لطفاً توجه داشته باشید که حاشیه‌ها برای ثبت نظرات شما راجع به همین شعر در نظر گرفته شده‌اند. در صورتی که در متن ثبت شده‌ی شعر در گنجور غلط املایی مشاهده کردید، یا با مقابله با نسخه‌ی چاپی در دسترستان اشتباهاتی یافتید، در مورد این شعر نظر یا احساس خاصی دارید یا مطلب خاصی در مورد آن می‌دانید یا دوست دارید درباره‌ی آن از دیگران چیزی بپرسید یک حاشیه برای آن بنویسید. لطفاً از درج مطالب غیرمرتبط با متن این شعر خاص خودداری فرمایید و حتی‌الامکان سعی کنید متن حاشیه‌ی خود را با حروف فارسی درج کنید (حاشیه‌ها بازبینی خواهند شد و موارد غیرمرتبط و ناقض این نکات حذف می‌شوند).

بحثهای مذهبی و اعتقادی و ارجاع توهین‌آمیز نسبت به بزرگان ادیان و همینطور بحثهای قومیتی و توهین به فرهنگها و قومیتها و زبانها از مصادیق حاشیه‌های نامناسب محسوب می‌شوند.

لطفاً در صورتی که اشتباهات را با استناد به نسخه‌های چاپی گزارش می‌کنید این مسئله را (حتی‌الامکان با ذکر نام مصحح) ذکر نمایید تا بتوانیم بین پیشنهادهای تصحیحی حدسی حاشیه‌گذاران و پیشنهادهای مستند تمایز قایل شویم.

حاشیه بگذارید

* ورود نام و پست الکترونیکی اجباری است، پست الکترونیکی نشان داده نمی‌شود.

  1. سلام : بیت دوم مصرع دوم کمان مهره صحیح است نه کمان خانه
    ۲- بیت پنجم مصرع دوم طره گیسو ی تو صحیح است نه طره هندوی تو

    Comment by خسرو یاوری — دی ۹, ۱۳۹۰ @ ۱۰:۳۲ ب.ظ

  2. مدرس (رافض)
    …………………….
    تضمین این غزل
    بر تن پیک صبا پیرهن از بوی تو بود
    دیده را قبلۀ آمال همه روی تو بود
    داغ دل را هوس از آن لب دلجوی تو بود
    “دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسوی تو بود
    تا دل شب سخن از سلسلۀ موی تو بود”
    ……………………………………………
    در بهاران همه دلداده براه گلگشت
    سرخی لاله زده آتش نمرود بدَشت
    من بمحراب دو ابروی تو درسجده و یَشت
    “دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
    باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود”
    …………………………………………
    لاله در نطع چمن وعده ی جامی میداد
    بلبلی نعره زنان شکر و سلامی میداد
    جویباران به چمن لطف مدامی میداد
    “هم عفا الله، صبا کز تو پیامی میداد
    ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود”
    ………………………………………..
    کاف و نون ازلی تخم محبت می کاشت
    زاهد خام طمع عشق عبث می پنداشت
    گر عبوس رخ او وجه خماری ننگاشت
    ادامه در پشت صفحه——–>>>>>>>>

    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
    فتنه انگیز جهان غمزۀ جادوی تو بود”
    ………………………………………..
    گر ز دون پروری چرخ فلک فرسودم
    من نه آنم که بتزویر قدح پیمودم
    باسرشک از رخ خود گرد ریا پالودم
    “من سر گشته هم از اهل سلامت بودم
    دام ره هم شکن طـّرۀ هندوی تو بود”
    ………………………………………
    تا می نا ب بسوزد غم دل را خرمن
    باهمه رنج مرا عشق قرینش مأ من
    مرغ شیدای گل و غنچه گره دار چمن
    “بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
    که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود”
    …………………………………….
    در ره عشق جهادست و نیاز و آذر
    بس خطر ناک رهی دارد و سالک ا َحذ َر*
    رافضا کوش درین ره ز ریا جوی حـَذ َر
    “بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر
    کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود”
    …………..* احذ ر=هشیار تر دور اندیش تر
    تبریز ۸۵/۱۱/۶

    Comment by جاوید مدرس (رافض) — مرداد ۱۶, ۱۳۹۳ @ ۷:۴۶ ب.ظ

  3. دوش در حـلـقـه‌ی مـا قـصـه‌ی گیسوی تو بود

    تا دل شـب سـخـن از سـلـسـلـه‌ی موی تو بود

    حلقه های مو به حلقه‌های زنجیر تشبیه شده است بین “دوش” (هم به معنی کتف و شانه و هم به معنی شب) و “حلقه” و “گیسو” و همچنین بین “حلقه” و “سلسله” ایهام تناسب بی نهایت زیبا و دل انگیزی وجود دارد ، “دوش” گاهی به معنی شب گذشته‌است و گاهی منظور آغاز خلقت و جهان عدم و تاریکی و گاه زمان “الست” است : در قدیم رسم بود که شبـها مخصوصن در زمستان به صورت دایره دور هم می‌نشستند و داستانهای شاهنامه و قصه های دیگر می‌خواندند.

    معنای بیت: شب گذشته در محفل ما داستان از گیسوی تو بود و داستان از موی زنجیر مانند تو تا نیمه های شب ادامه پیدا کرد ،همانگونه که گیسوان توکشیده وادامه داراست. در خیلی از ابیات دیوان حافظ ، روابطی عمیق،ایهامی ومعناداری بین کلمات وجود دارد که به زیبایی ،عمق وسحرانگیز بودن شعر می انجامد ، مثل همین بیت ؛ رابطه بین “حلقه ی ما” از یک طرف با “حلقه ی گیسو” وحلقه با قصه و از طرفی با حلقه های سلسله(زنجیر)یا رابطه‌ی دوش از دو جهت با گیسو یکی دوش به معنای شب با سیاهی گیسو و یکی هم دوش به معنای شانه که گیسوی بلند بر شانه می‌ریزد ،بسیاربدیع ودل نوازبوده وآرایه ای تماشایی حاصل شده است.

    ببینید چه زیبا و رندانه گفته‌است که گیسوان تو بلند و مشکی است ، زیبایی دیگر اینکه قصه و صحبت گیسو در شب گفته شده و هم شب و هم گیسو سیاهی را به ذهن متبادر می‌سازد ، از طرف دیگر “حلقه” و “سلسله” اشاره به “دور” و “تسلسل” در فلسفه را نیز بیاد می آورد و بدین طریق می‌گوید ؛ داستان زلف تو هم بلند بود و هم تکرار می‌شد و سرانجام صحبت باز به گیسوی تو می‌رسید .

    دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گـشت

    بـاز مـشـتـاق کـمـانـخـانـه‌ی ابـروی تــو بــود

    ناوک : تیر ، تیر کوچکی که درقدیم با کمان فلزی به نام زنبورک پرتاب می‌شده است

    مشتاق : آرزومند ، مایل ، عاشق

    کمانخانه : محل نگهداری کمان ، اسلحه خانه ، به دو گوشه‌ی کمان هم گفته شده / ببینیدبااین چند تاکلمه ,چه عبارت وترکیب بدیع وبی مانندی خلق نموده است ! ترکیبی که تصویرهای روشنی می سازدو تصاویری که باقرارگرفتن درکناریکدیگر حرکت راخلق می کنند ، درهمین بیت زیبا ما به وضوح می توانیم تصویر دل ویاهمان قلبی را مشاهده کنیم که تیری در آن نشسته و خون از آن جاری شده است – ازهمان نوع نقاشیهایی که معمولن جوانان بر در و دیوار، میز و نیمکت ، تنه‌ی درخت و ……بیادگارمی کشند .ووقتی که تصاویر دو مصرع راکنارهم قرارمیدهیم حرکت بیادماندنی وزنده ای تولید میگردد ……ناوکی ازمژگان محبوبی پرتاب شده وبردل عاشق فرودآمده وآن رادر خون شناورساخته است اما دل عاشق نه تنها ناراحت نیست بلکه مشتاق تیری دیگراست…..

    هـم عـَـفـاالله صـبـا کــز تــو پــیــامـی مــی‌داد

    ورنـه در کـس نـرســـــیـدیم که از کوی تو بـود

    عفاالله : جمله ی ‌دعایی است به معنی خدا رحمت کند.

    خدا رحمت کند باد صبا را که از کوی تو برای ما پیام می‌آورد بظاهر بادصبا فرونشسته ویابعبارتی مرده است که دیگر پیامی ازتونمی آوردخدابیامرزد…تاکنون کس دیگری را سراغ نداشتیم که به کوی تو راه یافته‌ وبما خبری بیاورد.صبا دراشعارحافظ همیشه پیک وپیام آور ازمعشوق به عاشق است

    عالـَم از شـور و شـر عـشق خبر هیچ نداشت

    فـتــــنـه‌ انگـیـز جهان غـمـزه‌ی جادوی تـو یـود

    شور و شر = سوز و فتنه آشوب - غمزه : حرکات و حالات چشم و ابرو که باعث دلربایی می‌شود - جادو = سحر و افسون و استعاره از چشم زیبا - غمزه‌ی جادو : اشاره های چشم و ابرو ی دلبرانه

    هستی از آشوب و غوغای عشق هیچ اثر و خبری نداشت ، دراثرجادوی غمزه ی چشم تو، فتنه ، آشوب ، سوز و اشتیاق عشق در هستی جاری شدوچنین اوضاع پرسوزو گدازی شکل گرفت.خدا درهستی پیدا شدو متجلی گردید وانسان عشق را درک ودریافت نمود…. درازل پرتو حسنت زتجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش به همه عالَم زد….ظهور تو سبب پیدایش عشق شد وچنین شوروشر درجهان هستی انداخت.

    مـن سـرگـشـتـه هـم از اهـل سـلامـت بـــودم

    دام راهــم شـکـن طــرّه‌ی هــنـدوی تــو بـود

    سرگشته : سرگردان ، حیران اهل سلامت : مانند فرشتگان وملایک ، بی خبر ازعشق وشور و شر ودرکمال آسایش.

    وجود سرگردان من در دیار عدم ساکن بود وهمچون فرشتگان بارگاهت ،ازعشق ومحبت و شور و شرآن هیچ خبری نداشت ودرکمال آرامش بود. چین و شکن وتاب گیسوان سیاه تو مرا فریب داد دام راه من شد و مرا در تله‌ی عشق گرفتار ساخت وچنین به سرگشتگی وحیرانی دچار نمود….بقول شهریارشیرین سخن :عاشق نمی شوی که دانی چه می کشم؟

    بـگـشـا بـنـد قــبـا تـا بـگـــشایــد دل مـــــــــن

    که گـشـادی که مـرا بود ز پـهـــــلـوی تـو بــود

    گشادی یعنی رهایی ، آرامش و خوشی / “قبا” لباسی جلوباز است که به جای تکمه و زیپ های امروزی با بند مخصوص و با گره های خاصی بسته می‌شده است ،بندقبا رابگشا یعنی باماراحت باش،باماغربیگی نکن تامانیز درکنارتو به آرامش برسیم .

    آرامش عاشق وقتی میسراست که معشوق به عاشق اعتمادکرده وپیش او راحت باشد. تقریباً مثل امروزی ها که به میهمان تعارف می کنندتاپالتـو و مانتـو خود را بیرون ‌آورده وراحت باشد .

    معنای عارفانه اش این می شود که خدایا خود را بر من متجلّی ساز ، بامن بی پرده باش ، ازحجاب خارج شو؛عریان شو و مرا با خود یکی بدان .در کنارم راحت بنشین .

    “پهلو” نیز دو معنا دارد : ۱- کنار و جنب ۲- سو و طرف ؛

    قبلن [درزمان آدم وحوا] که درجوار توساکن بودم آرامشی داشتم واین آرامش در کنار تو و از سوی توحاصل می شد اینک نیز مرا مثل همان دوران مورد محبت وعنایت قراربده.

