سیدمحمد جهانشاهی در ۳۶ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲
چو ، در غمِ تو ، جز جان ، چیزی دگرم نبود
پیشِ تو کشم ، کز تو ، غمخوارترم نبودپروانه ی تو گشتم ، تا بر تو سرافشانم
خود چون رخِ تو بینم ، پروایِ سرم نبودپیش نظرم ، عالم ، چون روزِ قیامت باد
آن روز که بر راه ات ، دایم نظرم نبودگفتم خبری گویم ، با تو ، ز دلِ زارم
امّا چو تو را بینم ، از خود خبرم نبودگفتم که ز تیر ات ، تیز ، از چشمِ تو بگریزم
چون تیر بپیوندد ، کنجِ گذرم نبوددر عشقِ تو ، صد همدم ، تیماربرم باید
تنها چه کنم ، چون کَس ، تیماربرم نبودگفتی ؛ که به زر گردد ، کارِ تو ، چو آبِ زر
جانی بکنم آخر ، گر آن قدرم نبودتو چاره ی کارم کن ، تا از رخِ همچون زر
تدبیر کنم ، وجهی ، گر هیچ زرم نبودبوسی ندهی ، جانا ، تا جان نستانی تو
هر دم ، ز پیِ بوسی ، جانی دگرم نبودعطّارِ ستمکش را ، دل بود ، به تو رهبر
دردا که ، چو دل خون شد ، کَس راهبرم نبود
سیدمحمد جهانشاهی در ۳۶ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳
کَسی کو ، خویش بیند ، بنده نبوَد
وگر بنده بوَد ، بیننده نبوَدبه خود ، زنده مباش ، ای بنده ، آخر
چرا شبنم به دریا زنده نبوَدتو هستی شبنمی ، دریاب دریا
که جز دریا ، تو را ، دارنده نبوددر این دریا ، چو شبنم ، پاک گم شُو
که هر کو گم نشد ، داننده نبوداگر در خود بمانی ، ناشده گم
تو را ، جاوید ، کَس جوینده نبوَدتو میترسی ، که در دنیا ، مدام ات
بسازی از بقا افکنده نبودوجودِ جاودان خواهی ، ندانی
که گل چون گل بسی پاینده نبودوجودِ گل ، به بالایِ گل آمد
که سلطانی ، مقامِ بنده نبوَدتو را ، در نُو شدن ، جامه که آرَد
اگر بر قدِّ تو ، زیبنده نبودچه میگویم ، چو تو ، هستی نداری
تو را ، جز نیستی ، یابنده نبوداگر خواهی ، که دایم ، هست گردی
که در هستی ، تورا ، ماننده نبودفرو شُو ، در رهِ معشوق ، جاوید
که هرگز ، رفتهای آینده نبوددر آتش ، کِی رسد ، شمعِ فسرده
اگر شب تا سحر ، سوزنده نبودفلک هرگز نگردد ، محرمِ عشق
اگر سر تا قدم ، گردنده نبوَدهر آن کبکی ، که قوتِ باز گردد
ورایِ او ، کَسی پرّنده نبودچه میگویی ، تو ای عطّار ، آخر
به عالم در ، چو تو ، گوینده نبوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۳۷ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴
با لبِ لعل ات ، سخن در جان رود
با سرِ زلفِ تو ، در ایمان رودعقل ،چون شرحِ لبِ تو ، بشنوَد
پیشِ لعل ات ، از بنِ دندان رودهر که او ، سرسبزیِ خطِّ تو دید
چون قلم ، سر بر خطِ فرمان روَدچون ببیند ، پستهٔ خط فستقی ت
در خطِ تو ، با دلِ بریان رودآنچه رویَت را ، روَد در نیکویی
میندانم ، تا فلک را آن رودچون شود ، خورشیدِ روی ات آشکار
ماه زیرِ میغ ، در پنهان رودهر که ، رویِ همچو خورشیدِ تو ، دید
گر همه چرخ است ، سرگردان رودهست جان ، عطّار را شیرین ، از آنک
شرحِ آن لب ، بر زبانِ جان رود
سیدمحمد جهانشاهی در ۳۷ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵
دل ، به امیدِ وصلِ تو ، باد به دست میرود
جان ، ز شرابِ شوقِ تو ، بادهپرست میروداز مِیِ عشق ، جانِ ما ، یافت ز دور شمّهای
زیرِ زمین ، به بویِ آن ، با دلِ مست میروداز مِیِ عشق ریختن ، بر دلِ آدم ، اندکی
از دلِ او ، به هر دلی ، دست به دست میرودرخ بنمای ، گه گهی ، کز پیِ آرزویِ تو
بر دل و جانِ عاشقان ، سخت شکست میروددر رهِ تو ، رونده را ، در قدمِ نخستمین
نیست به نیست میفتد ، هست به هست میرودبالغِ راه ، کِی شوی ، چون ندهی ، به دوست جان
گرچه ، ز سالِ عمرِ تو ، پنجه و شصت میرود
سیدمحمد جهانشاهی در ۳۸ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
تا سرِ زلفِ تو ، درهم میرود
در جهان ، صد خون ، به یک دم میرودتا بدیدم زلفِ تو ، ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم میروددل ندارم ، تا غمِ زلفَت خورم
وین سخن ، از جانِ پُر غم میرودآسمان ، از اشتیاقِ رویِ تو
همچو زلفَت ، پشت پُر خم میروددل ، در اندوهِ تو مُرد و این بتَر
کز پیِ دل ، جان به ماتم میرودمیدهی دم ، میستانی جانِ من
راستی ، بیعی مسلّم میرودهر زمانی ، توبهای میبشکنی
توبه ، الحق ، با تو محکم میرودناز کم کن ، زانکه ، تا خطّ ات دمید
آنچه میرفت ات ، کنون کم میرودخون مخور ، عطّار را ، کز شوقِ تو
با دلی پُر خون ، ز عالم میرود
الهام در یک ساعت قبل، ساعت ۱۴:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:
ما داستانی نداریم. همهاش ساخته ذهن است. به عنوان هوشیاری در لحظه حاضریم و به صنع و طرب دست میزنیم. و مراقبیم تا درزی دزد جامهی عمر ما را ندزدد. با تسلیم و رضا، کار حق میکنیم و خاموش میمانیم. به خلوت عشق پناه میبریم تا خودش ریشه دردهای پنهان مارا دوا کند. ناظریم و میدانیم هنوز در بدایت سلوکیم. در کودکستان عرفانیم:)
باشد که ادامه دهیم
( چون راه رفتنیست توقف هلاکت است
چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ ؟)
علی احمدی در ۲ ساعت قبل، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
اگر رشته ای به نام مهندسی ابیات وجود داشته باشد بی تردید پایه گذار آن را باید حضرت حافظ بدانیم .در این غزل در هر مصرع یک دنیا پاسخ برای پرسشهای دوستان و دشمنان حافظ در مورد راه عاشقی و چرایی طی مسیر او در این راه وجود دارد .
این غزل سه بخش دارد .سه بیت اول در مورد ساز و کار معشوق برای برخورد با عاشق ،دو بیت وسط در مورد پیامدهای خوش عشق و سه بیت آخر درباره موضوع وصل و فرجام عشق است.به نظرم باید مصراع به مصراع پیش برویم .
سَمَنبویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند
سمن همان گل یاسمن است و استعاره از معشوق که چون یاسمن بوی خوش دارد و این بو می تواند غبار غم را بنشاند .وقتی هرکس نقش معشوق را بازی می کند در کنارت می نشیند و حضورش را درک می کنی غم و نگرانی روزگار بر زمین می نشیند و آن را از یاد می بری .
پریرویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند
جماعت معشوق علیرغم زیبا رویی اهل ستیزند .با مژگان خود و با کمک کمان ابرو و نرگس عربده جویشان تیراندازان ماهری هستند و در کمین عاشق برای ربودن او آماده اند با این حال عاشق را بیقرار خود می کنند و به جای غم و نگرانی روزگار او را نگران و بیقرار یار می کنند .
به فِتراکِ جفا دلها چو بربندند، بربندند
هرکه معشوق است بی مهری می کند و با این جفا که مانند ترک بند دل عاشق را به زلف خود می بندد .چنین بندی همیشگی است و عاشق دائم را به دنبال خود می کشد
ز زلفِ عَنبرین جانها چو بگشایند، بفشانند
معشوق وقتی زلف خوشبوی خود را می گشاید جانهای عاشق را به جانفشانی وا می دارد .زلف معشوق عاشق کش است و عاشق را به فداکاری می کشاند .
به عمری یک نَفَس با ما چو بنشینند، برخیزند
در طول عمر اگر یک لحظه در کنار ما بنشینند بر می خیزند که بروند .معشوق همه وقتش را برای عاشق نمی گذارد و در تملک عاشق نیست .
نهالِ شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند
اما وقتی که بر می خیزند و می روند عاشق اشتیاق دیدارشان را در دل نگه می دارد گویا معشوق نهال اشتیاق را در دل عاشق کاشته است .
سرشکِ گوشهگیران را چو دریابند، دُر یابند
از اینجا پیامد های خوش عاشقی را بیان می کند .
رخِ مِهر از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند
ز چشمم لَعْلِ رُمّانی چو میخندند، میبارند
ز رویم رازِ پنهانی چو میبینند، میخوانند
دوایِ دَردِ عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند، بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند، میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند
که با این دَرد اگر دربند درمانند، در مانند
یوسف شیردلپور در ۶ ساعت قبل، ساعت ۰۹:۱۷ در پاسخ به علی اکبر دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۵۶:
درود برشما جناب آقای علی اکبر عزیز
بحق استاد شجریان زبان گویای شاعران شهیر و نامی ما هستند چراکه بقول خیلی از مریدان عشق و طرفداران موسیقی اصیل و شعر و ادبیات فارسی به این نکات اشاره کردهاند که توسط استاد شجریان به این درجه والا رسیده اند 💐🌾
fatima tl در ۱۲ ساعت قبل، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۰ - آب حیات:
🌈
شهرزاد در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:
هر کس عشق واقعی و عمیق را در زندگی بچشد، دیگر نعمت و زیبایی بهشت و شراب و خوراک آنجا برایش معنایی ندارد. طعنه حافظ به شیخ که وعده بهشت ابدی به مردم میدهد بسیار زیبا و به جاست. خاصیت عشق اینست که دنیا و عقبی را در نظر عاشق بیارزش میکند آنطور که سعدی میگوید:
عجایب نقشها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل
شهرزاد در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:
خواندن نظرات در سایت گنجور همواره مرا به یاد این شعر مولانا می اندازد که می گوید:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سیدجواد طالبی در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
به نظر من در بیت نخست " بگریم " درست است و این نظر در بیتهای بعد تایید میشود. حافظ وصف حال خودش را میگوید و همه جا از خود یاد میکند نه دیگران . در بیت هفتم هم " الا" درست است و استاد شفیعی برای اغراق بیشتر عمدا "حتی" بکار برده است .
جاوید مدرس اول رافض در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰:
ای داده بنان گوهر ایمانی را
ای که به انسان، نانِ جسم دادی و گوهرِ ایمانِ جان؛
روزیِ ظاهر و باطن هر دو از توست.
داده بجوی قلب یکی کانی را
دلِ انسان، کانِ حقیقت است؛
هر که بجوید، در این معدن به گوهر میرسد.
نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد
آنگاه که دل به خلیلِ عشق سپرده نشود،
قدرت، جای حقیقت را میگیرد.
بسپرد به پشه، لاجرم جانی را
هر که از عظمتِ عشق سر باز زند،
در برابر کوچکترین نیرو فرو میریزد؛
تحقیرِ حق، به هلاکتِ جان میانجامد،،،،،،،،،،
بسیار عالی 🌹
بیاییم این چهار مصرع را جداگانه معنی کنیم و صنایع ادبی آن را بررسی نماییم:---
۱. «ای داده بنان گوهر ایمانی را»
- معنی: ای کسی که با انگشتان خود گوهر ایمان را بخشیدهای. یعنی دستِ بخشندهای که ایمان و حقیقت را عطا میکند.
- صنایع ادبی:
- تشخیص: «بنان» (انگشتان) بهعنوان بخشنده معرفی شده است.
- استعاره: «گوهر ایمانی» استعاره از حقیقت ایمان و ارزش معنوی.---
۲. «داده بجوی قلب یکی کانی را»
- معنی: آن گوهر را در قلبِ یک معدن بجوی. یعنی سرچشمهی ایمان در دل انسان است، همچون کانی که گوهر در آن نهفته است.
- صنایع ادبی:
- تشبیه: دل به معدن تشبیه شده که گوهر ایمان در آن نهفته است.
- مراعات نظیر: «گوهر» و «کانی» در حوزهی جواهر و معدناند.---
۳. «نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد»
- معنی: چون نمرود دل خود را به خلیل (حضرت ابراهیم) نسپرد و ایمان نیاورد...
- صنایع ادبی:
- تلمیح: اشاره به داستان نمرود و حضرت ابراهیم در قرآن و روایات.
- کنایه: «دل را نسپردن» کنایه از ایمان نیاوردن و تسلیم نشدن.---
۴. «بسپرد به پشه، لاجرم جانی را»
- معنی: ناگزیر جان خود را به پشه سپرد. یعنی چون ایمان نیاورد، سرانجام به دست پشهای جان داد (اشاره به روایت مرگ نمرود بهوسیلهی پشه).
- صنایع ادبی:
- تلمیح: به داستان معروف که نمرود با پشهای در مغز کشته شد.
- طنز تلخ/ایجاز: عظمت نمرود در برابر کوچکی پشه، نشاندهندهی بیقدرتی انسان در برابر تقدیر الهی.
- تضاد: «خلیل» (پیامبر بزرگ) در برابر «پشه» (موجود کوچک).---
جمعبندی
این ابیات با زبان استعاری و تلمیحی، حقیقت ایمان را به گوهر تشبیه کردهاند که در دل انسان نهفته است. نمرود چون دل به ایمان نسپرد، سرانجام به دست پشهای جان داد. شاعر با این تصویر، قدرت ایمان و ضعف کفر را نشان میدهد.صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، تشبیه، مراعات نظیر، تلمیح، کنایه، تضاد، ایجاز.
---
جاوید مدرس اول رافض در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:
ای خواجه به خواب درنبینی ما را
خواب، نمادِ غفلت است؛ سالک میگوید مرا در خوابِ بیخبری نتوان دید، من از جنسِ بیداریام.
تا سال دگر دگر نبینی ما را
هر سالک، هر دم نو میشود؛ کسی که در راهِ حقیقت است، تکرار نمیشود.
ای شب هردم که جانب ما نگری
شب، تمثیلِ حیرت و تاریکیِ سلوک است؛ هر که به سوی ما آید، قدم در وادیِ امتحان نهاده است.
بیروشنی سحر نبینی ما را
سحر، نمادِ اشراق و گشایش است؛
بینورِ آگاهی، حقیقتِ سالک دیده نمیشود،،،،،،،،
بسیار خوب، بیاییم این ابیات را مصرع به مصرع بررسی کنیم:
---
۱. «ای خواجه به خواب درنبینی ما را»
- معنی: ای خواجه (ای بزرگوار/ای محبوب)، حتی در خواب نیز ما را نخواهی دید.
- صنایع ادبی:
- خطاب مستقیم: شاعر با «ای خواجه» مخاطب را مورد خطاب قرار میدهد.
- کنایه: «به خواب دیدن» کنایه از آرزو یا وصال خیالی است.---
۲. «تا سال دگر دگر نبینی ما را»
- معنی: تا سال آینده، دیگر ما را نخواهی دید. یعنی دیدار تا مدتها ممکن نیست.
- صنایع ادبی:
- تکرار واژهی «دگر» برای تأکید و ایجاد موسیقی.
- اغراق: طولانی بودن فراق تا سال دیگر.---
۳. «ای شب هردم که جانب ما نگری»
- معنی: ای شب، هر بار که به سوی ما نگاه کنی...
- صنایع ادبی:
- تشخیص: شب را مانند موجودی زنده و ناظر در نظر گرفته است.
- خطاب مستقیم: شب را مورد خطاب قرار داده.---
۴. «بیروشنی سحر نبینی ما را»
- معنی: بدون روشنایی سحر، ما را نخواهی دید. یعنی دیدار ما تنها با طلوع و روشنایی ممکن است؛ در تاریکی شب، دیدار میسر نیست.
- صنایع ادبی:
- تضاد: «شب» و «سحر» در تقابلاند.
- کنایه: «روشنی سحر» کنایه از امید، وصال یا گشایش است.---
جمعبندی
این ابیات تصویری از فراق و دوری را نشان میدهند:
- مخاطب (خواجه/محبوب) حتی در خواب و خیال هم عاشق را نمیبیند.
- دیدار تا سال دیگر ممکن نیست.
- شب، نماد تاریکی و جدایی است؛ تنها با آمدن سحر (نماد امید و وصال) امکان دیدار وجود دارد.صنایع برجسته: تشخیص، کنایه، تضاد، اغراق، تکرار، خطاب مستقیم.
---
جاوید مدرس اول رافض در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:
ای باد سحر خبر بده مر ما را
باد سحر نمادِ پیامرسانِ عالمِ غیب است؛ ندای لطیف میان دلِ عاشق و حقیقت.
در ره دیدی آن دل آتشپا را
دلِ آتشپا، سالکی است که در راه عشق، بر آتش میدود و از سوختن نمیگریزد.
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
دلِ پرسودا، جانِ بیقرارِ شیفته است؛ آگاهیای که در التهابِ شوق میجوشد.
کز آتش خود بسوخت صد خارا را
عشقِ حقیقی چنان سوزان است که سختترین سنگها را نرم میکند؛
دلِ عاشق، عالمِ قساوت را به خاکستر بدل میکند،،،،،،،،،
بسیار زیبا 🌹
بیاییم هر مصرع را جداگانه معنی کنیم و صنایع ادبی آن را بررسی نماییم:---
۱. «ای باد سحر خبر بده مر ما را»
- معنی: ای باد سحرگاهی، برای ما خبری بیاور؛ پیامآور باش و از حال محبوب یا دل خبر بده.
- صنایع ادبی:
- تشخیص: باد را مانند موجودی زنده و پیامرسان در نظر گرفته است.
- خطاب مستقیم: شاعر با «ای» باد را مورد خطاب قرار میدهد.---
۲. «در ره دیدی آن دل آتشپا را»
- معنی: آیا در راه، آن دلِ آتشپا (دلِ سوزان و بیقرار) را دیدهای؟
- صنایع ادبی:
- ترکیب استعاری: «دل آتشپا» یعنی دلی که پایش بر آتش است، کنایه از دل بیقرار و عاشق.
- کنایه: آتشپا بودن کنایه از شدت عشق و بیتابی.---
۳. «دیدی دل پرآتش و پرسودا را»
- معنی: آیا آن دل پر از آتش عشق و پر از سودا و اندیشهی عاشقانه را دیدهای؟
- صنایع ادبی:
- مراعات نظیر: «آتش» و «سودا» هر دو در حوزهی شور و التهاباند.
- تکرار واژهی «دل» برای تأکید و موسیقی درونی.---
۴. «کز آتش خود بسوخت صد خارا را»
- معنی: دلی که از آتش عشق خود، توانسته صد سنگ سخت (خارا) را بسوزاند. یعنی شدت عشق آنقدر است که حتی سنگ خارا را نرم و نابود میکند.
- صنایع ادبی:
- اغراق (مبالغه): سوزاندن «صد خارا» نشاندهندهی شدت و قدرت عشق است.
- استعاره: «خارا» نماد سختی و مقاومت است؛ دل عاشق حتی سختترین دلها را میسوزاند.---
جمعبندی
این ابیات گفتوگویی عاشقانه با «باد سحر» است. شاعر از باد میخواهد خبر دل بیقرار و پرآتش او را بیاورد. دل عاشق چنان سوزان است که حتی سنگ خارا را میسوزاند.صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، کنایه، مراعات نظیر، اغراق، تکرار.
جاوید مدرس اول رافض در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:
ای باد سحر خبر بده مر ما را
باد سحر نمادِ پیامرسانِ عالمِ غیب است؛ ندای لطیف میان دلِ عاشق و حقیقت.
در ره دیدی آن دل آتشپا را
دلِ آتشپا، سالکی است که در راه عشق، بر آتش میدود و از سوختن نمیگریزد.
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
دلِ پرسودا، جانِ بیقرارِ شیفته است؛ آگاهیای که در التهابِ شوق میجوشد.
کز آتش خود بسوخت صد خارا را
عشقِ حقیقی چنان سوزان است که سختترین سنگها را نرم میکند؛
دلِ عاشق، عالمِ قساوت را به خاکستر بدل میسازد،،،،،،،
بسیار زیبا
بیاییم هر مصرع را جداگانه معنی کنیم و صنایع ادبی آن را بررسی نماییم:---
۱. «ای باد سحر خبر بده مر ما را»
- معنی: ای باد سحرگاهی، برای ما خبری بیاور؛ پیامآور باش و از حال محبوب یا دل خبر بده.
- صنایع ادبی:
- تشخیص: باد را مانند موجودی زنده و پیامرسان در نظر گرفته است.
- خطاب مستقیم: شاعر با «ای» باد را مورد خطاب قرار میدهد.---
۲. «در ره دیدی آن دل آتشپا را»
- معنی: آیا در راه، آن دلِ آتشپا (دلِ سوزان و بیقرار) را دیدهای؟
- صنایع ادبی:
- ترکیب استعاری: «دل آتشپا» یعنی دلی که پایش بر آتش است، کنایه از دل بیقرار و عاشق.
- کنایه: آتشپا بودن کنایه از شدت عشق و بیتابی.---
۳. «دیدی دل پرآتش و پرسودا را»
- معنی: آیا آن دل پر از آتش عشق و پر از سودا و اندیشهی عاشقانه را دیدهای؟
- صنایع ادبی:
- مراعات نظیر: «آتش» و «سودا» هر دو در حوزهی شور و التهاباند.
- تکرار واژهی «دل» برای تأکید و موسیقی درونی.---
۴. «کز آتش خود بسوخت صد خارا را»
- معنی: دلی که از آتش عشق خود، توانسته صد سنگ سخت (خارا) را بسوزاند. یعنی شدت عشق آنقدر است که حتی سنگ خارا را نرم و نابود میکند.
- صنایع ادبی:
- اغراق (مبالغه): سوزاندن «صد خارا» نشاندهندهی شدت و قدرت عشق است.
- استعاره: «خارا» نماد سختی و مقاومت است؛ دل عاشق حتی سختترین دلها را میسوزاند.---
جمعبندی
این ابیات گفتوگویی عاشقانه با «باد سحر» است. شاعر از باد میخواهد خبر دل بیقرار و پرآتش او را بیاورد. دل عاشق چنان سوزان است که حتی سنگ خارا را میسوزاند.صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، کنایه، مراعات نظیر، اغراق، تکرار.
---
میخواهید این ابیات را در یک شرح عرفانی هم باز کنم؟ مثلاً «باد سحر» بهعنوان پیامآور الهی، «دل آتشپا» بهعنوان سالک بیقرار، و «سوزاندن خارا» بهعنوان قدرت عشق الهی در شکستن سختیهای نفس.
جاوید مدرس اول رافض در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶:
ای اشک روان بگو دلافزای مرا
اشک، زبان دلِ سوخته است؛ پیامرسانِ عشقی که از گفتن ناتوان است.آن باغ و بهار و آن تماشای مرا
باغ و بهار، تمثیلِ لحظههای مکاشفهاند؛ جایی که جان، جمالِ حقیقت را میبیند.چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا
شبها، زمان خلوتِ عاشق با معشوقاند؛ لحظههای بیپردهی حضور.اندیشه مکن بیادبیهای مرا
در عشق، ادبِ ظاهری فرو میریزد؛ آنچه میماند صداقتِ عریانِ دل است،،،،،،
بسیار خوب، بیاییم هر مصرع را جداگانه بررسی کنیم: هم از نظر معنی و هم از نظر صنایع ادبی ✨
---
۱. «ای اشک روان بگو دلافزای مرا»
- معنی: ای اشک جاری، تو سخن بگو و حالِ دل مرا که مایهی شادی و آرامش من است، بیان کن. شاعر اشک را بهعنوان زبان دل معرفی میکند.
- صنایع ادبی:
- تشخیص (Personification): اشک را مانند موجودی زنده و سخنگو در نظر گرفته است.
- اضافهی استعاری: «دلافزای مرا» یعنی آنچه دل را میافزاید، استعاره از محبوب یا یاد اوست.---
۲. «آن باغ و بهار و آن تماشای مرا»
- معنی: ای اشک، از آن باغ و بهار و آن دیدار و تماشایی که مایهی شادی من بود، سخن بگو.
- صنایع ادبی:
- تشبیه ضمنی: باغ و بهار استعاره از زیبایی و طراوت محبوب یا دوران خوش گذشته است.
- مراعات نظیر: «باغ» و «بهار» و «تماشا» همگی در حوزهی طبیعت و زیباییاند.---
۳. «چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا»
- معنی: هرگاه شبی یاد کنی، از شبهای من و آنچه بر من گذشته است نیز یاد کن. شاعر از اشک میخواهد که خاطرات شبهای اندوه یا عشق او را بازگو کند.
- صنایع ادبی:
- تکرار واژهی «شب» برای تأکید و موسیقی درونی.
- کنایه: «شبهای مرا» کنایه از روزگار غم و اندوه یا خلوتهای عاشقانه است.---
۴. «اندیشه مکن بیادبیهای مرا»
- معنی: از بیادبیهای من (مثلاً جسارت در سخن گفتن یا شکایت کردن) دلگیر مشو و آن را به حساب نادانی یا شدت عشق بگذار.
- صنایع ادبی:
- تلمیح به ادب و بیادبی در فرهنگ عاشقانه: عاشق در برابر معشوق همیشه باید مؤدب باشد، اما شاعر از اشک میخواهد خطاهایش را ببخشد.
- تضاد: «ادب» و «بیادبی» در تقابلاند.---
جمعبندی
این چهار مصرع در قالب یک غزلگونه، گفتوگویی عاشقانه با «اشک» است. شاعر اشک را زبان دل کرده و از آن میخواهد که:
- زیباییهای گذشته (باغ و بهار) را یاد کند،
- شبهای اندوه یا عشق را بازگو کند،
- و خطاهای عاشق را نادیده بگیرد.صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، مراعات نظیر، کنایه، تضاد، تکرار.
بهزاد رستمی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:
ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست
سروی است چو با قامت افراخته برخاست
فروغی بسطامی
یوسف شیردلپور در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:
گویی که نشاید و نباید که یادی نکنیم مانند همیشه از استاد عالی قدر استاد شجریان....
چرا که بقول بیشترین میزان شناخت شعر وغزل و ادبیات وموسیقی توسط اکثریت که گفتهاند ما با صدا ونوای استاد شجریان به شعر وغزل و موسیقی اصیل آشنا شدیم، شب، سکوت، کویر.. یک اثر فاخر دیگر از چیره دستان موسیقی اصیل ناب ایران استادان کیهان کلهر حسین علی زاده و استاد شجریان در واقع ثبت موسیقی اصیل از آغاز تا حالا و تا ابد....🌷💕
سیدمحمد جهانشاهی در ۳۵ دقیقه قبل، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱: