گنجور

 
فردوسی

پس آگاهی آمد به افراسیاب

که شاه جهاندار بگذاشت آب

شنیده همی داشت اندر نهفت

بیامد شب تیره با کس نگفت

جهاندیدگان را هم آنجا بماند

دلی پر ز تیمار تنها براند

چو کیخسرو آمد به گنگ اندرون

سری پر ز تیمار دل پر ز خون

بدید آن دل افروز باغ بهشت

شمرهای او چون چراغ بهشت

به هر گوشه‌ای چشمه و گلستان

زمین سنبل و شاخ بلبلستان

همی گفت هر کس که اینت نهاد

هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد

وز آن پس بفرمود بیدار شاه

طلب کردن شاه توران سپاه

بجستند بر دشت و باغ و سرای

گرفتند بر هر سوی رهنمای

همی رفت جوینده چون بیهشان

مگر زو بیابند جایی نشان

چو بر جستنش تیز بشتافتند

فراوان ز کسهای او یافتند

بکشتند بسیار کس بی‌گناه

نشانی نیامد ز بیداد شاه

همی بود در گنگ دژ شهریار

یکی سال با رامش و میگسار

جهان چون بهشتی دلاویز بود

پر از گلشن و باغ و پالیز بود

برفتن همی شاه را دل نداد

همی بود در گنگ پیروز و شاد

همه پهلوانان ایران سپاه

برفتند یکسر به نزدیک شاه

که گر شاه را دل نجنبد ز جای

سوی شهر ایران نیایدش رای

همانا بداندیش افراسیاب

گذشتست زان سو به دریای آب

چنان پیر بر گاه کاووس شاه

نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه

گر او سوی ایران شود پر ز کین

که باشد نگهبان ایران زمین

گر او باز با تخت و افسر شود

همه رنج ما پاک بی‌بر شود

از آن پس به ایرانیان شاه گفت

که این پند با سودمندیست جفت

از آن شارستان پس مهان را بخواند

وز آن رنج بردن فراوان براند

از ایشان کسی را که شایسته‌تر

گرامی‌تر از شهر و بایسته‌تر

تنش را به خلعت بیاراستند

ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند

چنین گفت کایدر به شادی بمان

ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان

ببخشید چندان که بد خواسته

ز اسبان وز گنج آراسته

همه شهر ز ایشان توانگر شدند

چه با یاره و تخت و افسر شدند

بدانگه که بیدار گردد خروس

ز درگاه برخاست آوای کوس

سپاهی شتابنده و راه‌جوی

به سوی بیابان نهادند روی

همه نامداران هر کشوری

برفتند هر جا که بد مهتری

خورشها ببردند نزدیک شاه

که بود از در شهریار و سپاه

به راهی که لشکر همی برگذشت

در و دشت یکسر چو بازار گشت

به کوه و بیابان و جای نشست

کسی را نبد کس که بگشاد دست

بزرگان ابا هدیه و با نثار

پذیره شدندی بر شهریار

چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج

نهشتی که با او برفتی به رنج

پذیره شدش گیو با لشکری

و زآن شهر هر کس که بد مهتری

چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز

پیاده شد و برد پیشش نماز

جهاندار بسیار بنواختشان

به رسم کیان جایگه ساختشان

چو خسرو به نزدیک کشتی رسید

فرود آمد و بادبان برکشید

دو هفته بر آن روی دریا بماند

ز گفتار با گیو چندی براند

چنین گفت هر کو ندیدست گنگ

نباید که خواهد به گیتی درنگ

بفرمود تا کار برساختند

دو زورق به آب اندر انداختند

شناسای کشتی هر آنکس که بود

که بر ژرف دریا دلیری نمود

بفرمود تا بادبان برکشید

به دریای بی‌مایه اندر کشید

همان راه دریا به یک ساله راه

چنان تیز شد باد در هفت ماه

که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت

که از باد کژ آستی تر نگشت

سپهدار لشکر به خشکی کشید

ببستند کشتی و هامون بدید

خورش کرد و پوشش هم آنجا یله

به ملاح و آن کس که کردی خله

بفرمود دینار و خلعت ز گنج

ز گیتی کسی را که بردند رنج

وز آن آب راه بیابان گرفت

جهانی از او مانده اندر شگفت

چو آگاه شد اشکش آمد به راه

ابا لشکری ساخته پیش شاه

پیاده شد از اسب و روی زمین

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

همه تیز و مکران بیاراستند

ز هر جای رامشگران خواستند

همه راه و بی‌راه آوای رود

تو گفتی هوا تار شد رود پود

به دیوار دیبا برآویختند

درم با شکر زیر پی ریختند

به مکران هر آن کس که بد مهتری

وگر نامداری و کنداوری

برفتند با هدیه و با نثار

به نزدیک پیروزگر شهریار

و زآن مرز چندان که بد خواسته

فراز آورید اشکش آراسته

ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دید

و زآن نامداران یکی برگزید

ورا کرد مهتر به مکران زمین

