گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

ز من مپرس که در دست او دلت چون است 

از او بپرس که انگشت هاش در خون است

معنی بیت اول 

 ۱  _احوال دل مرا از من سؤال مکن ، از معشوق من که انگشتانش آغشته به خون دل من است بپرس .

وگر حدیث کنم ، تندرست را چه خبر 

که اندرون جراحت رسیدگان چون است ؟

معنی بیت دوم 

۲ _ اگر حکایت دل عاشقان رنجور و آزرده را بیان کنم ، شخص تندرست و دور از بلای عشق را از آن چه خبر می تواند باشد ؟

[ حدیث کردن = سخن گفتن ]

به حُسن طلعت لبلی نگاه می نکند 

فتاده در پی بیچاره ای که مجنون است

معنی بیت سوم 

۳ _ آن کسی که در پی مجنون بیچاره افتاده و او را آزار می دهد ، به زیبایی لیلی که موجب دیوانگی مجنون شده است ، توجّهی ندارد و عشق او را نمی فهمد .

[ حُسن طلعت = جمال و زیبایی چهره ]

_ لیلی و مجنون = لیلی ، دختر مهدی بن سعد یا مهدی بن ربیعه بود که مجنون بن قیس بن ملوّح عاشق او شد و در عشق او سر به بیابانها نهاد و در فراق معشوقه شعرها گفت و خاک ها بر سر ریخت . در ادب عرفانی فارسی ، لیلی مظهر عشق ربّانی و الوهیت و مجنون مظهر روحِ ناآرامِ بشری که بر اثر دردها و رنج ها ی جانکاه ، دیوانه شده و در صحرای جنون و دلدادگی سرگردان است و در جستجویِ وصالِ حق به وادی عشق درافتاده و می خواهد به مقامِ قربِ حضرتِ لایزال واصل شود اما بدین مقام نمی رسد ، مگر آن روزی که از قفسِ تن رها شود . از داستان عشقِ لیلی و مجنون شاید بیش از هر داستانِ عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است . ادب غنایی فارسی و ترکی مملوّ است از داستان این دو دلداده که سرآغاز آن تقریباََ از « لیلی و مجنونِ نظامی گنجوی » است . این اثر بعدها موردِ توجه و تقلید شعرای متعدد قرار گرفته است . ( فرهنگ اساطیر )

خیال روی کسی در سر است هر کس را

مرا خیال کسی کز خیال بیرون است

معنی بیت چهارم 

۴ _ هر کسی در ذهن خویش با تصوّر روی دیگری دل خوش دارد ، امّا در خاطر من تصوّر کسی نقش بسته است که حتّی خیال هم او را تصوّر نمی کند .

[ خیال = تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد ، تصویر معشوق / از خیال بیرون بودن = در خیال نگنجیدن ، فوق تصوّر بودن ]

خجسته روزِ کسی کز درش تو بازآیی 

که بامداد به روی تو فال میمون است

معنی بیت پنجم

 ۵  _روز هر کس که تو به سراغش روی ، روزی خجسته و میمون است . زیرا صبح را با رویت تو آغاز کردن شگون و میمنت دارد .

[ فال = شگون ، پیش بینی نیکو / میمون = خوش یُمن و مبارک ]

چنین شمایل موزون و قدّ خوش که تو راست 

به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون است 

معنی بیت ششم 

۶  _ با چنین شکل و شمایل متناسب و قامت و بالایی که تو داری ، اگر کسی به تو عشق نورزد ، از ذوق سلیم بی بهره است .

[ شمایل = جمع شِمال و شمیله ، در لغت به معنی خوی ها و خصلت هاست ، ولی امروزه به معنی چهره و صورت به کار می رود / موزون = متناسب و آراسته / خوش = زیبا و دلپسند ]

اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد 

مرا به هر چه تو گویی ارادت افزون است

معنی بیت هفتم 

۷ _ اگر کسی با ملامت شنیدن از عشق چشم پوشد ، من دوستی و ارادتم نسبت به تو در اثر ملامت کاستی نمی پذیرد .

[ ملامت = سرزنش / ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجّه خاص ]

نه پادشاه منادی زده ست مِی مخورید ؟

بیا که چشم و دهان تو مست و می گون است

معنی بیت هشتم 

۸ _مگر نه اینکه پادشاه ندا در داده است که باده منوشید ؟ پس بیا تا ما از چشمان مست و لبان چونان می سرخت مست گردیم .

[ منادی زدن = ندا و آواز دادن / مست بودن چشم = خمارآلود بودن چشم / می گون بودن دهان = سرخ بودن لب ها ]

کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد 

از آب دیده تو گویی کنار جیحون است

معنی بیت نهم 

۹ _ از روزی که سعدی از تو دور افتاده و تو را در کنار خویش ندارد ، آن قدر گریسته که پهلوی او مثل ساحل رود جیحون پر آب شده است .

[ کنار (مصراع اوّل) = پهلو / کنار (مصراع دوم) = ساحل / جیحون = نام رودی است در آسیای مرکزی به طول 2540 کیلو متر که از دامنه های جبال هندوکش سرچشمه گرفته ، مرز بین تاجیکستان و شمال شرقی افغانستان را تشکیل می دهد و به دریاچۀ آرال می ریزد ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:

مگر نسیم سَحر بوی زلف یار من است

 

که راحت دل رنجور بی قرار من است

 

معنی بیت اول

 

۱ _به یقین نسیم صبحگاهی که این چنین دل غمدیده و بی آرام مرا آسوده می کند ، بوی گیسوان یار مرا همراه دارد .

 

[ نسیم سحر = باد صبا که در سحرگاهان می وزد ، بوی خوش سحر / مگر = به یقین ]

 

به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر

 

گرش به خواب ببینیم که در کنار من است

 

معنی بیت دوم 

 

۲ _اگر به خواب ببینم که یار در کنار من است ، چشم بخت و اقبال من دیگر نمی خسبد و من در تمام عمر خوشبخت خواهم بود .

 

[ بخت = سعادت و اقبال/ تناسب : خواب ، چشم ، خواب دیدن /استعاره ء مکنیه ]

 

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد 

 

به جان مضایقه با دوستان نه کار من است

 

معنی بیت سوم 

 

۳ _ اگر آشکارا مشاهده نمایم که قصد کشتن مرا دارد جان می دهم . زیرا جان را از دوستان مضایقه کردن در توان من نیست .

 

[ معاینه = رویاروی دیدن ، آشکارا ، روشن ، واضح ، عیان / مضایقه = خودداری و سخت گیری در دادن چیزی یا انجام کاری ، دریغ کردن ]

 

حقیقت آنکه نه درخورد اوست جان عزیز 

 

ولیک در خور امکان و اقتدار من است

 

معنی بیت چهارم 

 

۴ _حقیقت آن است که جان عزیز من لایق او نیست . امّا چه می توان کرد که من فقط همین امکان و توان را در اختیار دارم .

 

[ درخورد = درخور ، لایق و سزاوار ]

 

نه اختیار من است این معاملت ، لیکن

 

رضای دوست مقدّم بر اختیار من است

 

معنی بیت پنجم 

 

۵ _ این رفتار و معامله در اختیار من نیست ، زیرا خواست و خشنودی دوست بر اختیار و انتخاب من برتری دارد .

 

[ اختیار = در لغت به معنی انتخاب و برگزیدن است ولی در اصطلاح فلسفه و کلام ، آزادی عمل انسان و توانایی اجرای اراده و خواست خود که در مقابل جبر است / معامله = رفتار و روش / رضا = رضایت ، خشنودی ]

 

اگر هزار غم است از جفای او بر دل

 

هنوز بندۀ اویم که غمگسار من است

 

معنی بیت ششم

 

۶ _ اگر از ستم او هزار غم بر دل من باقی مانده باشد ، با وجود این او را سرور خویش می دانم ، چون غمخوار من فقط اوست .

 

[ غمگسار = غمخوار ]

 

درون خلوت ما غیر درنمی گنجد

 

برو که هر که نه یار من است ، بار من است

 

معنی بیت هفتم 

 

۷ _ما در خلوت خویش بیگانه را راه نمی دهیم . ای آن که یار من نیستی ، مرا ترک کن ، زیرا آن که یار من نباشد ، بار خاطری بیش نیست .

 

[ خلوت = عزلت و تنهایی / غیر = نامحرم و بیگانه / بار کسی بودن = کنایه از سبب رنج و آزار کسی بودن ]

 

به لاله زار و گلستان نمی رود دل من 

 

که یاد دوست گلستان و لاله زار من است 

 

معنی بیت هشتم 

 

۸ _دل من برای تماشا و تفرّج به دشت پر لاله و گلزار نمی رود زیرا یاد و خاطر دوست برای من مثل گلزار و و لاله زار است 

 

ستمگرا ، دل سعدی بسوخت در طلبت 

 

دلت نسوخت که مسکین امیدوار من است

 

معنی بیت نهم 

 

 ۹ _ای یار جفا پیشه ، دل سعدی در راه طلب تو سوخت ، امّا دل تو به رحم نیامد که بگویی این بیچاره به من امید بسته است .

 

[ دل سوختن = کنایه از آزرده و پریشان شدن است ]

 

و گر مراد تو این است بی مرادی من 

 

تفاوتی نکند ، چون مراد یار من است

 

معنی بیت دهم 

 

 ۱۰ _ ای یار عزیز ، اگر خواست تو این است که مرا ناکام ببینی ، چون تو چنین خواسته ای ، به کام رسیدن یا نرسیدن برای من فرقی ندارد .

 

[ آرایه ء تکرار : مراد ]

 

منبع : شرح غزلهای سعدی 

 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

 

دکتر تورج عقدایی 

 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

 

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

 

شاد و تندرست باشید .

 

 

مبارکه عابدپور در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۶ در پاسخ به احمدرضا AR.fakhri.vet@gmail.com دربارهٔ سعدی » بوستان » باب ششم در قناعت » بخش ۳ - حکایت:

این خودش معنی خودت می دهد و اشاره به دور است ... انگار توقع را در وجود ادمی فردیت داده (تجسم بعد جسمانی دیگر) و میگه از خود برانش 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

هزار سختی اگر بر من آید ، آسان است

که دوستیّ و ارادت هزار چندان است

معنی بیت اول

۱  _اگر در راه دوست هزاران سختی بر من تحمیل شود ، آنها را به آسانی تحمّل می کنم . زیرا مهرورزی و میل ما به دوست هزار بار بیش از آن است که تصوّر شود . [ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجّه خاص ]

سفر دراز نباشد به پای طالب دوست 

که خار دشت محبّت گل است و ریحان است

معنی بیت دوم 

۲  _سفر برای پای کسی که دوست را می طلبد دراز به نظر نمی آید . زیرا در قلمرو محبّت که به دشتی می ماند ، خارهای خلنده و رنج و سختی مثل گل و ریحان ، لطیف و دوست داشتنی است . [ گل = گل سرخ / ریحان = گیاهی است علفی به رنگ های سفید و گلی و گاهی هم بنفش و مجتمع که در گنار برگ های انتهایی ساقه قرار دارند و به معنی هر گیاه خوشبوست ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) ]

اگر تو جَور کنی ، جور نیست ، تربیت است 

وگر تو داغ نهی ، داغ نیست ، درمان است 

معنی بیت سوم

۳  _اگر تو بر من جور و ستم روا داری ، آن را جوری در راه پرورش دادن تلقّی می کنم و اگر داغ گذاری ، آن را وسیله ای برای درمان نهایی خویش می پندارم . [ تربیت = پروراندن ، احسان و تفقّد نسبت به شاعر و دیگر زیردستان (لغت نامه) / داغ = سوزش و حرارت ]

نه آبروی ، که گر خون دل بخواهی ریخت 

مخالفت نکنم ، آن کنم که فرمان است

معنی بیت چهارم

۴  _نه تنها اگر آبرویم را بریزی ، بلکه اگر خونم را هم بریزی ، مخالفتی ندارم . بلکه کاری را انجام می دهم که تو فرمان دهی .

ز عقل من عجب آید صواب گویان را 

که دل به دست تو دادم ، خلاف در جان است

معنی بیت پنجم

۵  _آنان که به پندار خویش صواب را تشخیص می دهند ، از عقل من درشگفتند که چرا عاشق تو شدم . آری ، اختلاف من با ایشان در این است که من جان داده ام ، ولی ایشان می پندارند که من تنها دل داده ام و عاشق شده ام . [ صواب گویان = راستگویان ، درستگویان ، کسانی که سخن به صواب گویند ، مقابل خطاگویان / خلاف = اختلاف ، قبول نکردن / دل به دست کسی دادن = کنایه از عاشق و شیفتۀ کسی شدن ]

من از کنار تو دور افتاده ام ، نه عجب

گَرَم قرار نباشد ، که داغ هجران است

معنی بیت ششم

۶  _من از تو دور شده ام و این ، داغ جدایی است بر جان من . پس تعجّبی ندارد اگر بی آرام باشم .

عجب در آن سر زلف مُعَنبَر مفتول 

که در کنار تو خسبد ، چرا پریشان است

معنی بیت هفتم 

۷  _درشگفتم از اینکه چرا آن سر زلف خوشبوی درهم بافته که در کنار تو می خوابد و باید آرام یابد ، آشفته است .

[ معنبر = عنبرآلود و خوشبو ، عنبر ماده ای است چرب و خوشبو و سیاه رنگ که از رودۀ نوعی وال یا ماهی عنبر (کاشالو) می گیرند / مفتول = تابدار و پیچیده ]

جماعتی که ندانند حظّ روحانی

تفاوتی که میان دَواب و انسان است

معنی بیت هشتم

 ۸  _آن گروهی که لذّت معنوی را که وجه تمایز انسان و چهارپا است درنیافته اند .

[ جماعت = گروه و عدّه / حظّ = بهره و نصیب / روحانی = معنوی / دواب = چهارپایان ، به فارسی یعنی ستور که سواری می دهد و بار می کشد (لغت نامه) ]

گمان برند که در باغ عشق سعدی را

نظر به سیب زنخدان و نارِ پستان است

معنی بیت نهم 

۹  _می پندارند که در باغ دوستی ، سعدی به زنخدان سیب مانند و پستان چون انار یار نظر دارد .

[ زنخدان = چانه / نار = انار/ تشبیه : عشق به باغ ، زنخدان به سیب پستان به نار ( اضافه تشبیهی ) ]

مرا هر آینه خاموش بودن اولاتر

که جهل پیش خردمند عذر نادان است

معنی بیت دهم  

۱۰  _بی تردید سکوت من در برابر این نادانان شایسته تر است ، زیرا نادانی آنان در برابر من ، عذرخواه آنان است و آنان را از فهم موضوع معذور می دارد .

[ اولاتر = سزاوارتر ، نیکوتر / هر آینه = البتّه ، در هر حال /تضاد : خردمند ،نادان  ]

وَ ما اُبَرِّیُ نَفسی وَ لا اُزَکّیها

که هر چه نقل کنند از بشر ، در امکان است

معنی بیت یازدهم

۱۱  _من نَفس خویش را مبرّا نمی دانم و آن را از هوا و هوس پاک نمی پندارم ، زیرا هر چیزی که در باب آدمی گفته شود امکان دارد که تحقّق یابد .

[ وَ ما اُبَرِّیُ نَفسی = من خویشتن را بی گناه نمی دانم ، بخشی از آیه 53 سورۀ یوسف است / وَ لا اُزَکّیها = و آن را پاک نمی دانم / در امکان بودن = ممکن بودن ، امکان داشتن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

معنی غزل ۸۱

وزن :مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل(بحر هزج مقدس مقصور)

 چه روی است آن که پیش کاروان است 

 مگر شمعی به دست ساروان است

۱.مگر:قید تاکید است،همانا،به تحقیق/ساروان:۵۹/۵

تشبیه مضمر:روی به شمع مانند شده است.

معنی بیت اول :

۱ _ آن چه چهره‌ای است که پیشاپیش کاروان حرکت می‌کند.بی تردید چهره نیست،بلکه شمعی در دست ساروان است!

 سلیمان است گویی در عَماری 

که بر باد صبا تختش روان است

۲-سلیمان:((پسر داوود و از پیغمبران و پادشاهان بنی اسرائیل است که بر طبق روایات مذهبی ۷۰۰ سال سلطنت کرد و تورات را نشر داد؛اما در متون تاریخی پادشاهی او را ۹۳۵-۹۷۳ پیش از میلاد گفته اند.او در سوریه قدیم یا شام می زیست.در آیه ۲۹ سوره ص(۳۸)آمده است:و وهبنا لداوود سلیمان نعم العبد آنه اواب،و بخشیدیم به داوود،سلیمان را که بنده خوب بازگشت کننده ای بود.باد فرمانبر سلیمان بود و تخت او را که شادروان به مساحت چهل فرسنگ در چهل فرسنگ بود،حمل و نقل می کرد.علاوه بر این مامور بود که هر چه را که در ملک سلیمان می گذرد،به گوش او برساند.

سلیمان بر تمام جن و دیو و انس و جانوران مختلف مسلط و حاکم بود و اجنه جزو لشکر او بودند.در آیه ۱۷ سوره نمل(۲۷) آمده است:و حشر سلیمان جنوده من الجن و الانس و والدین فهم یوزعون،و جمع گردانیده شدند برای سلیمان لشکرهای از جن و انس و پرنده و ایشان از تفرق بازداشته می شدند(یعنی تحت نظم و انضباط بودند.)و جن و پری برای سلیمان کارهای ساختمانی می کردند،چنانکه در آیه ۱۲ سوره سبا(۳۴)آمده است:و من الجن من یعمل بین یدیه باذن ربه،و از جن یک گروه آن بودند که پیش سلیمان کار می کردند.دلیل حکومت سلیمان بر جن و انس،وجود انشگتری سلیمان بود که نگینی به وزن نیم دانگ داشت و بر آن اسم اعظم نقش شده بود.در قصص انبیای نیشابوری(ص۲۷۸ و ۲۷۷)می نویسد که داوود آن نگین را که از آدم-علیه السلام-میراث مانده بود و باز بدو رسیده به سلیمان داد و برهان و معجزه او گشت.روزی دیوی به نام صخر جنی که به زشت رویی و بدگویی مشهور است،آن انگشتری را به حیله ربود و در نتیجه چهل روز به جای سلیمان سلطنت کرد.عاقبت الامر،این مشکل به تدبیر وزیر سلیمان،آصف بن برخیا،حل شد.بعد از آنکه سلیمان انگشتری و در نتیجه سلطنت را از دست داد،مناجات کرده،گفت:رب اغفرلی وهب لی ملکا لاینبغی لابد من بعدی(آیه۳۴ سوره ص(۳۸))،پروردگارا،مرا بیامرز و ببخش مرا پادشاهی که هیچ کس تحصیل آن به آسانی نتواند کرد1

2

تا معجزه من باشد یا آنکه ملکی به من ده که از نهایت عظمت حصول آن دیگری را صحیح و ممکن نباشد.سلیمان زبان همه مرغان جهان را می دانست؛از این رو،او را صاحب منطق الطیر گفته اند.در آیه ۱۶ سوره نمل(۲۷) آمده است:و ورث سلیمان داوود و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر و اوتینا من کل شی...،و وارث شد سلیمان داوود را و گفت:ای مردمان،ما را منطق پرنده آموختند و ما را از هر چیزی دادند؛اما چنانکه در قصص آمده است او علاوه بر زبان طیور،زبان جانوران دیگر را نیز میدانست؛چنانکه با مورچه سخن می گفت.))(فرهنگ تلمیحات)/گویی:قیداست،گویا،همانا،به درستی/عماری:((صندوق مانندی که برای نشستن بر پشت شتر و فیل می گذارند و به آن محمل،هودج و کجاوه نیز گویند و در عربی با تشدید میم است و منسوب به ((عمار))که نام اول سازنده آن بود.))(لغت نامه)/باد صبا:مطلق باد.

تشبیه:معشوق کاروانی در بیت قبل مشبه،سلیمان مشبه به/تلمیح:به داستان حضرت سلیمان و تخت روان او که با باد به حرکت در می آمد

معنی بیت دوم 

۲ _گویی او حضرت سلیمان است که در کجاوه ای نشسته و باد صبا آن کجاوه را به حرکت در آورده است.

جمال ماه پیکر بر بلندی 

بدآن ماند که ماه آسمان است 

۳.ماند:از مصدر مانستن به معنی شباهت داشتن.

تشبیه(صفت تشبیهی):ماه پیکر،دارای پیکری چون ماه/تشبیه مرکب:جمال معشوق ماه پیکر در بلندی به ماه آسمان مانند شده است.

معنی بیت سوم :

۳ _ جمال آن یار زیبا که بر بلندی ایستاده است،به ماه در آسمان بلند می ماند.

بهشتی صورتی در جوف محمل 

چو برجی کآفتابش در میان است 

۴.جوف:درون و میان/محمل:هودج،کجاوه/برج:در اصطلاح نجوم منزلگاه ستارگان،یکی از دوازده بخش فلک.

تشبیه مرکب:مصراع اول مشبه،مصراع دوم مشبه به.

معنی بیت چهارم :

۴ _آن یار با صورت بهشتی اش در میان هودج همانند آفتاب است در میان برجی از منطقه البروج.

خداوندان عقل این طُرفه بینند 

که خورشیدی به زیر سایبان است 

۵.خداوندان عقل:صاحبان عقل،عاقلان و فلاسفه/طرفه:هر چیز شگفت و نادر/سایبان:حجاب و پرده هودج و عماری مراد است.

تشبیه:یار کاروانی به خورشیدی به زیر سایبان مانند شده است.

معنی بیت پنجم :

۵ _ خردمندان این صحنه را که خورشیدی در زیر سایبانی قرار داشته باشد،عجیب و شگفت می دانند.

چو نیلوفر در آب و ، مِهر در میغ 

 پری رخ در نقاب پرنیان است

معنی بیت ششم 

۶ _ آن یار پری چهره که در نقاب پرنیانی خویش پوشیده مانده ، همانند نیلوفری در آب و ماهی در میان ابر است . 

[ مِهر = خورشید / میغ = ابر / پری رخ = زیبارو / نقاب = حجاب ، برقع و روی بند زنان / پرنیان = حریر ، پارچه حریر منقّش / نیلوفر = از تیرۀ نیلوفریان نزدیک به تیرۀ آلاله هاست . ساقه نیلوفر بلند ، برگ آن مدّور و قلب مانند است و دارای گل های درشت ، سفید و شکوفه ای و معطّر در آب سطح آب است و معمولاََ در حوضچه های پر آب و استخرها می روید ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) . ]

ز روی کار من بُرقَع برانداخت 

 به یکبار ، آن که در بُرقَع نهان است

معنی بیت هفتم 

۷ _ آن یاری که در پشت روی بند خویش پنهان است ، پرده از روی کار من برانداخت و مرا رسوا ساخت . [ برقع = روی بند و نقاب زنان / آرایه ء تکرار: برقع ]

شتر پیشی گرفت از من به رفتار 

 که بر من بیش از او بار گران است

معنی بیت هشتم 

۸ _ شتر در رفتن از من سبقت گرفت و پیش افتاد ، زیرا بار عشقی که بر دوش دل من نهاده شده ، سنگین تر از باری است که آن شتر حمل می کند .

 [ رفتار = سیر و حرکت / تشبیه شاعر به شتر /آرایه ء استخدام : واژه ء " بار " برای شتر به معنی " بار و بنه " و برای انسان به معنی " بار عشق " است ]

زهی اندک وفای سست پیمان 

 که آن سنگین دل نامهربان است

معنی بیت نهم 

۹ _ آه که آن یار سنگدل و نامهربان چه وفایی کم و چه میثاقی سست دارد . [ زهی = شبه جمله است به معنی آه و افسوس / وفا = مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان ، ثبات در قول و سخن و دوستی ]

تو را گر دوستی با من همین بود وفای ما و عهد ما همان است

معنی بیت دهم 

۱۰ _ گرچه تو با این بی وفایی و سست پیمانی با ما رفتار می کنی ، باز هم عهد و پیمان ما با تو همان میثاق پیشین خواهد بود .

بدار ای ساربان ، آخر زمانی 

که عهد وصل را آخرزمان است

معنی بیت یازدهم 

۱۱ _ای ساربان ، سرانجام لحظه ای کاروان را از حرکت بازبدار و مهلتی بده ، زیرا زمان آخر یا لحظه پایانی وصال دوست است . 

[ بدار = مهلت و فرصتی بده ، درنگی کن / عهد = زمان ، روزگار / آخر زمان (مصراع دوم) = زمان آخر ، آخرین مهلت / ساربان = ( «سار» به معنی شتر است و «بان» پسوند محافظت و نگه داری است) ، کاروان سالار ، کسی که پیشاپیش شتران حرکت می کند و آنها را هدایت می کند ]

وفا کردیم و با ما غَدر کردند 

 برو سعدی که این پاداش آن است

معنی بیت دوازدهم 

۱۲ _ مهر ورزیدیم ، امّا محبوب با ما بی وفایی کرد و پیمان شکست . ای سعدی ، برو و بگذر که این بی وفایی پاداش آن وفاداری است .

 [ غَدر = پیمان شکنی ، مکر و حیله/تضاد : وفا ، غدر ]

ندانستی که در پایان پیری 

نه وقت پنجه کردن با جوان است ؟

معنی بیت سیزدهم 

۱۳ _آیا نمی دانستی که در انتهای عمر و زمان پیری نباید با یاری جوان پنجه درافکنی و عشق بورزی ؟ [ تضاد : پیری ، جوان / پنجه کردن = کنایه از ستیز و نزاع و زورآزمایی کردن ، درافتادن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

آرش ثروتیان در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۰:

گر تو خواهی که تو را بی‌کس و تنها نکنم =  وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم

این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار =  کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم

...

 

شادروان هوشنگ ملک نیا، نگارندۀ کتاب «هشت قرن کسوف» در صفحات 172 تا174  کتاب از ارتباط بسیار جالب این غزل با غزلِ 2054 و رباعیِ 982 گنجور (شماره 981 در دیوان کبیر) پرده بر می دارد.
ایشان نشان می دهد که غزل  1640 بالا سرودۀ شخص شمس تبریزی است که در پاسخ  به غزل 2054 مولانا گفته است:

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن =  مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی = قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو =  دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن

...

 

و نهایتاً در رباعیِ یاد شده، مجدداً واکنش مولانا به پاسخ شمس ثبت شده است:

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس = هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم =  این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس

 

موضوع کتاب فوق اثبات این مطلب است که بعضی از اشعار درج شده در دیوان شمس، سرودۀ شخص وی است.

 

آرش ثروتیان در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۴:

شادروان هوشنگ ملک نیا، نگارندۀ کتاب «هشت قرن کسوف» در صفحات 172 تا174  کتاب از ارتباط بسیار جالب این غزل با غزل شمارۀ 1640 و رباعی شمارۀ 982 گنجور (شماره 981 در کتاب کلیات) پرده بر می دارد.
ایشان نشان می دهد که غزل 1640 پاسخ گله مندانۀ شمس به مولانا است:

گر تو خواهی که تو را بی‌کس و تنها نکنم
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم

این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم

گفته‌ای جان دهمت نان جوین می ندهی
بی‌خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
...
طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا
پیش از آن که بروم نظم غزل‌ها نکنم

و سپس در رباعیِ یاد شده، مجدداً واکنش مولانا به پاسخ شمس ثبت شده است:

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم
این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس

موضوع کتاب فوق اثبات این مطلب است که بعضی از اشعار درج شده در دیوان شمس، سرودۀ شخص وی است.

مجتبی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۲۴ - بام شکسته:

سلام و برداشت من از این شعر این هست که؛ این شعر درباره دشمنی های بسیار بسیار کوچکی هست که پیش می آید و به مرور باعث ویرانی همه چیز میشود، مانند کسانی که توطئه ای علیه کسی درست میکنند و عاقبت باعث نابودی یک خانواده، یک شغل و.. میشود.

مجتبی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۳ - ارزش گوهر:

سلام و به نظر من مفهوم این قطعه شعر درباره قدر شناسیست، چه بسا کسانی که چیز های با ارزش به دستشان می افتد امّا قدر آن را نمیدانند قطعاً از دست یک آدم قدر نشناس بر می آید که یک گوهر را در میان سنگریزه ها رها کند.

بهزاد رستمی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۵:

«ظرافت بسیار کردن، هنر ندیمان است و عیب حکیمان».

شوپنهاور گفته‌ای نزدیک به این جمله‌ی جناب سعدی داره:

انسان‌ها از این فکر، که کسی به آن‌ها نیاز دارد، گستاخ و متکبر می‌شوند، از این رو توصیه می‌شود که بگذاریم هرکس، گاهگاه احساس کند که می‌توانیم از او صرف نظر کنیم. در این صورت برای دوستیِ‌مان ارزشی بیشتری قائل خواهند شد.

اشکبوس اشک در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۴ در پاسخ به نگار دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

خانم نگار محترم

این اشعار مزامیر و کلام خدا هستند که در رویا به مولوی الهام میشده و او آنها را مینوشته و برای اینکه بتوانید به راحتی این اشعار را خودتان معنی کنید ،  اطلاعاتی مختصر به شما میدهم ، وقتیکه ما به دنیا می آییم بر خلاف حیوانات ذهنمان کاملا پاک و خالیست که از همان ابتدا با حواس خود شروع به تحقیق وتجربه برای شناخت افراد و اشیای اطراف خود میکنیم مثلا شما هرگز نمیتوانید مزه ترش را برای کودکان توصیف کنید مگر اینکه خود آنان مزه ترش را تجربه کنند و نتایج این تجربه ها در مغز کودکان ذخیره میشود و اگر همین روال برای کودکان ادامه پیدا کند ، آنها دارای شخصیت و ذاتی متفکر و متعقل میشوند که هیچ مطلبی را بدون تحقیق و تعقل قبول نمیکنند و تنها این افراد میتوانند به خداوند شناخت و معرفت پیدا کنند؟.. چون خداوند در زمین و آسمانها «نور» و یا همان «روح» است ؟.. و روح جسم لطیف خداست که از جنس نور و ابدی است و خبر خوش این است که چنانچه ما خودمان را به خداوند بفروشیم ، خداوند نیز در ازای آن به ما جسم روح یا همان نور میدهد که در آن صورت هرگز نخواهیم مرد بلکه ذات و شخصیت ما که در مغزمان ذخیره شده را در جسم لطیف و ابدی نور قرار داده و ما با تولدی دوباره در روح زنده می شویم و به نزد خداوند در جهان آخرت یا همان جهان دیگر که موازی با این دنیاست می رویم و عهده دار کاری شده و جاودانه زندگی می کنیم و دیگر ما بشر محسوب نمی شویم بلکه به ما پادشاه و روح گفته می شود... اما اشخاصی که شخصیتی مقلد پیدا کنند ، لاجرم همانند خفاش از نور یا همان خداوند دور شده و همگام با نیروهای تاریکی میشوند و نهایتأ همچون حیوانات می میرند و تبدیل به خاکی پوسیده و خاکروبه میشوند

اشکبوس اشک در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۸ در پاسخ به امید دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

