گنجور

حاشیه‌های پند و داستان - صفحهٔ ۱

 

پند و داستان 🌐


پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۰:

 

" هفت­ هزار سالِگان "

 

ای دوست  بیا  تا غمِ فردا  نخوریم

وین  یکدَمِ عُمر را غنیمت شُمریم

 

فردا  که از این  دِیرِ فنا  درگذریم

با  هفت­ هزار سالِگان  سربسریم

- یکدَمِ عُمر: زندگیِ بسیار کوتاه

- دیرِ فنا: سرایِ نیستی، دنیا

- درگذریم: عبور کنیم، برویم

- هفت­ هزار سالگان: کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، هفت هزار سال اشاره به فاصله زمانی خلقتِ حضرت آدم  تا حضرت محمد دارد.

- سربسریم: برابریم، هیچ تفاوتی بینِ ما وجود نخواهد داشت!

 

برداشت آزاد:

ای دوست، بیا نگرانِ فردا و  فرداها  نباشیم، غم و غصه ها را کنار گذاشته  و با بودن  در زمانِ حال، قدردانِ لحظاتِ زندگی خود باشیم. مطمئن باش زمانی که بمیریم، هیچ تفاوتی  بین ما که الان مرده ایم  و کسانی که سالیان بسیار دور مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، وجود نخواهد داشت. به گفته­ی علی(ع)، وقتی که مُردیم، انگار که  اصلا  به این دنیا نیامده بودیم!

 

وقت را  غنیمت دان  آن قَدَر  که بتوانی

حاصل از حیات  ای جان  این دَم است  تا دانی

 

کام بخشیِ گردون  عُمر  در عوض دارد

 جَهد کن  که از دولت  دادِ عِیش  بِستانی

 

دیوان حافظ » غزل 473

- حاصل از حیات: میوه ­یِ زندگی

- ای جان: ای دوست، ای عزیزِ دل

- دَم: لحظه

- تا دانی: اگر بفهمی!

- وقت را غنیمت دان  آن قَدَر که بتوانی / حاصل از حیات  ای جان  این دَم است تا دانی:  تا آنجا که در توان داری  برای بهره مندی درست از وقت  و زندگی تلاش کن ، ای دوست، اگر خوب  دقت کنی خواهی دید، که همه یِ میوه یِ زندگانی، همین لحظه  یا دَم است  که  در دسترسِ  تواست  و چیزِ دیگری وجود  ندارد!

 

- کام بخشیِ گردون: برآورده شدنِ آرزوها

- جَهد: تلاش و کوشش

- دولت: دارایی، در اینجا منظور وقت است که  در واقع  باارزشترین داراییِ انسان می باشد

- دادِ عِیش  بِستانی: حقِّ شادمانی را به نحوِ اَحسن اَدا کنی

- کام بخشیِ گردون  عُمر  در عوض دارد /  جَهد کن  که از دولت  دادِ عِیش  بِستانی: خیلی ذوق زده نباش که به کامِ خود رسیده ای! بدان که بهایِ آن را پیشاپیش که همانا عُمرِ تو بوده است را  برایِ آن پرداخت کرده ای!  بنابراین; همیشه  نهایت تلاش خود را بکار ببند تا بهترین استفاده از عُمر و  وقتِ خویش بِبَری  و به گفته یِ عوام  حقِّ عیش و شادمانی را خوبِ خوب  اَدا کنی!

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱:

 

" هفت­ هزار سالِگان "

 

ای دوست  بیا  تا غمِ فردا  نخوریم

وین  یکدَمِ عُمر را غنیمت شُمریم

 

فردا  که از این  دِیرِ فنا  درگذریم

با  هفت­ هزار سالِگان  سربسریم

- یکدَمِ عُمر: زندگیِ بسیار کوتاه

- دیرِ فنا: سرایِ نیستی، دنیا

- درگذریم: عبور کنیم، برویم

- هفت­ هزار سالگان: کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، هفت هزار سال اشاره به فاصله زمانی خلقتِ حضرت آدم  تا حضرت محمد دارد.

- سربسریم: برابریم، هیچ تفاوتی بینِ ما وجود نخواهد داشت!

 

برداشت آزاد:

ای دوست، بیا نگرانِ فردا و  فرداها  نباشیم، غم و غصه ها را کنار گذاشته  و با بودن  در زمانِ حال، قدردانِ لحظاتِ زندگی خود باشیم. مطمئن باش زمانی که بمیریم، هیچ تفاوتی  بین ما که الان مرده ایم  و کسانی که سالیان بسیار دور مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، وجود نخواهد داشت. به گفته­ی علی(ع)، وقتی که مُردیم، انگار که  اصلا  به این دنیا نیامده بودیم!

 

وقت را  غنیمت دان  آن قَدَر  که بتوانی

حاصل از حیات  ای جان  این دَم است  تا دانی

 

کام بخشیِ گردون  عُمر  در عوض دارد

 جَهد کن  که از دولت  دادِ عِیش  بِستانی

 

دیوان حافظ » غزل 473

- حاصل از حیات: میوه ­یِ زندگی

- ای جان: ای دوست، ای عزیزِ دل

- دَم: لحظه

- تا دانی: اگر بفهمی!

- وقت را غنیمت دان  آن قَدَر که بتوانی / حاصل از حیات  ای جان  این دَم است تا دانی:  تا آنجا که در توان داری  برای بهره مندی درست از وقت  و زندگی تلاش کن ، ای دوست، اگر خوب  دقت کنی خواهی دید، که همه یِ میوه یِ زندگانی، همین لحظه  یا دَم است  که  در دسترسِ  تواست  و چیزِ دیگری وجود  ندارد!

 

- کام بخشیِ گردون: برآورده شدنِ آرزوها

- جَهد: تلاش و کوشش

- دولت: دارایی، در اینجا منظور وقت است که  در واقع  باارزشترین داراییِ انسان می باشد

- دادِ عِیش  بِستانی: حقِّ شادمانی را به نحوِ اَحسن اَدا کنی

- کام بخشیِ گردون  عُمر  در عوض دارد /  جَهد کن  که از دولت  دادِ عِیش  بِستانی: خیلی ذوق زده نباش که به کامِ خود رسیده ای! بدان که بهایِ آن را پیشاپیش که همانا عُمرِ تو بوده است را  برایِ آن پرداخت کرده ای!  بنابراین; همیشه  نهایت تلاش خود را بکار ببند تا بهترین استفاده از عُمر و  وقتِ خویش بِبَری  و به گفته یِ عوام  حقِّ عیش و شادمانی را خوبِ خوب  اَدا کنی!

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » ذرات گردنده [۷۳-۵۷] » رباعی ۷۲:

 

"عاشقِ زار"

 

این کوزه  چُو من  عاشقِ زاری  بوده است

در بَندِ خَمِ زُلفِ نِگاری  بوده است

 

این دسته  که بر گردنِ او  می بینی

دستی است  که برگردنِ یاری  بوده است

 

- کوزه: نمادِ آدمی است که زمانی نه چندان دور همانندِ ما  زندگی می کرده و اکنون اسیرِ خاک شده است. با گذرِ زمان، تَنِ او خاک شده و از خاکِ آن  کوزه ای ساخته اند!

- عاشق: دلداده، دلباخته

- زار: شوریده و درهم، بیچاره و ناتوان

- در بند: گرفتار، اسیر

- خَمِ زُلف: پیچ و تابِ مو

- نِگار/ یار: بُت، دلبر/ همراه و همدم (معشوق)

 

برداشت آزاد:

 آیا می توانی باور کنی که  این کوزه، زمانی نه چندان دور،  دلباخته ای آواره  بوده  که  دلش در چین و شکنِ مویِ زیبارویی گرفتار بوده باشد و اکنون در نقشِ جدید خود،  این چنین  تماشاگرِ  بزم و شادمانی زِندِگان  باشد؟! حتی  همین دسته ای که بر گردنِ این کوزه است ،  دستِ عاشقی است  که بارها و بارها، بر گردنِ معشوقی حلقه زده  و او را نوازش کرده است.  این سرنوشت حتمی ماست،  پس خوبِ خوب  قدردانِ  تک تکِ لحظاتِ زندگیت باش  که خیلی زود  دیر می شود!

 

بشنو  این نکته  که خود را  زِ غم  آزاده کنی

خون خوری  گر طلبِ  روزیِ  ننهاده  کنی

 

آخِرُالامر  گِلِ  کوزه گران  خواهی شد

حالیا  فکرِ سبو کن  که  پُر از  باده کنی

                                            دیوان حافظ » غزل ۴۸۱

 

- زِ غم  آزاده کنی : از دامِ غم و اندوه رهایی بخشی

- خون خوری : خود را به رنج و زحمت میاندازی

- روزی ننهاده : آن چیزی که سهم تو نیست و برای تو مقدّر نشده است

- بشنو این نکته  که خود را  زِ غم  آزاده کنی/ خون خوری  گر طلبِ  روزیِ  ننهاده  کنی: به این سِرِّ ظریف  خوب گوش کن و خود را  هرچه زودتر  از دامِ رنج و اندوهِ  روزمرگی  رهایی بده. اگر به دنبالِ آرزوهایِ دور و  دراز و  بعضا دست نیافتنی

باشی، تنها رنج و زحمت بیهوده  بُرده  و فرصتِ یکبارزندگی کردن را  به آسانی  از دست خواهی داد.

 

- آخِرُالامر: سرانجام

- سبو : دل و جان

- باده: شادی و سرور، عشق و معرفت، هر چیز یا کاری که باعث شادی درونی شود

- آخِرُالامر  گِلِ  کوزه گران  خواهی شد / حالیا  فکرِ سبو کن  که  پُر از باده کنی: سرانجام  نیست و نابود می شوی و هرآنچه که برای آبادانیِ دنیا، جسم و جهانِ بیرونت  صرف کرده ای  با مرگ از میان خواهد رفت. پس زمانیکه این حقیقتِ آشکار را می دانی  باید برای آبادانی دل و جان، جهانِ درونت، که همیشه  جاودان است، تلاش کنی و آن را  با شادی، نیکویی، عشق، یادگیری و هرآنچه که  از جنسِ خوبی است  لبریز کنی.

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵:

 

"عاشقِ زار"

 

این کوزه  چُو من  عاشقِ زاری  بوده است

در بَندِ خَمِ زُلفِ نِگاری  بوده است

 

این دسته  که بر گردنِ او  می بینی

دستی است  که برگردنِ یاری  بوده است

 

- کوزه: نمادِ آدمی است که زمانی نه چندان دور همانندِ ما  زندگی می کرده و اکنون اسیرِ خاک شده است. با گذرِ زمان، تَنِ او خاک شده و از خاکِ آن  کوزه ای ساخته اند!

- عاشق: دلداده، دلباخته

- زار: شوریده و درهم، بیچاره و ناتوان

- در بند: گرفتار، اسیر

- خَمِ زُلف: پیچ و تابِ مو

- نِگار/ یار: بُت، دلبر/ همراه و همدم (معشوق)

 

برداشت آزاد:

 آیا می توانی باور کنی که  این کوزه، زمانی نه چندان دور،  دلباخته ای آواره  بوده  که  دلش در چین و شکنِ مویِ زیبارویی گرفتار بوده باشد و اکنون در نقشِ جدید خود،  این چنین  تماشاگرِ  بزم و شادمانی زِندِگان  باشد؟! حتی  همین دسته ای که بر گردنِ این کوزه است ،  دستِ عاشقی است  که بارها و بارها، بر گردنِ معشوقی حلقه زده  و او را نوازش کرده است.  این سرنوشت حتمی ماست،  پس خوبِ خوب  قدردانِ  تک تکِ لحظاتِ زندگیت باش  که خیلی زود  دیر می شود!

 

بشنو این نکته  که خود را  زِ غم  آزاده کنی

خون خوری  گر طلبِ  روزیِ  ننهاده  کنی

 

آخِرُالامر  گِلِ  کوزه گران  خواهی شد

حالیا  فکرِ سبو کن  که  پُر از  باده کنی

                                            دیوان حافظ » غزل ۴۸۱

 

- زِ غم  آزاده کنی : از دامِ غم و اندوه رهایی بخشی

- خون خوری : خود را به رنج و زحمت میاندازی

- روزی ننهاده : آن چیزی که سهم تو نیست و برای تو مقدّر نشده است

- بشنو این نکته  که خود را  زِ غم  آزاده کنی/ خون خوری  گر طلبِ  روزیِ  ننهاده  کنی: به این سِرِّ ظریف  خوب گوش کن و خود را  هرچه زودتر  از دامِ رنج و اندوهِ  روزمرگی  رهایی بده. اگر به دنبالِ آرزوهایِ دور و  دراز و  بعضا دست نیافتنی

باشی، تنها رنج و زحمت بیهوده  بُرده  و فرصتِ یکبارزندگی کردن را  به آسانی  از دست خواهی داد.

 

- آخِرُالامر: سرانجام

- سبو : دل و جان

- باده: شادی و سرور، عشق و معرفت، هر چیز یا کاری که باعث شادی درونی شود

- آخِرُالامر  گِلِ  کوزه گران  خواهی شد / حالیا  فکرِ سبو کن  که  پُر از باده کنی: سرانجام  نیست و نابود می شوی و هرآنچه که برای آبادانیِ دنیا، جسم و جهانِ بیرونت  صرف کرده ای  با مرگ از میان خواهد رفت. پس زمانیکه این حقیقتِ آشکار را می دانی  باید برای آبادانی دل و جان، جهانِ درونت، که همیشه  جاودان است، تلاش کنی و آن را  با شادی، نیکویی، عشق، یادگیری و هرآنچه که  از جنسِ خوبی است  لبریز کنی.

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳:

 

" نامه یِ جوانی"

 

افسوس!  که  نامه یِ جوانی  طِی شد

وآن  تازه بهارِ زندگانی   دِی شد

 

آن مرغِ طَرَب  که نامِ او  بود شَباب

افسوس!  ندانم  که  کِی آمد  کِی شد

 

- نامه یِ جوانی: دورانِ جوانی به دفتری تشبیه شده است که برگ هایِ آن روزهایِ خوشِ آن دوره است

- طِی شد: سپری شد، درنوردیده شد، گذشت

- تازه بهارِ زندگانی: دورانِ جوانی به نوبهار تشبیه شده است

- دِی شد: به پیری و کهنسالی رسید. از نوبهارِ جوانی  به زمستانِ سردِ  پیری رسید

- مرغِ طَرَب: شادی و شادمانی که ویژه دورانِ  پُرشور و طراوتِ جوانی است  به پرنده ای سرشار از انرژی  تشبیه شده است

- شَباب: جوانی

- ندانم که کِی آمد کِی شد: اینقدر سریع اتفاق افتاد  که اصلا متوجه نشدم که  این پرنده یِ جوانی، کِی روی شاخه یِ زندگی ام  نشست!  و کِی پرید و  برای همیشه رفت.

 

برداشت آزاد:

 

آه و دریغ!  که برگ های دفترِ زندگی در دورانِ جوانی  به پایان رسید و  نوبهارِ جوانی  با همه شور و طراوتش  جایِ خود را  به زمستانِ سردِ پیری و کهنسالی داد.  دوران جوانی که همچون پرنده ای  روی شاخه یِ زندگی ام  نشسته بود و مشغول بازی و آوازخوانی بود  را  بخاطر درگیری های ذهنیِ بیهوده ام  از دست دادم تا جائیکه اصلا نفهمیدم که  کِی  این پرنده نشست و  کِی پرواز کرد و  برای همیشه رفت!

 

افسوس!  بر این عمرِ گرانمایه  که بگذشت

ما  از سَرِ تقصیر و خطا  درنگذشتیم

 

پیری و جوانی  پِیِ هم  چون شب و روزند

ما  شب شد و  روز آمد و  بیدار نگشتیم

 

چون مرغ  بر این کُنگِره  تا کِی  بتوان خواند

یک روز  نگه کن  که  بر این کُنگِره  خِشتیم

 

                    سعدی» مواعظ» غزلیات» غزل ۴۷

 

- افسوس!  براین عمرِ گرانمایه  که بگذشت /  ما  از سَرِ تقصیر و خطا  درنگذشتیم:   دریغ و حسرت  از این زندگیِ  پُرارزشی که  بدونِ بهره بردن از آن سپری شد و ما همچنان در حال تکرارِ اشتباهات, گمراهی و سردرگمی هستیم

 

- پیری و جوانی  پِیِ هم  چون  شب و روزند /  ما  شب شد و  روز آمد و  بیدار نگشتیم:  همچون آمدنِ شب که پس از پایانِ روز پدیدار می شود، تاریکیِ پیری نیز پس از روشناییِ جوانی، با همان شتاب می آید. شگفتا  که روز و شب  در پیِ هم می آیند، دوران جوانی سپری می شود، پیر و فرتوت می شویم،  ولی  ما هنوز در خوابِ غفلت و  ناآگاهی هستیم

 

- چون مرغ  بر این  کُنگِره  تا  کِی  بتوان خواند / یک روز  نگه کن  که  بر این کُنگِره  خِشتیم :  این جهان کاخی است ساخته شده از خشت گِلِ مردمانی که سالیانی نه چندان دور زندگی می کرده اند و حال ما، همچون پرنده ای بی خبر  بر سرِ کنگره یِ این کاخ در حالِ اتلاف زندگی خود هستیم و زمانی متوجه خواهیم شد که خِشتی از این کاخِ روزگار شده  که دیگر کاری از ما ساخته نیست.

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:

 

" اسرارِ اَزَل "

 

اسرارِ اَزَل را  نه  تو دانی و  نه من

وین حرفِ معمّا  نه  تو خوانی و  نه من

 

هست  ازپسِ پرده  گفتگویِ من و  تو

چون پرده براُفتد  نه  تو مانی و  نه من

- اسرار: رازها، نهانی ها

- ازل: زمانِ بی آغازِ آفرینش، زمانِ پیدایشِ جهانِ هستی

- حرفِ معمّا: سخنِ مبهم و پوشیده، منظور اسرارِ ازل می باشد

- نه خوانی:  پی نخواهی برد.

- هست: وجود، موجود بودن که در مقابل عدم و نیستی است.

- پسِ پرده: روزگار، زندگی دنیوی

- گفتگو: نام و نشان، موجودیت

- پرده براُفتد: مرگ فرا رسد

- نه مانی: اثر و نشانی نخواهد ماند

 

برداشت آزاد:

 تنها از راهِ مراجعه  به دل و جان (جهانِ درون) است  که می توان به وجودِ خداوند و چگونگیِ پیدایشِ جهانِ هستی پی برد. مادامیکه ما گرفتار منِ ذهنیِ (نفسِ) خود باشیم، تلاشِ ما  برای دستیابی به این رازهایِ نهانی  بیهوده خواهد بود. نخستین گام برای دریافتِ این اسرار، رهایی از منِ ذهنی است که با از بین بردنِ من و تو، به یکتایی و یگانگی با آفریدگارِ جهانِ هستی برسیم. به همین دلیل است که  با مرگ و بازگشتِ  به او ، دریافتِ این اسرار برای همگان  میسر خواهد شد، چرا که دیگر من و تویی وجود ندارد. بنابراین، تنها اهالی دل و عاشقان هستند که در زمانِ حیاتِ خود با فنا شدن در ذاتِ پاکِ خداوندی و عاری شدن از هرگونه منیّت، وابستگی و نگرانی، می توانند به این اسرار  تا حدودی  دست یابند.

 

حلقه یِ پیرِ مُغان  از اَزَلم  در گوش است

بر هَمانیم که بودیم و همان خواهد بود

 

بُرو ای زاهدِ خودبین  که  زِ چشمِ من و  تو

رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود

 

چشمم  آن دم  که زِ شوقِ تو  نِهد  سر به لَحَد

تا  دَمِ صبحِ قیامت  نگران خواهد بود

                                 دیوان حافظ » غزل ۲۰۵

- پیرِ مُغان: راهنما، فرشتگان نگهبان و راهنما که از جانب خداوند بر ما گماشته شده اند

- حلقه در گوش بودن: مطیع و فرمانبردار بودن

- حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم  در گوش است /  بر همانیم که بودیم و  همان خواهد بود:  در ابتدای آفرینشِ انسان و از همان روز نخست، قرار ما با راهنمایان مان این بوده است که زندگی کنیم و از درد و اندوه دوری گزینیم. تاکنون برای ما اهالیِ دل و رندانِ پاکباز به همین منوال بوده و در ادامه نیز همین خواهد بود.

 

- بُرو ای زاهدِ خودبین  که زِ چشمِ  من و  تو / رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود: ای زاهدِ پاکیزه سرشت! که به جایِ دیدنِ خدا، خود را می بینی و گرفتارِ منِ ذهنیِ خود هستی، بدان!  مادامیکه من و تویی وجود داشته باشد و همچون قطره ای ناچیز از اقیانوسِ عظیمِ الهی دور افتاده و برای خود وجودی ترسیم کنی، به هیچ کدام از اسرارِ عالمِ معنی نظیر وجودِ خداوند، چگونگی آفرینشِ جهانِ هستی و ... پی نخواهی برد.

 

- لَحَد : قبر

- نگران: منتظر، چشم به راه

- چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود: کسی که  با عشقِ خداوند  زندگی کند و در حین عاشقیِ او  بمیرد، تا صبحِ روزِ رستاخیز بی قرار و منتظرِ دیدارِ  رویِ معشوقِ خود  خواهد بود

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۷:

 

" اسرارِ اَزَل "

 

اسرارِ اَزَل را  نه  تو دانی و  نه من

وین حرفِ معمّا  نه  تو خوانی و  نه من

 

هست  ازپسِ پرده  گفتگویِ من و  تو

چون پرده براُفتد  نه  تو مانی و  نه من

- اسرار: رازها، نهانی ها

- ازل: زمانِ بی آغازِ آفرینش، زمانِ پیدایشِ جهانِ هستی

- حرفِ معمّا: سخنِ مبهم و پوشیده، منظور اسرارِ ازل می باشد

- نه خوانی:  پی نخواهی برد.

- هست: وجود، موجود بودن که در مقابل عدم و نیستی است.

- پسِ پرده: روزگار، زندگی دنیوی

- گفتگو: نام و نشان، موجودیت

- پرده براُفتد: مرگ فرا رسد

- نه مانی: اثر و نشانی نخواهد ماند

 

برداشت آزاد:

 تنها از راهِ مراجعه  به دل و جان (جهانِ درون) است  که می توان به وجودِ خداوند و چگونگیِ پیدایشِ جهانِ هستی پی برد. مادامیکه ما گرفتار منِ ذهنیِ (نفسِ) خود باشیم، تلاشِ ما  برای دستیابی به این رازهایِ نهانی  بیهوده خواهد بود. نخستین گام برای دریافتِ این اسرار، رهایی از منِ ذهنی است که با از بین بردنِ من و تو، به یکتایی و یگانگی با آفریدگارِ جهانِ هستی برسیم. به همین دلیل است که  با مرگ و بازگشتِ  به او ، دریافتِ این اسرار برای همگان  میسر خواهد شد، چرا که دیگر من و تویی وجود ندارد. بنابراین، تنها اهالی دل و عاشقان هستند که در زمانِ حیاتِ خود با فنا شدن در ذاتِ پاکِ خداوندی و عاری شدن از هرگونه منیّت، وابستگی و نگرانی، می توانند به این اسرار  تا حدودی  دست یابند.

 

حلقه یِ پیرِ مُغان  از اَزَلم  در گوش است

بر هَمانیم که بودیم و همان خواهد بود

 

بُرو ای زاهدِ خودبین  که  زِ چشمِ من و  تو

رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود

 

چشمم  آن دم  که زِ شوقِ تو  نِهد  سر به لَحَد

تا  دَمِ صبحِ قیامت  نگران خواهد بود

                                 دیوان حافظ » غزل ۲۰۵

- پیرِ مُغان: راهنما، فرشتگان نگهبان و راهنما که از جانب خداوند بر ما گماشته شده اند

- حلقه در گوش بودن: مطیع و فرمانبردار بودن

- حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم  در گوش است /  بر همانیم که بودیم و  همان خواهد بود:  در ابتدای آفرینشِ انسان و از همان روز نخست، قرار ما با راهنمایان مان این بوده است که زندگی کنیم و از درد و اندوه دوری گزینیم. تاکنون برای ما اهالیِ دل و رندانِ پاکباز به همین منوال بوده و در ادامه نیز همین خواهد بود.

 

- بُرو ای زاهدِ خودبین  که زِ چشمِ  من و  تو / رازِ این پرده  نهان است و  نهان  خواهد بود: ای زاهدِ پاکیزه سرشت! که به جایِ دیدنِ خدا، خود را می بینی و گرفتارِ منِ ذهنیِ خود هستی، بدان!  مادامیکه من و تویی وجود داشته باشد و همچون قطره ای ناچیز از اقیانوسِ عظیمِ الهی دور افتاده و برای خود وجودی ترسیم کنی، به هیچ کدام از اسرارِ عالمِ معنی نظیر وجودِ خداوند، چگونگی آفرینشِ جهانِ هستی و ... پی نخواهی برد.

 

- لَحَد : قبر

- نگران: منتظر، چشم به راه

- چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود: کسی که  با عشقِ خداوند  زندگی کند و در حین عاشقیِ او  بمیرد، تا صبحِ روزِ رستاخیز بی قرار و منتظرِ دیدارِ  رویِ معشوقِ خود  خواهد بود

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۷:

" رازِ نَهُفت "

مِی خور  که به زیرِ گِل  بسی  خواهی خُفت

بی مونس و  بی رفیق و  بی همدم و  جُفت

 

زِنهار  به کس مگو  تو  این  رازِ نَهُفت

هر لاله که پژمرد  نخواهد بِشکُفت

- زیرِ گِل: زیرِ خاک

- زِنهار: بپرهیز، بر حذر باش

 

برداشت آزاد:

باید همیشه شاد بود و هیچ غمی به دل  راه نداد، چرا که قطعا مرگ ما  فرا می رسد و  تنها و بی کَس و کار باید سالیانِ سال زیر خاک بود و حسرتِ زندگی نکرده را خورد. زندگیِ انسان شبیه به عُمر کوتاهِ گلِ لاله است که وقتی پژمرد، دیگر شکوفایی دوباره نخواهد داشت. ظاهرا کسی از این واقعیتِ محض و قطعی اطلاعی ندارد یا نمی خواهد داشته باشد  که این چنین زندگیِ خویش را  در سردرگمی و بیهودگی سپری می کنند. مبادا این رازِ پنهانیِ مُردن!  را افشا کنی که تو نیز با  این کار عُمرِ خود را به هدر می دهی! چرا که "چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است" !

 

 رفیقِ مهربان و  یارِ همدم

همه کس دوست می دارند و  من هم

 

اگر دانی که  دنیا غم نیرزد

به روی دوستان  خوش باش و  خرم

 

غنیمت دان  اگر دانی که هر روز

زِ عُمرِ مانده  روزی می شود کم

 

بُرو  شادی کن  ای یارِ دل افروز

چو خاکت می خورد  چندین مَخور غم

 

                     سعدی» دیوانِ اشعار» غزل 353

 

- رفیقِ مهربان و یارِ همدم / همه کس دوست می دارند و  من هم: هیچ کس نیست که خواهانِ دوستِ مهربان و همنشینی همفکر نباشد و قطعا من هم از این امر مستثنی نیستم

- اگر دانی که  دنیا غم نیرزد /  به روی دوستان  خوش باش و خرم: اگر باور داری که این زندگیِ دنیا ارزش غصه خوردن ندارد پس با دوستانت با خوبی و شادابی رفتار کن و هیچ گاه اوقاتِ ایشان را تلخ نکن، چراکه زندگیِ دنیا ارزش آزردنِ هیچ کسی را ندارد چه برسد به دوستان!

- غنیمت دان  اگر دانی که هر روز /  زِ عُمرِ مانده  روزی می شود کم: اگر واقعا باور داری هر روزی که می گذرد، یک روز از عُمرِ باقیمانده ات کم می شود، پس باید حسابی قدردانِ لحظاتِ زندگیِ کوتاهِ خود باشی

- بُرو  شادی کن  ای یارِ دل افروز /  چو خاکت می خورد  چندین مَخور غم: ای کسی که توانایی شاد کردن دلِ دیگران را داری، غمِ بیهوده نخور و شادمانی کن چرا که سرانجام طعمه یِ زمین شده  و بلعیده خواهی شد و دیگر هیچ اثری از تو بجای نخواهد ماند

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳:

 " نَرمَک نَرمَک"

وقتِ سَحَر است  خیز  ای مایه یِ ناز

نَرمَک نَرمَک  باده خور و  چنگ نواز

 

کآنها که بجایند  نپایند بسی

وآنها که شدند ؛ کَس  نمیآید باز

- مایه یِ ناز: ای کسی که مایه یِ فَخر  و  مباهاتِ جهانیان هستی، انسان

- نَرمَک نَرمَک: آهسته و پیوسته، بدون هیچ شتاب و وقفه ای

 

برداشت آزاد:

 با آمدن صبح, روز دیگری  به تو  هدیه شده است. ای انسان، ای کسی که مایه یِ فخر و مباهاتِ جهانیان هستی، از خوابِ غفلت بیدار شو! به یاد داشته باش که زندگی مسیر است نه هدف، پس آهسته و پیوسته بدونِ هیچ عجله ای، با بودن در زمانِ حال،  از تک تکِ لحظاتِ زندگی لذت برده و بدان که روی این کره خاکی  زشت و زیبا ، خوب و بد، شب و روز ، سیاه و سپید،... را بپذیری چرا که زندگی با همه اینها معنا پیدا میکند. فراموش نکن, به زودی زِندگانِ امروز، مُردگانِ فردا هستند و تاکنون به هیچ مُرده ای, فرصتِ زندگی دوباره داده نشده است!

زِ فردا و زِ دی  کس را  نشان نیست

که رفت  آن از میان  واین  در میان نیست

 

یک امروز است ما را  نقدِ ایام

بر او هم  اعتمادی نیست  تا شام

 

بیا  تا یک دهن  پُرخنده داریم

به مِی  جان و جهان را  زنده داریم

 

به تَرکِ خواب  می باید  شبی گفت

که زیرِ خاک  می باید  بسی خُفت

                      نظامی»خسرو و شیرین»بخش ۲۹

- دی: دیروز

- زِ فردا و زِ دی  کس را نشان نیست /  که  رفت آن از میان  واین در میان نیست: اگر خوب نگاه کنی، هیچ اثری از دیروز و فردا نیست، درست همچون خواب و خیال!  چرا که دیروز از بین رفته و فردا نیز هنوز نیامده است, جز باد چیزی در دستان تو نیست!

- شام: آغازِ شب، سرِ شب

- یک امروز است ما را نقدِ ایام /  بر او هم اعتمادی نیست تا شام: تنها چیزی که نقدا موجود است همین امروز است که آنهم  نمی توان تا سرِ شب از آن مطمئن بود و هیچ ضمانتی برای بودن آن نیست! بنابراین بهتر است بگوئیم چیزی که نقدا موجود است همین الان است نه امروز!

- پُرخنده: بسیار خندان، همیشه در حال خندیدن، همیشه شاد

- جان و جهان: جهان درون و بیرون

- بیا  تا یک دهن  پُرخنده داریم /  به مِی  جان و جهان را  زنده داریم: حالا که واقعیت زندگی اینگونه است بیا در لحظه یِ حال زندگی کنیم و همیشه و همه جا شاد باشیم که تنها با همین سرخوشی است که می توانیم درون مان و جهانِ پیرامونِ خود را سرشار از عشق و شور و زندگی کنیم

- به تَرکِ خواب  می باید شبی گفت / که زیرِ خاک  می باید بسی خُفت: فرصتِ زندگی بسیار بسیار کوتاهست، باید از زمانِ خوابِ خود کم کرده  و به زمانِ  آگاهی و بیداری اضافه کرد، چرا که  برایِ خوابیدن آنهم زیرِ خاک! فرصت بسیار زیاد است

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۰:

" صندوقِ عدم"

ما  لُعبَتگانیم  و  فَلَک  لُعبت باز

از رویِ حقیقتی  نه از رویِ مجاز

 

بازی چو هَمی کنیم  بَر نَطعِ وجود

اُفتیم به صندوقِ عدم  یک یک  باز

- لُعبَتگان: عروسک، اسباب بازی

- فَلَک: روزگار، دنیا

- لُعبَت باز: عروسک گردان، کسی که خیمه شب بازی می کند

- خیمه شب بازی: بازی و نمایشی که عروسک‌ها را از پشت پرده (خیمه) یِ کوچکی بوسیله یِ سیم یا نخ به حرکت  در می‌آورند و یک یا چند نفر از پشت خیمه به زبان آن‌ها حرف می‌زنند

- نَطع: فرش یا بساطی که پهن می کردند تا نمایشِ خیمه شب بازی رویِ آن اجرا شود، صحنه­­یِ نمایش

- نَطعِ وجود: جهانِ هستی، دنیا به صحنه یِ نمایشِ ما تشبیه شده است

- صندوق: مجازا  گور (قبر)

- صندوقِ عدم: نیستی و نابودی, گور به صندوقی تشبیه شده که انسانها را همچون عروسک در خود حبس کرده و اجازه نمایش و زندگیِ دوباره به آنها نمی دهد

 

برداشت آزاد:

ما انسانها  در این جهانِ بیرونی (مادی) همچون عروسک هایی هستیم که با دستِ روزگار به بازی درآمده ایم . وقتی خوب نگاه می کنیم، می بینیم که حقیقتا همینگونه هم است نه اینکه فقط شبیه باشیم. همچون عروسک هایی از صندوقِ نیستی بیرون آورده می شویم و برای مدتی کوتاه  بر رویِ صحنه یِ نمایشِ روزگار  به بازی درآمده و  با اتمامِ نمایشِ زندگیمان، دوباره به همان صندوق برگردانده خواهیم شد.

این آمدن و رفتن و  اینکه روی چه صحنه ای بازی کنیم همگی مربوط به کالبدِ (جسم، تن) ما و جهان بیرون است, هیچ اختیاری نداریم. ولی وقتی به جهان درون نگاه می کنیم داستان به گونه ای دیگر خواهد بود. چرا که  جان و  روانِ ما قطره ای است از اقیانوسِ بی کرانِ وجودِ پرودگارِ جهانِ هستی، پس می توانیم تا بینهایت رشد کنیم و جاودان باشیم. می توانیم همیشه شاد باشیم و دیگران هم شاد کنیم حتی بعد از مرگِ ظاهری که تنها مرگِ کالبدِ ماست  نه روحِ ما.  بنابراین اگر انسان تنها به کالبدِ (جسم, بدن) خود نگاه کند جز عروسکی خیمه شب بازی چیزی بیش نخواهد بود که توسط روزگار از نیستی به هستی و سپس از هستی به نیستی خواهد رفت و تمام خواهد شد که این سرنوشت موهومی چه بس دردناک خواهد بود! ولی وَرایِ این صورت موجود،  یک سیرت همیشگی وجود دارد  که نابود شدنی نیست.

رُباطی دو دَر  دارد این  دیرِ خاک

دَری در گَریوه  دَری در مُغاک

 

نیامد کسی زآن دَر اینجا فراز

کزین دَر برونش نکردند باز

 

فِسرده  کسی  کو در این  چاهِ پست

چو برف اندر افتاد و چون یخ  بِبَست

 

خُنُک  برق، کو  جان  به گرمی  سپرد

به یک لحظه  زاد و  به یک لحظه  مُرد

 

نه افسرده شمعی که چون برفروخت

شبی چند جان کَند و آنگاه سوخت

نظامی » خردنامه » بخش 4

- رُباط: کاروانسرا

- دیرِ خاک: دنیا

- گَریوه: سراشیبی تند، گردنه

- مُغاک: ورطه، درّه

- رُباطی دو دَر  دارد این  دیرِ خاک / دَری در گَریوه  دَری در مُغاک: این دنیا شبیه کاروانسرایِ دو دری است، یک درِ آن به گردنه و سراشیبی تند (رحمِ مادر) باز می شود، که از آن در وارد شده  و از دری دیگر که به  قبر باز می شود بیرون می رویم

- نیامد کسی زان دَر اینجا فراز / کزین دَر برونش نکردند باز: تا کنون سابقه نداشته است که کسی از رَحمِ مادر وارد این کاروانسرا شود و با زور رهسپار گور نشده باشد

- چاه پست: دنیا به چاهی بی ارزش تشبیه شده است

- فِسرده  کسی  کو در این  چاهِ پست / چو برف اندر افتاد و چون یخ  بِبَست: بدا به حالِ کسی که همچون برفی داخلِ چاهِ زندگی افتاد و همچون یخ  بدون شور و عشق زندگی کرد

- خُنُک  برق، کو  جان  به گرمی  سپرد / به یک لحظه  زاد و  به یک لحظه  مُرد: خوشا بحالِ کسی که همچون آذرخشی (صاعقه ای)  با شور و حرارت وعشق و البته کوتاه در آسمانِ زندگی درخشید و سپس ناپدید شد

- نه افسرده شمعی که چون برفروخت / شبی چند جان کند و آنگاه سوخت: نه مثل اون کسی که همچون شمع کم نور و کم فروغ ( در قیاس با صاعقه)  برای مدتی طولانی تر زندگی کرد ولی در واقع جان کندنی بیش نبود

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲:

 

" سَرگردانی "

 

در گوشِ دلم  گفت  فَلَک  پنهانی

حُکمی که قضا بود  زِ من  می­دانی

 

در گردشِ خویش  اگر  مرا  دست بُدی

خود را  بِرَهاندَمی  زِ سَرگردانی

 

- در گوشِ دلم گفت: به من الهام شد

- فَلَک: این کره خاکی که همیشه در حال گردش است هم به دور خود و هم به دور خورشید، روزگار

- حُکم: سرنوشت، تقدیر

- قضا بود: نوشته شده بود، از پیش تعیین شده بودپ

- گردشِ خویش: سردرگمی، روزمرگی

- مرا دست  بُدی: توانایی تغییر دادن را داشتم

- بِرَهاندَمی: خودم را رها (آزاد) می کردم

- سَرگردان:  اسیرِ روزمرگی، کسی که در بندِ منِ ذهنی خویش گرفتار است و راهِ زندگی  را گم کرده است

 

برداشت آزاد:

در قدیم این باور وجود داشت که از روی موقعیت ستارگان می توان سرنوشتِ انسانها را پیش بینی کرد که حکیم عمر خیام بعنوان یک اخترشناس با این رباعی این باور را نفی می کند. وقتی ستارگان و سیاراتِ آسمان بر روی برنامه و قوانین دقیق در گردش هستند و از خود هیچ اختیاری ندارند، چگونه ما که در برابرِ آنها هیچ هم نیستیم، می توانیم در این جهانِ بیرونی از خود اختیاری داشته باشیم!

تمامی اختیاراتِ ما به جهانِ درونِ ما باز می گردد. جهان درونی، جایگاه احساسات، یافته ها، خرد ، معرفت و از همه مهمتر عشق است. در جهانِ بیرون است که ما به دنیا می آییم، پیر می شویم و می میریم. در واقع همچون مگسی سردرگم مدتی چرخیده و سپس از بین می رویم. ولی اگر به جهانِ درون بنگریم خواهیم یافت که خودِ واقعیمان کیست، از کجا آمده ایم و آمدنِ ما بهرِ چه بوده است. خواهیم یافت که زندگی، تنها چند روزِ این دنیا نبوده و تا زمانی که خدا  خدایی می کند، ادامه خواهد داشت. جهانِ درون است که بودن در بهشت و جهنم را برای ما رقم می زند نه جهانِ بیرون.

بنابراین مادامیکه که در سرگردانی و بندِ منِ ذهنیی که به دنبال عواملی بیرونی است،  باشیم، امکان بازگشت به درون و چشیدن طعمِ خوشبختی را نخواهیم یافت.

 

کِی شعرِ تَر انگیزد  خاطِر که حَزین باشد

یک نکته از این معنی  گفتیم و  همین باشد

 

جامِ مِی و خونِ دل  هریک  به کسی دادند

در دایره­ یِ قِسمت  اوضاع چنین باشد

 

در کارِ گُلاب و گُل  حُکمِ ازلی این بود

کاین شاهدِ بازاری  وآن  پرده نشین باشد

دیوان حافظ » غزل 161

- شعرِ تَر: ترانه و سخنی که هرکس با شنیدن آن شاداب و سرزنده شود

- خاطِر: دل، قلب و درون

- حَزین: اندوهگین، دل شکسته

- کِی شعرِ تَر انگیزد  خاطر که حَزین باشد / یک نکته از این معنی  گفتیم و همین باشد: چگونه شعر و سخنی سرشار از شادابی و سرزندگی از دلی اندوهگین و شکسته می تواند تراوش کند؟ از این دلشکستگی نکته ای گفتم و چیز دیگری نیست

 

- جامِ مِی: نمادِ شادخواری

- خونِ دل: نمادِ غمخواری

- جامِ مِی و خونِ دل  هریک  به کسی دادند / در دایره ­یِ قِسمت  اوضاع چنین باشد: شادمانی کردن را به یکی و غمخواری را به یکی دیگر داده اند. قسمت هرکسی چیزی شده و این قانونی است که از آغاز پیدایش هستی بوده و همیشه خواهد بود. خداوند ازهرکس براساسِ نقشی که برای او در نظر گرفته و استعداد وامکاناتی که دارد، انتظاردارد که تا به بهترین وجه ایفای نقش کند

 

- در کارِ گُلاب و گُل  حُکمِ ازلی این بود / کاین شاهدِ بازاری  وآن  پرده نشین باشد: بسیاری از مسائل جهانِ بیرون، خارج از اختیار و اراده ی ما است. به هرکسی نقشی داده شده که باید آن نقش را به خوبی بازی کند. گُل نمی تواند از پرده نشینی خود (اشاره به غنچه دارد) و بازاری بودنِ گُلاب دلگیر باشد. خواستِ خداوند این بوده و باید پذیرفت. به گفته یِ علی (ع): تو جهانِ درونِ (سیرتِ) خود را زیبا کن، خداوند جهانِ بیرونِ (صورتِ) تو را زیبا خواهد کرد.

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۹:

 

" وَرایِ مستی "

 

من  ظاهرِ نیستی و هستی  دانم

من  باطنِ هر فراز و  پستی  دانم

 

با این همه  از دانشِ خود  شرمم باد

گر مرتبه ای  وَرایِ مستی  دانم

- ظاهر و باطن: همه چیز

- نیستی و هستی: مرگ و زندگی

- فراز و پستی: رویداد (اتفاق) های تلخ و شیرین، بالا و پائینِ زندگی

- مرتبه: هریک از مراحل سلوک

- سلوک: سِیر در مراتب وجود برای رسیدن به کمال و نیل به خداوند که از شرایط آن عزلت، ریاضت، عبادت، شب‌زنده‌داری و ترک شهوات است

- وَرای: فراتر، بالاتر

- مستی: بیخودی، فنا

 

برداشت آزاد:

من با وجود اینکه از تمامیِ پدید آمدن ها و از بین رفتن هایِ این دنیا و از همه­ یِ اتفاقاتِ تلخ و شیرینِ زندگی آگاهی دارم،  ولی با این همه وقتی  میزانِ آگاهی و هوشیاریِ خود را با آگاهی کُل که همان خداوند است مقایسه می کنم از ناچیزیِ دانشِ خود که چرا نمی توانم آنچنان که شایسته است پی به ماهیت وجودیِ خداوند ببرم، شرمگین هستم.

در واقع حکیم عمر خیام به ما می گوید، حتی اگر به تمامی دانش ها و رازهایِ جهانِ هستی دست پیدا کنی هنوز هم در برابر دانشِ خداوند، هیچ و ناچیز هستی. پیوستن به خداوند و بندگیِ او تنها راهِ جاودانگی و بیکران شدن بوده که از گذرگاهِ دل میسر می شود نه منِ ذهنی و کسبِ علم و...

 

تو را  چنان که تویی  هر نظر  کجا بیند

به قدرِ دانشِ خود  هرکسی  کند اِدراک

 

به چشمِ خلق عزیزِ جهان شود  حافظ

که  بر درِ تو نِهَد  رویِ مَسکَنَت  بر خاک

 دیوان حافظ » غزل 300

- نظر: اندیشه (فِکر)

- اِدراک: پی بردن (فهمیدن)

- تو را چنان که تویی هر نظر  کجا بیند / به قدرِ دانشِ خود  هرکسی  کند اِدراک:  پروردگارا، چه کسی می تواند آنچنان که شایسته­ یِ توست  تو را  بشناسد؟ هرکسی به اندازه ­یِ  دانش و فهمِ خود از زیبائیها وتوانائی هایِ تو دریافت می کند

 

- عزیز: بزرگوار، نورِ چشم

- مَسکَنَت: درماندگی، بینوایی

- به چشمِ خلق عزیزِ جهان شود حافظ / که بر درِ تو نِهَد  رویِ مَسکَنَت  بر خاک: حافظ (تو) در نگاه مردمان بزرگوار و  نورچشمی خواهی شد،  اگر  تنها بر درگاهِ خداوند رویِ بیچارگی و بی نوایی بسایی و تسلیمِ خواست او باشی. اگر در پیش خداوند اذعان کنی که هیچ هم نیستی! آنگاه رشد و کمال تو به سوی بی نهایت و جاودانگی آغاز خواهد شد

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶:

" دُور "

 

در دایره ­یِ سپهرِ ناپیدا غُور

جامی است که جمله را چشانند به دُور

 

نوبت چو به دُورِ تو رسد  آه مکن

می نوش به خوشدلی  که دُور است  نه جُور

 

- دایره ­یِ سپهر: روزگار، این جهان که همیشه در حال چرخیدن و تکرار است

- ناپیدا غُور: بی کران، بی انتها

- جُمله: همه

- می نوش: بِنوش

- دُور: نوبت

- جُور: ستم، بیداد

 

برداشت آزاد:

در این جهان بی کران که دانشِ بشر هنوز از شناختِ بسیاری از زوایایِ پیدا و پنهانش ناتوان است، یک چیز حتمی است و آن مرگ است که همه ما قطعا مزه آن را خواهیم چشید. نباید به مرگ همچون ستم و بیدادی که بر ما می رود با چشمِ انزجار نگریست بلکه باید آن را را پذیرفت و در مقابلش تسلیم بود. شاید این گونه نگاه به زندگی‌ و مرگ، به ما این مجال را بدهد که زندگی مان را پر بارتر کرده و لحظه‌ها را سرشار از شادی و سرخوشی کنیم. انزجار و ترس از مرگ، تنها باعث نابودی لحظه هایی زندگی کنونی ما شده و هرچه به پایان زندگی نزدیک شویم زندگیِ ما دردناک تر خواهد بود

 

در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و  رایِ خود  در عالمِ رندی نیست

کفر است در این مذهب  خودبینی و  خودرایی

 

زین دایره یِ مینا  خونین جگرم  مِی دِه

تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی

 

دیوان حافظ » غزل 493

- دایره یِ قسمت: سرنوشت به دایره تشبیه شده است

- نقطه ی تسلیم: نقطه­ یِ میانِ دایره که از هر سو احاطه شده و راه گریزی ندارد

- در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم: پروردگارا، ما همچون نقطه یِ مرکزِدایره که ازهمه سواحاطه شده،دردایره یِ سرنوشتی که تو برای ما رقم زده ای قرار گرفته و راه گریزی نداریم، بنابراین راضی هستیم به رضایِ تو

- لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی: برای ما هرآنچه که تو صلاح بدانی همان سعادت  و خوشبختیست، فرمانروایِ جهانِ هستی توییِ هرچه دوست داری فرمان بده

 

- رای: اندیشه

- عالَمِ رندی: جایی که هیچگونه ریا و تظاهری نیست و همگان بر اساس دلِ خود رفتار می کنند نه منِ ذهنی (نفس)

- فکرخود و رای خود  در عالمِ رندی نیست: در عالمِ رندی و عشقبازی،منِ ذهنی هیچ جایگاهی ندارد، هرچه هست دل است و بس

- کفراست در این مذهب  خودبینی و خودرایی:  در مذهبِ عشاق، خودبینی،خودپرستی وخودخواهی به منزله ی کفرورزیست، چرا که در این مذهب من و مایی وجود ندارد و هرچه هست اوست و رضایتِ او است.

 

- دایره یِ مینا: چرخ فلک و آسمان نیلی رنگ

- ساغرِ مینایی: جام شرابی که میناکاری شده باشد.

- زین دایره یِ مینا  خونین جگرم مِی ده: از ناکامی هایی که از روزگار و زمانه به من می رسد، به ستوه آمده  و جگرم خون شده است

- تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی: تنها راه حل آن  بی خیالی، شادمانی و دوری کردن از غم و اندوه هست

 

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۵:

 

" دُور "

 

در دایره ­یِ سپهرِ ناپیدا غُور

جامی است که جمله را چشانند به دُور

 

نوبت چو به دُورِ تو رسد  آه مکن

می نوش به خوشدلی  که دُور است  نه جُور

 

- دایره ­یِ سپهر: روزگار، این جهان که همیشه در حال چرخیدن و تکرار است

- ناپیدا غُور: بی کران، بی انتها

- جُمله: همه

- می نوش: بِنوش

- دُور: نوبت

- جُور: ستم، بیداد

 

برداشت آزاد:

در این جهان بی کران که دانشِ بشر هنوز از شناختِ بسیاری از زوایایِ پیدا و پنهانش ناتوان است، یک چیز حتمی است و آن مرگ است که همه ما قطعا مزه آن را خواهیم چشید. نباید به مرگ همچون ستم و بیدادی که بر ما می رود با چشمِ انزجار نگریست بلکه باید آن را را پذیرفت و در مقابلش تسلیم بود. شاید این گونه نگاه به زندگی‌ و مرگ، به ما این مجال را بدهد که زندگی مان را پر بارتر کرده و لحظه‌ها را سرشار از شادی و سرخوشی کنیم. انزجار و ترس از مرگ، تنها باعث نابودی لحظه هایی زندگی کنونی ما شده و هرچه به پایان زندگی نزدیک شویم زندگیِ ما دردناک تر خواهد بود

 

در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی

 

فکر خود و  رایِ خود  در عالمِ رندی نیست

کفر است در این مذهب  خودبینی و  خودرایی

 

زین دایره یِ مینا  خونین جگرم  مِی دِه

تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی

 

دیوان حافظ » غزل 493

- دایره یِ قسمت: سرنوشت به دایره تشبیه شده است

- نقطه ی تسلیم: نقطه­ یِ میانِ دایره که از هر سو احاطه شده و راه گریزی ندارد

- در دایره یِ قسمت  ما  نقطه یِ تسلیمیم: پروردگارا، ما همچون نقطه یِ مرکزِدایره که ازهمه سواحاطه شده،دردایره یِ سرنوشتی که تو برای ما رقم زده ای قرار گرفته و راه گریزی نداریم، بنابراین راضی هستیم به رضایِ تو

- لطف آن چه تو اندیشی  حکم آن چه تو فرمایی: برای ما هرآنچه که تو صلاح بدانی همان سعادت  و خوشبختیست، فرمانروایِ جهانِ هستی توییِ هرچه دوست داری فرمان بده

 

- رای: اندیشه

- عالَمِ رندی: جایی که هیچگونه ریا و تظاهری نیست و همگان بر اساس دلِ خود رفتار می کنند نه منِ ذهنی (نفس)

- فکرخود و رای خود  در عالمِ رندی نیست: در عالمِ رندی و عشقبازی،منِ ذهنی هیچ جایگاهی ندارد، هرچه هست دل است و بس

- کفراست در این مذهب  خودبینی و خودرایی:  در مذهبِ عشاق، خودبینی،خودپرستی وخودخواهی به منزله ی کفرورزیست، چرا که در این مذهب من و مایی وجود ندارد و هرچه هست اوست و رضایتِ او است.

 

- دایره یِ مینا: چرخ فلک و آسمان نیلی رنگ

- ساغرِ مینایی: جام شرابی که میناکاری شده باشد.

- زین دایره یِ مینا  خونین جگرم مِی ده: از ناکامی هایی که از روزگار و زمانه به من می رسد، به ستوه آمده  و جگرم خون شده است

- تا حل کنم این مشکل  در ساغرِ مینایی: تنها راه حل آن  بی خیالی، شادمانی و دوری کردن از غم و اندوه هست

 

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۶:

 

"درس  و عُلوم"

 

از درس و عُلوم  جُمله  بگریزی  بِه

وَندر سَرِ زلفِ دلبر  آویزی  بِه

 

زان پیش که روزگار  خونت ریزد

تو  خونِ قَرابِه در قَدَح ریزی  بِه

 

- درس و عُلوم: یادگیریِ هرگونه دانشی که با عشق و معرفت همراه نبوده و برخاسته از ذهن باشد نه دل

- جُمله: همگی

- روزگار خونت ریزد: مرگِ تو  فرا رسد

- قَرابِه: صراحی، کوزه یِ مِی

- خونِ قَرابِه: مِی، شراب

- قَدَح: کاسه ی دونفره برایِ نوشیدنِ مِی توسط عاشق و معشوق

 

برداشت آزاد:

شادمان زیستن به مراتب بهتر از آموختن هرگونه دانشی است که برخاسته از عواملِ بیرونی و زائیده یِ منِ ذهنی (نفس) باشد. چرا که محصولِ منِ ذهنی چیزی جز درد و رنج نبوده و ما را از عشق ورزیدن و زندگی کردن که تنها دلیلِ بودنِ ما در این کره یِ خاکی است، دور و دورتر خواهد کرد. بنابراین شتاب کن برای شور و عشق و مستی، پیش از آنکه مرگت فرا رسد و روزگار تو را به خاکِ نیستی بسپارد

 

خوش آمد گُل  وَز آن  خوشتر نباشد

که در دستت  بجز ساغر نباشد

 

غنیمت دان و مِی خور در گلستان

که گُل  تا هفته یِ دیگر  نباشد

 

بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی

که علمِ عشق  در دفتر نباشد

 

زِ من بنیوش و دل در شاهدی بند

که حُسنش  بسته یِ زیور نباشد

 

                                 دیوان حافظ » غزل ۱۶۲

 

- خوش آمد گُل  وَز آن  خوشتر نباشد /  که در دستت  بجز ساغر نباشد: آمدنِ بهار و روییدنِ گل و گیاهان و سبز شدنِ درختان بسیار نیکوست و  نیکوتر از آن زمانی است که با وجودِ این همه خوبی و زیبایی بتوانی به شادمانی پرداخته و از این زیبائی ها لذت ببری

 

- غنیمت دان و مِی خور در گلستان /  که گُل  تا هفته یِ دیگر  نباشد: فرصتِ خوشدلی و شادی کردن در این دنیایِ زیبا، بسیار کوتاه و زودگذر می باشد، بنابراین قدردانِ تک تکِ لحظه هایِ زندگی باش

 

- بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی/  که علمِ عشق  در دفتر نباشد: اگر تو هم می خواهی به جمع عاشقان بپیوندی باید کتاب و دفتر هایِ خود را کنار بگذاری چرا که عشق واژه ای نیست که با مدرسه و دفتر و قلم  بتوان بدان رسید

 

- زِ من بنیوش و دل در شاهدی بند/  که حُسنش  بسته یِ زیور نباشد:  با جانِ دل از من بشنو که  دل به معشوق و دلبری ببندی که زیبایی و نکوییش خدادای و برخاسته از درونِ او باشد نه عوامل بیرونی مانند ثروت، جایگاه، موقعیت اجتماعی، خانواده، اصل و نسب و...

 

پند و داستان در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۹:

 

" کوزه "

 

لب برلبِ کوزَه بُردم ازغایتِ آز

تا زو طلبم  واسطه­یِ عمرِ دراز

 

لب برلبِ من نهاد و میگفت به راز

مِی خور، که بدین جهان  نمی‌آیی باز!

 

- کوزه : نمادِ کسی است که سالها پیش زندگی می کرده و اکنون جز مشتی خاک  که آن­هم  کوزه ای با آن ساخته شده چیزِ دیگری باقی نمانده است، حال این کوزه! نظاره­گر شادیِ مردمان در مجالسِ عیش و نوش هست!

- غایت : آخرین حدّ ممکن

- آز : زیاده­خواهی (حرص)

- تا زو طلبم : از او خواهش کنم

- واسطه­ یِ عمرِ دراز : میانجیگری برای گرفتنِ فرصتِ زندگی طولانی تر

- میگفت به راز : نجوا می کرد

- مِی خور:  تا می توانی شادمانی کن و اندوهگین نباش

 

برداشتِ آزاد:

در حال شور و مستی که از خود بیخود شده بودم،   با تمام وجودم از کوزه! خواستم که   برایِ من میانجیگری کرده و از روزگارعمرِ طولانی طلب کند.  ولی کوزه با نجوا چنین پاسخ داد:  تا می توانی شاد باش و اندوهِ بیخود به دل راه مده، در لحظه زندگی کن که بختِ زندگی کردن تنها یکبار به هرکسی داده می شود و بس!

در واقع، کوزه  که نمادی است از مردگان، با زبانِ بی زبانی به ما می گوید، به هوش باش! تو تافته­ی جدا بافته نیستی، این آرزویِ تک تکِ کسانی بوده که اکنون اسیرِ خاک شده اند.

 

لبش می بوسم و  دَرمی کشم مِی

به  آبِ زندگانی  بُرده­ ام  پِی

 

بده جامِ مِی و از جم مکن یاد

که می داند که جم کی بود کِی کِی

 

نجوید جان از آن قالب  جدایی

که باشد خونِ جامش در رگ و پی

دیوان حافظ » غزل 431

- دَرمی کشم: می نوشم

- جم: جمشید از پادشاهان پیشدادی

- از جَم مکن یاد: گذشته را با همه خوبی­ها و بدی­هایش را فراموش کن

- کی: چه کسی

- کِی: چه زمانی

- کِی: لقب پادشاهان کیانی مانند کیقباد، کیکاووس، کیخسرو،...

- نجوید جان از آن قالب جدایی: هیچگاه روح و روان نمی خواهد از آن بدنِ کسی جدا شود که...

- خونِ جام: شراب، شادی و سرخوشی، عشق

- رگ و پی: سرشت، اصالت، وجود

- که باشد خونِ جامش در رگ و پی: که سرشتِ وجودیش از جنس شادی و سرمستی باشد، در واقع کسی که روح ودلش سرشار از عشق باشد، همیشه زنده خواهد ماند

 

پند و داستان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:

7 عزیز
فوق العاده هستی, کاش بیشتر می نوشتی مثل رضا ساقی/ساقی/سید علی ساقی در حاشیه های غزل های حافظ.
شاد و تندرست باشید

 

پند و داستان در ‫۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۲:

 

 "حقیقتِ جهان"


ای دل چو حقیقتِ جهان هست مجاز
چندین چه بَری خواری از این رنجِ دراز


تَن را به قضا سپار و با درد بساز
کین رفته قلم زِ بهرِ تو ناید باز


- ای دل: خطاب به خود، ای دوست
- حقیقتِ جهان: ذات و ماهیتِ زندگیِ دنیا
- مَجاز: سراب، خیال، دروغین
- چندین چه بَری خواری: به چه دلیل این اندازه به خود رنج و سختی می دهی
- رنجِ دراز: زندگی به ظاهر طولانی و پُر درد و رنج
- تَن را به قضا سپار: تسلیمِ سرنوشت باش و آنچه برای تو تعیین شده را بپذیر
- با درد بساز: به این زندگانیِ دردآلود سازگار و خرسند باش
- کین رفته قلم: که این زندگیِ سپری شده
- زِ بهرِ تو ناید باز: برای تو دیگر باز نخواهد گشت


برداشت آزاد:
ماهیّتِ زندگی در این دنیا همچون سَرابی است خیالی و زودگذر که نباید برای آن، تن به هرگونه خواری و رنج داده و اندوهگین شویم. باید تسلیمِ خواست پروردگار و خرسند به آنچه که برای ما رخ می دهد باشیم. عقلِ ناچیزِ ما توانایی درک بسیاری از پیشآمدهایی که برای ما رخ میدهد را ندارد. بنابراین باید بجای گله و شکایت و آزار و اذیتِ خود و دیگران، از این فرصتِ زندگی نهایت استفاده را بُرد که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.


نصیحتی کُنَمت یادگیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیرِ طریقتم یادست


غمِ جهان مخور و پندِ من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره رُوی یادست


رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو درِ اختیار نگشادست


دیوان حافظ » غزل 37


- پیرطریقت:مرشد و راهنما، کسی که ازبندِ تعلّقات رَسته و در مسیرِ سیر و سلوک بسوی حق، به مراحل والایی رسیده است.
- لطیفه: سخن نیکو و پسندیده ای که باعث شادی و انبساطِ خاطر می‌شود. نکته یِ نغز و دقیق که قابل درک باشد ولی قابل بیان نباشد.
- رهرو: سالک وکسی که درجاده یِ سیر و سلوک گام برداشته ومشغول طی منازلِ عرفانی است است. منظور همان پیرطریقت است.
- جبین: پیشانی
- نصیحتی کُنَمت یادگیر و در عمل آر: تو را پندی می دهم، آن را یاد بگیر و بدان عمل کن
- که این حدیث ز پیرِ طریقتم یادست: این نصیحت را از یک انسانِ وارسته ای به یاد دارم
- غم ِجهان مخور و پندِ من مَبر از یاد: غم وغصّه ی دنیا را به دل راه نده که این دنیا هیچ ارزشی ندارد، هرگز این پند من را فراموش نکن
- که این لطیفه ی عشقم زِ رَه روی یادست: که این سخن نیکوی برخاسته از دل، از یک عاشق و اهلِ دلی به یاد می آورم
- رضا به داده بده وزجبین گره بگشای: به هر آنچه که داری راضی باش و گِره ازپیشانی بازکن و اینقدر غم و غصه یِ روزگار نخور
- که بر من و تو درِ اختیار نگشادست: تغییر دادن بسیاری ازچیزها، ازحدودِ اختیاراتِ ما خارج است، تنها باید تلاش کنی و نتیجه را به خداوند بسپاری که او به همه چیز آگاه است

 

پند و داستان در ‫۷ ماه قبل، یک شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳:

 

"مِی فروشان"


تا زُهره و مَه در آسمان گشت پدید
بهتر زِ مِیِ ناب کسی هیچ ندید


من در عَجَبم زِ مِیفروشان کِایشان
به زانکه فروشند چه خواهند خرید


- زُهره: ناهید (ونوس)، دومین سیاره‌یِ منظومه‌یِ شمسی که بسیار درخشنده است ؛ در ادبیاتِ کهنِ ما، سیاره یِ زُهره نمادِ نوازندگی، رقص و آوازخوانی است
- مَه: ماه، نمادِ زیبایی
- ناب: صاف و پاک، خالص
- مِیِ ناب: شادی و سرخوشیِ پاک، بی آلایش و به دور از گناه
- در عَجبم: شگفت زده هستم
- مِیفروشان: کسانی است که بجای شادی و لذت بردن از لحظه هایِ زندگی، عُمر خود را صرف جمع آوری مال و بدست آوردن قدرت و مقام و... می کنند. در واقع شادمانی خود را با چیزهای ناپایدار و بی ارزش معاوضه می کنند.
- کِایشان: که ایشان
- به زآنکه: بهتر از آن چیزی که


برداشتِ آزاد:
از آغازِ آفرینشِ جهانِ هستی تا به امروز چیزی با ارزش تر از شادمانی پاک و بی آلایش وجود نداشته و نخواهد داشت. من در شگفتم که چگونه مردمان برای رسیدن به پول، قدرت، شهرت، عنوان و یا حتّی وعده یِ رسیدن به بهشت از شادی و سرخوشیِ که از الطافِ خداوندی و تنها چیزِ با ارزشِ این دنیا است، به راحتی چشم پوشی می کنند. آیا رسیدن به این دلبستگی ها و اینگونه باورهای اشتباه، ارزش از دست دادن لحظات شادِ زندگی را دارد؟ متاسفانه هرکس به نحوی سرگرم به چیزی است و قدردانِ زمانِ حالِ خویش نیست.


مَفروش به باغِ اِرم و نِخوتِ شَدّاد
یک شیشه مِی و نوشِ لبیّ و لبِ کِشتی


تا کِی غمِ دنیایِ دَنی ای دلِ دانا
حیف است زِ خوبی که شود عاشقِ زشتی


آمُرزشِ نقد است کسی را که در این جا
یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی


دیوان حافظ » غزل 436


- باغِ اِرم: باغی دربهشت
- شَدّاد: کسی بود که کاخی بزرگ ساخت که یک خشت آن از طلا و یک خشت از نقره بود. باغی به بار آورد که از درختان گوهرها آویخت و بجای خاک، عنبر و مشک و زعفران ریخت و بجای آب و شن در جوی ها، عسل و شیر و لؤلؤ و مرجان به کار داشت. او به این دلیل این کار را کرد که حضرت داوود او را بخدای یگانه فراخوانده بود و به او وعده ٔ بهشت داده بود، بنابراین شَدّاد خواست که خود در این جهان بهشتی چون بهشت خدا برپا کند . آنگاه که کاخ ها و باغها به پایان رسید چون خواست برای تماشای آن از اسب فرود آید پایی بر زمین و پایی بر رکاب، عزرائیل جان او را گرفت.
- نِخوتِ شدّاد: وعده یِ بهشت زاهدان و عالمانِ دینیِ ریاکار
- نوشِ لبی: یاری شیرین دهان و شیرین سخن
- لبِ کِشت: کنارِ سبزه زار، باغی سرسبز و با صفا
- دنیایِ دَنی: روزگارِ پست و بی وفا
- خوبی: انسان با همه ویژگی ها و توانائیهای خوب و نیکویش
- زشتی: دلبستگی و وابستگی های دنیوی نظیر پول، قدرت، شهرت، مقام ...
- آمُرزشِ نقد: نقداً آمرزیده شده، پیش از آنکه به آخرت سفر کرده باشد، گویی موردِ لطف و رحمت خداوند قرار گرفته و دربهشت برین ساکن شده است!

 

پند و داستان در ‫۷ ماه قبل، یک شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۳:

 

"قدیم و مُحدَث"


چون نیست مُقامِ ما در این دَهر، مُقیم
پس بی مِی و معشوق خطائیست عظیم


تا کِی ز قدیم و مُحدَث امیّدم و بیم؟
چون من رفتم، جهان چه مُحدَث چه قدیم


- مُقام: جایگاه
- دَهر: دنیا، جهان
- مُقیم: همیشگی و جاودان
- قدیم/ مُحدَث (1): نامی از نام های خداوند/ نامی از نام های قرآن مجید
- امید و بیم : امیدِ بهشت و ترسِ از جهنم
- مُحدَث (2): نظریه فلسفی ای که می گوید جهان هستی برای مدّت زمانی نبوده و سپس به وجود آمده است
- قدیم (2): نظریه فلسفی که به ازلی بودن جهان هستی و بودن آن از آغازِ آفرینش تاکید دارد.


برداشت آزاد:
چون زندگی ما در این دنیا همیشگی نیست، بنابراین بدون شادمانی و با اندوه و رنج زندگی کردن اشتباهی بسیار بزرگ است. تا چه زمانی قرار است بخاطر ترسِ بیجا از خدا و قرآن و رفتنِ به بهشت یا جهنّم که ساخته شده یِ ذهنِ عده ای است ، از شاد زیستن و عشق ورزیدن که از نعمتها و الطافِ خداوندی است، خود را بی بهره کنیم؟ تا چه زمانی قرار است بخاطر افکار ِبیهوده که این دنیا چطور و چه موقع بوجود آمده و سوال هایی از این دست، عَمر خود را تلف کرده و خود را از زندگی کردن محروم کنیم!


چو امکانِ خُلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مَجالِ عیش فرصت دان به فیروزی و بِهروزی


سخن در پرده می گویم چو گُل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حُکمِ میرِ نوروزی


به عُجبِ علم نتوان شد زِ اسبابِ طَرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هَنیتر می رسد روزی


دیوان حافظ » غزل 454


- خُلود: جاودانگی، همیشه بودن
- فیروزه ایوان: آسمان آبی، دنیا
- حُکمِ میرِنوروزی: اشاره به رسمی کهن است که براساس آن از روز نهم تا پایان روز سیزدهم فروردین، یک نفر را برای خنده و شادمانی به عنوان پادشاه بر تخت می نشاندند واطرافیان نیز اوامر او را اجرا و به شادمانی می پرداختند.
- عُجب: خودپسندی، فخرفروشی
- عُجبِ عِلم: غروری است که در دانشگاهیان و علما وجود دارد که خود را متمایز از مردم عادی می دانند! و به همین دلیل از خیلی از لذت هایی که مردم عادی از آن بهره می برند، خود را بی نصیب می کنند
- اسبابِ طَرب: شادمانی
- هَنیتر: گواراتر، بدون دردسر
- چو امکانِ خُلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست: ای دل وقتی که قرار است همه چیز در زیرِ این آسمانِ آبی نابود شود و هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا جاودان نیست
- مَجالِ عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی: پس با شادکامی و داشتن اوقاتِ خوش سپاسگزار و قدردانِ این فرصتِ زندگی باش
- سخن در پرده می گویم چو گُل از غنچه بیرون آی: سربسته و مختصر به تو می گویم که همچون گُل از پرده یِ خودخواهی و خودپسندی بیرون بیا و بی دریغ و بدونِ توقع, به دیگران خوبی کن و شادی ببخش
- که بیش از پنج روزی نیست حُکمِ میرِ نوروزی: که شادابی و جوانی همانند پادشاهیِ میرِ نوروزی ناپایدار و زودگذر است. این پنج روزه یِ عُمر را غنیمت دان و در شادمان کردن دیگران سهیم باش که خیلی زودتر از آنچه که می پنداری زندگیت به پایان خواهد رسید
- به عُجبِ علم نتوان شد زِ اسبابِ طرب محروم: نباید بخاطرِ غرور و تَوهم بیجایِ علمی و خوددانشمند بینی! خود را از لذتِ زندگی کردن محروم کرد!
- بیا ساقی که جاهل را هَنیتر می رسد روزی: ای ساقی (خطاب به همه ما که توانایی خوشحال بودن و خوشحال کردنِ دیگران را داریم) بیا مثلِ کودکان که از گیر و دارِ این دنیا آسوده اند, ما نیز خود را به نفهمی زده که از قدیم گفته اند، قسمت و روزیِ افراد نادان گواراتر و بدونِ دردسر می رسد

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]