بسی خلعتش داد و کرد آفرین

چو آمد ز مکران و توران به چین

خود و سرفرازان ایران زمین

پذیره شدش رستم زال سام

سپاهی گشاده دل و شاد کام

چو از دور کیخسرو آمد پدید

سوار سرفراز چترش کشید

پیاده شد از باره بردش نماز

گرفتش به بر شاه گردن‌فراز

بگفت آن شگفتی که دید اندر آب

ز گم بودن جادو افراسیاب

به چین نیز مهمان رستم بماند

به یک هفته از چین به ماچین براند

همی رفت سوی سیاووش گرد

به ماه سفندار مذ روز ارد

چو آمد بدان شارستان پدر

دو رخساره پر آب و خسته جگر

به جایی که گرسیوز بدنشان

گروی به نفرین مردم کشان

سر شاه ایران بریدند خوار

بیامد بدان جایگه شهریار

همی ریخت بر سر از آن تیره خاک

همی کرد روی و بر خویش چاک

بمالید رستم بر آن خاک روی

بنفرید بر جان ناکس گروی

همی گفت کیخسرو ای شهریار

مرا ماندی در جهان یادگار

نماندم ز کین تو مانند چیز

به رنج اندرم تا جهانست نیز

بپرداختم تخت افراسیاب

از این پس نه آرام جویم نه خواب

بر امید آن کش به چنگ آورم

جهان پیش او تار و تنگ آورم

از آن پس بدان گنج بنهاد سر

که مادر بدو یاد کرد از پدر

در گنج بگشاد و روزی بداد

دو هفته در آن شارستان بود شاد

به رستم دو صد بدره دینار داد

همان گیو را چیز بسیار داد

چو بشنید گستهم نوذر که شاه

بدان شارستان پدر کرد راه

پذیره شدش با سپاهی گران

ز ایران بزرگان و کنداوران

چو از دور دید افسر و تاج شاه

پیاده فراوان بپیمود راه

همه یکسره خواندند آفرین

بر آن دادگر شهریار زمین

به گستهم فرمود تا برنشست

همه راه شادان و دستش به دست

کشیدند زان روی به بهشت گنگ

سپه را به نزدیک شاه آب و رنگ

وفا چون درختی بود میوه‌دار

همی هر زمانی نو آید به بار

نیاسود یک تن ز خورد و شکار

همان یک سواره همان شهریار

ز ترکان هر آن کس که بد سرفراز

شدند از نوازش همه بی‌نیاز

به رخشنده روز و به هنگام خواب

همی آگهی جست ز افراسیاب

از ایشان کسی زو نشانی نداد

نکردند از او در جهان نیز یاد

جهاندار یک شب سر و تن بشست

بشد دور با دفتر زند و است

همه شب به پیش جهان آفرین

همی بود گریان و سر بر زمین

همی گفت کاین بنده ناتوان

همیشه پر از درد دارد روان

همه کوه و رود و بیابان و آب

نبیند نشانی ز افراسیاب

همی گفت کای داور دادگر

تو دادی مرا نازش و زور و فر

که او راه تو دادگر نسپرد

کسی را ز گیتی به کس نشمرد

تو دانی که او نیست بر داد و راه

بسی ریخت خون سر بیگناه

مگر باشدم دادگر یک خدای

به نزدیک آن بدکنش رهنمای

تو دانی که من خود سراینده‌ام

پرستنده آفریننده‌ام

به گیتی از او نام و آواز نیست

ز من راز باشد ز تو راز نیست

اگر زو تو خشنودی ای دادگر

مرا بازگردان ز پیکار سر

بکش در دل این آتش کین من

به آیین خویش آور آیین من

ز جای نیایش بیامد به تخت

جوان سرافراز و پیروز بخت

همی بود یک سال در حصن گنگ

برآسود از جنبش و ساز جنگ

چو بودن به گنگ اندرون شد دراز

به دیدار کاووسش آمد نیاز

به گستهم نوذر سپرد آن زمین

ز قچغار تا پیش دریای چین

بی‌اندازه لشکر به گستهم داد

بدو گفت بیدار دل باش و شاد

به چین و به مکران زمین دست یاز

به هر سو فرستاده و نامه ساز

همی جوی ز افراسیاب آگهی

مگر زو شود روی گیتی تهی

و زآن جایگه خواسته هرچه بود

ز دینار وز گوهر نابسود

ز مشک و پرستار و زرین ستام

همان جامه و اسب و تخت و غلام

ز گستردنیها و آلات چین

ز چیزی که خیزد ز مکران زمین

ز گاوان گردونکشان چل هزار

همی راند پیش اندرون شهریار

همی گفت هرگز کسی پیش از این

ندید و نبد خواسته بیش از این

سپه بود چندان که بر کوه و دشت

همی ده شب و روز لشکر گذشت

چو دمدار برداشتی پیشرو

به منزل رسیدی همی نو به نو

بیامد بر آن هم نشان تا به چاج

بیاویخت تاج از بر تخت عاج

به سغد اندرون بود یک هفته شاه

همه سغد شد شاه را نیک خواه

وز آنجا به شهر بخارا رسید

ز لشکر هوا را همی کس ندید

بخورد و بیاسود و یک هفته بود

دوم هفته با جامه نابسود

بیامد خروشان به آتشکده

غمی بود زآن اژدهای شده

که تور فریدون برآورده بود

بدو اندرون کاخها کرده بود

بگسترد بر موبدان سیم و زر

بر آتش پراگند چندی گهر

و زآن جایگه سر به رفتن نهاد

همی رفت با کام دل شاه شاد

 
sunny dark_mode