ، بعد هیجانی و بعد جسمانی خود خواهد بود و از آن پس ، چیزهای بیرونی توان تاثیر گذاری  بر  ابعاد وجود او  را نخواهند داشت .

ز محرمان  سراپرده  وصال شوم  

ز بندگان خداوندگار  خود  باشم 

پس از طی طریق و رهایی از بند  تعلقات که اولین مرحله  این سفر معنوی ست سالک به جرگه محرمان سراپرده وصال خواهد رسید ، کسانی که لایق وصل حضرت معشوق  شده و در انتظار  وصلش بسر میبرند ، آنان بندگان  خداوندگار  (صاحب اختیار )خود هستند، یعنی تسلیم محض شده و کلیه امور خود را به خدا واگذار  کرده اند تا بر اساس قضا و کن فکان الهی کار معنوی آنها به پیش رود ، و این نیز از مراحل دیگر سلوک عرفانی میباشد ، یعنی تسلیم و رضامندی .

چو کار عمر نه پیداست  باری آن اولی 

که روز واقعه پیش نگار خود باشم 

چونکه انسان نمیداند قضا و کن فکان الهی چه سرنوشتی  را برای او رقم  خواهد زد (کار عمر پیدا نبوده و بر انسان پوشیده است )  پس بهتر است که انسان همواره و پیوسته در جوار نگار یا اصل خدایی خود بوده و از او جدا نگردد ، یعنی توکل و واگذاری امور به قضا و کن فکان باید توأمان  با کار و سعی در راه رسیدن به حضرت معشوق  باشد تا روز واقعه که قیامت فردی انسان‌ فرا رسیده و او به خدا زنده و با او یکی شود .

ز بخت گران خواب  و  کار بی سامان 

گرم بود گله ای  ، راز دار خود باشم 

میفرماید اگر سالک در این سفر  و بازگشت به موطن  اصلی خود خوابش گران و سنگین بود  ، یعنی گاهی اوقات به خواب ذهن رفته و پس از بیدار شدن پی می‌برد  کاروان حرکت کرده و او جا مانده است ، و یا در می یابد  که  جهد بی توفیق نموده و کوشش او بی ثمر می نماید  ، پس گله مندی و مایوس شدن از ادمه  راه  را  رها کرده و  با امید به فردایی پر ثمر تر  سعی و کوشش خود را از سر بگیرد . راز دار خود باشد یعنی به انسانهای دیگر این اسرار را فاش نکند ، زیرا دیگرانی که از ابتدای این سفر معنوی او را سرزنش کرده و سعی در مایوس کردن سالک داشتند ، از این  افت و خیز  او سوءاستفاده  کرده و بر ادامه کار  و سفر او تاثیر  مخرب می‌گذارند ، آنها خواهند گفت که این صحبت‌ها و عرفان و سیر و سلوک فقط در کتابها بوده و در عالم واقع حضور و وصل  یا بازگشت به موطن اصلی در حد حرف و حدیث است و بس  ، در صورتی که این خواب سنگین و احساس  کوشش بیهوده در کار معنوی القائات  دیو درون و طبیعی ست  و با شروع سعی و کوشش دوباره  ، این گله و شکایت از بین خواهد رفت .گاه نیز پیشرفت معنوی انسان بدلیل عجول بودن انسان به چشم نمی آید ، در صورتی که  او واقعآ  نسبت به قبل از آغاز سفر معنوی  خود  تغییر محسوسی داشته است .

همیشه پیشه  من عاشقی و رندی بود  

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم 

سالک برای ادامه‌ راه معنوی  باید عاشق پیشگی خود را ادامه داده و با رندی و زیرکی به سیر و سلوک بپردازد،  در مصرع دوم می‌فرماید  با هر سکون و تعللی  او نباید مایوس شده و بار دیگر کوشش را از سر بگیرد و مشغول کار خود باشد ، یعنی به دیگران کاری نداشته  باشد و اگر اطرافیان و انسانهای دیگر به امور معنوی و بازگشت به دیار خود بی توجه بوده و همین زندگی موقت در این جهان مادی را اصل و همه چیز قلمداد  می‌کنند   ، سالک  اهمیتی نداده و نخواهد آنان را تغییر دهد  ،  به  سعی و کوشش ادامه داده و مشغول کار خود باشد .

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ 

وگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم 

میفرماید با همه کارهایی  که ذکر آن رفت و سالک باید به آنها دقت کند ،امید است که همان لطف ازلی الهی که همواره رهنمون انسان بوده است بدرقه راه سالک شود تا او به خویشتن و اصل خدایی خود بازگشته و  به وصل حضرت معشوق برسد ، یعنی توفیق در مقصودی که برای آن به جهان آمده است ، که اگر توفیقی حاصل نشود و سالک از ادامه راه باز ماند ، تا ابد شرمسار و پشیمان خواهد  بود  ، این بیت تاکید میکند که فرصت زنده شدن به خدا ، فقط در این جهان  بر ای انسان وجود داشته و پس از مرگ جسمانی و کوتاه شدن دست انسان از  دنیا ، هرگز  چنین امکانی برای او فراهم نمیشود ،‌ به همین دلیل ابد یا قیامت جمعی را یوم الحسرت  نامیده اند .

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۰ روز قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی 

از سر خواجگی  کون و مکان برخیزم 

ولا در اینجا به معنی پادشاهی ست ،

خویش  یعنی آشنا ، اقوام نزدیک،  از یک جنس

خواجگی  یعنی سروری  ، مهتری 

کون و مکان یعنی ملک و ملکوت ، زمین و آسمانها 

 از بیت مطلع غزل ، مخاطب حافظ حضرت حق تعالی ، پادشاه ملک و ملکوت  است و در این بیت شکوه و جلال پادشاهی آن یگانه را  ضمان قرار داده ، عرضه میدارد  که اگر حضرت حق،  انسان را بنده  خویش (نقطه مقابل بیگانه ) و از جنس خود بخواند چه موهبت بی مانندی را به انسان هدیه داده است و با این موهبت الهی سزاوار است انسان به عنوان سروری کون  و مکان از جای برخیزد .   این سخن گزافی نیست زیرا که این خواجگی را از حضرت حق تعالی که انسان را خویش خطاب کرده بدست آورده است و حافظ با گنجاندن واژه بنده ،در عین یکی دانستن جان جانان با جان انسان بر بندگی انسان تاکید می ورزد تا  در عین این یگانگی جایگاه و شأن انسان را نیز به او یادآوری ‌کند و این خواجگی یا سروری  ذکر شده انسان را به وهم سوق ندهد .مولانا  نیز هنگامی که در مثنوی دفتر اول ، بخش ۳۳ در باره وحدت و یکی بودن کل هستی و نور واحد صحبت میکند ، در ادامه میفرماید ؛ 

شرح این را گفتمی  من از مری  ،،، لیک ترسم تا نلغزد خاطری

نکته ها چون تیغ پولادست تیز ،،، گر نداری تو سپر واپس گریز 

پیش این الماس بی اسپر میا ،،، کز بریدن تیغ را نبود حیا 

زین سبب من تیغ کردم در غلاف ،،،، تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف

در اینجا حافظ با واژه   بنده ای که خویش حق تعالی ست مفهوم فوق  را به تمامی بیان میکند  . در ادامه معنی بیت،  در واقع  حافظ می‌فرماید حق تعالی چنین کرده است ، یعنی در  روز ازل و با عهد  الست ، پیمان خویشی  با انسان به امضا  رسانید و جان انسان را از جنس خود دانست   ،  انسان نیز با تایید و بلی گفتن خود بر این عهد نامه صحه گذاشت پس چه موهبت و عطیه ای بالاتر  از این میتواند  برای انسان رقم بخورد ؟و سوال اینجاست که چرا انسان قدر و منزلت خود نزد پروردگارش را قدر نمیداند . اگر  شاه یا امیری در کشوری کوچک که جسم است با عمر و قدرتی محدود  ، کسی را خویش و از جنس خود بداند  آن شخص شاهزاده است و سزاوار کرامت و بزرگی و این را افتخاری بزرگ برای خود و خاندان خود میداند ، پس چگونه است که انسان  این موهبت سلطان ملک و ملکوت را نادیده گرفته و با سایر انسانها  یگانگی را تجربه نکرده و با عشق به هستی و هم نوع خود نمی نگرد ؟!

 

برگ بی برگی در ‫۱۱ روز قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 

حاصل خرقه و سجاده روان در بازم 

خرابات مغان لامکانی ست که سالک  در آن به عقل جزوی خود مست و خراب می‌شود تا به اصل خدایی خود آباد گردد . توصیف خرابات از زبان بزرگانی مانند مولانا را مرور میکنیم : 

چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون 

خرابات قدیم است آن  و تو  نو آمده اکنون 

یعنی این خرابات مورد نظر همان لامکان است  و از شش جهت بیرون ، این خرابات از آغاز خلقت وجود داشته و ازلی بوده است ، یعنی قدیم است و فاقد زمان ، ولی انسان جدید و حادث میباشد 

در خراباتی که در آن نور خداست  ،،،  ماضی و مستقبل و حال از کجاست 

ماضی و مستقبلش نسبت به توست ،،،  هر دو یک چیزند ، پنداری که دوست 

از این لامکانی که در آن نور خداست به میکده نیز یاد کرده اند که سالک با دریافت باده خرد ایزدی ، هشیاری جسمی خود را از دست داده و به خرد و هشیاری خدایی خود باز  خواهد گشت ، "گذر افتد  بازم " نشان دهنده این مطلب مهم است که انسان پیش از این نیز در خرابات مغان  بوده و نسبت به آن معرفت دارد  و آن  هنگام پیمان گرفتن خدا از انسان بوده است که موسوم به عهد الست میباشد  ، در آن هنگام انسان هشیاری جسمی نبوده و عقل جزوی را نمی شناخت بلکه تنها شناخت و معرفت او نسبت به جهان ، همان خرد و هشیاری خدایی بود و پس از ورود انسان به این جهان فرم ، بنا برضرورت نیازمندی انسان به امکانات  مادی از قبیل تغذیه و نیازهای دیگر ، به ناچار نسبت به  هشیاری جسمی شناخت پیدا کرد ، این نظریه عرفا تا پیش از ملاصدرا بود ، او نظریه ای متفاوت را مطرح  کرده و گفت انسان هنگام ورود به این جهان فاقد هرگونه هشیاری و خرد الهی بود و هرچه بود همین جسم خاکی و یا شیمیایی بود و سپس با حرکت جوهری ذره ذره به کمال و هشیاری  الهی دست یافت ، نظر ملا صدرا این بود که هشیاری الهی که از جنس بینهایت است در محدودیت نمی گنجد ، و البته صاحب‌نظران اشکالاتی  به این نظریه وارد میدانند که اگر قرار بر این است که بینهایت خدا در محدودیت جسم  نگنجد ، پس به مرور زمان و با طول عمر انسان نیز این اتفاق نخواهد افتاد ، در هر صورت این مباحث همچنان ادامه دارد ولی بزرگانی مانند عطار ، مولانا ، فردوسی ، حافظ و حتی بسیاری از عرفای پس از ملاصدرا نیز همچنان بر مقدم بودن هشیاری خدایی در بدو تشکیل نطفه انسان اتفاق نظر داشته و تشکیل ساختمان بدن را نیز مرهون هشیاری اولیه خدایی انسان میدانند   ، حافظ در مصرع دوم  فاصله زمانی بازگشت انسان از هشیاری جسمی به اصل و هشیاری  خدایی را که انسان پس از چند سال ابتدای زندگی باید به این کار مبادرت  کند دورانی می داند  که انسان بوسیله چیزهای بی ارزش مادی و جسمی خرقه ای برای خود تدارک دیده و باورها که آنها نیز از جنس فکر و ماده هستند  را جزیی از وصله های این خرقه قرار داده است ، هر  قدر  انسان دیرتر قصد بازگشت به خرابات را داشته باشد خرقه دلبستگی  های جسمی و مادی او سنگین تر  خواهد شد ، روان در بازم  یعنی خرقه و سجاده را به راحتی و سهولت در بازد ، با افزایش سن ، درباختن خرقه و سجاده به سختی و مشقت و درد بیشتر امکان پذیر  خواهد بود،. حاصل خرقه چیزهای مادی و جسمی  ، و حاصل سجاده عبادت های از سر فکر و ذهن میباشند که هیچکدام  توانایی کمک به انسان برای بازگشت به اصل خدایی و هشیاری  اصیل  خود را ندارند .

حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم

خازن میکده فردا  نکند در بازم 

توبه همان بازگشت به خدا و رها کردن خرقه و سجاده است که در بیت قبل بیان شد ، اما توبه زاهدان غالبا  بوسیله ذهن بوده و در ازای آن طمع بهشت و همانطور  که در دو بیت پس از این آمده است خیال حور و قصرهای بهشتی را در سر می پروراند ، چنین بازگشتی فاقد هرگونه ارزش معنوی  بوده و حافظ میفرماید اگر حلقه در میخانه را مانند زهاد بزند ، خزانه دار میکده فردا یا در صبح بیداری او درب میخانه را باز نخواهد کرد ، یعنی که حق تعالی چنین بازگشتی را نمی پذیرد ، پس حضرت معشوق بازگشتی عاشقانه را می‌پذیرد که در ابیات بعد به آن میپردازد.

ور چو پروانه دهد دست فراق بالی 

جز بدان عارض شمعی  نبود پروازم 

پس اگر پروانه یا انسان عاشق سالک فراق بال و رهایی از خود کاذبش را بدست آورد ، بجز سمت و سوی رخسار  شمعی ( خورشید گونه) حضرت معشوق ، به هیچ جای دیگری پرواز نخواهد کرد  ، پروانه برای سوختن بال  و در افتادن به پای معشوق بی تابی و بیقراری  میکند

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور 

با خیال تو  اگر با دگری  پردازم 

این همان قصوری ست که زاهدان داشتند و به طمع بهشت و هم صحبتی با حوران سیاه چشم قصد بازگشت به خدا را داشته و به عبارتی با عبادت خدای ذهنی خود توقع پاداش دارند . حافظ این تلقی از تسلیم و بازگشت به خدای ذهنی و خیالی زاهد را مردود میداند در حالیکه در  دم خیال و فکر دیگری یا چیزی غیر از خدا را در سر می پروراند. مولانا  میفرماید  ؛

از خدا غیر خدا را خواستن  ،،،  ظن افزونی ست و کلی کاستن 

سر سودای تو در سینه بماندی  پنهان

چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم

حافظ یا سالک کوی حضرت معشوق ترجیح می‌دهد این سر سودای عاشقی در صندوقچه سینه عاشق پنهان و مستور بماند تا وقتی که او کاملأ  به خدا زنده شود ، علت این امر را حافظ و سایر بزرگان  بارها ذکر کرده اند ، برملا شدن راز این عاشقی ممکن است موجب توقف کار معنوی سالک بر روی خود شود  زیرا انسانهایی که مفهوم و لزوم عاشقی را درک نکرده و زندگی بر پایه تعلقات جسمی  و ذهن را طبیعی می پندارند  با تلقینات  ذهنی خود می‌توانند سالک را از میانه راه بازگردانند به همین دلیل بزرگان توصیه به کار  معنوی بصورت پنهانی و پوشیده از دیگران دارند .مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ،، ،، ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند  

تر دامن در زبان عرفان به سالک تازه کاری گویند که اول راه بوده و دل او هنوز کاملأ  به عشق حضرت دوست زنده نشده است ، و چشم او یا نگاه و جهان بینی نوپای  او ،  رازش را در این عاشقی برملا میکند .  یعنی اگر چشمهای زندگی سالک راز او را برملا نمیکرد  ، پس این راز عاشقی او در سینه پنهان  و  از آسیب  بدخواهان در امان می ماند .جناب عطار میفرماید  : 

چو عشق دلبران  گنج روانست  ،،،  چنان بهتر که اندر دل نهانست  

برو در عاشقی می سوز  و می ساز ،،،  مکن راز دل خود پیش کس باز  

گنج روان یعنی گنجی که رونده است و ممکن است با بیان و اظهار عاشقی خود به دیگران این گنج روان از کف عاشق برود ، مولانا و حافظ نیز ابیات متعددی بر لزوم مستور ماندن این میخواری و مستی سروده اند

مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم  

به هوایی که مگر صید کند شهبازم  

هوایی گشتم در هر دو معنی خود آمده است ، اول اینکه سالک عاشق  مرغ زمینی بوده هوا و سودای عاشقی در سر می پروراند  و دیگر اینکه قصد پرواز دارد تا از خاک و زمین یا چیزهای جسمی که همچون قفسی مانع پرواز او شده اند  ، جدا شده و در هوا یا  آسمان یکتایی حضرت معشوق  پرواز کند ، هوا در مصرع دوم یعنی به امید اینکه پس از پرواز به آسمان ، شاید که  حضرت معشوق با نظر لطف و عنایت به او نگریسته و این مرغ را شایسته صید شدن توسط باز مخصوص شاهی دانسته ، و شکار کند ، حضرت معشوق پیوسته در کمین دلهای عاشق برای شکار شایسته ها میباشد .

همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم

از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم

حافظ با تعبیری عاشقانه و بهره بردن از فرم ابزار موسیقی از حضرت معشوق میخواهد او را  مانند چنگ اورا در آغوش گیرد ، کنایه از وصل و یکی شدن با حضرتش یا بقولی رسیدن به مرتبه فنا، اما حال که او را شایسته فنای در خود ندانسته و وصل را به آینده موکول  میکند ، پس بوسیله نی یک نفس او را بنوازد ، یعنی حضرت معشوق  با دم و نفخه  زنده کننده خود یک نفس در او بدمد تا او یا سالک کویش را به این دم زنده و لایق یکی شدن با خود بگرداند . 

برسان بندگی دختر رز ، گو به درآی   ،،،  که دم و همت ما کرد ز بند آزادت 

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس 

زان که جز تیغ  غمت نیست کسی دمسازم

ماجرای دل خون شده نیز باید همانند عدم اظهار شروع وار سالک بر روی خود و سر سودای دوست باید همانند راز در سینه عاشق سالک بماند زیرا هیچ کس را یارای  یاری رسانیدن به چنین انسانی نیست مگر تیغ  غم حضرت معشوق  که تنها او می‌تواند دم انسان را بسازد ، و  دم او را خداگونه و فارغ از هرگونه غم و دردی بگرداند  ، یعنی  غم فراق و جدایی را درمان میکند و البته که با رهایی انسان از این غم ، سایر غمها نیز رخت بر بسته و جای خود را به نشاط و شادی خواهند داد .

گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد 

همچو زلفت ، همه را در قدمت اندازم

تعداد موهای سر نشانه کثرت  و تمثیل است ، حال که حضرت معشوق او یا سالک عاشق را همچون چنگ در آغوش نگرفته و موعد وصل فرا نرسیده است ، او باید اگر هزاران سر ذهنی هم که داشته باشد، بوسیله تیغ غم عشق، همه را در  قدم  حضرتش  قربانی کند تا سرانجام لایق وصل و دیدار روی او گردد . زلف نیز نماد کثرت و وجه جمالی حضرتش در جهان فرم است و عارف با نظر به آن رخسار یار را در آن میبیند  . اما عارف اصل رخسار  یا وجه و روی جلالی حضرت را طلب میکند و زلف را نیز به منظور رسیدن به روی و رخسار در پای قدوم معشوق می اندازد .

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۲ روز قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

گر دست رسد در سر زلفین  تو بازم 

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم 

زلف در ادبیات عارفانه  به معنی صفات جمالیه حضرت معشوق است که مظاهر آن در هستی و زیبایی های آن در این جهان قابل مشاهده است و البته که زلف به عنوان صفات جلالی حضرتش نیز  آمده است  ، اما مراد از زلفین که حافظ و سایر عرفا بارها از آن به‌عنوان "زلف دوتا " نام برده اند شامل هر دو صفت جمالی و جلالی حضرت حق تعالی  میباشد ، هر جا که حافظ قید "بازم " را بکار برده است ، منظور این است که لااقل  یک بار پیش از این، این  اتفاق برای او یا انسان افتاده است و او در آرزو و انتظار همان اتفاق در مرتبه دوم میباشد ، در اینجا نیز میفرماید که اگر  مانند بار اول سر زلفین حضرتش را بدست آورد ، یعنی دگر باره نسبت به هر دو وجه جمالی و جلالی حضرت معشوق شناخت و معرفت بدست آورد ، پس مانند گوی که در بازی چوگان در اختیار سلطان قرار داشته و به هر سو که اراده کند آن را به گردش در می آورد ، او سرهای ذهنی  و تعلقات دنیوی خود را به همان صورت زیر چوگان کن فکان حضرتش قرار داده و در یک کلام  تسلیم محض میشود و البته که اگر انسان تسلیم حضرتش شده و سرهای ذهنی و عشق به چیزهای این جهانی را زیر  اراده خدا از دست داده و کلیه امور خود را بر مبنای قضا و کن فکان به آن سلطان سپارد ، پس دل او به سر  زلفین حضرتش نور معرفت خواهد گرفت و به عشق او زنده خواهد شد .بار اول که او یا هر انسان دیگری سر زلفین حضرت معشوق را در دست داشته  ، هنگام عهد الست بوده است که با شناخت و معرفت ذاتی خود اقرار کرد که از جنس خدا میباشد .

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست 

در دست سر مویی از آن عمر درازم

می‌فرماید  زلف حضرت معشوق بینهایت است همان طور که عمر و جان  انسان نیز بینهایت و دراز است ، جان اصلی انسان نامیراست  همانگونه  که خدا بینهایت و ابدی ست  ، در مصراع دوم میفرماید ولی به اندازه سر مویی از این عمر بینهایت در اختیار او نمیباشد ، یعنی همه امور انسان از جزیی ترین تا کلی ترین در ید اختیار حق تعالی  میباشد .

پروانه راحت بده ای شمع  که امشب 

از آتش دل پیش تو چون شمع  گدازم 

امشب یعنی هر لحظه  ، شمع  یا خورشید در اینجا رمز خداست و پروانه به معنی انسان عاشق ، پس به درگاه حضرت معشوق  عرضه میدارد  که طاقت و راحتی به همه ابعاد وجودی  او عنایت کند  تا از آتش عشقی که نسبت به حضرتش در دل دارد مانند  شمع گداخته و ذوب شود ، و این به معنی مردن به خود کاذب انسان است تا پس از آن دل و جانش به حضرت معشوق  زنده شود.

آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی 

مستان تو خواهم  که  گزارند  نمازم 

خنده از جانب حضرت معشوق  است و به معنی نظر لطف و رحمتش  نسبت به انسان عاشق ، صراحی یا شراب دان که تهی از شراب باشد مرده ای بیش نیست و انسانی که تهی از شراب معرفت الهی باشد نیز چنین  است ، پس حافظ با حق تعالی  نجوا کرده ، ادامه میدهد آن نفس که نفس کاذب و خالی از باده معرفتت که مانند صراحی بدون شراب ، جسم بی ارزشی ست را قربانی کرده و به من  کاذب ذهنی ام بمیرم ، میخواهم که مستان یا انسانهای زنده شده به تو نماز میتم را بخوانند ، زیرا با دم مسیحایی چنین انسانهایی که درواقع خود  از دم تو زنده شده اند جان خدایی ام به این کالبد و صراحی خالی از شراب باز گشته و به تو زنده میشوم . مولانا به صورت دیگر ی سروده ، میفرماید ؛ 

دم او جان دهدت، رو  ز نفخت  بپذیر  ،،،، کار او کن فیکون است نه موقوف علل

اگر" چو صراحی " مربوط به مصراع دوم  باشد معنی دیگری را تداعی میکند که چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را.

چون نیست نماز من آلوده  نمازی 

در میکده  زان کم نشود سوز و گدازم 

آلودگی میتواند مربوط به ذهن انسان باشد که هنگام اقامه نماز افکار او به هر کجا و ناکجایی  سرک  کشیده و انسان با ذهنی آلوده نماز خود را به پایان می برد  ، این نماز  درواقع  نمازی نیست که کوچکترین  تغییری در انسان پدید آورده  و سوز و گدازی   را در او برانگیزد ، اما از  نماز عشق در میکده  الهی هیچ نقصانی در سوز و گداز  عاشق بوجود نخواهد آمد .یعنی نماز واقعی  انسان عاشق در میکده الهی و هنگام دریافت می معرفت میباشد  ونه عبادتهای رفع تکلیفی و بدون حضور قلب که نشاطی در آن نبوده و بلکه کسالت آور میباشد، مولانا می‌فرماید؛

مومنان را پنج وقت آمد نماز و رهنمون  ،،،،  عاشقان را فی صلاة  دائمون 

در مسجد و میخانه  خیالت اگر آید

محراب  و کمانچه  ز دو ابروی تو سازم 

میفرماید برای انسان عاشق ، مسجد و میخانه یکی بوده و در هر حال خیالی جز خیال معشوق در سر نخواهد آمد  ،  نماز عشق مانند نمازهای بی خاصیت ذکر شده نیست که با خیال‌های  واهی آلوده شود ، بلکه خیال حضرت معشوق اگر بیاید ، یعنی انسان عاشق به حضور  زنده شود ، پس یکی از ابروهای معشوق را محراب تصور کرده و دیگری را در خیال خود  کمانچه  ببیند ، محراب فضای یکتایی عالم قدس  است که خداوند همواره انسان را به آنجا و درواقع  به خود میخواند، کمانچه نماد شادی ست که از صفات ذاتی  حق تعالی و انسان  میباشد . کمان ابرو لطف و عنایت همراه با جذبه حق تعالی ست .حافظ مسجد را برای مثال آورده و در هر معبدی  امکان آمدن خیال حضرت حق وجود دارد بشرط عبادت با حضور قلب و نه با خیال‌های  موهوم .

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد  ،،،،  حالتی رفت که محراب به فریاد آمد  

گر خلوت ما را شبی از رخ  بفروزی 

چون صبح بر آفاق جهان سر  بفرازم  

خلوت  به معنی باز شدن درون انسان  عاشق است که سینه او  تا بینهایت میتواند گشاده  شود و در آن شب یا لحظه است  که حضرت معشوق روی  می نماید و  خورشید رخ او بر آسمان بینهایت درون انسان عاشق می تابد  ، و به اینصورت  صبح صادق سالک دمیده و او در آفاق و سرتاسر گیتی سرفرازی  میکند ، یعنی اثبات اشرافیت انسان نسبت به سایر مخلوقات  جهان ، مقامی که  خدا در برابر اعتراض فرشتگان برای خلقت انسان به آن صحه گذاشت و فرمود او به علمی آگاه است که فرشتگان از آن خبر ندارند  .مولانا  میفرماید  : 

چراغ چرخ گردونم ، چو اجری خوار  خورشیدم 

امیر گوی  و چوگانم ، چو دل میدان من  باشد 

محمود بود  عاقبت کار  در  این  راه 

گر سر برود  در سر سودای ایازم  

محمود در اینجا رمز خدا  و ایاز  که غلام سلطان محمود  بود  نماد انسان است ، حافظ پس از توصیف تابش خورشید عشق بر سالک عاشق ، میفرماید عاقبت این عاشقی ، خدا یا حضرت معشوق میباشد ، یعنی انسان با خدا یکی شده و به مقام میرسد ، و شرط و لازمه آن همانطور که در ابیات پیشین گفته شد ، از دست دادن سر ذهنی و مردن به خود کاذب ذهنی میباشد اگر انسان  سودای  رسیدن به مقام  ایاز  را در سر می پروراند . ایاز غلام مخصوص و مورد اعتماد سلطان محمود بود که در وفاداری  نسبت به خود کسی را همتای او نمی دید ، بزرگان عرفان و ادب داستانهای بسیار از این وفاداری  سروده اند که قطعآ  داستان شکستن گوهر گرانبها را همگان میدانند ، روزی سلطان محمود گوهر بسیار گرانبهایی را در دست گرفته و از امیران و وزیران خواست برای آن قیمتی تعیین کنند ، هیچکس  نتوانست ، به خاطر اینکه فوقالعاده  ارزشمند بنظر می رسید  ، پس سلطان از امیران و وزیران خواست که گوهر را بر زمین زده و بشکنند ، هیچکدام نتوانستند و یا جرأت این کار را نداشتند ، گفتند حیف از این گوهر گرانبهاست که شکسته شود ، گوهر را دست به دست داده تا اینکه به دست  سلطان بازگشت ،سلطان محمود گوهر را به ایاز داد و خواست که آنرا بشکند ، او گوهر را از سلطان گرفته ، بلافاصله  بر زمین زد ، گوهر   تکه تکه  شد  ، سلطان محمود فرمانبرداری  ایاز را ستود و آنرا به شکستن نفس دانست که انسان گمان میبرد گوهری ست بسیار ارزشمند و باید آنرا حفظ کرده و گرامی  بدارد .مولانا  این داستان را در مثنوی آورده و اعتراض امیران و وزیران را اینگونه بیان میکند :

کاین چه بی باکیست ، والله کافر است  ،،،،  هر که این پر نور گوهر را شکست    

گفت ایاز  ای مهتران نامور    ،،،   امر شه بهتر به قیمت یا گهر ؟

امر سلطان  به بود پیش‌شما  ،،،،   یا که این نیکو گهر  بهر خدا ؟

و  داستانهای دیگر که که همگی حکایت از فرمانبرداری و وفاداری ایاز به سلطان محمود دارند .در بسیاری از سروده های بزرگان ایاز  سمبل  انسان کامل است .

حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۳ روز قبل، پنج شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

مبادا جز حساب مطرب و می 

اگر نقشی کشد کلک  دبیرم

کلک دبیر قلم خداوند است و اشاره دارد به حدیث نبوی "جف القلم بما هو کاین  و یا بما انت لاق" که حضرت رسول فرمودند  قلم پروردگار  خشک شد به آنچه مقدر کرده است ، و حافظ با استناد به حدیث جف القلم  آرزو میکند اگر قلم خداوند نقش او را کشیده و قرار است او این نقش را در زندگی ایفا کند ، ترجیح می‌دهد جز حساب مطرب و می حساب دیگری برای او باز نکند ، یعنی قسمت تعیین شده از روز ازل برای او یا هر انسان عارفی جز طرب و شادی بدون عوامل بیرونی که از صفات خداوند یست نبوده و همراه با آن شادی ، بجز می و باده معرفت حضرتش ، شرابهای دیگری را برای او رقم نزده و ننویسد. این حدیث بحث انگیز که مباحث جبر و اختیار را در گذشته و کمی نیز در حال باز نمود توسط عرفای بزرگ مانند مولانا  به تفصیل شرح داده شده است بویژه در مثنوی معنوی  ، دفتر پنجم بخش ۱۳۵ ؛

پس قلم بنوشت که هر کار را   ،،،،  لایق آن هست تاثیر و جزا 

کژ روی  جف القلم کژ آیدت   ،،،،   راستی آری سعادت زایدت      و  

معنی جف القلم کی آن بود   ،،،،    که جفاها با وفا یکسان بود 

بل جفا را هم جفاجف القلم    ،،،،،  وآن وفا را هم وفا جف القلم

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۳ روز قبل، چهار شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

مرا عهدی ست با جانان ، که تا جان در بدن دارم 

هواداران کویش را چو جان خویشتن دانم 

انسان با جانان یا حضرت معشوق تنها یک عهد و پیمان بسته است که موسوم به عهد الست میباشد ، از مفاد و شاید تنها تعهد عهدنامه این است که مادامی که انسان در این جهان بسر میبرد هواداران کوی حضرت معشوق را همچون جان خویشتن بداند ، همین یک مصرع در برگیرنده معانی گسترده و زندگی ساز انسان است ، این هواداران  که حافظ در ابیات بسیاری از آنهابا عنوان زلف یار نام برده است و مشتمل  بر جزیی ترین نماد های هستی تا کهکشان‌های دوردست و ستارگان  بیشمارش میشوند همگی نشأت  گرفته از یک خرد و هشیاری بوده و حافظ بنا بر عهد الست آنها را همچون جان خود گرامی میدارد ، جان مصرع اول به معنی جان جسمانی و جان مصرع دوم به معنی جان هشیاری خدایی انسان است ، یعنی انسان مادام  که در این قالب جسمی بسر میبرد باید کل هستی را مانند جان خدایی خویشتن  از  منشأ خرد و هشیاری کل بداند و بر مبنای این نگرش به جهان، کرامت کلیه هواداران کوی حضرتش را پاس داشته و به آنان مهرورزی  کند ، این عشق به هستی و جمیع باشندگان  عالم یا  زلف یار  در نهایت  انسان را بسوی خدا رهنمون شده و موجب وحدانیت یا یکی شدن عارف با حضرتش خواهد شد .

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد  ،   گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید 

صفای خلوت خاطر  از آن شمع چگل جویم 

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم 

خلوت خاطر ، آرامش درونی ست که عارف ذهن خود را از آلاینده های بیرونی پاک کرده و صفا داده است ، یعنی درواقع به چیزی جز معشوق فکر نمی‌کند  ، شمع چگل نماد خورشید یا  حق تعالی  ست که زیبایی او مانند زیبارویان  چگل مثال زدنی  ست و حافظ یا عارف  این صفای خاطر را از لطف و عنایت حضرتش میداند . ماه ختن نماد زیبایی باطنی عارف یا پیر مغان یا مرشد و راهنمای انسان عاشق است ، ماه نور خود را مدیون خورشید میباشد و و این نور را سخاوتمندانه  به انسانهای عاشق و طالبان حضرتش می تاباند ، حافظ دید و جهان بینی (فروغ چشم ) و نور دل خود را از تابش سخاوتمندانه  ماه که درواقع  برگرفته از نور خداست میداند و تاکیدی  دگرباره  به نیاز سالک به مرشد و راهنما برای پیمودن این راه دشوار است .

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل 

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم 

میفرماید او که در آرزوی این طیب خاطر  و آرامش درونی بوده است  و اکنون به این کامیابی و خوشبختی  رسیده است ، پس چه جای نگرانی ست از خباثت  بدگویانی  که در انجمن یا پیرامون او  بسر میبرند ، پیامی مبنی بر بی توجهی به انسانهایی با دیو درونی قدرتمند ،  که دور و بر سالک طریقت  ، سعی در بازداشتن او از راه معنویت دارند .مولانا در این رابطه دارد که؛  دیو چون عاجز شود در افتنان   ،  استعانت جوید او زین انسیان  

که شما یارید  با ما ، یاریی    ،    جانب مایید ، جانب داریی  

دیو به هر نحو که شده قصد دارد مانع زنده شدن حتی  یک انسان به خدا شود و  پس از ناکامی دست به دامن  بدگویان خبیث  میشود که آنان را یار خود دانسته و توقع یاری از آنها را دارد .   مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش 

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم 

اما ترفندها و خباثت های  دیو بر حافظ یا عارف کارگر نیستند زیرا او در خانه دل خود سروی بلند قامت دارد ، این سرو چیزی نیست جز هشیاری حضور  و اصل خدایی انسان ، حافظ یا عارف زیر سایه این سرو بلند قامت  بسر میبرد ، پس از سروهای بستان و باغ زندگی مادی فراغت داشته و آسوده است ، یعنی معشوق های جسمی از هر نوع آن کششی در او ایجاد نخواهند  کرد ،  سرو  بستان و شمشاد چمن نمادهایی از کشش های جذاب  بر ای مثال مانند زیبا رویان میباشد .

گرم صد لشگر از خوبان به قصد دل کمین سازند 

بحمد الله و المنه ، بتی لشگر شکن دارم 

صد نشانه کثرت بوده و میفرماید اگر دیو یا انسانهای کارگزار دیو ، هزاران معشوق  خوب روی جسمانی ، کنایه از چیزهای جذاب مادی را در کمین دل عارف قرار دهند تا در دل او رخنه کنند ، خدا را شکر  او  بتی در خانه دل دارد  که آن لشگر  دیو یا کارگزاران دیو را شکست میدهد ، یعنی سرانجام ، آن خوبان  دنیوی و جسمی را  راهی به دل عارف   نخواهد بود .

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف  سلیمانی 

چو اسم اعظمم  باشد ، چه باک از اهرمن دارم 

ماجرای انگشتری حضرت سلیمان  و خدعه شیطان برای ربودن این انگشتر  که اسم اعظم بر روی نگین آن حک شده بود بر همگان روشن است و حافظ با ذوق خود از آن برای توصیف عارف بهره برده میفرماید  ؛ او یا انسان عارف با قرار دادن  خدا در دل و مرکز خود اگر لاف سلیمانی و پادشاهی زند نیز سخنی به گزاف  نزده و سزاوار این لقب میباشد ، وقتی که اسم اعظم  بواسطه یکی شدن او با خدا بر روی خاتم انگشتر پادشاهی اش حک شده است ، پس او باکی از شیطان ندارد ، زیرا اگر شیطان حتی بتواند انگشتری و اسم اعظم را با نیرنگ برباید و موقتی  بر  جایگاه او تکیه زند ، سرانجام رسوا شده و با انداختن انگشتری به دریا ، باز دوباره بنا به خواست خدا این اسم اعظم به او باز خواهد گشت و او دگر باره پادشاهی و سلیمانی خود را بدست خواهد آورد. همینطور که می‌دانیم پس از ربودن انگشتری حضرت سلیمان و دعوی پادشاهی توسط شیطان ،  مردم به جعلی و کاذب  بودن پادشاهی شیطان پی برده و او انگشتری را  برای دور ماندن از دسترسی سلیمان به دریا افکند ، اما حضرت سلیمان با صید ماهی ، دوباره به  انگشتری با نگین اسم اعظم رسیده  و سلطنت خود را بدست آورد ، کل داستان نمادین بوده و حافظ به بهترین شکل از آن برای رسانیدن پیغامهای معنوی مورد نظر  استفاده برده است .   

الا ای پیر فرزانه ، مکن عیبم ز میخانه 

که من در ترک پیمانه ، دلی پیمان شکن دارم 

اکنون که حافظ خود یا عارف را با وجود آن بت کشور شکن مصون از دیو و لشکریانش میداند ،  پس پیر فرزانه و یا پیر مغان و مرشد  از برای آزمودن حافظ ، دلیل حضور حافظ را با وجود چنان بتی در خانه دل  به میخانه و برای دریافت بیشتر باده معرفت جویا میشود ، حافظ پاسخ میدهد این درست است که دل او مملو از خدا یا هشیاری حضور شده است و دیو امکان رخنه در آن را ندارد ، اما او یا  سالک کوی حضرتش سابقه و ید طولایی در پیمان شکنی و ترک دریافت شراب ایزدی دارد ، شاید اشاره او به پیمان شکنی آدم ابوالبشر  باشد و حافظ قصد دارد به‌ انسان یادآوری کند  که فرزندان  آدم نیز نمیتوانند بدون خطا باشند و این پیمان شکنی نیز از خصلتهای انسان است ، به همین دلیل باید پیوسته با دریافت می ایزدی  بت و سرو درون خود  را حافظ و مراقب باشد  تا مبادا او را رها و ترک کند که در اینصورت  رخنه دیو قطعی خواهد بود . 

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه 

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم 

رقیب همان خود کاذب ذهنی یا دیو درون است که خود را رقیب آن بت لشگر شکن یا سرو بلند قامت میداند ،  این رقیب و مدعی دروغین بوسیله سعی و کوشش سالک و با لطف و عنایت خدا اکنون بیکاره ای بیش نیست و بی حس در کنجی خزیده ، و در پی قطع شدن شراب خرد  ایزدی از سالک  نشسته است ، پس حافظ او را قسم میدهد تا امشب ، یعنی هر لحظه چشمان خود را بر هم گذاشته و بخواب رود ، زیرا او با لعل خاموش حضرت معشوق سخنهای پنهانی بیشماری دارد. حافظ که در جایی دیگر گفته بود ؛ 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست 

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 

و اکنون میخواهد که حضرت معشوق لب گشوده و این بار او سخن بگوید زیرا که هرگز هیچ چیزی نزد عاشق خوشتر  از صدای سخن عشق نمیباشد . شاید مدعی و رقیب تمرکز عارف را برای نجواهای عاشقانه بر هم میزند  پس او باید به خواب رود تا فضا برای سخنهای نهانی که گوش نامحرم نباید بشنود مهیا شود .

چو در گلزار  اقبالش خرامانم  بحمدالله  

نه میل لاله و نسرین ، نه برگ نسترن دارم 

میفرماید وقتی سالک طریقت  اقبال خرامیدن در  مسیری را دارد که گلزار است و همه لطافت و زیبایی ،(گلزار در ادبیات عارفانه نماد فضای یکتایی و کشف حقایق بر عارف است)  پس عارف در سیر الهی به گلهای بیرونی توجهی ندارد ، لاله به لحاظ چیدمان گلبرگهای منظمش نماد چیدمان چیزهای بیرونی و جسمی ست که انسان هویت خود را از آنها میگیرد  درواقع لاله در اینجا در معنای منفی خود بکار رفته است،  در جای دیگری نیز میفرماید؛

می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم  ،،، چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم 

این شراب موهوم  همان دلبستگی های دنیوی ست که توهم آرامش و خوشبختی به انسان میدهد.

کل نسرین که زودتر از برگهایش باز میشود نماد خود نمایی و انسان  نیازمند تایید و توجه دیگران میباشد .نسترن به دلیل اینکه در هر شاخه چند گل باهم می رویند نماد تفرقه و  چندگانه دیدن هستی بوده و متضاد وحدت میباشد . با خرامیدن انسان عاشق  در گلزار حقیقت حضرتش ، سالک به همه این گلها بی اعتنا بود و از آنها تبری می جوید .

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان  لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن  دارم

همدمان  همان یاران هستند ، یعنی همه انسانها و کسانی که حافظ را از نزدیک می شناسند  ولی برخی مفهوم رندی مورد نظر و ابیات او را به درستی  در نمی یابند و وارد موهومات میشوند ، اما او به قوام الدین حسن دلخوش است زیرا لااقل  او درک درست و کاملی  از مفاهیم  مورد نظر حافظ دارد ، اغلب شخصیتهای مثبت در انتهای غزلیات حافظ حکم شمس تبریزی  برای مولانا را دارد .

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۴ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

درود بر شما  ، و متضاد آن حریف است  که اصل خدایی انسان میباشد .

 

برگ بی برگی در ‫۱۴ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

از خلاف آمد عادت بطلب کام  که من 

کسب جمعیت  از آن زلف پریشان کردم 

بیشتر ما انسانها  بر طبق عادتی که از پیشینیان خود به ارث برده ایم  وحدت را پدید آمده از تفرقه میدانیم ، یعنی خدا را  در یک سوی  و  خود را در سویی دیگر  و سپس  به این نتیجه می‌رسیم  که خدا یکی ست و شریک ندارد ، حافظ این تلقی از وحدت را عادتی باطل دانسته و بر خلاف عادت و آموزه های پیشینیان  او از زلف پریشان حضرت معشوق به وحدت و  کسب جمعیت میرسد ، پریشان در ادبیات  عارفانه به معنی تفرقه بوده و زلف نیز خود نماد کثرت  و تجلی حضرت معشوق در جهان فرم میباشد و به ظاهر متفرق ، پس عارف به هرچه که در زمین و آسمانها ست بنگرد ، همه را  جلوه ای از خدا  می بیند  ؛  به‌قول باباطاهر؛

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم   ،  به دریا بنگرم  دریا  ته وینم 

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت  ،  نشان روی زیبای ته وینم 

با این جهان بینی ، حافظ به هر چه در جهان هستی نظر میکند خدا را در آن می بیند و بر آن عاشق میشود ، مجموع هستی زلف  حضرتش میباشد که از نگاه عارف  تا بر آن عاشق نباشد وحدانیت خدا را درک نخواهد کرد  ، در یک کلام عشق به هستی همان عشق به خداست و عشق به خدا همان عشق به هستی ست .فقط  انسانی که  نگاه عاشقانه  بر  همه مخلوقات  داشته باشد  میتواند همه را جمع  و یک هشیاری دیده و ، به وحدت رسیده ، کامیاب و نیکبخت شود .  مولانا  میفرماید : 

یک گهر بودیم همچون آفتاب  ،، بی گره بودیم و صافی همچو آب 

چون به صورت آمد آن نور سره  ،،  شد عدد چون سایه های گنگره 

کنگره بر  هم زنید از منجنیق  ،،   تا  رود فرق از میان آن فریق  

یعنی کل هستی نور واحد بوده  تفرقه یا جدایی وقتی پدید آمد که جلوه های جمال حضرت حق تعالی  در اجزای گوناگون  هستی  متجلی شد . کوه ، دریا ، بیابان ، آسمان ، جماد، نبات ، حیوان ، و در نهایت انسان  همگی اجزای این هستی هستند که در واقع  از یک نور ، هشیاری و خرد کل منشعب  گردیده اند و تفرقه ای در کار نیست . تنها تفاوت موجود میزان هشیاری این اجزا ست ، مانند لامپ یک صدم وات  تا لامپ چند هزار وات که از یک منشأ  انرژی تغذیه میشوند .

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۴ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

درود بر شما نادر عزیز و گرامی  ، دقیقا و چه بجا فرمودید ، و حافظ میفرماید اگر کار معنوی بر روی خود را شروع کرده و مست آن می الست شدید ، آن را پوشیده داشته و  برای دیگران عیان نکنید که مضرات بسیار داشته و چه بسا آنها شما را از ادامه راه باز دارند . و این  را از چشم سیاه حضرت معشوق باید آموخت که بدون دیده شدن دید و جهان بینی خود  را به انسان می آموزد .

 

برگ بی برگی در ‫۱۵ روز قبل، سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

می خورد خون دلم مردمک دیده ، سزاست 

که چرا  دل به جگرگوشه  مردم  دادم 

میفرماید اگر مردمک چشم او یا انسان ، خون دل میخورد  این خون خواری سزاوار است ، خون نماد تحمل درد  است ، در مصرع دوم به علت این خون خواری می‌پردازد  ، جگر گوشه هر چیز و جسم  بیرونی ست که انسان در مرکز و دل خود قرار میدهد ، گاه ما فرزندان و عزیزان خود را جگر گوشه می خوانیم و حافظ به همین نیت واژه جگر گوشه را برگزیده است تا به ما یادآوری کند از فرزند که مهمتر وجود ندارد ، یعنی هر چیز بیرونی و حتی اگر فرزند خود را نیز در دل و مرکز خود قرار داده و از او قرار و آرامش و خوشبختی طلب کنی سخت در اشتباهی ، حال چه رسد به چیزهای دیگری مانند ثروت ، مقام ، اعتبار ، دانش کتابی خود ، و هر چیز دیگر  ، هیچکدام از این چیزها که امروزه جگر گوشه انسانها شده اند  قادر به خوشبختی  انسان نخواهند شد و سرانجام بصورت درد و خون از مردمک چشم جاری خواهند شد ، چه بسیار مادرانی که هم اکنون در انتظار حتی یک زنگ تلفن از جگر گوشه هایشان نشسته اند و از آنها دریغ میشود ، برآمده نشدن توقع مادر  موجب درد و خون گریستن خواهد شد  . ما انسانها به تقلید وقتی مشاهده  می‌کنیم مردم چیزهایی را جگر گوشه خود میدانند ، پس برای عقب نماندن از قافله به این مسابقه  تن داده و وارد بازی میشویم ، اما پس از عمری دل بستن به این جگرگوشه ها  سرانجام پی خواهیم برد که عمر را چه بیهوده سپر ی کرده و اکنون آه و افسوس روزهایی را می‌خوریم  که  چقدر درد کشیدیم برای افزایش این جگر گوشه ها ، و این آه و افسوس است که بصورت درد و خون از مردمک چشمان ما سرازیر میشوند پاک کن چهره حافظ به‌سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

در بیت مقطع  غزل حافظ برای رهایی از این درد و خونها از سر زلف حضرت معشوق مدد میخواهد تا بوسیله عشق به حضرت معشوق به اصل خدایی خود زنده شود ، که اگر چنین نشود بنیاد انسان برباد خواهد رفت ، یعنی فرصت رسیدن به منظور خلقت انسان در جهان ماده برای همیشه از دست خواهد رفت  ، یعنی پس از رخت بستن از این جهان فرم هرگز چنین فرصت دوباره ای به انسان برای نمایاندن  گنج پنهان خدا در زمین  به او داده نخواهد شد و زندگی انسان برباد خواهد رفت .سیل دمادم خون از مردمک چشم یعنی بطور پیوسته انسان چیزی را جگرگوشه قلمداد کند و پس از مدتی که خوشبختی مورد نظر را از آن چیز بدست نیاورد و آن چیز بصورت درد و خون از دیده او برفت ، به دنبال جگر گوشه و چیز جدیدی  باشد و دمادم این کار را بطور پیوسته تکرار کند .

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۸ روز قبل، شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

فکر بلبل همه آن است که ، گل شد یار ش

گل در اندیشه ، که چون عشوه کند در کارش

بلبل کنایه از  انسان عاشق  یا  شخص حافظ و گل  رمز  خدا ست . میفرماید همه فکر بلبل این است که خدا در دل و مرکز او قرار گرفت و تمام ، او به آرزو و خواسته خود رسیده و از این پس هیچ چیز بیرونی را در دل خود قرار نخواهد داد ،ولی در اندیشه گل یا حضرت معشوق چیز دیگری میگذرد ، او در این فکر است که چگونه عشق حافظ یا انسان سالک عاشق را نسبت بخود بیازماید ، عشوه در کار عاشق در اینجا به معنی آزمودن  صحت ادعای سالک است ، اینکه انسان صرفاً بگوید عاشق است به تنهایی کافی نبوده و اثبات این عشق از نگاه معشوق ضروری ست . مولانا میفرماید ؛

صد هزاران امتحان است ای پسر

هرکه گوید من شدم سرهنگ در

چون کند دعوی خیاطی خسی

افکند در پیش او شه اطلسی

دلربایی همه این نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

مراد از عاشق کشی ، کشتن خود دروغین و ذهنی سالک مدعی عشق است ، حافظ میداند حضرت معشوق مادامی که انسان در ذهن بسر برده و بر اساس ذهن و فکر  خوب و بد میکند و حتی میزان زنده شدن به معشوق را نیز بر اساس فکرش می سنجد ، این ادعای عاشقی او را به چالش میکشد ، پس از حضرت معشوق میخواهد که در این باره بر او سخت نگیرد و آزمونهای دشوار برای او تدارک نبیند ، او استدلال میکند که همه کار معشوق کشتن عاشق نیست ، و میدانیم که سروران غمخوار کنیزکان و غلامان خود هستند ، یعنی به معذورات و نیازهای آنان نیز توجه دارند .

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند  بازارش

تغابن به معنی معامله ای ست که نتیجه آن ضرر باشد و  خرف یعنی خر مهره یا مهره هایی که برای زینت بر گردن خر میبندند ، یعنی چیز بسیار بی ارزش ،  حال اگر  کسی در یک دست لعل و گوهری کمیاب و در دست دیگر خر مهره ای داشته باشد و انسان بجای  لعل ، خرمهره را برگزیند و بردارد ، آیا جای آن نیست که  در دل لعل خون موج  زند و از این قیاس و ترجیح خر مهره بر خود خون بگرید ؟  حافظ میفرماید انسانهایی که چیزهای بیرونی را اصل قرار داده و بر حضرت  معشوق ترجیح میدهند ، درواقع همان کار را میکنند . پس ای  معشوق یگانه ، آیا حافظ چنین انسانی ست که قصد آزمودنش را داری ؟ حاشا و کلا .حافظ کسی نیست که موجب موج خون در  دل حضرت معشوق شود . او یا انسان عاشق گوهر شناس است .

بلبل از فیض گل آموخت سخن ، ورنه نبود

اینهمه قول و غزل ، تعبیه در منقارش

حافظ خطاب به حضرت معشوق عرضه میدارد که  فیض جهان هم اوست ، و همین گونه سخن گفتن و لطافت طبع را نیز از او آموخته است وگرنه  اینهمه گفتار و غزلهای ناب را از کجا در دهان  خود آماده داشته و براحتی بر زبان جاری میکند . کنایه از هم جنس بودن انسان با خدا و برخورداری فطری انسان از صفات حق تعالی .

ای که در کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش  ، که سر می شکند  دیوارش

حافظ خطاب به انسانهایی که قصد پای نهادن در وادی عاشقی و کوی حضرت معشوق را دارند هشدار داده و میفرماید به هوش باشید زیرا در این وادی بدون آزمودن و اثبات شکسته شدن سر ذهنی انسان ، ادعای  عاشقی را از هیچکس نمی پذیرند . یعنی برای ورود به این کوچه و رفتن به فضای یکتایی حضرتش  دیوار و مانعی  قرار داده اند که تنها راه عبور از آن شکستن سر ذهنی میباشد . هر چیز بیرونی که انسان جایگزین خدا در دل خود میکند برآمده از ذهن انسان است که خوشبختی و آرامش را در آن چیز می پندارد . با حفظ چنین سر و ذهنیتی امکان ورود به کوی حضرت معشوق وجود ندارد ،  .مولانا میفرماید :

گفتم که بنما نردبان ، تابر روم  بر آسمان

گفتا  سر تو نردبان ، سر را در آور زیر پا

آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

یار سفر کرده  اصل خدایی انسان  و یا هشیاری حضور انسان است که پس از دیدن جهان با نگاه و هشیاری جسمی ، از وجود انسان رخت بر بسته و سالک عاشق برای پیوست دگرباره به او پای در کوی معشوق نهاده است . صد نماد کثرت بوده و حافظ میفرماید انسانهای بسیاری در قالب قافله یا باورهای گوناگون  سرگشته این وادی شده و در جستجوی اصل خدایی خود بر آمده اند  .

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

در مصرع دوم حافظ از خدا میخواهد تا هنگام وصل  ، این یار عزیز را در فضای امن خود بسلامت دارد .  کنایه از اینکه یار و هشیاری خدایی انسان پس از  فصل و جدایی جای دوری نرفته و در ملکوت و فضای امن الهی بس میبرد . یعنی پرتو نور به نور کل بازگشته و در انتظار تبدیل و یکی شدن سالک کوی معشوق با خدا نشسته است .

صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است ، فرو مگذارش

سالک بدون درنگ پس از آنکه به کوی  حضرت معشوق  وارد شود ، احساس عافیت و سلامت نموده و با دل دلبستگی های خود ، این کوی  را بسیار خوش  در یافته  و گویی نیت توقف در این مرحله را در دل دارد ، اما حافظ میفرماید ، توقف جایز نیست زیرا  آن سمت و جانب  که معشوق ساکن است بسیار عزیز تر و  والاتر است ، پس حرکت خود را فرو مگذار   و به این مقدار  آرامش و عافیت بدست آمده اکتفا نکرده ، تا دیدار حضرت معشوق که مقام و یکی شدن با اوست از پا منشین، توقف و سکون در مراحل اولیه طریقت موجب گریز همان مقدار عافیت بدست آمده خواهد شد .

صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

صوفی در اینجا در معنی مثبت خود آمده و حافظ میفرماید صوفی واقعی یا  سالک عاشقی که در همین مرحله اول سلوک خود اینچنین سرخوش شده و عافیت و سلامت نفس خود را بدست آورده  ولذا کلاه را به نشانه بازگشت سروری خدایی خود کج کرده است ، عجله نکند ، هنوز کار تمام نشده و یکی دو جام دیگر از شراب معرفت الهی را که بنوشد ، دستار او آشفته خواهد شد . آشفتگی و فتنه در ادبیات عرفانی همان زنده و یکی شدن انسان  با  خدا ست  . یعنی رسیدن به فنا و مقام .

دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود

ناز پرورد  وصال است ، مجو آزارش

پس از این حافظ که با چشم دل روی و جمال خدا را مشاهده کرده  و به  مقام شهود رسیده است  به این دیدار خو کرده و تصور  از دست دادن حلاوت این دیدار هم  برای او کابوس است ، او نازپرورده  وصال است  ، یک لحظه نیز حاضر به  از دست دادن فرصت دیدار  نخواهد بود. 

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۱۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹:

دوست دارد یار  این آشفتگی

کوشش بیهوده به  از خفتگی

بزرگواری می گفت بدترین  فیلمهای سینمایی نیز حداقل از یک  سکانس  یا دیالوگ خوب بی بهره نیستند . نگارنده ،  به نوبه خود از بیشتر  شرح ها و نظرات  دوستان بهترین بهره ها را  برده و سپاسگزاری میکنم حتی نظرات مخالف نیز حاوی نکات آموزنده میباشند  اما  هیچ دلیلی  نمیتواند مانعی برای دریافت معنوی این آثار فاخر و بی نظیر  در جهان  باشد که تعالی دهنده  روح  و ارتقای نگرش انسان به هستی  هستند . تمثیل های عرفا وبزرگان ، برای انتقال مفاهیمی هستند که  با بیان ساده حق مطلب ادا نمی شود لذا اگر علم امروز خلاف باورهای علمی گذشتگان هستند ، آن بزرگان در آثار خود بهره را برده و مفهوم مورد نظر را انتقال داده اند  و پس از این مباحثه بر سر ابزار انتقال پیام  بیهوده  است  ، مولانا میفرماید :

ای برادر قصه چون پیمانه ایست

معنی اندر وی مثال دانه ایست

دانه معنی بگیرد مرد عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

مواردی مانند اینکه سنگ در اثر تابش خورشید تبدیل به لعل شود  و یا قطره باران در صدف تبدیل به مروارید میشود و مثالهای دیگر همگی تمثیل بوده و آنچه اهمیت دارد  دریافت منظور  سراینده اثر است  . در قرآن نیز داستان های بسیاری هستند که هیچگونه مبنای علمی نداشته وصرفاً برای انتقال مفاهیم بیان شده اند ، برای نمونه کشتی نوح و جمع آوری کلیه حیوانات و بقیه ماجرا  ، و یا عصای موسی  و تبدیل آن به اژدها ، زنده نمودن مرده ها توسط عیسی مسیح  ، تبدیل آب رود نیل به خون ، شکافتن دریا برای موسی  ، متلاشی شدن کوه طور در برابر  موسی  ، دونیم شدن ماه توسط پیامبر اسلام ، درافکندن ابراهیم درآتش ، در چاه افکندن یوسف و بسیاری دیگر از تمثیلات قرآنی که از آنها به معجزات یاد شده است همگی در راستای انتقال پیام های عالم معنا درقالب کلمات  و داستان است و عارفان یا  بزرگان ادب پارسی  مانند عطار ، مولانا ، فردوسی ، حافظ ، سعدی و بزرگان دیگر نیز چنین کردند یعنی علاوه بر پرداختن به داستانهای  قرآن ، خود نیز تمثیل هایی بسیار عالی و اثربخش بیان کرده اند  که توسط اندیشمندان گذشته و معاصران رمز  گشایی شده اند  اما هنوز جای کار بسیار دارند و چه بسا آیندگان به لطف اینترنت  و دسترسی آسان به آثار بزرگان و اندیشمندان  گذشته  ، کاملتر از گذشتگان و معاصران در شرح آنها اهتمام ورزند. اما آنچه مهمتر مینماید تاثیر  آنهمه  همت و کوشش آن بزرگان است که عمر خود را به منظور تبدیل جهان به جای بهتری برای زیست انسان و سایر باشندگان  ، صرف کرده اند  . کاری که تا کنون علم و تکنولوژی موفق به انجام آن نشده است ، انسان علاوه بر تخریب محیط زیست و امکانات آن مانند آب و هوا ، حیوانات و گیاهان را به نابودی کشیده و با جنگهای ویرانگر خانه های انسانهای دیگر را بر سرشان خراب و آنها را آواره میکنند و هر روز در پی تولید سلاح های مخوف تر هستند ، بهره کشی از انسانها و بی عدالتی که جای خود را دارد ، پس  بنظر میرسد تنها راه نجات ، بازگشت به سخنان این بزرگان باشد که همگی زبان خدا بوده و خواستار   تغییر و تبدیل هر انسان  با کار بر روی خود میباشند  .

با سپاس فراوان

 

برگ بی برگی در ‫۲۱ روز قبل، چهار شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش 

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش  

نوگل خندان ، خرد و هشیاری خدایی انسان است که از بدو ورود  انسان  به این  جهان  ماده  با  او  بوده  است  ، او خندان و  از جنس شادی بینهایت خداوند میباشد ، که به انسان سپرده و سفارش به مراقبت از او در عهد الست شده‌ است ،حافظ بارها از این خرد کل به نامهای یار  و شاهد زیبا روی نام برده‌است.  اما انسان که از جنس هشیاری و خرد بینهایت خداوندی ست برای رفع نیازهای مادی و بقای خود در این قالب جسمانی نیازمند خرد و هشیاری جسمی نیز میباشد  ، شاید ابتدایی ترین خرد و هشیاری جسمی طفل در این جهان ماده استفاده از گریه برای بیان نیاز به شیر و یا ابراز درد های خود به مادر باشد ، اما این هشیاری جسمی بتدریج  چیزهای پیرامون خود را نیز کنکاش کرده و با شنیدن اسم خود و توجه به وسایل  یا اسباب بازی های خود نسبت به آنها با دید هشیاری جسمی احساس مالکیت  کرده و به‌آرامی خود جدیدی در ذهن انسان شکل میگیرد که کاذب بوده و بر مبنای دید ذهنی و جسمی ، کنترل او را در دست می‌گیرد در حالیکه انسان پیش از این برابر پیمان الست گواهی داده که از جنس خدا میباشد و نه از جنس ماده و اجسام .حافظ در مصرع دوم این خود کاذب برآمده از ذهن را حسود چمن می‌نامد  و برای برکنار ماندن هشیاری و خرد خدایی انسان از چشم بد این حسود ، او را به خدا می سپارد تا در وقت خود به انسان بازگشته و بار دیگر  خرد و هشیاری کل ، غالب و در اولویت قرار گرفته ، کلیه امور انسان را در دست بگیرد . طرح خدا بر این قرار است که هشیاری محدود جسمی برای مدتی کوتاه و تنها چند سال ابتدای زندگی انسان و فقط به منظور سازگار نمودن انسان که از جنس بینهایت و بی فرمی خداست با جهان مادی و فرم ، امور انسان را بدست گیرد ، ولی پس از شناخت این جهان مادی ،  انسان بار دیگر به خرد و هشیاری خدایی خود بازگشته و به جهان با دید خرد و هشیاری کل نگریسته ، دید جسمی خود را رها کند . تعداد کمی از انسانها خیلی زود به این امر واقف شده و به خرد و هشیاری خدایی خود باز می‌گردند .

گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور 

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش 

اما اکثریت انسانها از کوی وفای به عهد و پیمان با خدای خود (عهد الست) بازگشته و بی وفایی را شروع میکنند ، با آغاز بی وفایی ، انسان صدها مرحله از منظور اصلی آمدن به این جهان که آشکار نمودن گنج مخفی خدا در روی زمین است  دور میگردد . حافظ از درگاه حق تعالی  میخواهد با اینکه انسان بد عهدی نموده  و کار اصلی خود در جهان را فراموش کرده و بجای نگاه از منظر چشم خدا به جهان ،  دید محدود جسمی را اصل قلمداد  کرده است ، با اینهمه ، آفت و گزند های روزگار  یا زندگی را از جان و جسم او دور بدار . در واقع  این خود انسان است  که با این بد عهدی به خرد و هشیاری خدایی شک کرده و موجبات ریب المنون   یعنی اتفاقات بد برای رفع شک خود را فراهم می‌کند.  پس از این بی وفایی ممکن است زندگی اتفاقاتی بد را برای گسستن دایم جان او از لطف و عنایت خدا رقم بزند و یا حتی جسم او بیمار شده و به امراض سخت مبتلا گردد که نتیجه طبیعی دردهای ناشی از دید جسمی و مادی خود کاذبش میباشد . حافظ دعا میکند  چنین نشود ، باشد که انسان به خدا و عهدی که با او بسته است بازگشته  و بار دیگر یار وشاهد زیبای خود را در آغوش گرفته ، امور خود را به دست آن خرد و هشیاری کل قرار دهد .

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا 

چشم دارم که سلامی برسانی زمنش

سر منزل سلمی ، فضای امن یکتایی خداوند است  و حافظ میفرماید آن خرد و هشیاری  خدایی  پس از بی وفایی انسان ،  تن به جدایی داده و در سر کوی حضرت معشوق و سر منشأ  نور خود  سکنی گزیده است ، لامکانی که پس از این تنها باد صبا را راه بدانجا باشد ، پس حافظ از باد صبا تقاضا میکند  و امید دارد که اگر او را به‌ آن  منزل و جایگاه عظیم  راه باشد ، آن خرد و هشیاری را که جدای از خرد کل  ، یا حضرت معشوق  نمیباشد  گرامی داشته و سلام او را به  آن یار   عزیز  برساند . این بیت تاکیدی ست بر هم سنخ بودن هشیاری و خرد به ودیعه گذاشته  در انسان با آن خرد کل  ، یعنی که اصل و ذات انسان  از جنس خدا ست  .

به  ادب  نافه گشایی کن از آن زلف سیاه 

جای دلهای عزیز است ، به هم بر نزنش  

زلف سیاه  ، نماد زیبایی و  استعاره ای ست از کثرت تجلیات  صفات جمالی حضرت حق تعالی  در جهان ، و اکنون  آن هشیاری و خرد  اصیل جدا شده از انسان  در لامکان و  کوی حضرت معشوق و در  زلف  یا طره   او سکنی گزیده است ،  جایگاهی که  دلهای عزیز بسیاری  را عاشق و شیفته خود کرده است ، پس حافظ از باد صبا  تقاضا  میکند تا به ادب  از آن  زلف نافه گشایی کند  زیرا  که آن خرد و هشیاری اصیل  که جنس اصلی انسان  است نیز همه صفات حق تعالی  را با خود  دارد ، در واقع کل هستی یک هشیاری و نور واحد میباشد  ، با این نافه گشایی ، عطر  عشق حضرت معشوق توسط باد صبا به کل هستی برده می‌شود تا  همه باشندگان عالم به‌این عطر  زنده ، شکوفا و عاشق شوند . زلف سیاه  در مقابل  رخ و روی سفید آمده است  که مقصد بعدی خرد و هشیاری اصیل سالک عاشق  میباشد ، دیدن رخ حضرت معشوق  که همه نور و سپیدی ست همان مرتبه مقام  و  فنای عارف و یکی شدن با او ست .

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید 

ز تاب جعد مشکینش  چه خون افتاد در دلها

گو دلم حق وفا با خط و خالت  دارد 

محترم دار در آن طره عنبر شکنش  

خط نیز جلوه های جمالی ، و خال تجلی وجه جلالی و ذات خداوند است ، پس حافظ پیغام دیگری را توسط باد صبا به حضرت معشوق فرستاده ، می‌گوید دل  عارف که صیقل خوده و صاف همچون آینه شده حق وفا  دارد  ، هم با صفات جمالی و هم با صفات ذات و جلالی حضرتش  ، یعنی که  اصل  انسان نیز دارای جمیع صفات حق تعالی  میباشد ، پس او را در آن زلف و طره عنبر شکن  ، گرامی و محترم بدار  تا در وقت و هنگام خود که هنگامه وفای به عهد  و  وصال است عنبر او شکسته شده و عطر عشقش انسان را مدهوش و  با اصل خود به وحدت رسانیده و یکی گرداند .

در مقامی که به یاد لب او می نوشند 

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش 

این یکی شدن انسان با یار و حضرت معشوق  که  آنرا مقام  و فنا می نامند  ، مقام و جایگاهی ست که کل باشندگان عالم هستی  از جماد و نبات و حیوان ، تا انسانهای دیگر  به یاد لب چنین انسانی ، می و شراب ایزدی  را می نوشند  ، زیرا لبی ست که بر لب حضرت معشوق  قرار گرفته و آن را بوسیده است  ، یعنی انسان در مقام  با حضرتش یکی شده است . پس در این حال که انسان میتواند  تا به این حد  تعالی یافته و بالا رود  چقدر انسان باید سفله و دون مایه باشد که مست چیزهای این جهان شود و  به چیزهای جسمی این جهان مانند طلا و نقره  ، یا اتومبیل و املاک عاشق  شود ،  این اجسام و  باشندگان عالم هستی همگی منتظر زنده شدن  انسان به خدا هستند تا  از برکات او بهره برده  و به  یاد لب او بنوشند  ولی  انسان از این چیزها و حتی  از انسانهای دیگر  طلب خوشبختی  و سعادت میکند ! و فقط از خود کاذب  یا خویشتنش  خبر دارد . حافظ چنین انسانی را سفله می‌نامد. 

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر که این آب خورد  رخت به دریا فکنش 

عرض به معنی آبرو و اعتبار است و مال در اینجا دانش معنوی بدون عمل ، پس حافظ میفرماید شایسته  نیست انسان از در میخانه معرفت الهی به کسب آبرو و اعتبار های ساختگی فکر کند و دانش معنوی  را بدست بیاورد  ولی خود به آن عمل نکند ، و هرکس چنین کند و بخواهد از این نمد معنویت برای خود کلاهی بدوزد  و اصطلاحن  دکان باز کند  ، باید این رخت و لباس عاریتی معنوی را به آب دریا افکند تا شسته و بدون آلایش شود  ، آنگاه آنرا به تن کند . یعنی که فهمیدن یا شرح و بیان  ابیات معرفت و عرفانی به تنهایی هیچ سودی برای انسان ندارد ، بلکه این عمل و کار و کوشش است که انسان را به سرمنزل  مقصود  میرساند تا خرد و هشیاری اصیل خود را باز یافته  و یار  را در آغوش گیرد .

هر که ترسد ز ملال ، انده  عشقش نه حلال 

سر ما و قدمش ، یا  لب ما و  دهنش 

اما ورود به راه  معرفت و  وادی عاشقی  با ملالت و کاهلی سازگار نیست ، هر کس که میترسد با ورود  به  راه سلوک معنوی ،  به چیزها و دلبستگی  های او خللی وارد شود  و او ملول و غمگین شود ،  غم دلپذیر  عشق بر او حلال نخواهد شد ، یعنی از این غم  طرفی نخواهد بست و معرفتی بدست نخواهد آورد ، راه چاره  این است که سر ذهنی خود را در زیر قدم مبارک یار و معشوق قرار داده تا از میان برود  و سپس با کار و کوشش به مرتبه فنا و مقام برسد . لب ما تمنای بوسیدن یار و یکی شدن با حضرت معشوق  را تداعی میکند ، دهان یار استعاره از صفت کلامی حضرتش میباشد  و در اینجا به معنی  شنیدن  و توجه به  کلام  حق تعالی با گوش جان  برای رسیدن به رستگاری و نیکبختی ابدی .

شعر حافظ همه بیت الغزل  معرفت است  

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

حافظ یک غزل عرفانی و معنوی  را برای تفهیم  بهتر معنای این غزل مثال آورده می‌فرماید  همه ابیات یک غزل با یکدیگر  پیوستگی  دارند تا در نهایت منظور شاعر را از کل غزل بیان کنند ، حذف هر بیت قطعآ  به معنای کلی غزل لطمه وارد میکند ، پس زلف یار نیز همین گونه است ، یعنی تارهای موی زلف ، هر یک نمایانگر  تجلی خدا در یکی از باشندگان جهان است ، یکی کوه است ، دیگری دریا ، آن یکی آسمان ، خورشید ، ماه،  ستارگان ، انواع موجودات در زیر دریاها  ، پرندگان ، پروانه ها ، گلها ، گیاهان ، حیوانات ، رنگها ، و ...... و انسان که شاه بیت ،  سرآمد  و اشرف  همه آنها ، امتداد و سایه خدا بر روی زمین است . هر یک ، بیتی از غزل معرفت الهی هستند که  نسبت به ظرفیت خرد و هشیاری خود  یک معنای کلی  را  به جهان اظهار  میکنند و البته که وظیفه شاه بیت در این غزل خطیر تر و بسیار مهمتر از سایر ابیات است ،  همه این ابیات زیبا  تجلی خدا در این جهان است و عارف به هر سوی که بنگرد ، بجز عکس رخ یار و زیبایی و عشق نخواهد دید . از طرفی دیگر  حافظ همه شعرهای خود را نیز بیتی از غزل معرفت الهی میداند ، یعنی که صانع و خالق  اصلی غزلیات لسان الغیب  نیز حق تعالی  ست که از زبان حافظ جاری میگردد ، همانطور  که اگر یکی از اجرای هستی را از کل جدا کنیم ، زلف یار را بر هم زده و نظم آن را  گسسته می بینیم ، پس جهان بدون غزلیات حافظ نیز غیر قابل  تصور  است. پس در مصرع دوم نفس دلکش و لطف سخن  درواقع  صفات حضرت معشوق است که همانند سایر صفاتش در حافظ تجلی یافته است .

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت 

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند  

 

 

برگ بی برگی در ‫۲۳ روز قبل، دو شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰:

ابر آذاری  برآمد ، باد نوروزی  رسید

وجه می میخواهم و مطرب که میگوید  رسید

این غزل نیز مانند همه غزلیات حافظ عرشی  و معنوی ست ، همانطور که خود فرموده است شعر حافظ همه بیت الغزل  معرفت است . ابر آذاری نماد سرمای زمستان‌ است و غم ورنج و درد ، در مقابل باد نوروزی که سرتاسر  لطافت و رویش است و شادمانی ،و اکنون باد آذاری برآمده و سپری شده ، بهار و فصل شکوفایی رسیده  ، گل به باغ آمده و موسم عاشقی ست و بی ذوقی می نماید اگر انسان نیز  به نو شدن و تحول نیندیشید  ، اما انسان برای  عاشقی ، تحول و دگرگونی ، نیازمند می است ، می معرفت و خرد ایزدی  همواره  بنا به درخواست انسان بر وی جاری می‌شود،  اما همانند هر نوع شراب دیگری آن را به رایگان به انسان نداده و بلکه وجه آن را مطالبه میکنند ، مطرب هم بدون مواجب در هیچ مجلسی حاضر نمیشود ، مطرب رمز جنس خداست که شادی اصیل  بدون عوامل بیرونی بوده و در انسان به ودیعه  گذاشته شده است  و بازگشت این شادی و طرب به انسان ، منوط  به پرداخت وجه می  خواهد بود .اما چه کسی وجه این می را  که موجب دگرگونی  و طرب انگیزی  در انسان میشود پرداخت میکند ؟ 

شاهدان در جلوه  و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی  صعب است ، می باید کشید 

شاهد ، اصل خدایی انسان است که در زمستان و باد آذاری  به محاق رفته بود و اکنون در باد نوروزی جلوه گری میکند  اما بدست آوردن دوباره او مستلزم پرداخت بها و هزینه است ، همانگونه  که می‌دانیم   عشق و حتی عشقهای زمینی خریدنی نیستند که در آنصورت عشق نامیده  نخواهند شد ، پس این هزینه و بهای مورد نیاز ، چیزهایی ست که باید عاشق سالک از آنها دست کشد تا یار ماه روی  و اصل خدایی او چهره بنماید و بازگردد ، اما حافظ می‌فرماید که بار عشق و مفلسی  صعب و دشوار است ، یعنی انسانی که فاقد معنویت است  از بدست آوردن شاهد و یار خود عاجز و ناتوان خواهد بود ، اما او ناچار به کشیدن این بار بر دوش خود خواهد بود ، یعنی که برای رستگاری ، هیچ چاره ای جز بازگشت آن شاهد و یا اصل خدایی خود ندارد.

قحط جود است ، آبروی خود نمی باید  فروخت 

باده و گل از بهای  خرقه می باید خرید 

می‌فرماید  قحط جود است ، یعنی چیزی  را مجانی  به انسان نخواهند  بخشید ،  پس بهتر است انسان آبروی خود را نفروشد و تقاضای بی مورد نکند  زیرا که اجابت  نمیشود ،  اما عاشق سالک متوجه خرقه خود میشود ، خرقه  پوشینه ایست که فقرا و دراویش  با دوختن  تکه پاره های بی ارزش پارچه های پشمی برای خود   تهیه می کردند  ، ما انسانها نیز در طول زندگی خود چیزهای با ارزش را  که گمان می بریم  اصل زندگی هستند به  یکدیگر  متصل کرده و هویت  خود را در  آن چیزها جستجو میکنیم ، پول و ثروت ، اعتبار و تایید ، مقام و منزلت علمی یا شغلی  ،  باورها و اعتقادات  ، جوانی و زیبایی ، و ..... تکه های خرقه ای هستند که طی چندین سال برای خود دوخته و  مانند صوفی و دراویش  هویت خود را از آن خرقه طلب میکنیم ، حافظ میفرماید اگر انبار گندم چهل ساله ات از معنویت خالی ست و در واقع تهیدست  هستی  ، خرقه هم هویت شدگی های خود را میتوانی بفروشی و برای آن می معرفت و  باز شدن گل وجود خود هزینه کنی ،  این به معنی از دست دادن چیزها  و دارایی های مادی نمی باشد  ، بلکه منظور این است که انسان هویت خود را از  آن چیزها  برکنده  و  از این پس خود را از جنس خدا بداند و نه از جنس چیزها ، یعنی که بود و نبود آنها  تاثیری  بر او نگذاشته  و با آنها شاد و بدون آنها غمگین نشود . در اینصورت است که شایستگی  دریافت آن می  شادی بخش خرد ایزدی را داشته  و به  وصال شاهد یا اصل خدایی خود خواهد رسید ،  چرا که هزینه و بهای آن را  پرداخت کرده و  با این کار  نه تنها آبروی خود را نفروخته ، بلکه آبروی واقعی اش را بدست آورده است .

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش 

من همی کردم دعا و صبح صادق  می دمید 

اما پرداخت چنین بهایی برای می جان بخش ایزدی کاری  سهل و آسان نبوده و حافظ میفرماید او یا سالک عاشق برای توفیق پرداخت چنین هزینه ای باید  بسیار دعا و  با خدای خود راز و نیاز  کند تا سرانجام صبح صادق  فرا رسیده و پرتوهای  نور خورشید زندگی یا خدا   بر وی  بتابد . در این حالت است که بنظر میرسد گره از کار و بخت انسان سالک باز و لطف و عنایت  خدا شامل او شده ، شایسته  رها کردن خرقه و دریافت می گردد  .

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی  گوئیا در گوشه ای  بویی شنید 

پس از دریافت و نوشیدن آن  می ایزدی  ست که گل وجود اصلی سالک عاشق باز و خندان شده و بلکه با  هزاران شادی و برکت  که از وجود او به عالم می ریزد  به باغ  بهشت این جهان وارد میشود  ، یعنی غم و درد از  وجود او رخت بربسته  و آرامش و نیکبختی  در انتظار اوست و  این‌همه از بو  و  برکت  آن خدای  کریم  بزرگ است . گوشه ، کنایه از این جهان فرم است  ، یعنی در همین جهان به این رستگاری رسیده و البته که  در جهان دیگر  بسی بیشتر از این به او  خواهند داد .

دامنی گر  چاک شد در عالم رندی چه باک 

جامه ای  در نیک نامی نیز می باید  درید 

چاک شدن دامن ، همان فروختن خرقه دلبستگی ها و تعلقات  برای  دریافت می و آن شراب روحانی  ست که در عالم رندی و مکتب عاشقی حافظ اتفاق افتاد  و برای سالک عاشق  هیچ باکی از انجام آن کار نبوده و نیست  اما اکنون که گل وجودش شکوفا و به‌خدا زنده شده ،  کار دیگری نیز برجای مانده است که باید صورت پذیرد و او باید این جامه نو و زیبارا  نیز بدرد ، کنایه از اینکه طمع  رسیدن به بهشت و نعمتهای آن را از  دل بیرون کرده و  از خدا  فقط خدا را طلب کند تا به مقام و فنا  برسد  که آن رستگاری عظیم است  .

این لطایف کز لب لعل  تو  من گفتم  که  گفت  

وین تطاول  کز سر زلف تو من دیدم  که دید 

حافظ خطاب به حضرت معشوق  میگوید  چه کسی به‌ این لطافت  و زیبایی از لب لعل تو  ،  سخن گفت؟ یعنی چگونگی رسیدن به مقام و فنا  را  با تمثیل  و کنایه ها با ملاحت تمام برای  ما بیان کرده است . اما  بجای پاداش  هیچکس  نیز به اندازه او از سر زلف حضرتش تطاول و جور و جفا ندیده است . مصرع دوم بیانگر این مطلب است که داغ فراق برای انسان عاشقی که درد را حس می‌کند  بسیار  سخت و دشوار است  و هرکه در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست .

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان  عشق 

گوشه گیران را  ز آسایش  طمع باید   برید 

مظلومان عشق  سالکان  راه  هستند که حضرت معشوق  اجازه میده سر زلف  حضرتش را به دست گیرند  اما  روی خود را به عاشق نمی نماید  ، و چه جوری بالاتر از این بر ای عاشق  وجود دارد ، پس اگر عدل سلطان  جهان به این منوال باشد که به دادخواهی  عاشق خود وقعی نگذارد  ، بیم آن می‌رود گوشه گیران یا هبوطیان  و ساکنان این جهان فرم  باید از رسیدن به آرامش  دست بشویند  ، یعنی که همواره در خوف و رجا بسر برند  که آیا توفیق دیدار  روی آن سلطان  را بدست خواهند آورد  و یا خیر  .

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ  که زد 

آنقدر دانم که از شعر ترش خون می چکد 

البته که حافظ  میداند  که سلطان ، خود  تیر عاشق کش  را بر دل او زده است  وگرنه که  خرقه خود را از برای  بهای می رها نمیکرد و از آن دل نمی برید  ، شعر تر یعنی شعری که آب زندگانی و حیات جاودان در آن جریان دارد  و شعری که از آن خون می چکد  ، یعنی با درک آن شعر ، دردها ی انسان  فروریخته و شادی و نشاط  جای آن را میگیرد  ، یعنی انسان به اصل خود زنده میشود و حقیقت  نیز همین است . پس چه شعری در جهان ، تری  شعر حافظ را دارد ؟

درود  بر روح بلندش

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲۳ روز قبل، یک شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

بخت از  دهان دوست نشانم نمی دهد 

دولت خبر ز راز  نهانم  نمی دهد 

دهان دوست ، کنایه از صفت کلامی حضرت معشوق است و در اینجا به معنی رسیدن سالک به حضور دوست ، حافظ میفرماید رسیدن انسان به حضور حضرتش وابسته به بخت و شانس نبوده و رسیدن انسان به مراتب بالای عرفان و شناخت خود و جهان اتفاقی بدست نخواهد آمد ، بلکه رسیدن به این مقصود مستلزم  کار و کوشش و البته لطف و عنایت حضرت معشوق  است . در مصرع دوم ، دولت همان دارایی های انسان است که در اینجا دارایی های معنوی انسان مورد نظر میباشد که هر آنچه  از دانش بالای  معنوی بهره داشته باشد نیز کمکی در راه یکی شدن با خدا  و یا رسیدن به دهان حضرت معشوق  نخواهد کرد ، بلکه فقط عمل و کار و کوشش انسان در این  راه است که میتواند موجب تعالی او شود . بسیاری از ما ممکن است  هزاران  بیت از مولانا  ، عطار ، حافظ و سایر بزرگان  را از حفظ بوده و بر معانی و نکات ادبی شعر اشراف کامل داشته باشیم اما در دل خود حسادت و کینه توزی و دشمنی ها را نیز حفظ کنیم که در اینصورت  آن  دولت هرگز  کمکی به خبر و شناخت ما از راز  پنهانی و حتی راز درون خود ما نخواهد کرد .

از  بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم 

اینم همی  ستاند و آنم  نمی دهد 

بوسه از لب معشوق  نیز کنایه از  رسیدن  به وصل حضرتش میباشد  یا رسیدن به فنا ، حافظ می‌فرماید  برای رسیدن به مرتبه فنا  که به آن ، مقام نیز میگویند باید به من متوهم و ذهنی خود بمیریم  و دست از تعلقات دنیوی و جسمی بشوییم تا به مرتبه مقام راه یابیم ، اما همواره چنین قاعده ای صدق نکرده و گاه با مردن به خود کاذب نیز امکان  راهیابی  به حضور و یکی شدن با حضرتش امکان  پذیر نمیباشد . 

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست 

یا هست و پرده دار  نشانم  نمی دهد 

این مردن  میتواند  همان مردن به خود کاذب انسان باشد و یا اصطلاحن مردن از درد  فراق و جدایی معشوق  ، اما در هر صورت  باز هم راهی  به آن پرده  نیست  ، اگر مراد از این راهیابی رسیدن به ذات حق تعالی  باشد ، حافظ در  ابیات دیگری نیز تحقق این امر را برای هر انسانی از محالات  دانسته است  ، بیت 

باهیچکس ندیدم زان دلستان نشانی   ،   یامن خبر ندارم ، یااو نشان ندارد   

یکی از آن ابیات است  و  اگر مراد از بیت فوق نیز همین معنی باشد ، میفرماید اگر هم راهی به کنه و ذات حضرت معشوق  باشد پرده دار یا حاجب راه  را نشان نمی‌دهد.  قریب به یقین منظور همین است زیرا که در دومین بیت پس از این . نقطه پرگار  را مثال می آورد .اما حاجب و پرده دار در اینجا به استناد بیت بعدی باد صبا ست .

زلفش کشید باد صبا ،‌چرخ سفله بین 

کان جا مجال بادوزانم  نمی دهد 

حافظ می‌فرماید حاجب نه تنها راه پرده و رسیدن به ذات  حق تعالی  را نشان نداد ، بلکه سر زلف حضرت را نیز از دستانم کشید ، عارف یا حافظ که سر زلف  معشوق را به دست آورده است به همین اکتفا نکرده و از خنده می در طمع خام افتاد  ، و  در طمع رسیدن به ذات است که حاجب یا باد صبا سر زلف معشوق را نیز از دستان عارف کشید و این سزای آن اندیشه خام است  ، پس میفرماید چرخ سفله یا  دنیای پست را ببین که در این مرحله مجال هیچ عرض اندام و گرد و خاکی ( بادوزانی) حتی به عارفی که به مقام رسیده باشد نمی دهد . 

چندان که برکنار چو پرگار  می شدم 

دوران چو نقطه ره به  میانم  نمی دهد 

نقطه همان مقام ذات حق تعالی  ست یعنی جایی که همه حجابها برداشته  شوند ، میان  نیز به همین معنی ست ، یعنی یکی شدن کامل سالک با حضرت معشوق  . حافظ می‌فرماید  پرده دار یا باد صبا همچنان که عارف را از  دست یافتن به مقام ذات حق تعالی  باز داشته و دور میکند  ، عارف سماجت کرده و  پرگار وار به گرد آن نقطه ذات  میگردد   اما دوران و روزگار  نیز به یاری پرده دار آمده و اجازه راهیابی و یکی شدن با معشوق   نمیدهد .

شکر به صبر دست دهد  عاقبت ولی 

بد عهدی زمانه  زمانم  نمی دهد 

شکر ،‌شیرینی لحظه وصال  سالک عاشق با حضرت معشوق  است که با صبر و قانون مزرعه یعنی با کار و کوشش  حاصل خواهد شد ، اما عمر جسمانی‌ انسان محدود ، در حالیکه انسان در این جهان و با وجود جسمانی خود باید به حضور حضرت معشوق  رسیده و تا حد امکان با او یکی شود ، بد عهدی زمانه به انسان عمر نوح نخواهد داد ، یعنی که کار معنوی را زودتر شروع کنید اگر  طالب شکر هستید .اگر به مقام و نقطه راه نباشد گرد آن نقطه و میان که میتوان چرخید . 

