علی احمدی در یک ساعت قبل، ساعت ۰۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند؟
همدمِ گل نمیشود، یادِ سَمَن نمیکند
در جای جای این غزل زیبا نشانه های حسرت عاشقی را می توان دریافت.در یک بیت از بی مهری یار می نالد و در بیتی دیگر از اشتیاق خود می گوید . او علیرغم درک حضور یار از وصال محروم مانده و حسرت می خورد .
حضرت حافظ یار را چنان سرو خوش خرامی می داند که گویا میل به چمن(استعاره از عاشق) ندارد و همدم گل سرخ و یاسمن در باغ نمی شود گل هایی که هر کدام می توانند معشوقی باشند .معشوق ما حتی آنها را تحویل نمی گیرد .
دی گِلِهای ز طُرِّهاش، کردم و از سرِ فُسوس
گفت که «این سیاهکج، گوش به من نمیکند»
دیروز از طره اش گله کردم از همان زلف سیاه کج کنار پیشانی اش ولی او با حیله گفت این زلف سیاه کج که به حرف من گوش نمی کند .
در حین گله گذاری اشتیاق خود را هم بیان می کند
تا دلِ هرزهگَردِ من، رفت به چینِ زلفِ او
زان سفرِ درازِ خود، عزمِ وطن نمیکند
آن قدر مشتاق است که می گوید دل من که هرجایی است وقتی به سراغ چین زلف یار می رود که (هم پر چین و شکن است و هم خود کشوری به دوری چین است ) از این سفر طولانی خود قصد بازگشت به وطن یعنی جانم را ندارد .
پیشِ کمانِ ابرویش، لابه همی کنم ولی
گوش کشیده است از آن، گوش به من نمیکند
اما در محراب آن کمان ابروی یار برای وصال به زاری و التماس پرداختم اما گویا گوشش بدهکار نیست و به همان خاطر به من گوش نمی دهد.
با همه عطفِ دامنت، آیدم از صبا عجب
کز گذرِ تو، خاک را، مُشکِ خُتَن نمیکند
کلمه عطف چقدر زیبا در این بیت نشسته است .عطف دامن یعنی تاب و پیچش دامن .مثل پرچم که با باد چین می خورد .می فرماید تعجبم این است که باد صبا دامن خوشبوی یار را چین می اندازد ولی از بوی آن خاک را تبدیل به مشک معطر چین نمی کند .یعنی باد هم مثل من تا کوی یار سفر کرده و برگشته است و حضور او را درک کرده و معطر شده ولی خاک را معطر نمی کند.
چون ز نسیم میشود، زلفِ بنفشه پُرشِکَن
وه که دلم چه یاد از آن، عهدشکن نمیکند
این غزل پر از چین و شکن است .گلبرگ های بنفشه را دیده ای که لب به لب کنار هم جای گرفته اند و با هر نسیم کوچکی تاب می خورند (بنفشه گلبرگ های تو در تو ندارد). این تاب و شکن بنفشه مرا به یاد عهد شکنی یار می اندازد که مرا از وصال محروم کرده است .
دل به امیدِ رویِ او، همدمِ جان نمیشود
جان به هوایِ کویِ او، خدمتِ تن نمیکند
ولی باز هم دل من به دیدن رویش امید دارد و همدم روانم نمی شود و روانم نیز میل کوی او را دارد و به جسم من یاری نمی کند.
ساقیِ سیمساقِ من، گر همه دُرد میدهد
کیست که تن چو جامِ مِی، جمله دهن نمیکند؟
آخر او ساقی سپید اندام من است حتی اگر همیشه ته مانده شراب هم بدهد مگر می شود کسی با همه وجودش برای چنین شرابی مثل دهان نشود؟
دستخوشِ جفا مَکُن، آبِ رُخَم که فیضِ ابر
بیمددِ سِرشکِ من، دُرِ عَدَن نمیکند
آب رویم را درگیر جفایت نکن چون ابر هم بدون کمک اشک های من گهر های بهشتی نمی ریزد .یعنی به خاطر اشکهای پر ارزش من هم که شده بی وفایی نکن و مرا برای وصال پذیرا باش.
کُشتهٔ غمزهٔ تو شد، حافظِ ناشنیدهپند
تیغ سزاست هر که را، دَرد، سخن نمی کند
حافظ که اهل پند شنیدن نیست ،بازهم به سراغ تو می آید .او اهل درد کشیدن است هر چه از درد برایش سخن گفته باشند باز هم می خواهد درد عاشقی را تجربه کند پس لایق تیغ چشیدن و کشته شدن است .حسرت عاشقی او را به درد عاشقی می رساند تا باز شرابی و مستی دگری رخ دهد تا شاید این بار به وصال یار برسد و این است چرخه عاشقی که بارها تکرار می شود .
حتی اگر" دُرد،سخن نمی کند" هم بخوانیم درست است . یعنی اگرچه برای دیگران ممکن است ته مانده شراب ارزشی نداشته باشد ولی برای من ارزش کشته شدن در راه عاشقی هم دارد.
نردشیر در ۶ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۲۵۶:
خیری تو شعر خواجو خیلی تکرار شده
اینجا گفته موبد هستش گویا
محسن منزه فرد در ۷ ساعت قبل، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
👌
محسن عبدی در ۸ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
البته واضح است این کتاب بیشتر برای عارفان و علاقه مندان عرفان کاربرد دارد و ما بیشتر به عنوان یک اثر ادبی و جهت آشنایی مطالعه می کنیم و نکات ذکر شده هم از این باب است.
محسن عبدی در ۸ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در واقع برای کتابی که به صورت یک داستان سمبلیک و رمز گونه بیان می شود، این مقدار حاشیه زدن و حکایت گفتن باعث کند شدن داستان می شود.
در حالی که در مثنوی مولانا حکایتی مستقل مطرح می کند و در پایان آن نتایج عرفانی بیان می شود.
در واقع در اینجا برعکس مطلبی عرفانی ذکر می شود و سپس در شرح آن حکایاتی بیان می شود.
که البته خیلی از حکایات هم از دید عامیانه چندان جذاب نیست. البته بهترین حکایت این کتاب همان داستان شیخ صنعان است که انصافا جذاب و گیرا است و طولانی ترین حکایت این کتاب هم هست.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در اوایل کتاب که حکایات هر مرغ و عذر ایشان را می گوید به نظر نمادپردازی ها و سمبل ها زیبا تر است و برای هر مطلب هم یک حکایت بیشتر نقل نمی کند ولی بعد از آن مطالب عرفانی بیشتر مستقیم مطرح می شود و تعداد حکایات هم خیلی زیاد می شود.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
آنچه که از کل کتاب برداشت می شود و برخی اساتید هم گفته اند این است که جناب عطار بیشتر معنا و مفهوم برایشان اهمیت دارد و زیاد در قید و بند الفاظ و ظاهر شاعری نیست. شاعران عارف البته بیشتر به همین روش رفته اند. برای همین کمی کتاب از دید من که البته اهمیتی ندارد، خسته کننده می شود.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
گاهی حکایت ها در کتاب خیلی زیاد بود و این اطناب خستگی آور میشد. به نظرم گزیده منطق الطیر که توسط اساتید چاپ شده برای خوانندگان عادی بهتر باشد تا مطالب اصلی را مختصر تر و با سرعت بیشتری بخوانند و توضیحات دقیقی هم دارند.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
درود بر روح عطار بزرگ.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » فی وصف حاله:
در تاریخ ۱۴ دی ۱۴۰۴ به پایان رسید این کتاب.
بماند به یادگار.
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » حکایت خطی که برادران یوسف هنگام فروش او دادند:
تشویر: شرمندگی
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
زحیر: ناله و زاری
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
ددان
محسن عبدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ » سیمرغ در پیشگاه سیمرغ:
ذات المخالب: دندان دارای چنگال
حامد نیک مهر در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:
برداشت من این هست که "سَرمَسْتِ چُنان خوبی، کِی کَم بُوَد از چوبی؟" چوب به بربط اشاره داره که در دست چنان خوبی چنین آوای سرمستانه ای از اون بعید نیست. چنان که مجاورت رسول ستونی رو به مویه درآورد.
علی میراحمدی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۴۱ در پاسخ به مهران راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:
شاه گمان نمیکرد چنین بشود که قد چون سروش به هنگامه پیری چون کمان گردد.
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بودهر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بوددر نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بودچون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بودیک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز تیرِ مژگان بودبی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بودخواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بودجانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بودلیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بودجان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بودجانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَدبر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بودگرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بودای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بودگر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
میتوان گفتن ، که بس آسان بودلیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بودچند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بودچون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بودهر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بودچون بسوزی پاک، پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّهای ، یکسان بودعرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بودعرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بودتو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بودصد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بودآن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بودوان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمتدان بوَدآن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَدوان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَددر برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَدگر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَدتن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود
هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود
مُرده ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود
گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود
ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود
گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟
گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟
هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود
گفتی ؛ که چگونهای تو ، بیمن
دانی تو ، که بیتو ، چون توان بود
زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود
بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جانفشان بود
امیر نصر در ۳۱ دقیقه قبل، ساعت ۰۸:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴: