برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۴:۰۵ در پاسخ به محمد حسین حسنی شلمانی دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » فی لسان الاصفهانیه » شمارهٔ ۱:
از بوی تو باد صبح تارد(تارش= انتشار پراکندن)
برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۳:۵۶ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » فی لسان الاصفهانیه » شمارهٔ ۱:
این غزل را کمابیش (جز یکی دو نمونه کوچک ) بنا بر نسخه دستنویس چهارده شوال ۸۳۷ه ق زنده یاد فرخ نگهداری دانشگاه فردوسی مشهد به شماره فرخ ۴۳ از مقاله سید مهدی نوریان حبیب ابادی محمود براتی خوانساری نوشتم ترجمه از منست
او ژیروَ راده ای م تا رواز بوی تو وادِ صبح تارو
اندوه تو تا وَ دل درامه
نش هشت که دل دمی ور ارو
گر ژیرک عالمت بوینو
سُن کیژه ببو که کیژه خارو
دیم تو خورو و چشم م تر
هشکش ویکر د ان خوژ ارو
تا کی و کی انتظار فردا
آروم بپرس آرو آرو
زلف تو و گرد گنج دیمت
ماریو سیا که دل نمارو
برتش دل ویست شار و اهنن
فریاد کرو که دل که دارو
دل کت پر زور غم ودی کرت
چاریش ببر که سخت زارو
ویداذ کرِ همیشه آخر
کاری وه از ای کر این چه کارو
او ژیروَ راده ای م تا رو
از بوی تو وادِ صبح تارو
ان چهره را بنما ای مه تا روز از بوی تو باد صبح بپراکند( تارو را اتارو به چم بیاورد گفته اند به باور من تارو از تاراندن به چم انتشار است)اندوه تو تا و دل درامه
نش هشت که دل دمی ور ارو
اندوه تو تا به دل در امد نگذاشت که دل دمی برارد
گر ژیرک عالمت بوینو
سُن کیژ ببو که کیژه خارو
گر زیرک عالمت ببند چنان گیچ شود که گیچگاه خارددیم تو خورو و چشم مُ تر
هشکش ویکر دان خوژ ارو
روی تو خورشید و چشم من تر خشکش. کن که دیگر چون اسیا(آب اسیا) شدهتا کی و کی انتظار فردا
آروم بپرس آرو آرو
تا کی و کی انتظار فردا امروز بپرس امروز امروززلف تو وَ گرد گنج دیمت
ماریو سیا که دل نمارو
گیسوی تو به گرد گنج رویت ماریست سیاه که دل نمارو(نگذارد)برتش دل ویست شار و اهنن
فریاد کرو که دل که دارو
بردش دل بیست شهر و اکنون فریاد زند که دل که دارددل کت پر زور غم و دی کرت
چاریش ببر که سخت زارو
دل که دیروز پر زهر غم کردی چاره ایش بر که سخت زارستویداذ کرِ همیشه آخر
کاری وه از این کر این چه کاروبیداد کنی همیشه اخر کاری به از این کن این چه کار است
در این یخش که امروز ایرانست تا دویست سال پیش پارسی دری رواج نداشت(جز توس و نیشابور)و مردم شیراز و تهران و سپاهان همه درخانه و بازار به پهلوی سخن میگفتند این سروده اوحدی نیز مانند دگر سروده ها که از سعدی و شمس پس ناصر در دست است بسیار به پارسی دری امیخته شده
دست نویسهای این چهار غزل
دست نویس ۱۴ شوال ۸۳۷ زنده یاد فرخ نگهداری دانشگاه فردوسی بشماره فرخ ۴۳
دست نویس کاخ گلستان ۸۷۰ هجری شماره ۳۳۹ بخط میرک شیرازی
دسن نویس سده یازده کتابخانه مجلس شماره ۹۳۵
دستنویس ۸۳۰ زنده یاد انصاری که امروز نشانی از ان نیست
و چند دست نویس دیگر
برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷:
زهی از روی تو گل شرمساری
بنفشه از دو گیسوی تو تاری
ز لشکرگاه خوبی بر نیامد
بدل بردن چو تو چابک سواری
بنا میزد رخی داری فریبا
چو بر سروی شکفته لاله زاری
ز بالای تو مانده پای در گل
کجا سروی بود در جویباری
ز شرم روی تو هر روز خورشید
برآید سرخ همچون شرمساری
ز بهر بندگیّت ماه هر ماه
شود در گوش گردون گوشواری
جهان را در جهان کام دل اینست
که می گردد جدا یاری ز یاری
منم کز مهربانی بر نتابم
بسمّ اسب تو اسیب خاری
مکن یکبارگی ما را فراموش
که چون من بد نباشد دوستاری
اگر من زنده مانم خیره، ورنی
بود این گفته از من یادگاری
ز هر گامی که اسبت برگرفته
گشاده چشمه یی در مرغزاری
برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۴:
شب تا به سپیده ام بدین درد
نالان نالان چو ناتوانان
گردان گردان به هر در و کوی
گویان گویان چو پاسبانان
خرمن خرمن سرشک ریزان
دامن دامن گهر فشانان
جویان جویان به هر بیابان
پویان پویان پی شبانان
روز از سر راه بر نخیزم
در ره نگران چو دیدهبانان
گریان گریان شوم پذیره
پرسان پرسان ز کاروانان
از نام و نشان نازنینان
و ز امد و رفت مهربانان
گویند مرا سرشک کم ریز
این سر سبکان دل گرانان
نه اشک که خون دل بریزم
بر درد و دریغ آن جوانان
ای باد ببر پیام زارم
روزی که رسی به خاک آنان
بگذار اگر چه بی زبانی
بازآر پیام بی زبانان
چون گل برود دگر چه ماند
جز خار به دست باغبانان
در خاک فتاد آب چشمم
از چشم بدان و بدگمانان
برمک در ۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان:
پیمان و پیموده در پارسی به معنی معتدل و اعتدال است
خنک درجهان مرد پیمان منش
که پاکی وشرمست پیرامنش
واژه پیمود از دو بخش پد و مت امده مت که در پارسی مود و مهر نیز شده همان مت و متر به معنی سنجش و اندازه گیری است که امروز یونانی انرا متر می گویند
برمک در ۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان:
هر کجا واژه درست با سکه یا زر و پول و این چیزها امده به معنی پول نوت است . درست و پاره به معنی پول نوت و خرد است
برمک در ۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹:
با آنکه بر این باورم که ردیف شعر پارسی را ناتوان کرده بیدل خداوند سروده های زیباست شوریست در این بزم کز افسون شکستن چندان که پری بال کشد شیشه دواند
عباس جنت در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را:
آنک صد میلش سوی ایمان بود / چون شما را دید آن فاتر(سست؛ ضعیف) شود
زانک نامی بیند و معنیش نی / چون بیابان را مفازه (بی آب و علف) گفتنی
سعید . در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۰ در پاسخ به ایران دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
معنی کلمه ی زنا رو مثه اینکه نمیدونی چیه، اگر منظور سرزمین و این داستانا بود این واژه آورده نمیشد.
سعید . در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۳ در پاسخ به سهو قلم دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
پیشفرض اسلامیتون اشتباه، از بیت از آن مادر که من زادم ... بیرون کشیدن مفهوم دینی غلطه . معنا عرفانیه به دلیل به خود شعر میتوان رجوع کرد "اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند" مانند حافظ و حلاج ایشون ترس از کشته شدن داشتن بخاطر ابیاتشون و این نمیتونه دینی باشه.
سعید . در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۸ در پاسخ به جلال دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
با توجه به بیت اول این تفسیر درست نیست منم آن گبر دیرنه که بتخانه بناکردم. قصد شاعر نمیتونه چنین چیزی باشه. در تلاش برای فرار از یکسری معانی و کلیشه هاست. حالا اونا چین به آدمهای عادی و درکشون نمیرسه و باید فراتر فکر کرد همین طور که تو این بیت دیده میشه.
nabavar در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:
این سروده به مناسبت روز زن قلمی شده
زن
گمان مبر که زن است او ، که ماه شب افروز
، درون سینه ی چون آسمان پُر مِهرش
هزار بلبل عاشق نشسته پند آموز
اگر که عاشق بی غش ندیده ای همه عمر
بیا به محفل او درس مهربانی و عشق
به رایگان بدهندت چو شعله ای جانسوز
بیا ببین که عجب بر فراز این تلِ خاک
در آن فضای پُر از شور و عشق و جذبه ی مهر
چه شعله هاست که نادیده ای ، جهان افروز
که مادر است ، درونش زِ عشق گلزار است
شقایق است و نسیم است و عطر جان پرور
چه نغمه هاست که نشنیده ای ، زهی نوروز
فروغ دیده ی دلدادگان دشت صفا
” نیا “ و آن قدح و ساقی و شرابِ چو لعل
غزلسرای همه عاشقانِ مهرافروز
بنوش و جرعه ای از روشنایی اش بَر ریز
به کام تشنه لبانِ مُریدِ درگهِ عشق
که شعله هاست درین شاهکارِ عالمسوز
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۳ - در شرح اشتیاق گوید:
به خدایی که از میان دو واژ(بو)
خاک گسترد و اسمان انگیخت
بوی کافور و مشک و گل آورد
رنگ سیمرغ و کبک و زاغ امیخت
آتش دوریت مرا ای ماه
دست آورد و خاک بر سر بیخت
کس نیارد که از تو پرهیزد
از نوشته نمیتوان پرهیخت
اینچنین کارها زمانه کند
با زمانه نمیتوان اویخت
برمک در ۵ روز قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۲:
گویی سعدی این گزاره را از این سروده جاهلی گرفته
فقد عظم البعیر بغیر لبّ
فلم یستغن بالعظم البعیرُ
یصرفه الصبیُّ لکل وجهٍ
و یحمله علی الخسف الجریرُ؛؛
و جریر: خطام البعیر
همایون در ۵ روز قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴:
غزل در اوج توانایی بسیار بسیار زیبا و توانمند و کارا در مستی و دستی با ساغر شاهانه و سرمستی
هزار آفرین بر این گوهر نایاب هستی
همایون در ۵ روز قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲:
غزلی زیبا و دلربا، به به
غزل روشنی و گرما در دل تاریکی و سرما
از چشمه پاک و آرام جلالدین ما
چنبره دل گل و نسرین دمید
شمس بدو سپرد کلید روشنایی را
گواه این غزل شیوا و رسا
دکتر صحافیان در ۵ روز قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق(۲۹۸)
اگر جای آسوده(سرشار حال خوش)، شراب صافی و همراهی مهربان، همیشه برایت فراهم شود کامباب و سعادتمندی(در عرفان: تبدیل شدن حال به مقام)
۲- جهان و هرآنچه در آن است همگی هیچ و بیارزش است(در مقایسه با دریافتهای جان)، هزار بار این حقیقت برایم اثبات شده است(خانلری: هیچ بر هیچ)
۳- افسوس که تا کنون درنیافته بودم که اکسیر خوشبختی همراه ارزشمندی است(ایهام: تکرار رفیق یا خطاب قرار دادن رفیق- کیمیای سعادت: ایهام به اثر نامور غزالی)
۴- به جایی آسوده برو و وقت را فرصتی طلایی بدان که دزدان حال خوش هر لحظه در کمینند
۵- همراه حال خوش باش! که توبه از لبان یاقوتی یار و صدای زیبای شراب در جام، حکایتی است که عقل تصدیقش نمیکند(خانلری: تصوری است: با تصدیق دو اصطلاح منطقی مشهور میشود)
۶- گرچه چون منی لیاقت رسیدن به کمر باریکت را ندارد، اما خاطرم از این خیال باریک خوش گشته است(کمر معشوق را از باریکی به خیال نیز تشبیه میکردهاند)
۷-اری هزار فکر عمیق، به عمق شیرینیای که در چانه تو نهفته است، نخواهد رسید.
۸- آری تعجب نکن که اشکهایم چون عقیق خونین شد، لبان سرخ تو نیز که چون مهر انگشتری است عقیق گونه است
۹- معشوق با خنده گفت حافظ! غلام این طبع شعری شیرین تو هستم! ببین چگونه با این خنده تمسخرآمیز مرا خام و ساده میانگارد.
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۵ روز قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷:
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق(۲۹۷)
زبان قلم در سودای گفتن قصه فراق نیست وگر نه سرگذشت دردآلود فراق را شرح میدادم
۲- افسوس که مدت عمرم به امید دیدار سپری شد ولی زمان فراق به پایان نرسید
۳- سری که با افتخار عشق به آسمان میرسید، سوگند به حقیقتجویان که بر آستان فراق نهادم
۴- اکنون چگونه در هوای دیدار بال بزنم، که پرهای پرنده دلم در آشیانه فراق ریخته است.
۵- اکنون چه راه نجاتی هست؟! که بادبان فراق، قایق صبرم را در گرداب دریای غم انداخته است
۶- چیزی نمانده از اشتیاقت، کشتی عمرم در دریای بیکران فراق غرق شود
۷- اگر فراق به دستم بیفتد آن را خواهم کشت تا روز جدایی تاریک و خانه فراق خراب شود(این بیت در خانلری نیست)
۸- در این سودای عشق، رفیق جمع خیال شدهایم و همنشین صبر! آری ما قرین آتش دوری و ملازم همیشگی فراقیم!(از نظر موسیقی و واج آرایی عالی است: خیل خیال و رکیب شکیب. خانلری: همرکیب شکیب)
۹- به بهای جان هم نمیتوانم ادعای وصالت را بکنم، جسمم فرمانپذیر سرنوشت و دلم گروگان فراق است
۱۰- از سوز این شوق و دوری معشوق دلم کباب شد، اکنون پیوسته خون جگر میخورم از سفره فراق
۱۱- فلک که سرم را اسیر حلقه عشق دید، گردن شکیبایی را با ریسمان فراق محکم کرد(همراهی عشق و فراق ازلی است- خانلری: فلک مگر چو سرم دید)
۱۲- آری حافظا! اگر راه عشق با پای شوق پیمودنی بود، هیچ کس زمام دوری را به دست جدایی و فراق نمیسپرد.
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۵ روز قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:
*از میان ۴۵۰ غزل که عمدتا در وزنهای رمل، هزج و مضارع هستند، تنها غزلهای ذیل در وزن رجز و منسرح آمده است:
غزل ۱۲۷
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
مفتعلن فاعلات مفنعلن فع
بحر منسرح مثمن مطوی منحور
غزل ۱۷۰
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلن
بحر منسرح مثمن مطوی موقوف مکشوف
غزل ۱۹۱
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
مستفعلن ۴ بار
بحر رجز مثمن سالم
غزل ۱۹۲
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمیکند
مفتعلن مفاعلن ۲ بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
غزل ۲۳۲
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
مفتعلن فاعلات مفنعلن فع
بحر منسرح مثمن مطوی منحور
غزل بالا
مفتعلن مفاعلن ۲بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
غزل ۳۴۴
عمری است تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی میزنم
مستفعلن ۴ بار
بحر رجز مثمن سالم
غزل ۳۸۲
فاتحه چو آمدی بر سر خسته بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلان
بحر رجز مثمن مطوی مخبون مذال
غزل ۴۱۱
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
مفتعلن مفاعلن ۲بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
غزل ۴۱۴
گلبن عیش میدمد ساقی،گلعذار تو
مفتعلن مفاعلن ۲ بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
که میتوان گفت از مولانا بهره برده است.
برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۴:۰۶ در پاسخ به محمد حسین حسنی شلمانی دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » فی لسان الاصفهانیه » شمارهٔ ۱: