استاد.میراحمدی در ۲ ساعت قبل، ساعت ۲۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
غزل شگفت انگیزی است
دریغ که منظورش شاه شجاع است😅
استاد.میراحمدی در ۲ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۲ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
از اولین اشعاری که حفظ شدم
بسیار خوش آهنگ است
استاد.میراحمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۱۹:۵۴ در پاسخ به مشتاق دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:
توضحیاتتان عالی بود لذت بردم ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ ساعت قبل، ساعت ۱۹:۵۳ در پاسخ به بهزاد رستمی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
استاد.میراحمدی در ۵ ساعت قبل، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۶ ساعت قبل، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۶ ساعت قبل، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۶ ساعت قبل، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۶ ساعت قبل، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
از بر هستم
«ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»
استاد.میراحمدی در ۷ ساعت قبل، ساعت ۱۵:۴۲ در پاسخ به ابراهیم احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
شرح های شما دریچه ای نو از معرفت و عرفان مستور در شعر حافظ بر روی مخاطب میگشاید
بسیار جالب است که شرح شما هم به متن شعر وفادار است و هم بر پایه موازین عرفانی فلسفی است
امیدواریم از شما شرح های بیشتری در گنجور بخوانیم
فضول نفس و حکایت بسی کند« ساقی»
ولی...
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!
جناب احمدی
شریف شیرزاد در ۷ ساعت قبل، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۱ - از قصیدهای است که در نصیحت و موعظت گفته و موجود از آن این است:
شماری از افزودههای مصحح ناضرور مینمایند.
ابراهیم احمدی در ۸ ساعت قبل، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
ساختار کلی تاویلی غزل: سفر روح از «تعلق» به «تجرید»
این غزل در نگاه پشتپرده، اصلاً درباره مرگ یک انسان نیست؛ بلکه درباره تراژدی سقوط انسان به عالم ماده، بیداری روحی از طریق رنج، و فرآیندِ دردناکِ «پاکسازی دل» از هرگونه بتِ ذهنی و عینی است. حافظ شطرنجِ روح با کائنات را تصویر میکند.
بیت اول: رمزگشایی از «باد غیرت» (جراحی روح)
بلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کرد / بادِ غیرت به صدش خار، پریشاندل کرد
در فلسفه اشراق و عرفان، «غیرت حق» یکی از سهمگینترین تجلیات الهی است. خدا غیور است؛ یعنی تحمل نمیکند که سالک (بلبل) پس از طی کردنِ سالها رنج و ریاضت (خونِ دل خوردن)، به یک دستاورد معنوی، کشف و شهود، یا حتی یک تعلقِ خاطرِ بسیار پاک و الهی (گل) وابسته شود و آرام بگیرد. به محض اینکه سالک به «گل» (که میتواند رتبه معنوی، آرامش روحی، یا یک شاهکارِ بیرونی باشد) مغرور میشود و آن را مالِ خود میداند، باد غیرت میوزد. این باد، تجلیِ ویرانکنندۀ خداوند است تا تمام دلبستگیهای واسطه را نابود کند. «خار» در اینجا ابزارِ بیداری است. خدا دل را پریشان و زخمی میکند تا سالک متوجه شود که هدف، خودِ خداست، نه دستاوردهای مسیر.
بیت دوم: فروپاشیِ «نقشِ اَمل» (توهمِ ثبات در کثرت)
طوطیی را به خیالِ شکری، دلخوش بود / ناگَهَش سیلِ فنا نقشِ اَمَل، باطل کرد
طوطی نماد «نفسِ ناطقه» یا ذهنِ تصویرگرِ انسان است که عاشق سخنان شیرین و مفاهیمِ جذاب است. «شکر» رمزِ خوشبختیهای ذهنی، کمالاتِ فرضی و ساختارهایی است که انسان برای آیندهی خود میسازد تا در آنها به ثبات برسد. «نقش امل» یعنی هندسه و برنامهریزیهای ذهنی ما برای بقا در عالم کثرت. انسانها دائماً در حال ساختن یک «بهشتِ فرضی و امن» در دنیا هستند. اما قوانین فلسفیِ این جهان بر پایه حرکت و سیالیت است. «سیل فنا» یعنی حقیقتِ دگرگونیِ مداوم هستی. این سیل میآید تا به طوطیِ ذهن بفهماند که هیچ صلح و ثباتی در این دنیا وجود ندارد و هر نقشی که روی آبِ دنیا بکشی، باطل خواهد شد. این یک سیلی فلسفی به «توهمِ جاودانگیِ دستاوردهای بشری» است.
بیت سوم: رازِ «آسان شدن» و «مشکل شدن» (تضاد بقا و فنا)
قُرَّةُ الْعینِ من، آن میوۀ دل، یادش باد / که چه آسان بشد و کارِ مرا مشکل کرد
«میوه» غایت و آخرین دستاورد یک درخت است. در تاویل معنوی، میوه دل یعنی آن «جوهرهی نابِ آگاهی» یا «عشق اولیه» که در جانِ سالک متولد شده بود. وقتی آن جوهره یا شهودِ پاک از دست میرود، حافظ میگوید او «آسان بشد». چرا؟ چون ماهیتِ حقیقت و مجردات، رهایی و بازگشت به اصل است؛ برای قطره، پیوستن به دریا آسانترین کار است. اما «کارِ مرا مشکل کرد» رمزِ هبوط و ماندگاری انسان در چاهِ کثرت است. این بیت تضادِ فیلسوفانه میان سبکیِ فنا (رهایی) و سنگینیِ بقا (ماندن در حجاب تن) را نشان میدهد. سالک پس از چشیدنِ طعمِ آن شهود، حالا باید سنگینیِ تنهایی و دنیا را تحمل کند که این سختترین بخش سلوک است.
بیت چهارم: سقوطِ بار و استمداد از «تأیید الهی»
ساروان! بارِ من افتاد، خدا را مددی / که امیدِ کَرَمَم همرهِ این مَحمِل کرد
«ساروان» مظهرِ کششِ جذبهی الهی یا تجلی پیرِ طریقت است که کاروانِ ارواح را هدایت میکند. «محمل» همان نظامِ آفرینش و حرکتِ تکاملی جهان به سمت حق است. «بار افتادن» در اصطلاح عرفانی یعنی انقطاع و بریدنِ سالک. سالک که در ابیات قبل، گل، شکر و میوه دلش را از دست داده، دچار فقرِ مطلق شده و دیگر هیچ توشهای برای حرکت ندارد. او کاملاً خالی (مفلس) شده است. در این نقطه از تسلیمِ محض، او میفهمد که با پای خود نمیتواند برود. پس فریاد میزند که تنها داراییِ باقیماندهاش، «امید به کرم» است که آن را هم به این کاروان گره زده است. این بیت رمزِ عبور از سلوک با پای خود (مجاهده) به سلوک با پای معشوق (جذبه) است.
بیت پنجم: کیمیایِ «کَهگِل» (انسان، مایه شادیِ کائنات)
رویِ خاکی و نمِ چشمِ مرا خوار مدار / چرخ فیروزه طربخانه از این کَهگِل کرد
کاهگل ترکیبی از خاک، کاه و آب است. در اینجا خاک مظهرِ مرتبه مادیِ انسان، و «نم چشم» (اشک) مظهرِ روح و آگاهیِ عاطفی انسان است. ترکیب این دو، کلِ وجود بشر را میسازد. این بیت اوج انسانشناسی فلسفی حافظ است. «چرخ فیروزه» (آسمانها و ملائک) با وجودِ مجرد و پاکشان، دچار نوعی یکنواختی و بیجانی هستند؛ آنها رنج و عشق را نمیفهمند. حافظ میگوید این جهانِ بزرگ، تمامِ معنا، طرب، شور و فلسفهی وجودیِ خودش را از همین ترکیبِ «خاک و اشکِ انسان» گرفته است. اگر اشکِ سالک و غمی که از پسِ بیداری میآید نبود، کائنات یک تئاترِ بیروح و توخالی بود. این بیت میگوید رنج و تواضعِ سالک (روی خاکی)، گرانبهاترین کالا در بازارِ هستی است.
بیت ششم: «حسدِ مهِ چرخ» (ستیزِ کل با جزءِ برتر)
آه و فریاد که از چشمِ حسودِ مهِ چرخ / در لحد ماهِ کمانابرویِ من منزل کرد
«مه چرخ» مظهرِ قوانینِ حاکم بر طبیعت و فلکِ مادی است. «ماه کمانابرو» نمادِ آن کمالِ انسانی یا روحِ قدسی است که در کمانِ ابروی خود، رمزِ تجلیِ حق را دارد. در فلسفه باستان، افلاک نسبت به کمالِ انسانِ کامل حسادت میورزند. چرا؟ چون انسان جرمی کوچک دارد اما معنایی بزرگتر از تمام آسمانها در خود جای داده است. «لحد» در اینجا خاکِ تیره نیست، بلکه مرزهای تنگِ عالم ماده است. نظامِ مادی جهان (مه چرخ) از روی غرض و حسادت، آن روحِ بلند و زیبا (ماه من) را در قفسِ تن و مرزهای فیزیکی (لحد) محبوس کرده است. این بیت، فریادی فلسفی بر ضدِ محدودیتهای عالم ماده است که خورشیدِ روح را در افقِ تن پنهان میکند.
بیت هفتم: غفلت در شطرنجِ مابعدالطبیعی (رازِ دترمینیسم و اختیار)
نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ / چه کنم؟ بازی ایام مرا غافل کرد
«بازی ایام» مظهرِ ماتریسِ زمان و کثرت، و تقدیرِ ازلی است. «شاهرخ» زدن، یعنی حرکتِ نهایی برای رهایی از چرخهی زمان و رسیدن به «مقامِ بقای بعد از فنا». این بیت یک بنبستِ فلسفی عمیق بین جبر و اختیار است. حافظ میگوید در شطرنجِ سلوک، لحظهای طلایی وجود داشت که سالک میتوانست با یک حرکتِ آگاهانه (شاهرخ)، ماتریسِ دنیا را شکست دهد و به اتحاد با حق برسد. اما خاصیتِ عالم ماده، «غفلتزایی» و سرگرمکنندگی است. زمان (ایام) چنان سالک را با بازیهای فرعیِ کثرت سرگرم کرد که آن «امکان» و فرصتِ بی تکرارِ شهود از دست رفت (فوت شد). این یک نگاهِ واقعگرایانه به ضعفِ ساختاری انسان در برابر مکرِ زمانه است.
خلاصهی پشت پردهی این غزل چنین است: تو (بلبل/طوطی/حافظ) به این دنیا آمدی، تلاش کردی تا زیباییها و کمالاتی برای خودت بسازی (گل/شکر/میوه دل). اما خدا از روی غیرت همه را ویران کرد تا به چیزهای فانی دل نبندی. تو شکست خوردی و بارت افتاد، اما همین شکست و اشکِ تو (کاهگل)، به کلِ کائنات معنا داد. در نهایت، گرچه اسیرِ زمان شدی و بازی را باختی، اما از طریق همین رنج، به فقرِ مطلق و تسلیمِ محض رسیدی که بالاترین مرتبه عرفان است.
استاد.میراحمدی در یک ساعت قبل، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵: