گنجور

حاشیه‌گذاری‌های برگ بی برگی

برگ بی برگی

تاریخ پیوستن: ۳۰م اردیبهشت ۱۴۰۰

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۶۵۰

ویرایش‌های تأیید شده:

۲۶


برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۹ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

استادِ بزرگوارتان که روانش قرینِ رحمت و مغفرتِ الهی باد بسیار نیکو هنر را تعریف نمودند و مصداقش هنرِ حافظ است که درونی و زاییده ی عشقِ اوست.

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۲ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

درود بر شما

البته مستحضرید که مجادله ی عقل و عشق دیرینه است و همچنان نیز ادامه دارد اما نظرِ شما دوستِ عزیز در تعاملِ عقل و عشق بجایِ تقابل بسیار ارزنده و حکیمانه و آموزنده بود که با بیانی زیبا و شیوا به آن پرداختید و جایِ بسی سپاس و امتنان دارد.

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۵ در پاسخ به اکبر با... دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

درود بر شما،  انشالله 

برگ بی برگی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۲ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

درود بر شما دوستِ گرامی و اوقات بخیر

سپاسگزارم از لطفِ شما و اخیراََ به بررسی دیدگاهِ حافظ نسبت به عقل و عشق مشغولم، از آنجایی که حکیمان عقل را اول مخلوق و اولی بر هر مخلوقِ دیگر نامیده اند و مولانا قائل به عقول یا چندگانگیِ عقل است:

غیرِ این عقلِ تو حق را عقل هاست   که بدان تدبیرِ اسبابِ سماست

که بدین عقل آوری ارزاق را     زان دگر مَفرش کنی اطباق را

چون ببازی عقل در عشقِ صمد   عُشرِ امثالت دهد یا هفتصد

یا در این ابیات که بازهم عقلِ تاجر مسلک را که منکرِ عشق است عقلِ جزوی و پوسته‌ ای از عقلِ کُلّ توصیف می کند:

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد   عشق دیده زان سویِ بازارِ او بازارها

عقلِ جزوی عشق را مُنکر بُوَد   گرچه بنماید که صاحب سرِّ بُوَد

آن خطا دیدن ز ضعفِ عقلِ اوست     عقلِ کُلّ مغز است و عقلِ جزو پوست

اما در شعرِ حافظ اثری از این چندگانگی عقل نیست و بلکه عشق را اول مخلوق توصیف می کند: 

از ازل پرتوی حُسنت ز تجلی دم زد    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

پیدا شد یعنی که وجود داشته اما اکنون با دم زدن از تجلیِ پرتوی از حُسن است که عشق هویدا می شود

و حتی شمع یا عقل که

" می خواست کز این شعله چراغ افروزد   برقِ غیرت بدرخشید و جهان برهم زد"

پس

حریمِ عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است 

  کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

حال پرسش این است که در اینصورت  تشخیصِ عشق با کیست؟ اگر بگوییم عقل مبنا و ترازوست حریمِ پایین تر چگونه بالاتر را شناسایی می کند؟

 

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۲ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

درود بیکران، دقیقاََ چنین است و وقت کشی نیز جنایتی ست که انسان در حق خویش روا می دارد. تشکر از روشنگریِ شما دوست عزیز و گرامی. امید که بزودی فراغتی حاصل شود تا به یاریِ دوست فرهیخته ای چون شما به بازنگری در شرح های درج شده در گنجور همت گمارم. حافظ را هرچه بیشتر بخوانیم درهای معانیِ بیشتری بر ما گشوده می شود.

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۷ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:

درود بر شما و بسیار عالی بود، بویژه مِصداق هایی که آوردید، موفق و کامیاب باشید.

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۲ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:

درودِ فراوان، چنان‌که به درستی و نکته سنجی اشاره فرمودید " توکل" واژه ای ست خاصِ متشرعین که احتمالن حافظ بنا به ضرورت تنها یک بار و آن هم در اینجا بکار برده است و از طرفِ دیگر " تفکر"  سرچشمه ی دانش است که‌ بنظر می رسد تکیه بر آن نیز در طریقتِ عاشقی کافری باشد، اما حافظ جایگزینی برای توکل دارد که اشاراتِ چشم و ابرو یا کرشمه است،‌ بعبارتی نظرِ عنایت و لطفِ معشوق از شروطِ توفیق در طریقت بشمار می آید. اما در بیتِ " ما درسِ سحر...." نیز شما دوستِ گرامی  نکته‌ی دقیقی را مطرح نمودید و تکرارِ " در رهِ" حافظانه نمی نماید اما با عنایت به اینکه بیتِ مذکور در دیگر نسخ به شکل های گوناگونی آمده است شاید صلاحدیدِ  تصحیح کنندگانِ معاصر چنین بوده است و  درسِ سحر در رهِ میخانه نهادن را منطقی و درست تر تشخیص داده اند. و "چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را".

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۱۲ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:

درود و اوقات به خیر، خدا نکند رنجشی باشد چرا که در طریقت، فرموده است "کافری ست رنجیدن"، بله به درستی دردِ خودپسندی را بیان فرمودید ("مُشک آن است که خود ببوید") و دیگر اینکه شرح و بیانِ اثری هنری یا عرفانی نه انسان را تبدیل به هنرمند می کند و نه عارف ، بلکه از نگاهِ حافظ آنچه مؤثر است عمل و مراقبه است که کاری ست نه آسان، و یکی از آن مراقبت ها نیز پرهیز از خود بزرگ بینی و پندارِ کمال است که غالبن بر اثرِ اطلاقِ عناوینی چون استاد پدید می آیند هرچند گوینده با نیتی خیر آن را بکار گیرد. به هر حال از نظرِ لطفِ شما سپاسگزارم. 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۰ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:

درود دوباره ، بنظر می‌رسد گم شدن در بیابانِ فنا بدلیلِ قدر ندانستنِ وقتِ صلح  باشد، یا بعبارتی جنگ وقتی اتفاق می افتد که فرصت های پیشنهادی صلح از دست بروند. در باره‌ی ابیاتِ مورد نظرتان به گمانم پس‌از آن کرشمه است که حافظ به آن نیرو و قدرت دست می یابد و امید که در میانه‌ی کاری که هستم فرصتی دست دهد تا شرحی بر آن نگارم. با قدردانی از لطفِ شما

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۶ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:

درود، بسیار عالی و سعیتان مشکور،‌ بله حتماََ به دیده‌ی منت، اما عناوین موجبِ وهم می شوند که به گمانم بهتر است از آن پرهیز کنیم، با تشکر

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۳۳ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

درود بر شما دوستِ عزیز، و سپاس از شما که استادید در پیشکشِ صبوحی های ناب در  فالبِ طرح سوال، که هرآنچه فرمودید حق است بویژه آن نکته‌ی بجا که رسیدن به وقت زیست کردنی ست و نه گفتنی، پس بمنظورِ پرهیز از اطاله کلام توسطِ بنده‌ی کم مقدار بدرود تا درودی دیگر.

سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان   

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شِنُفت 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۳ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

با سپاس از شما، پرسش های دقیقی هستند و چنان‌که اشاره فرمودید پیش از وقتِ صلح، جنگ است و جنگ آن هنگامی آغاز می شود که عاشق قصدِ فراتر رفتن از مرتبه ی خیال یعنی وصالِ دایم را دارد و چون میسر نمی شود تهدید به بستنِ راهِ نظر بر خیالِ معشوق می کند، پس معشوق که شب رو است مقداری از داراییِ غنیمتیِ زلف یا حضورِ سالک را با عیّآری از او می رباید تا بار دیگر به جهنمِ ذهن برود، که اگر سالک منظورِ معشوق از این عیّآری را دریابد و سرِ زلف را بعنوانِ راهنمای خود برای رسیدن به رخسار در دست گیرد و از کثرت به مجموع و وحدت برسد آنگاه وقتِ صلح یا تسلیمِ و قناعتِ عاشق به خیال یا آنچه مصلحت است فرا می رسد. وقت از اصطلاحاتِ صوفیه است و برداشتِ بنده‌ی بی بضاعت این است که وقت همان آخر زمان یا قیامتِ فردیِ سالک است که او بشرطِ رازداری و افشا نکردنش به غیر، قائم به ذاتِ خود می شود،‌ یعنی عبور از خیال که همان یکی شدن با معشوق یا نوشِ لعل و لذتِ شُربِ مُدام در لامکانِ خرابات است.

لامکانی که در او نورِ خداست    ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟

ماضی و مستقبلش نسبت به توست 

هردو یک چیزند، پنداری که دو ست

ضمناََ دلایلِ بسیاری برای ممنوعیتِ بیانِ کار و مراتبِ عاشقی به غیر وجود دارد که حافظ در ده ها بیت و غزل بر آن تأکید کرده است.

 

 

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۰ در پاسخ به .فصیحی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

" در نیابد حالِ پخته هیچ خام... " آن رفیقِ شفیق چه خوش گفت که "خدا در دلِ شکسته است"، درود بر شما

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۶ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۴ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

درود، و بدونِ تردید که حافظ با ابداعِ واژگانِ استعاری به یک معنا قناعت نمی کند و بنظرِ بندهٔ کمترین نیز  هندویِ زلف به قولِ جنابعالی صورتِ تنزل یافتهٔ  مایا یا کارما ست در بدنِ خاکی یا همان جلوهٔ خداوندی در جهانِ ماده که حافظ آن را " رویِ فرخ" نامیده است. در هر حال بنظر می رسد از نگاهِ بزرگان انسان به کُنه و ذاتِ فرّخ راه ندارد و تنها می تواند با  شرایطی و به درجاتی، از رویِ او برخوردار شود.‌شاید مثالِ غارِ افلاطون یاری رسان باشد که ساکنینش از سایهٔ زلف نصیب می‌بردند و گویا شما نیز هوشمندانه به همین نکته اشاره دارید.

این همه عکسِ مِی و نقشِ نگارین که نمود 

یک فروغِ رُخِ ساقی ست که در جام افتاد

برگ بی برگی در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۵۲ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

درود بر شما، و سپاس از این تمثیلِ  زیبا و بجا که از فردوسیِ بزرگ آوردید. و بیتِ دیگری از حافظ نیز مؤیدِ همین معناست:

مرحبا طایرِ فَرُّخ پِیِ فرخنده پیام

خیرِ مقدم، چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟

یا آنجا که می فرماید:

"آبِ حیوان تیره گون شد خضرِ فَرُّخ پِی کجاست"

با تشکر از شما

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۱ در پاسخ به .فصیحی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

درود، بدون تردید این شعرِ حافظ و همتِ شماست که موجب این اتصال است.

برگ بی برگی در ‫۳ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۳ در پاسخ به .فصیحی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳:

 

 گوهری کز صدفِ کُون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می کرد

دوستِ گرامی چه خوب ست که از نوجوانی  مأنوس و قرینِ حافظید، با تکرارِ سروده های آسمانیِ او قطعاََ درِ معنی بر روی شما گشوده خواهد شد و از گوهرِ ذاتِ خداگونهٔ خود پاسخِ پرسش هایتان را خواهید گرفت.‌هرچند می فرماید:

شرحِ این قصه مگر شمع برآرد به زبان 

  ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

با اینهمه اگر از کودکی به بلوغِ فکریِ لازم رسیده و وبسایت یا درگاهی ایجاد نمودم حتماََ اطلاع رسانی خواهم کرد. با تشکر و قدردانی از بذلِ توجه و لطفِ شما

برگ بی برگی در ‫۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۰۷ در پاسخ به نگارین گلشن دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:

درود و سپاس از شما، بدونِ تردید با استمرار هم نشینی با حافظ پاسخِ دیگر سؤالات خود را نیز خواهید گرفت. 

برگ بی برگی در ‫۷ ماه قبل، شنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۱ در پاسخ به شاهرخ آسمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲:

درود بر شما 

برگ بی برگی در ‫۷ ماه قبل، جمعه ۹ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۸ در پاسخ به .فصیحی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:

درود بر شما

۱
۲
۳
۳۳