مختارِ مجبور در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۱:۵۰ در پاسخ به ماهان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
اولین و ساده ترین کار عقل اینه که میفهمه این جهان خالق داره
وقتی به خالق و خدا اعتقاد نداری در واقع عقل خودت را انکار کردی و حتی از کف عقلت هم استفاده نکردیانسان خردمند و آگاه اینطور حرف میزنه و خدا را یاد میکنه که فردوسی گفته
به نام خداوند خورشید و ماه
که دل را به نامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی
خداوند بهرام و کیوان و شید
از اویم نوید و بدویم امید
ستودن مر او را ندانم همی
از اندیشه جان برفشانم همی
از او گشت پیدا مکان و زمان
پی مور بر هستی او نشان
ز گردنده خورشید تا تیره خاک
دگر باد و آتش همان آب پاک
به هستی یزدان گواهی دهند
روان ترا آشنایی دهند
.. منا.. در دیروز سهشنبه، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ محمد وصیف سگزی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳:
گویا بنابر برخی اقوال محققان این نخستین قطعه شعر فارسی با وزن عروضیست.
مجنون یوسفی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:
بهشت است این که من دیدم نه رخسار
کمند است آن که وی دارد نه گیسو
شاهکار سعدی!
احمد خرمآبادیزاد در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۴ - مطلع چهارم:
1-با توجه به ساختار بیت 55 در این قصیده، یعنی:
«تخت تو» تاج آسمان، «تاج تو» فرّ ایزدی/«حکم تو» طوقِ گردنان، «طوق تو» زلف سعتری
بیت شماره 54 تنها به شکل زیر با بیت 55 سازگار بوده و مفهوم روشنی خواهد داشت:
«مالَت» دستِ سائلان، «دستت» جامِ خسروی/«بندت» پایِ سرکشان، «پایت» تختِ سروری
2-در شرح دیوان خاقانی (نسخه خطی مجلس به شماره ثبت 91193) ضمن ثبت بیت 54 به شکل گفته شده، آنرا چنین معنی کرده است:
«همیشه مال تو به دست سائلان رسد و در دستت پیالۀ خسروی بُوَد؛ بند تو بر پای سرکشان و پای تو بر تخت سروری.»
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۳:۲۹ در پاسخ به شایگان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
بیم دارا .
از اشکارا شدن راز دل پر بیم میشود
نگارنده در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۳:۲۸ در پاسخ به رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:
سلام
با توجه به ابیات قبل «زندان» صحیح است نه مسجد:
لیک یوسف را به خود مشغول کرد
تا نیاید در دلش زان حبس درد
آنچنانش «انس» و «مستی» داد حق
که نه زندان ماند پیشش نه غسق
در ثانی عبارت «کنج زندان» معنی میدهد چون زندان جایی تنگ و تاریک است و «کنج مسجد» اینجا معنی درستی نخواهد داشت
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
این بخش از شاهنامه چنان دستکاری شده که راستگرادنی ان نتوان .
این چند بیت به اندازه سی چها برابر جای دیگر عربی دارد مگر میشود یک بارگی این اندازه
ملک آرشی در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
مصحف گرامی اینقدر اعرابگذاری ندارد!
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
چو کار جهان مر مرا گشت راست
فزون شد ز من زندگانی بکاست
خدابین در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر:
ممنون از سرکار خانم فرهادی
امیرحسین صدری در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۴:
واقعاً زیباست.
ماهور شجاعی در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۸:۱۰ در پاسخ به محمدجواد بوالحسنی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۴ - سقوط جمشید:
و حتی این روز ها شبیه تر دی ماه سال چهار
Fateme Zandi در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
درودها
نصیبِ دوزخ: کسی که غذای دوزخ است.
حتی اگر طلق بر خود انداید (نه افزاید) و طلق را که نسوز است لباس خود کند، شبیه چوب نفتاندود، آتش در او میجهد.
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۳:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداسپ نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۳:۰۹ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
همان گاو دوشا و فرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری
گزیده مری یعنی بسیار گزیده
کوروش در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز:
و گفت: وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزها مشغول مکن و عزیزترین چیزهاء بنده شغلی باشد عن الماضی و المستقبل یعنی وقت نگاه دار.
یعنی چه ؟
علی احمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
محور اصلی این غزل موضوع چشم ها و ریزش اشک از چشمان عاشق است . باید در این غزل بفهمیم که علت اشکهای عاشق چیست.
از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَد
بر رویِ ما ز دیده چه گویم چهها رَوَد
خون دل عاشق از چشمان بر گونه هایش سرازیر می شود چرا؟
چه بگویم که چشم من از آنچه دیده است چه بر سر روی من می آورد.
عاشق جلوه ای از معشوق را درک کرده که او را ربوده است و مهرش را در دلش نهاده و حالا در پرده است و خود را نشان نمی دهد.او می گرید چون در حسرت دیدار مجدد یار است . در حسرت جلوه دوباره یار در زندگی .
ما در درونِ سینه هوایی نهفتهایم
بر باد اگر رَوَد دلِ ما زان هوا رود
ما درون سینه میلی را پنهان کرده ایم چه میل و آرزویی ؟
این میل و آرزو است که دل ما را بر باد می دهد. چگونه ؟
در مسیر عشق عاشق به میل و آرزوی خود راه نمی پوید . این معشوق استکه او را به سوی خود می کشاند و جلوه خود را به او می نمایاند . فقط وقتی که عاشق به یاد وصال می افتد دلش به هوس می افتد و و میل و خواسته اش عیان می شود . آنقدر معشوق بی اعتنایی می کند و روی می گرداند که عاشق آرزو به دل می ماند .و این آرزو در دلش جمع می شود و دلش را می برد مثل بادی که همه چیز را با خود می برد.
خورشیدِ خاوری کُنَد از رَشک جامه چاک
گر ماهِ مِهرپرورِ من در قبا رود
معشوق مثل ماه است که مهرخود را در دل عاشق می نهد و در قبایش پنهان می شود و اینجاست که به مهر ( خورشید) بر می خورد و او از حسادت جامه خویش را چاک می کند.چاک کردن جامه تصویر زیبایی از طلوع خورشید و بر آمدن روز است که با پنهان شدن ماه توام می شود.
می بینیم که بازهم حکایت رفتن یار و پنهان شدن اوست که دل عاشق را به درد می آورد.درد عاشقی در ادامه حسرت عاشقی است و با نماد اشک خود را در چرخه عاشقی نشان می دهد.
بر خاکِ راهِ یار نهادیم رویِ خویش
بر رویِ ما رواست اگر آشنا رود
می گوید ما صورت خود را بر خاکی نهادیم که یار از آن عبور کرده یعنی بر همان راه عاشقی . خاک این راه را خورده ایم و گویا صورت ما فرقی با خاک ندارد . پس اگر معشوق بر این صورت گام بگذارد اشتباه نکرده چون این صورت هم مثل خاک برایش آشناست.
با این روش می خواهد دل یار را به دست آورد تا شاید بار دیگر او را ببیند و درک کند.
سیل است آبِ دیده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بُوَد هم ز جا رود
شاید باز هم برای به دست آوردن دل یار این را می گوید : که آب چشمانم مثل سیل است و هر کس که بگذرد حتی اگر دلش از سنگ باشد هم با این سیل از جا کنده می شود . تو مهر پروری و دلت که از سنگ نیست !
ما را به آبِ دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سرِ کویش چرا رود
ما شب و روز با این اشکها برنامه داریم و بحث ما این است که این رهگذر ( معشوق ) چرا به کویش می رود و از این مسیر عبور نمی کند.
حافظ به کوی میکده دایم به صدقِ دل
چون صوفیانِ صومعه دار از صفا رود
حافظ برای درک حضور یار با دلی صادق همیشه به میخانه می رود مثل صوفیان که موقع رفتن به صومعه خود را پاک و باصفا نشان می دهند.
حافظ می اندیشد شاید این صداقتی که من نشان می دهم مثل صفای ظاهری صوفیان باشد و همین سبب می شود که معشوق از من روی بگرداند.
HRezaa در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷:
چقدر عااالی....
مصرع آخر هم که بینظیر.........
امین نیّری در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷:
به معنای تلاش زیاد است
HRezaa در ۴ ساعت قبل، ساعت ۰۰:۴۴ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶: