گنجور

 
عطار

چون نیست، هیچ مردی، در عشق، یار ما را،

سجاده، زاهدان را؛ درد و قُمار، ما را.

جایی که جانِ مردان باشد —چُو گویْ— گَردان،

آن نیست جایِ رندان؛ با آن، چه کار ما را؟

گر ساقیانِ معنی با زاهدان نِشینند،

مِی زاهدانِ رَه را؛ درد و خُمار ما را.

درمانْش، مُخلصان را، دردَش، شِکستِگان را،

شادیْش، مُصلحان را، غم، یادگار، ما را.

ای مدعی، کجایی تا مُلکِ ما بِبینی،

کز هرچه بود در ما، برداشت —یار— ما را.

آمد خطاب، ذوقی از هاتفِ حقیقت؛

کِایْ خسته، چون بیابی اندوهِ زارِ ما را؟

عَطّار، اَندَرین رَه، اندوهگین، فُروشُد،

زیراکه او —تَمامَ اسْت— اَنْدُهْ‌گُسار، ما را.