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست 

حافظ ز آه و ناله  امانم  نمی دهد 

اما حافظ یا عارف که  تمنای دیدار روی و جمال  حضرت دوست امانش را بریده است آرزوی دیدار یار در خواب را در سر می پروراند ،تایید دیگری که انسان  را در بیداری و هشیاری جسمی راهی به آن ذات و میان مقدس  نمیباشد  همان گونه  که موسی نیز تمنای دیدار جمال حضرتش را داشت و رسیدن به نقطه ذات ،  اما ندای لن ترانی به او یادآوری کرد که امکان ندارد ولی  با متلاشی کردن  کوه ذهن و هشیاری جسمی ، با چشم باطن قادر به دیدار  جمال او خواهد  شد ، برای هر انسان عاشقی نیز چنین امکانی وجود دارد . در مصرع دوم یکی دیگر از عوامل مانع دیدار روی حضرتش  ، آه و ناله و شکایت از وضعیتهاست ، اینکه چرا دیدار جمال یار میسر نبوده و یا به تاخیر می افتد ، که همه از سر ذهن  بوده و امان یا مهلت و فرصت  دیدار روی معشوق را از انسان میگیرد . یعنی تنها با ذهنی خاموش ولی خلاق امکان دیدار جمال یار با چشم دل فراهم خواهد شد . 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲۴ روز قبل، شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:

به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

کوی میکده مکان جغرافیایی نیست ، بلکه آستان حضرت معشوق یا لامکانی را گویند  که در آن بجز نور خدا ، نور و رنگ دیگری قابل مشاهده  نیست بخصوص در سحرگاهان که پرتوی از انوار حضرتش بر پهنای هستی تابیده است ، حافظ که از فیض روحانی این فضا برخوردار گردیده است از مشغله و جوشش این انوار بر سر ذوق آمده، در مصرع دوم آنرا به تصویر می‌کشد  ، شاهد زیبا روی اصل خدایی انسان یا امتداد خدا در جهان فرم است ، ساقی  نماد خدا یا حضرت معشوق  ، و شمع در اینجا پیر راهنما یا انسان کامل میباشد ، در این فضای میکده هستی ، مشعله یا نور هر سه در واقع نوری واحد و  در هم جوشیده بودند به گونه‌ای  که یک نور دیده دیده می‌شوند،  اشاره به وحدت وجود  که جدایی و تفرقه را نفی و کل هستی را  خرد  و هشیاری واحد میبیند .

حدیث  عشق  که از حرف و صوت مستغنی ست 

به ناله  دف و  نی در خروش و  ولوله بود

در میکده یا فضای بینهایت  یکتایی  سکوت حکمفرماست زیرا عشق بی نیاز  از حرف و صوت است . حروف و اصوات از جنس ماده هستند و لاجرم سخن نیز از جنس ماده میگردد ، و با عشق که از جنس معنا ست بیگانه ، و به همین   دلیل  عشق را با سخن نتوان که بیان کرد .اما در آن مجلس روحانی ، آهنگ شادی بخش دف  و نوای نی به گوش جان شنیده میشوند و این دو ، نوا و آهنگ زندگی هستند ، نوای شادی به دلیل اینکه انسان نیز از جنس خدا ست و خدا از جنس شادی و شور و شعف ، و نوای نی که حکایت از جدا افتادن انسان از اصل خود دارد و بیانگر غم فراق انسان است . هستی و زندگی همواره با این دو نوا در جوش و خروش بوده و جریان دارد .

مباحثی  که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسأله  بود

می‌فرماید در آن مجلس روحانی که مجلس عشق و دیوانگی ست نیز مباحثی  در جریان است اما جنس مبحث با مباحثی  که در مدرسه های علمی و دینی در جریان است کاملأ  متفاوت و  ورای اینگونه مباحث است ، مباحث دینی غالباً  از سر ذهن  و بوسیله صوت و حرف ، برای نفی یا اثبات مسائل  دینی هستند اما در آن مجلس روحانی صحبت عشق است  و  با جنس صوت ، سخن و ذهن  بیگانه . حافظ در ابیات بعد به طرح آن مباحث  عشقی می‌پردازد  .

دل از کرشمه ساقی به شکر بود ولی 

ز نامساعدی بختش اندکی گله بود 

دل انسان عاشق از جذبه و کشش حضرت معشوق (کرشمه ساقی ) بسیار خوشنود و شکرگزار است زیرا میداند  که با جذبه حضرتش  ، کار  انسان  به منظور زنده شدن به خدا به پیش خواهد رفت  و اصل نیز همین کرشمه و جذبه است و پس از آن سعی و کوشش سالک  ، اما گاهی نیز او دل نگران  خواهد شد و بخت خود برای رسیدن به این امر مهم و اتصال با اصل خدایی خود را نامساعد می بیند ، و عرفا این گله مندی از تاخیر در زنده شدن به خدا را جایز ندانسته و کوشش همراه با صبر و ایمان به کرشمه و جذبه حضرتش را توصیه می‌کنند،  مولانا می‌فرماید: تو مگو ما را بدان شه بار نیست  ،  با کریمان کارها دشوار نیست  و حافظ میفرماید  گرچه وصالش نه به کوشش دهند  ،   هر قدر ای دل که توانی بکوش  (غزل ۲۸۴)   اما همراه با گله و شکایت سالک از وضعیت ها و  بی صبری  برای رسیدن به گوهر مقصود او را به ذهن باز گردانیده و به مقایسه میبرد ، او میداند  که  عرفا  بسیار زود  و پس از اندکی کار و کوشش به حضور حضرتش زنده میشوند  ، پس چرا برای او بنظر طولانی میرسد ؟                 

قیاس کردم و آن چشم جاودانه مست  

هزار ساحر چون سامریش در گله بود  

داستان تاخیر موسی  در بازگشت به قومش و ساخت گوساله توسط سامری را همه دوستان به خوبی می‌دانند ، که تمثیل است ، یعنی پس از تاخیر موسی (هشیاری خدایی انسان )  یاران موسی زیور آلاتی را که موسی نهی کرده بود از به همرا آوردنشان برای حضور در سرزمین یکتایی ، جمع آوری نموده و توسط سامری گوساله ای میسازند از طلا (از جنس ماده ) و آن را  بجای خدای خود پرستش میکنند  ، یعنی بازگشت به ذهن و ماده  ، پس از تاخیر  بازگشت موسی که نماد هشیاری و خرد خدایی انسان است . حافظ می‌فرماید این بی صبری که سالک را به قیاس میبرد  همانند داستان سامری  ، قوم موسی و گوساله پرست شدن آنها ست و اکنون نیز هزار (نشانه کثرت  ) یعنی هزاران سامری در بین خیل انسانها زندگی میکنند که مردمان  را به جای خدا پرستی به گوساله پرستی تشویق  و ترغیب  میکنند  ، پس سالکی که بی صبری کرده و به ذهن و قیاس میرود نیز از نگاه و چشم مست حضرت معشوق  یکی از آن هزاران و در گله  سامری خواهد بود . "قیاس کردم "دارای ایهام بوده و  در هر دو مورد مقایسه سالک عجول ،  خود را با سایر عرفا  ، و همچنین قیاس این مقایسه با قصه سامری  مد نظر میباشد . 

بگفتمش  به لبم بوسه‌ای حوالت کن 

به خنده گفت  ، کی ات با من این معامله بود 

بوسه در ادبیات عرفانی به معنی فنا شدن در حضرت معشوق آمده و در اینجا به معنی راه یافتن انسان  به ذات حق تعالی ست که برای  هیچ انسانی امکان پذیر  نیست . حافظ  می‌فرماید اینکه در بیت مطلع غزل آورده است که انسان نیز از جنس خدا میباشد مبادا  که  شائبه  و  وهمی  مبنی بر هم سطح  بودن  انسان با  حضرتش را تداعی کند  ، هرگز چنین نیست و این وهم موجب خنده حضرت معشوق میگردد  و در پاسخ درخواست بوسه  میفرماید ای انسان  ، تو کی و از چه وقتی  با خدا چنین معامله ای داشته ای . پاسخی بسیار اخلاق مدارانه .مولانا نیز در مثنوی دفتر اول میفرماید : 

فرق نتوان کرد نور هر یکی   ،   چون به نورش روی آری بی شکی 

گر تو صد سیب و صد آبی بشمری  ،  صد نماند ، یک شود چون بفشری  

و در ادامه پس از آنکه میفرماید کل هستی منبسط مانند آفتاب  و از یک جنس و گوهر است   : شرح این را گفتم من از مری    ،  لیک ترسم تا نلغزد خاطری 

نکته ها چون تیغ فولاد است تیز   ،   گر نداری تو سپر ، واپس گریز

حافظ نیز در جایی دیگر به عدم امکان راهیابی  انسان به ذات حق تعالی  میفرماید ؛ 

با هیچکس ندیدم زان  دلستان  نشانی    ،    یا من خبر ندارم ، یا او نشان ندارد     

 و بازهم مولانا  ؛ 

نازنینی تو ولی در حد خویش     ،      الله الله پا  منه از حد بیش  

حافظ همه این مطالب و چه‌ بسیار بیشتر از این را در همین  یک بیت به ما  ارائه  می‌کند. 

ز اخترم  نظری سعد در ره است که دوش 

میان ماه و رخ یار من مقابله بود 

حافظ امیدوار است پس از این مباحث عشقی ستاره بختش سعد باشد و گشایشی در یکی شدن با حضرتش ایجاد شود  زیرا که دوش ، یعنی همین لحظه میان ماه  و خورشید رخ یار مقابله صورت پذیرفت . دوستان  و بویژه  پویان عزیز به تفصیل  در باره تقابل ماه و خورشید توضیحات بسیار  مفیدی نگاشته اند که جای بسی تقدیر و سپاس دارد .

دهان یار که درمان درد حافظ داشت 

فغان که وقت مروت  چه تنگ حوصله بود 

دهان یار کنایه از زنده شدن سالک به خدا و رسیدن به حضور میباشد که درمان درد حافظ و یا هر سالک عاشقی میباشد  ، حافظ این بیت را در پاسخ به تقاضا و توصیه حضرت معشوق به صبوری سالک آورده و میگوید چرا آن سوی ماجرا را در نظر نمیگیرید که حضرت معشوق  در جایی که باید لطف و عنایت  خود را تکمیل کرده و در انسان عاشق ، به خود زنده می‌گردید  ، کم حوصلگی  نموده و از این کار سر باز زد ، و اکنون سالک عاشق و یا حافظ باید در انتطار فرصتی دیگر برای یکی شدن و وصال حضرتش به انتظار بنشیند . 

 

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲۷ روز قبل، پنج شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع 

آتش آنست که  بر خرمن  پروانه  زند 

نظرات و حاشیه های  بسیار جالب  بزرگواران ، کمک شایانی به درک این غزل عرشی به بنده کمترین نمود . برداشت نگارنده از بیت فوق : 

شمع در اینجا نماد انسانهای کاملی مانند عطار ، مولانا  ، حافظ و سایر عرفای  بزرگ  است که شمع نورانی وجودشان روشنگر راه سالکان  و عاشقان کوی حضرت معشوق میباشد . آتش درد آگاهانه برای زدودن دلبستگی  های دنیوی برای بزرگان به منزله شوخی ست و آنها از چنین مراحلی  مدتهاست که بسلامت عبور کرده اند ، پس آنها  از این آتش با روی باز و با لب  خندان استقبال می‌کنند ، حضرت ابراهیم  چنین آنش عظیمی را گلستان و رستگاری  محض دیده ، از آن با انبساط  خاطر گذر میکند . در مصرع دوم پروانه ، انسانهایی هستند که عاشقانه گرد شمع وجود بزرگان میچرخند تا از برکات نور آنها به فیض رسند ، پس اگر آتش و حرارت نور شمع روشنی بخش اولیا و بزرگان که برگرفته از آن نور واحد است ، خرمن هستی این عاشقان را بسوزاند  به نحوی که هیچگونه  تعلق خاطری به جهان ماده برای آنان باقی نماند ،  پس در اینصورت آن آتش ، خاصیت واقعی  خود را به نمایش می‌گذارد.  

 

برگ بی برگی در ‫۲۹ روز قبل، سه شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 

چنان نماند ، چنین نیز هم نخواهد ماند 

در مصرع دوم حافظ به ما یاد آوری میکند که چنان نماند ،  چیزی که نمانده است نقطه مقابل غم فعلی ست ، یعنی انسان در  ابتدای ورود  به این جهان از جنس شادی و بینهایت خدا بوده است اما اکنون دچار غم  شده    ، اما این غم چگونه غمی ست ؟ برای عرفایی  مانند حافظ آیا غمی بزرگتر از جدایی و فراق از معشوق خود وجود دارد ؟ پس هاتف و سروش غیبی مژده گذشتن از ایام غم  و بازگشت شادی اصیل که ذات خداوند است را به او میدهد . حافظ در ابیات بعد به چگونگی و چرایی برون رفت انسان از شادی اولیه و گرفتار شدن در غم و اندوه فعلی می‌پردازد  .

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم 

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند 

یار ، اصل خدایی انسان ، شادی محض و فراوانی اندیش است و از جنس بینهایت ، که در آغاز ورود انسان به زمین فرم و ماده همراه با او بوده است ، شادی و لبخند های اطفال چند روزه موید این مطلب است  ، اما به تدریج رقیبی در ذهن  انسان برای یار شکل میگیرد که از جنس جسم  میباشد و به آن هشیاری جسمی میگویند ، هشیاری جسمی در تقابل با هشیاری حضور ،. شاید این هشیاری جدید را انسان با دیدن چهره مادر و یا شنیدن اسم خود بدست آورد و با نیاز به نوشیدن شیر و اسباب بازی هایی که متعلق به خود میداند ادامه پیدا کند ، وجود این رقیب در ابتدای حضور  انسان در جهان ماده ضروری و غیر قابل اجتناب است تا  "نه چیزی " را که از جنس ماورای  ماده است با زمین و فرم و نیازهای مادی او سازگار و هماهنگ کند ، اما این رقیب در حالیکه  به وظیفه اصلی خود برای کمک به رفع نیازهای مادی انسان در قالب فرم می‌پردازد،  رفته رفته خود را جایگزین جنس اصلی انسان  میکند و انسان نیز در ذهن خود ، خود را هم او شناسایی کرده و دید او کاملأ مادی میشود  ، یعنی انسان تایید می‌کند که از جنس خاک و ماده بی ارزش است و پیمان الست  را فراموش میکند که اقرار به هم جنس بودن با  خدا  کرده بود ، پس انسان در  این حال جدید در نظر خدا خاکسار میشود  . این دید مادی انسان به جهان که منجر به خاکسار شدن او گردید برای رقیب احترام و قربی  به همراه نخواهد آورد و احترام او تنها محدود به انجام وظیفه او برای فراهم نمودن شرایط زیست  انسان بوده است که این احترام و قرابت نیز بزودی با بازگشت انسان به هشیاری خدایی خود از دست خواهد رفت زیرا ماموریت رقیب پایان یافته و مرخص است. او  میداند که رفتنی ست و باید  دست از سر انسان بردارد اما این انسان است که همچنان خود را در ذهن از همان جنس جسم و ماده  دانسته  و حاضر به رها کردن دید مادی خود نیست . پیامبران و بزرگان برای همین امر آمدند که دید و جهان بینی انسان را  از هشیاری جسمی و مادی  به هشیاری خدایی که از ابتدا بود باز گردانند و بگویند ماموریت رقیب تنها محدود به چند سال ابتدای زندگی مادی انسان بوده و دید جسمی  او از این پس سراسر غم و درد خواهد بود ، پس انسان باید به جهان بینی خدایی خود که شادی محض میباشد باز گردد که درنگ بیشتر موجب درد وغم بیشتر  خواهد شد .