آقای امید

دوست محترم ، هیچکدام از اشعار دیوان شمس از مولوی نیستند چون هیچ بشری قادر به سرودن چنین اشعاری نیست ؟.. بلکه اینها مزامیر و کلام خدا هستند که در رویا به مولوی الهام میشده و او آنها را مینوشته و درک معنی این اشعار لذتی بی پایان به ما میدهد؟.. چون مایه اطمینان قلبی ماست .. برای درک این اشعار اطلاعاتی بطور مختصر به شما میدهم ، وقتیکه ما به دنیا می آییم بر خلاف حیوانات ذهنمان کاملا پاک و خالیست که از همان ابتدا با حواس خود شروع به تحقیق وتجربه برای شناخت افراد و اشیای اطراف خود میکنیم مثلا شما هرگز نمیتوانید مزه ترش را برای کودکان توصیف کنید مگر اینکه خود آنان مزه ترش را تجربه کنند و نتایج این تجربه ها در مغز کودکان ذخیره میشود و اگر همین روال برای کودکان ادامه پیدا کند ، آنها دارای شخصیت و ذاتی متفکر و متعقل میشوند که هیچ مطلبی را بدون تحقیق و تعقل قبول نمیکنند و تنها این افراد میتوانند به خداوند شناخت و معرفت پیدا کنند؟.. چون خداوند در زمین و آسمانها «نور» و یا همان «روح» است ؟.. و روح جسم لطیف خداست که از جنس نور و ابدی است و خبر خوش این است که چنانچه ما خودمان را به خداوند بفروشیم ، خداوند نیز در ازای آن به ما جسم روح یا همان نور میدهد که در آن صورت هرگز نخواهیم مرد بلکه ذات و شخصیت ما که در مغزمان ذخیره شده را در جسم لطیف و ابدی نور قرار داده و ما با تولدی دوباره در روح زنده می شویم و به نزد خداوند در جهان آخرت یا همان جهان دیگر که موازی با این دنیاست می رویم و عهده دار کاری شده و جاودانه زندگی می کنیم و دیگر ما بشر محسوب نمی شویم بلکه به ما پادشاه و روح گفته می شود... اما اشخاصی که شخصیتی مقلد پیدا کنند ، لاجرم همانند خفاش از نور یا همان خداوند دور شده و همگام با نیروهای تاریکی میشوند و نهایتأ همچون حیوانات می میرند و تبدیل به خاکی پوسیده و خاکروبه میشوند

حمید وحدتی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ حافظ » مقدّمهٔ جمع آورندهٔ دیوان حافظ:

با تشکر از حمیدرضا

پس در این ۶۵۰ سال که از مرگ حافظ می‌گذره، در حدود نصف اولش محمد گلندام ذکر نشده

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را 

ترک در فرهنگِ عرفانی تمثیلی ست از سپید رویی و زیبایی و در مقابلِ هندو گفته می شود که نمادِ سیاهی و تیرگی ست، اما خالِ هندو (خال سیاه ) که نه بعد دارد و نه اندازه همان هُشیاری یا جانی ست که امتدادِ جانان است و هر انسانی با حضورِ خود در این جهان با چنین خالی زاده می شود. پس‌حافظ که دلبری زیبا روی و شیرازی را در نظر دارد می فرماید اگر هم که آن تُرکِ شیرازی بتواند با زیبایی و فریبندگیِ خود دلِ حافظ را بدست بیاورد، حافظ به خالِ هندو و سیاهِ او سمرقند و بخارا را که از آباد ترین شهرهایِ آن زمان بودند می بخشد. یعنی تُرک بودن و زیباییِ آن زیبا روی شیرازی در مرتبهٔ پایین تری از خالِ هندویش قرار دارد و حافظ او را بعنوانِ جلوه ای از رخسارِ معشوقِ ازل در نظر می‌گیرد و نه جسم، درواقع زیبایی صورت فناپذیر است اما آن خال و زیباییِ درونی ابدیست و پایدار.

بده ساقی مِیِ باقی، که در جنت نخواهی یافت

کنارِ آبِ رُکن آباد و گُل گشتِ مُصَلّا را

مِیِ باقی می تواند ایهامِ ضعیفی به مِیِ باقیمانده از دیشب داشته باشد اما به دلیل‌ اینکه پیش از آن اشاره ای به شب یا روزِ گذشته نشده است چنین تعریفی از این مِی خطا بنظر می‌رسد و همان شرابی که نوشیدنش موجبِ جاودانی می گردد مورد نظر می باشد. پس حافظ که خالِ هندو یا جانِ اصلیِ انسان را جانی می داند که با پرورش امکانِ رشد و فراگیر شدنِ این زیبایی در همهٔ ابعادِ وجودیِ انسان را دارد از ساقی یا عاشقی که متعالی شده و به عشق یا خداوند زنده است می خواهد تا از آن مِیِ باقی که جاودانگی را به همراه می آورد به او نیز بنوشاند. آبِ رکن آباد و گل گشتِ مصلا را همگان می شناسیم و در اینجا نمادی از این جهان هستند، پس حافظ می‌فرماید آن شرابی که در بهشت وعده داده اند را انسان باید در همین جهان بنوشد تا همچون ساقی و بزرگانی مانندِ فردوسی و مولانا و حافظ به عشق زنده و جاودانه شود، از نظرِ عرفا بهشتِ موعود که بینهایتِ خداوندی ست عالمِ معنا یا بی فرمیِ محض است و نه از جنسِ زمان و مکان، پس در آنجا خبری از اماکنی چون آبِ رکن آباد و گلگشتِ‌ مصلا و بطورِ کلی مکان نخواهد بود تا انسان در کنارش بنشیند و مِی بنوشد. پس‌حال که انسان با لطفِ خداوند شانسِ نوشیدنِ شراب و رسیدن به بقا و جاودانگی را یافته و با آن خالِ هندویِ خود پای در این جهانِ بی فرمی گذاشته است، هم اکنون باید از شرابی که ساقیِ الست توسطِ ساقیانِ این جهان و رایگان به او پیشکش می کند بنوشد و بهرهٔ لازم را از این فرصتِ منحصر بفرد ببرد که فردا دیر است.

فغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین کارِ شهر آشوب

چنان بردند صبر از دل، که ترکان خوانِ یغما را

فغان یعنی دریغ و افسوس، لولیان همان کُولی ها هستن با صفاتی که حافظ در اینجا بیان نموده و کنایه از همهٔ جذابیت های این جهانی و از جمله آن زیبا روی شیرازی هستند، شوخ در اینجا یعنی زیبا رویِ فتنه انگیز، پس‌حافظ می‌فرماید این لولیانِ شوخ و زیبا آنچنان صبر را از دلِ انسانها می برند که ترکان خوانِ یغما را غارت می کنند، یعنی زیبایی و جاذبه های این جهانی چنان فریبنده هستند که هر انسانی صبر و پرهیز را رها و با هجوم بسویِ جاذبه ها سعی در بدست آوردنِ آنها می کند، چیزهایی مانندِ ثروت و مقام، یا شهرت و کسبِ اعتبار نیز هم ردیفِ آن کولی هایی هستند که خالِ هندوشان بسیار کمرنگ شده آنچنان که بنظر می رسد اصولاََ عشقی در دل ندارند و تنها انگیزهٔ آنان از شیرین کاری ها و بلوا و آشوبی که در شهر بپا کرده اند کسبِ درآمد و تفریح است. در تمثیلِ مصراع دوم صبر که بقولِ مولانا کلیدِ گشایش و دست یافتن به گنجِ ارزشمند حضور می باشد به خوان و نعمتِ گسترده ای تشبیه شده است که توسطِ لولیان غارت می شود. پس حافظ دستِ رد زدن به ساغرِ شرابِ عارفان و آموزه های بزرگان را جذابیت و شیرین کاری های لولیانِ این جهانی و گناهش را بر گردنِ آنان می‌اندازد که مانعی بزرگ برای حفظِ صبر و پرهیزِ انسان می‌باشند.

ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مستغنی ست

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را

اما پرسش این است که انسان چرا باید نقدِ این جهان را با صبر پیشگی به نسیه ای که عارفان و یا حتی صوفیان وعده می دهند بفروشد؟  چرا نباید لولیِ شوخی با دلبری در کنارِ آبِ رکن‌ آباد جامی از شراب را به مشتاقانش بنوشاند؟ حافظ استدلال می کند یار یا خداوندی که جمال و زیباییِ او از هرچه آب و رنگ و زیبایی و جلوه گری مستغنی و بی نیاز است انسان را برای منظوری متعالی به این جهان آورده است، به عقیدهٔ عارفان منظور و غرضِ خداوند این نبوده است که انسان از عالمِ جان پای به این جهان گذاشته و در کنارِ آبِ رکن آباد و گلگشت مصفا چند روزی به عشرت پرداخته و لولیان یا ثروت و چیزهایی را بر جای گذاشته و پس از چند صباحی رخت از جهان بربندد، که اگر اینچنین منظوری برای حضورِ انسان در جهان موردِ نظرِ خداوند بود که آدم و حوا از نعمتهای بهشتی برخوردار بودند و در جوارِ کروبیان و در آرامش به زندگی خود ادامه می دادند، پس طرحِ خداوند که به ذات مستغنی و بی نیاز است از عشقِ ناقص و ناتمامِ انسان(همان خالِ هندو) برای چنین هبوطی این بوده است که بنا به حدیثی قدسی با آشکار کردنِ گنجِ پنهانِ خداوند و گسترشِ عشق در این جهانِ ناسوتی به مراتبی بالاتر از فرشتگان دست یافته و جاودانه شود. در رابطه با بی نیازیِ خداوند به عشقِ ناتمامِ انسان در عینِ حال که می خواهد حُسن و زیباییِ خود را در این جهانِ فرم جلوه دهد در  جایی دیگر فرموده است؛

غرض کرشمهٔ حُسن است ورنه حاجت نیست

                                                    جمالِ دولتِ محمود را به زلفِ ایاز

من از آن حُسنِ روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را

بیرون آمدنِ زلیخا از پردهٔ عصمت کنایه از ادعایِ بیگناهیش بود هنگامی که پیراهنِ یوسف را از قفا درید اما پس از اتفاقاتی دیگر ثابت شد که زلیخا گناهکار است، پس حافظ از این مضمون بهره برده و می فرماید که "من" یعنی حافظ به عنوانِ کسی که او نیز در الست از خالِ هندو یا عشق بی نصیب نبوده است، همان روز از حُسن و زیباییِ روزافزونی که یوسف یا خداوند دارد دانستم که سرانجام راهی جز کرشمهٔ حُسن نیست و سرانجام این حُسن و زیبایی از عالمِ غیب و ملکوت به عالمِ جسمانی و ماده گسترش خواهد یافت، پس خداوند یا حُسن به خود تدبیر و طرحی را در انداخت تا انسان را گناهکار نشان داده و با حضورش بر روی زمین حُسن و عشق را در جهانِ مادی گسترده کند.

" پری رو تابِ مستوری ندارد      ببندی در ز روزن سر برآرد"

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جوابِ تلخ می زیبد لبِ لعلِ شکر خا را

پس‌ خداوند یا آن حُسنِ روزافزون که از افشایِ رازش توسطِ حافظ خوشنود نیست ممکن است او را دشنام داده و یا نفرین کند، حافظ خطاب به معشوقِ الست ادامه می دهد اگر دشنام فرمایی یا نفرین و یا حتی اگر بجرمِ افشایِ اسرار همچون حلاج او را بر دار کنی بازهم حافظ به این کارِ خود(دعا) ادامه می دهد و اسرار را بیان می کند، پس‌ هر جوابِ تلخی هم که از لبِ لعل و شیرینِ معشوق بیرون آید زیبندهٔ اوست و در بیانی دیگر هر جوابِ تلخی هم که از لبانِ معشوق شنیده شود سزاوارِ سخنانِ چون شکری ست که حافظ بیان می کند.

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند

جوانانِ سعادتمند، پندِ پیرِ دانا را

پس جوانان یعنی انسانهایی که عاشق شده اند و در پیِ گسترشِ خالِ هندویِ خود مشتاقند تا از لبِ شکرخایِ پیرِ دانایی چون حافظ از اسرارِ بیشتری آگاهی یابند، حافظ می فرماید "جانا" یعنی ای کسی که از جنسِ جانِ حافظ هستی، نصیحتِ این پیرِ دانا را گوش کن؛

حدیث از مطرب و مِی گو و رازِ دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

یعنی ای جوانی که بوسیلهٔ حکمت و فلسفه و استدلالهای عقلی قصدِ شناختِ حُسن و رازِ عشق را داری، چنین امری از عهدهٔ هیچ کس بر نمی آید و در آینده هم بر نخواهد آمد، پس حدیث مطرب و مِی را بگو و رازهای هستی را کمتر جستجو کن، چرا که باید غرقِ دریای عشق شوی تا رازِ عاشقی را کشف کنی، یعنی عشق گفتنی و بیان کردنی نیست،‌ از شرابِ عارفان و بزرگان بنوش تا در طربِ پیوسته و بدونِ عللِ بیرونی باشی و با ادامهٔ به این کار عشق و رازهای هستی را خواهی شناخت.

وجودِ ما معماییست حافظ     که تحقیقش فسون است و فسانه 

سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان

                                     ساقیا مِی ده و کوتاه کن این گفت و شنید

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظمِ تو افشاند فلک عِقدِ ثریّا را

دُرّ یعنی سنگِ بسیار قیمتی و سُفتن یعنی سوراخ کردن، پس حافظ که خود می داند چه غزلی سروده است این کارِ ظریف و دشوار را به سوراخ کردنِ دُرّ و سنگهای قیمتی تشبیه می کند که باید به دستِ استادکاری ماهر سپرد و گرنه شخصِ ناشی و تازه کار هنگامِ سُفتنش آنرا شکسته و گوهر را ضایع می کند، حافظ می فرماید چه غزلی گفتی و با چه مهارتی دُر و مفاهیمِ ارزشمند را سُفتی و به یکدیگر پیوستی بنحوی که با کمترین جابجایی واژگان و حتی حرفِ اضافه ای چنین‌ گردنبندی زیبا و زینتی ارزشمند بدست نمی آمد تا بر گردنِ فلک آویخت و تزئینی باشد برای جهان و جهانیان، پس ثریا یا پروین که از آن به وجد و شعف آمده است امید است گوهرهای بیشتری بر نظمِ حافظ افشاند تا هم پاداشی برای او و همچنین دست‌مایه‌ی دُر سفتن های آتی باشد. بعبارتی دیگر با این غزل برکات ِ کائنات بر حافظ افشانده شد. براستی چگونه است که ستایش های حافظ از هنرِ خود نیز دوست داشتنی و زیباست؟

 

                                      

 

آرشام آتش زر در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵:

با تخلص و تقلید از سبک شاعر این حقیر نیز در وصف یار چنین گفته ام: 

ماه شب چارده همره زیبای تُست 
قامت زیبای سرو همچو نگارای تست

همت جام و عجم شعبدهٔ دست تست
سرمهٔ چشمانِ من خاک ره کوی تست 

قصهٔ ناخوانده ام بسته به تقدیر تست
جان و تن بنده ات ثنای سودای تست

وصل تو فرخنده باد گرچه به کوی عَدَم
خاطر این خاکسار رهروی مسکین تست

بر فلک آوا نهم قصه ی دلدادگی 
وقت وصال آمده ست منتظر رای تست

عاشقت گر مست شد عربده آغاز کرد

غایت صبرش رسید وقت تجلای تست

 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان 

معنی بیت اول 

۱ _ اکنون که بین من و تو  گله گزاری و گفتگویی هست ، اگر گناهی از من سر زده و یا مرتکب خطایی شده ام ، آن را تذکر بده .

[ ماجرا : مرکب از "ما" و " جری " صیغهء ماضی است ، به معنی سرگذشت ، قصه و واقعه به کار می برند ،سرگذشت و اتفاق و آنچه  گذشته باشد ، گله و شکایت ./ آرایه ء تکرار : بیا / جناس زاید : اگر ،گر ]

معنی بیت دوم 

۲ _ آیا شایسته است بدین گونه بی حد و حساب مردم را شیفته ء خویش سازی ؟ چنین مکن ، زیرا برای این دادخواهی مردم جزا و عقوبتی وجود دارد.

[ مظلمه : ظلم و ستم / کنایه : دل بردن ( شیفته و بی قرار کردن )

معنی بیت سوم 

۳ _ اگر توانگران گاهی از سر لطف به گدایان کوی خود نظری بیفکنند ، برای آنان عیبی به شمار نمی آید .

[ نظر کردن نگاه کردن ، توجه و عنایت نمودن / تضاد : توانگر ، گدا ]

معنی بیت چهارم 

۴ _ روزگار چند روزی آن گونه سپری شد که دشمن آرزو می کرد و در این مدت از دوستان هم نشنیدم که بگویند این آشنای ماست که دشمن کام گشته است .

[ کام : مراد و آرزو /تضاد : دشمن و دوست ، بیگانه و آشنا ] 

معنی بیت پنجم 

۵ _ کسی باقی نماند که در این غم دلش بر من نسوزد و به رحم نیاید ، اما کسی هم جز تحمل درد و رنج درمانی برایم تشخیص نداد .

[ بیرون از : جز از ، غیر از / تضاد : درد ، دوا ]

معنی بیت ششم 

۶  _ اگر هزار بار ذهن و خاطر مرا آشفته سازی و مرا مضطرب نمایی ،از جانب من نسبت به تو همچنان صفا و صمیمیت وجود دارد .

[ خاطر : فکر و اندیشه ،دل / همچنان : قید است ، هنوز / کنایه : خاطر کسی شوراندن ( آشفته و پریشان کردن کسی ) ]

معنی بیت هفتم 

۷ _ مغزم با دودی که از آتش خیال و سودا بر می خاست سوخت و ازمیان رفت ،ولی هنوز هم از روی نادانی می پندارم که برای این بیماری دارویی معجزه آسا همانند کیمیا یافت می شود.

[ دماغ : مغز ، خاطر  و اندیشه / جهل مصور : نادانی و جهالتی که بر دل و لوح ضمیر نقش بسته شده است 

کیمیا -->بیت ۱۰ غزل ۴۸ / کنایه : دماغ سوختن ( از میان رفتن و رنج بردن ) تشبیه : ماخولیا به آتش ( اضافه تشبیهی )]

معنی بیت هشتم 

۸ _ آرزوی دل ما بر آورده  نشدو جان ما برای به در رفتن از تن به حلق رسیده است ، ولی اگر این جان به میانه ء دهان هم برسد ، با وجود اینکه میان کام و لب فاصله ای نیست ، ما هنوز هم برای رسیدن به او امیدواریم .

[ کام : آرزو ،مراد / همچنان : قید است ،هنوز/ رجا: امید / کنایه : جان به حلق رسیدن ( بی تاب و بی قرار شدن ، مشرف به مرگ بودن ) ایهام تناسب : بین " کام " ( اول ) در معنای " سقف دهان " که در اینجا منظور نیست با "حلق " / تناسب : حلق ،کام / جناس اشتقاق : نرسیدیم ، رسید ، رسد ]

معنی بیت نهم 

۹ _ سوگند به جان دوست که سعدی اصلا باور ندارد که درگیتی جز کوی دوست جاییوجود داشته باشد 

[نوعی رد الصدر علی العجز  : دوست / تضاد : نیست ،هست ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰:

وزن :فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لان 

معنی بیت اول 

۱  _ هر آنچه از ملاحت و زیبایی در باب چهره ء تو بگویند و نیز آنچه از شنگی و دلربایی چشمانت بر زبان آرند همه ء اینها در روی و چشم تو وجود دارد.

[ شوخی : بی باکی و جسارت در عشق ورزیدن / رعنایی : زیبایی حسن و جمال و دلربایی ، غنج و ناز / تناسب : روی ، چشم .]

معنی بیت دوم 

۲  _ در باغ به سروها نگریستم و در مورد راستی و بلندی آنها تامل کردم ، اما سرانجام دریافتم که هیچ قامتی به دلآ رایی بالای تو یافت نمی شود.

[دلآرا : زیبا و شادی آفرین ]

معنی بیت سوم 

۳  _ ای کسی که بلبل مانند تو قادر به سخندانی و نغمه سرایی نیست ، حتی نمی توان  طوطی را هم در برابر تو شکر شکن دانست  

[ شکر خایی : شیرین زبانی/ تشبیه مضمر و تفضیلی: تشبیه سخندانی و شیرین زبانی معشوق به بلبل و طوطی و بر تری معشوق بر آن دو ]

معنی بیت چهارم 

۴ _ ای محبوب من ، نه تو از حال زار من خبری داری ، نه گل خندان از شور و غوغای بلبل عاشق .

[ مسکین : درویش و آن که هیچ ندارد ،حقیر و ضعیف  / مشغله : هیاهو ، شور و غوغا ، کار و بار و هر چیزی که شخص را به خود مشغول کند / سودایی : سودا زده و گرفتار عشق /تشبیه مضمر : شاعر به بلبل و معشوق به گل خندان مانند شده است ]

معنی بیت پنجم 

۵  _ اینکه گفتی اگر شکیبایی پیشه کنی ،گشایشی در کارت حاصل می شود ، سخن درستی است ،اما برای کسی که تاب شکیبایی دارد .

[ فرج یافتن: گشایش و رهایی یافتن /  تلمیح : مصراع اول اشاره است به سخن معروف : الصّبر مِفتاحُ الفَرَج ]

معنی بیت ششم 

۶  _ آیا تاکنون شنیده ای که کسی بتواند دوری دوست را تحمل کند ؟ به راستی  در قلبی که شکیبایی وجود داشته باشد ، دوستی و عشق وجود ندارد .

[ شکیبیدن : صبر و بردباری پیش گرفتن / جناس زاید : دوست ، دوستی / دوستی : عشق و محبت ]

معنی بیت هفتم 

۷  _ هر کس از سرزنش و رسوایی آگاهی دارد و بدآن می اندیشد و از آن می هراسد ، هرگز از عشق خبری نداشته و ندارد .

[ شنعت : سرزنش و ملامت ]

معنی بیت هشتم 

۸ _ کسی که با یاد و خاطره ء تو انس و الفتی دارد، تنها نیست ، پس مپندارید  که من طاقت تنهایی دارم، بلکه یاد تو نمی گذارد جدایی مرا از پای در آورد .

[ انس : الفت و دوستی ] 

معنی بیت نهم 

۹  _ چشم همه به تو می نگرد ،اما نمی توان گفت هر چشمی بصیرت دارد و تو را آنچنانکه هستی می بیند .

[ نگران : صفت فاعلی ، نگرنده و ناظر / و لیک : حرف ربط در معنی استدراک است ،اما ، ولی / بینایی : بصیرت ] 

معنی بیت دهم 

۱۰  _ ای دوست ، گفته بودی که مردم روزگار ، همه اهل ریا و فریب و تمسخرند .سعدی از این گونه نیست ، ولی چنانچه تو این اوصاف مذموم را به وی نسبت دهی می پذیرد .

[ زرق : ریا و نفاق و دروغ / فسوس : حیله ، آزار و جفا ، سرزنش ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

 

سارا در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۲۷ - داستان پیرزن با سلطان سنجر:

واقعأ سلطان سنجر اینقدر خاکی و در دست رس بوده که پیرزنی دامن او را میگیرد ؟

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن  فع لان 

معنی بیت اول 

۱ _ ای دوست ،اگر دیگران بگویند من جز تو یاری دارم یا شب و روز به جز اندیشیدن به تو به کار دیگری می پردازم ، به سخن آنان گوش مده .

[ تضاد : شب ،روز ] 

معنی بیت دوم 

فقط من نیستم که گرفتار زلف تو شده ام ،بلکه در هر پیچ و تاب زلف تو یک گرفتار وجود دارد .

[ تشبیه : سر زلف به کمند ]

معنی بیت سوم 

۳ _ اگر من ادعا کنم که با تو پیوند و الفتی  ندارم ، در و دیوار شهادت می دهند که این پیوند وجود دارد ، یا که آری ، این پیوند وجود دارد .

[ ایهام : کاری هست ۱ _ که آری هست ۲_ کار و امری هست .]

معنی بیت چهارم 

۴ _ هر کس مرا در اثر عشق ورزیدن به تو سر زنش کند و این کار را بر من عیب بشمارد ، تا زمانی که تو را ندیده ،عشق را بر من ناپسند می شمارد ، اما به محض دیدن تو به من حق می دهد و دست از سرزنش من بر می دارد .

[ انکار : ندانستن و باور نداشتن ، نشناختن ]

معنی بیت پنجم 

۵ _ چه می توانم کرد ، اگر در برابر ستم نگهبان تو صبر پیش نگیرم ؟ زیرا همه می دانند که هر گلی در همنشینی خود خاری دارد، پس برای رسیدن به گل از تحمل نیش خار گزیری نیست .

[ جور : ستم / صحبت : مصاحبت و همنشینی /تضاد : گل ،خار ]

معنی بیت ششم 

۶ _ تنها منی که آرزوی بیهوده در سر دارم ، عاشق تو نیستم ، بلکه عشاق دل سوخته ای چون من در میان هوا داران تو بسیار دیده می شوند.

[ خیل : قبیله و طایفه ، گروه و هواداران / کنایه : خام طمع ( کسی که طمع و آرزوی بیهوده دارد) سوخته ( شیفته و عاشق ، رنج دیده )/ تضاد معنوی : خام ،سوخته ( هر دو در معنای مجازی )]

معنی بیت هفتم 

۷ _ باد از جایگاه تو خاکی  بیاورد و با آن آبروی هر چیز معطری را که در دکان عطار بود ، بریخت و آنها را بی بها ساخت .

[ مقام : جای و اقامتگاه / آب : آبرو ، ارزش و اعتبار / طیب : بوی خوش و هر چیز معطر / عطار : عطر فروش / تناسب : طیب ، عطار / تناسب : بین " آب " در معنای غیر منظورش ، یعنی " ماده ء سیّال معروف " با " خاک و باد" / تضاد : بیاورد و ببرد ،باد و خاک ] 

معنی بیت هشتم 

۸  _ چه چیزی می توانم نثار قدم هایت سازم که آن را بپسندی ؟ بی تردید نمی توان گفت که جان و سر من در برابر تو ارزشی برای نثار شدن دارند .

[ مقدار : قدر و ارزش / تضاد : پا ، سر ]

معنی بیت نهم 

۹ _ سرانجام روزی این لباس صوفیانه ء ریایی را بیرون می آورم ، تا همه ء مردم بدانند که صوفی واقعی نیستم و در زیر  این خرقه زنار کافران بر کمر دارم .

[ دلق: لباس ژنده ای که درویشان به تن کنند / مرقع : رقعه ها و پاره های به هم دوخته شده ، خرقه ء صوفیان که از پاره های رنگارنگ به هم دوخته شده ، تهیه می شده است / زنّار : کمر بندی بوده که ذمّیان مسیحی در مشرق زمین به امر مسلمانان مجبور بودند که داشته باشند تا بدین وسیله از مسلمانان ممتاز گردند ، چنانکه یهود مجبور بودند بر شانه ء خود تکه پارچه ء زردی به نام عسلی بدوزند . در ادبیات صوفیانه زنّار رمز کفر و بت پرستی است ، چنانکه خرقه نشان زهد و ایمان است / تضاد معنوی : دلق مرقع ،زنار / جناس لاحق : دلق ، خلق ]

معنی بیت دهم 

۱۰ _ همه ء مردم همین نشان دوستی را که من دارم بر خود احساس می کنند ، برای اینکه معلوم شود در روزگار تو همه چون من، مست عشق تو اند و هیچ هشیاری پیدا نمی شود .

[ داغ محبت : سوز و آتش عشق / دور : زمان و روزگار / تضاد : مست ، هشیار / ایهام : دور ، ۱ _روزگار  ۲ _ به قرینه ء " مست " دور می خواری مراداست / جناس لاحق : مست ، هست ] 

 معنی بیت یازدهم 

۱۱ _ داستان عشق ورزی سعدی قصه ای نیست که بتوان آن را از مردم مخفی نگه داشت ، زیرا داستان شیدایی او در سر هر بازاری بازگو می شود و همه از آن آگاهند .

[ حدیث : سخن ، ماجرا ، افسانه و داستان / کنایه : بر سر بازار بودن ( ظاهر و آشکار بودن )]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۹ مهر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان

معنی بیت اول 

۱ _ خوشا به حال کسی که با بلند بالایی چون تو دوست و رفیق است ! زیرا این دوستی نعمتی است که خداوند به او بخشیده است .

[ زهی : شبه جمله است که برای تحسین به کار می رود ، آفرین ، خوشا / بالا : قد و قامت . / آلا : جمع الی ، نعمت ها و نیکویی ها / تشبیه : سرو بالا ( بالایی مانند سرو ) ]

معنی بیت دوم 

۲ _ هر کس در تمام طول حیاتش فقط لحظه ای با تو بوده و از تو لذتی یافته است ، از آن پس به هیچ آرزویی دست نمی یابد که او را خشنود سازد ، زیرا آرزویی بزرگتر از با تو بودن وجود ندارد .

[ دم : لحظه و ساعت / تمنا : آرزو و در خواست / کنایه : دم یافتن ( بهره مند و بر خوردار شدن )]

معنی بیت سوم 

۳  _ هر کس برنظر و اندیشه ء تو آگاهی یابد و از آن پس به خاطر خویش نفس کشد و زنده ماند ، این تدبیر برای او تدبیر خردمندانه ای نبوده است .

[ معلوم کردن : شناختن ، پی بردن / نفس زدن : زندگی کردن / نه بس رایی است : رای و اندیشه ء شایسته و خوبی نیست / نوعی ردالصدر علی العجز : رای / جناس زاید : رای ، برای ]

معنی بیت چهارم 

۴  _ هر کس هر لحظه به کسی نظر دارد ، عاشق نیست و هر کس هر روز  به جایی خاطر می سپارد و تمرکز ندارد ، عارف به شمار نمی آید .

[ ساعت : لحظه / نظر : نگاه و توجه / عارف : دانا و شناسنده / خاطر : فکر و اندیشه ، دل ]

معنی بیت پنجم 

۵ _ مرا با یاد و خاطره ء خویش در کنج تنهایی رها کن ، زیرا کسی که با یاد  تو خلوت گزیند ، تنها نیست .

[ واو : حرف اضافه است که در اینجا در معنی ملازمت و همراهی به کار رفته است / تو : در اینجا به معنی "خود " است / خلوت : عزلت و گوشه نشینی ]

معنی بیت ششم 

۶  _  نمی توان با ختیار و آگاهانه از تو شکیبا بود .اگر کسی دور از تو صبر پیشه کند ، از روی ناچاری خواهد بود .

[ اضطرار : بی اختیاری ، جبر ، مقابل اختیار ]

معنی بیت هفتم

۷_ در هر بامداد که به روی تو نظر کنیم ، آن صبح چون عید نوروز خجسته است و هر شبی که بی تو سپری  شود ، طولانی ترین شب سال  خواهد بود.

[ تشبیه : نظر کردن به روی معشوق به نوروز و شب فراق یار به شب یلدا مانند شده است / تضاد بامداد ، شب / جناس زاید : روز ، نوروز / جناس مضارع : هست ، است / تشبیه : فراق به شب ]

معنی بیت هشتم 

خدایا ، تمام اسیران را آزاد ساز ،مگر کسی که به کمند زیبا رویی گرفتار آمده و عاشق است .

[ استعاره : کمند ( زلف تابدار ) / آرایه ء تکرار : اسیر / استثنای منقطع : استثنا کردن اسیران کمند زیبا رویان از اسیران دیگر ]

معنی بیت نهم 

 ۹  _ بنگر که حکیم نیز دست از خود شسته و عاشق گشته است .آری ، هر حکیمی که دل از کف بدهد ، شوریده و شیدایی بیش نیست .

[ حکیم : اهل حکمت ، دانشمند و فرزانه / شیدایی : جنون و بی خودی ، عاشقی / تضاد : حکیم ، شیدا / کنایه : دل از دست رفتن ( فریفته و عاشق شدن ) ]

معنی بیت دهم 

۱۰ _ اما اگر پای سعدی در این لجن و ورطه فرو رود ، به دلیل اینکه اولین پایی نیست که دچار این لغزش و گرفتاری می شود ، عذرش پذیرفتنی است .

[ ولیک : حرف ربط در معنی  استدراک است ، اما ،ولی / لجم : " گِلِِ تیره و لای سیاهی را گویند که در ته حوض ها و کولاب ها و جوی های آب می باشد ، لجن "( لغت نامه )]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

۱
۱۳۱۱
۱۳۱۲
۱۳۱۳
۱۳۱۴
۱۳۱۵
۵۷۲۹