چو پرده دار به شمشیر میزند همه را 

کسی مقیم حریم حرم نخواهد شد 

و غم از اینجا شروع میشود ، یعنی با مقاومت و ستیزه انسان برای رهایی از دید مادی ایجاد شده توسط رقیب ، رقیب  دیروز با حفظ سمت  تبدیل به پرده دار امروز شده و خود را همه کاره انسان دانسته کنترل امور او را در دست می‌گیرد.  به محض اینکه انسان آهنگ بازگشت به اصل و هشیاری خدایی آغازین خود را داشته باشد از  شمشیر پرده دار در امان نخواهد بود ، حافظ می‌فرماید به شمشیر میزند " همه "را ، یعنی غریبه و آشنا را با یک شمشیر میزند و هرچه انسان بگوید که او خودی ست ، او از شاهزادگان است و باید نزد پادشاه یا پدر بازگردد ، پرده دار اعتنا نکرده و اجازه راهیابی انسان  به حضور خدا،  یا حریم حرم ،که فضای یکتایی امن الهی ست  را نمیدهد ،  این حرم را بزرگان و پیامبران برای انسان ترسیم نمودند تا برای رهایی از رقیب دیروز و پرده دار امروز به آنجا پناه برده و مقیم آنجا شود  ،زیرا رسیدن و اتصال  به اصل و جنس خدایی خود  تنها راه رستگاری و نجات است ، اما چگونه از شمشیر پرده دار رهایی یابیم  تا به حریم حرم راه یابیم ؟ حافظ در ابیات بعد راه برون رفت  را مینماید :

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است 

که در صحیفه هستی رقم نخواهد ماند 

انسان پس از ورود کامل به ذهن و انفصال  از هشیاری خدایی خود ، در ذهن و بنا بر دید مادی خود  نقش یا صورتهای  های نیک و بد خلق میکند ، چیزهای جسمی این جهان یا خوب هستند و یا بد ، برای مثال  ثروتمندی خوب و فقر بد است ، مقام و شغل عالی خوب و شغلهای معمولی بد است ،  منزل بزرگتر خوب و منزل کوچک در محله معمولی بد، خدا را شکر که در فلان کشور مرفه با آب و هوای خوش به دنیا آمدم ، خدا را شکر که باورها و اعتقادات من چنین هستند و باورهای بد آن قوم یا مذهب بد را ندارم ، یا چرا در خانواده  توسط پدر و مادری عاشق و با کمالات و باسواد دانشگاهی به دنیا نیامدم (شکایت) و قس علیهذا  که این نقشهای نیک و بد ساخته ذهن انسان بسیارند . حافظ می‌فرماید  به‌منظور  رهایی از پرده دار و رسیدن به حضور خدا اولین گام رهایی از نقشها و صورتهای خوب و بد ساخته ذهن  میباشد ، زیرا در صحیفه و کتاب زندگی هیچکدام از این صور پایدار نبوده و جایگاهی ندارند . رقم نیز به معنی نقش و نقاشی و صورتگری آمده است و در اینجا به معنی اعداد نیست .

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود 

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند 

در ادامه بیت قبل می‌فرماید  مگر نشنیده ای که میگویند سرود و ورد زبان مجلسیان جمشید این بوده است که جام باده را بیاورید زیرا  تنها چیز ارزشمند این جهان است و از جم و کاخها و مقام و ثروت و قدرت و جوانی ودانش و حتی جسم  او پس از چند سال چیزی بر جای نخواهد ماند ، آیا گمان میکنی چیزهای متعلق به تو پایدار بوده و برای تو سرنوشتی دیگر رقم خواهد خورد ؟پس عبرت بگیر و تو نیز همان سرود را بخوان تا بتوانی از دام  این جهان رها گردی .

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه 

که این معامله  تا صبحدم نخواهد ماند 

اکنون که انسان تا حدودی نسبت به رها شدن از تعلقات دنیوی آگاهی یافته و تحول را احساس میکند ، در تاریکی ذهن او شمع  هستی یا خدا  روشن میشود و حافظ از خدا می خواهد تا همین وصل و توجه  پروانه وجود انسان به شمع را غنیمت شمرده و قبل از بازگشت  دوباره انسان به ذهن،  وجود ذهنی او را  با آتش عشق شمع خاکستر کند تا صبحدم زندگی و خورشید حقیقت اصل وجودی او زندگی حقیقی خود را آغاز کند . معامله ای پر سود برای انسان  ، مردن به خود ذهنی کاذب و زنده شدن به نور حقیقت صبح . 

توانگرا ، دل درویش خود بدست آور 

که مخزن زر و گنج  درم نخواهد ماند 

توانگر کسی نیست جز خداوند  صمد ، حافظ می‌فرماید  اکنون که  انسان عاشق شد و دل دلبستگی های او خالی از رقیب  و پرده دار  و فقیر و نیازمند به  اصل خود شده است ، پس این دل  که مانند روز نخست خالی از هر  غیر است را دوباره بدست آور ، که اگر تعلل کنی دل انسان  مخزن و معدن زر  و گنج  درم  است ، هر  بیگانه ای ممکن است  بار دیگر آن را تصاحب کرده و زر  و گنج واقعی را ربوده ،   زر تصنعی و تقلبی را جایگزین آن کند .

بدین رواق زبر جد نوشته اند  به زر 

که جز نکویی اهل  کرم نخواهد ماند 

یعنی که تو خود  بر این چرخ  نیلوفری  با خط ارزشمند زر  نوشته ای که  در این جهان همه چیز فنا پذیر و آفل است بجز نکویی اهل کرم   ، پس لطف ، عنایت و بخششت را  از این بنده خود دریغ نکن  تا او به بینهایت تو زنده شود .

ز مهربانی  جانان  طمع مبر  حافظ 

که نفش جور و نشان ستم نخواهد ماند 

در انتها حافظ  طمع بریدن از عشق و مهربانی و لطف جانان را جایز ندانسته که با تداوم کار و کوشش انسان همراه با لطف  حضرتش  نقش های ذکرشده و جور های رقیب  و ستمهای  پرده دار برجای نخواهد ماند و سرانجام انسان به حضور حضرت معشوق راه خواهد یافت . مولانا می‌فرماید  ؛ 

تو مگو ما را بدان شه راه نیست   با کریمان کارها دشوار نیست 

در پایان از همه حاشیه ها و نظرات دوستان بهره ها بردم که  جای سپاس و امتنان فراوان برای درک بهتر این غزل زیبا دارد . همچنین از استاد شهبازی عزیز سپاسگزارم 

 

 

برگ بی برگی در ‫۳۰ روز قبل، دو شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

مژده  ای دل که دگر  باد  صبا باز آمد 

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

حافظ در این غزل زیبا همانند سایر آثار  و درسهای خود از تمثیل های عرفانی و قرآنی برای رساندن پیغام عشق به ما بهره برده میفرماید ای دل داغ دار و غمدیده  ، مژده که یک بار دیگرباد صبا از جانب حضرت معشوق بمنظور دمیدن در جسم بی جان عاشق و زنده کردن او (انسان) بازگشته است ، همانگونه که هدهد پیغام عشق سلیمان و بلقیس را به آنها میرساند ، باد صبا نیز چنین میکند و باد صبا از طرف حضرت معشوق  مانند هد هد خوش خبر بوده ، به حافظ یا انسان عاشق میگوید که غمگین مباش و  دل خوش دار که گمشده تو ، یا به‌عبارتی اصل خدایی و هشیاری اصیلت بار دیگر به سوی تو باز خواهد گشت. 

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی  باز 

که  سلیمان گل ،  از  باد هوا  باز  آمد 

سلیمان گل همان  انسان عاشق است که داغ فراغ از حضرت معشوق  بر دل دارد  و  همانطور  که هدهد خوش خبر  ، پیغام عشق بلقیس را به سلیمان  رسانده  و او را به عشق بلقیس زنده و امیدوار میکند ، پس باد صبا  نیز  بر گل وجود انسان وزیده و  او را شکوفا و باز میکند ، و با این شکوفایی گل است که برای مرغ سحر یا بلبل  که عاشق گل است درنگ جایز نیست و  نغمه سرایی داوود گونه خود را آغاز می‌کند ، مرغ سحر یا بلبل نماد خدا ، یا کل هستی و کائنات است که با شکوفایی گل وجود انسان  غریو شادی سر داده و آهنگ زندگی، خوش و زیبا میگردد ، غم و درد رخت بربسته و جای خود را به شادی ذاتی و بدون عوامل بیرونی میدهد و  کل کاینات با  این نغمه های  داوودی هماهنگ و هم نوا  شده و به انسان عاشق  برای رسیدن به مقصد اصلی خود که زنده شدن کامل به خدا میباشد یاری می‌رسانند  . سلیمان گل از باد صبا باز آمد یعنی سلیمان (انسان) تاج پادشاهی خود را به لطف باد و نفخه الهی باز پس گرفته و گل وجود اوشکفته شد .

عارفی کو ؟ که کند فهم زبان سوسن 

تا بپرسد که  چرا رفت و چرا باز آمد ؟

سلیمان  که پادشاه و رمز خدا و در اینجا خداییت انسان است زبان مرغان را میداند ،   و حافظ آنرا تشبیه میکند به فهمیدن و درک زبان سوسن  یا گل که نماد انسان زنده شده به خدا ست و با زبان دل  سخن میگوید ، (درواقع سوسن و گل را به مرغ سلیمان تشبیه میکند ) فقط انسانهای عاشق  یا عارف زبان عشق  را فهم کرده و می‌توانند پاسخ  دهند که این یار ، یا  اصل خدایی انسان چرا  رفت  و چرا باز  آمد ؟ یار   ، اصل خدایی انسان و هشیاری حضور  تداوم حضور در انسان ندارد همانطور  که حافظ در غزلی دیگر میفرماید  : 

حافظ ، دوام وصل میسر نمیشود   شاهان کم التفات  به حال گدا کنند 

مولانا  هم فرموده است : 

مرو مرو  چه سبب زود زود می بروی ؟  بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی ؟

هشیاری حضور یا اصل خدایی انسان از جنس بینهایت  خداست  و  جسم و جان جسمانی انسان از جنس محدودیت  و محدودیت گنجایش پذیرا بودن بینهایت را برای همیشه ندارد  مگر خاصان و اولیای  خدا  که حتی ابعاد چهار گانه جسمانی آنها نیز قائم  به ذات خدا ست.  خضر  با وجود جسمانی خود جاودانه شد و مسیح با جسم  خود به آسمان عروج کرد ، همچنین معراج  پیامبر اسلام  از آن گونه بود . اما عاشقان و عارفان با کار  بسیار و پیوسته  و با تحمل هشیارانه  درد فراق و بقول حافظ ورد و دعای شبانه ،  هشیاری خدایی خود را باز می یابند و پس از آن برای نگهداری از او مراقبت بسیار کرده و حافظ میشوند . 

مردمی کرد و کرم ، لطف خداداد به من 

 کان بت ماه رخ از راه وفا  باز آمد 

ریشه مردمی مرد است به معنی انسان ، اعم از زن و مرد  . در اینجا به معنی مروت و جوانمردی یا انسانیت است و حافظ بازگشت اصل خدایی خود را مرهون کرم و لطف همیشگی خدا میداند ، خداداد یعنی که این لطف  در انسان به ودیعه گذاشته شده و منوط به طلب و درخواست شخص انسان است و پس از آن است که  لطف خدا شامل او خواهد شد ، حافظ در همین مختصر قضیه جبر و اختیار را حل نموده و پاسخی منطقی به آنهایی میدهد که میگویند اگر خدا بخواهد که لطفش شامل آنان نیز میشود و رستگار میشوند ، پس هرگونه  جهدی در این راه از سوی انسان بی معنا ست ! در مصرع دوم سخن خود را تکمیل نموده  می‌فرماید این بت ماه رخ یا اصل خدایی و زیبای انسان پس از اظهار  طلب به لفظ و به قلب و با لطف و عنایت خدا بنا بر وفای به عهد انسان است که باز می گردد ، وفای به عهد الست یعنی که قلبن و با عمل خود تصدیق کند که از جنس و ادامه خداست و باید به اصل خود رجعت کرده و با جسم  خود در این جهان فرم به خدا زنده شود . حافظ راهکار دیگری را برای بازگشت آن بت ماه رخ ارائه  نمیکند .

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح 

داغ دل بود ، به امید دوا  آمده  بود 

لاله در اینجا همان عاشق بیقرار  یا سالک کوی دوست است که داغ عشق یار را در دل دارد و از دم صبح یا همان باد و نفخه صبحگاهی حضرتش،  بوی می به مشامش رسید ، یعنی دانست که نفخه الهی بدون دلیل در اول صبح نمی دمد ، بلکه آمده است تا می نوشین زندگی بخش خود را به خواستاران  خود بچشاند و آنها را به خود زنده کرده ، گل وجودشان را شکوفا کند و دارویی باشد برای زخم و داغ دل لاله گون  آنان .

چشم من در ره این غافله راه بماند 

تا بگوش دلم آواز  درآ   باز آمد 

لاله داغ دل یا حافظ و  انسان عاشق  که چشم انتظار  دم صبحگاهی  نشسته است تا از این غافله یاران و همراهان باز نماند نیز چشم طمع به آن شراب الهی که درواقع  دوای درد و داغ دل اوست دارد که بگوش دل خود ندای درآ را می‌شنود  ، و این همان ندای ارجعی حضرت معشوق است که او را نیز لایق  کاروان عشق  دانسته و دعوت به همراهی میکند .

گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست 

لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد 

رنجش حافظ بدلیل تاخیر  بازگشت یار یا حضرت معشوق بوده است  و  خود ، این رنجش را نیز پیمان شکنی و بر خلاف عهد الست میداند ، یعنی برای بازگشت اصل خدایی و هشیاری  حضور  نباید عجله  کرد و بلکه باید همراه با کار بر روی خود صبورانه به انتظار بازگشت آن بت ماه روی  نشست ، تا پس از رسیدن موعد دیدار  ، لطف خدا شامل انسان عاشق شده و او به اصل خدایی خود زنده شود  ،حافظ  بیقراری همراه با رنجش را نکوهش کرده ، خلاف پیمان میداند .در مصرع دوم حافظ از  زیادت لطف و عنایت خدا شگفت زده می‌شود  و می‌فرماید  ببین که با وجود پیمان شکنی که صبر  نیز جزیی از آن پیمان بوده است بازهم  حضرت معشوق لطف خود را از او دریغ نداشته و از  در او باز آمده  و درون و بیرون او را به نور خود زیبا و روشن کرده است . باز آمد  یعنی دوباره آمد و نشانه این است که از آغاز یا ازل نیز او درون انسان بوده است و اکنون پس از کوشش بسیار و تحمل داغ فراق ، او بازگشت میکند .  چرایی رفت و بازگشت آن بت ماه روی  را عارفی باید بیان کند که زبان سوسن را فهم کند یعنی اگر جهان بینی انسان خداگونه شده و از منظر خدا جهان را بنگرد ، پس از این شناخت خود و  هستی  ، خود پاسخ چرایی این رفت و بازگشت را خواهد یافت و نیاز به پرسش از دیگران نیست .

 

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]