    بـه‌وفـای تـو؛ کـه بـر تـربـت حـافــظ بـگـــذر

    کز جـهـان می‌شـد و در آرزوی روی تو بود

    بـه‌وفـای تـو: جمله ی سوگند است

    تربت : خاک ، استعاره از قبـر

    می‌شد یعنی می‌رفت

    ترا به وفایت سو گند می‌دهم که برمزار وتربت حافظ گذری کن و توجهی بنما ، زمانیکه زنده بودم به من توجهی نکردی لا اقل اینکار را انجام بده چون او یعنی حافظ هنگامی که از جهان رخت برمی‌بست در آرزوی دیدن روی تو بـود.

    یکی از ویژگیهای شعری وعرفان حافظ دراین است که عشق مجازی: { عشق زمینی ورایج در میان مردن} باعشق حقیقی:{ همان عشق آسمانی وعشق بخداوند} بایکدیگردرهم آمیخته شده وجدا ازیکدیگر نیستند.بنابراین بعضی ازابیات مربوط به عشق زمینی وبعضی مربوط به عشق آسمانی می باشد.باخواندن اشعار حافظ؛ آدمی بحرکت افتاده و در جریان یک رفت وآمدلذت بخش قرار میگیرد .در رفت وآمداز زمین به آسمان ومجددن برگشت ازآسمان به زمین.این رفت وبرگشت چنان لطیف وروح نواز است که جان ودل هر آدمی راصیقل داده وبه زندگی اوجهت می بخشد .ره آوردها وسوغاتی که ازاین سیاحت روحانی نصیب آدمی میگردد همچون گوهر ومروارید والماس ارزشمند بوده ودرهیچیک ازآثار گذشتگان وحال یافته نمی شود ویکی از ویژگیهای منحصربفرد حافظ است وراز ماندگاری آن عزیز بی بدیل.

    Comment by سیدعلی ساقی — آبان ۲۵, ۱۳۹۵ @ ۸:۳۰ ب.ظ

  4. حافظ این غزل را در ستایش شیخ ابو اسحاق بعد از گریز از شیراز به اصفهان سروده و با توجه به استفاده رمزی از کلماتی مانند طره ی هندو(موی سیاه) منظور ایشان است و یا پهلو(ایهام به کنار و هم راد مردی و جوانمردی ) که از صفاتی است که به والی شیراز شیخ ابواسحاق میداده.
    منبع: حافظ خراباتی،دکتر رکن الدین همایون فرّخ

    Comment by اروند — مهر ۱۷, ۱۳۹۶ @ ۷:۳۷ ب.ظ

  5. معانی لغات(۲۱۰)

    حلقه: مجلس، گرد همایی.

    دل شب: اواسط شب، نیمه شب.

    ناوک: تیر.

    کمان خانه ابرو: ابروی کمان مانند.

    عفاءالله: عفاءالله عنک: خدا عفو کناد، خدا ببخشاید ، در اینجااین شبه جمله برای تحسین و به معنای بار ک الله می دهد .

    در کس نرسیدیم : به کسی بر نخوردیم ، کسی را دیدار نکردیم.

    شور و شر: غوغا ، شورش ، غائله .

    غمزه جادو: کرشمه چشم افسونگر، اشارت دلبرانه سحر انگیز چشم.

    سرگشته : سرگردان ، حیران.

    اهل سلامت : آسودهاحوال، سالم و به دور از جار وجنجال

    .شِکَن طُرّه هندو: چین وشکن چتر زلف سیاه.

    بگشایندبند قبا:تکمه و بند قبا را باز کن ، کنایه از دست در بغل کردن برای بخشش.

    بگشاید دل من : دل من باز شود.

    پهلو: جانب ،سو ودر اینجا کنایه از کیسه پولی است که سابقاً در بغل و پهلوی خود جا داده و دامن قبا را می بستند وبرای دست در جیب کردن و پول در اوردن بایستی بند قبا را باز کرده پول را از بغل (پهلو) در آورند.

    به وفای تو: قسم به وفای تو ، سوگندت می دهم به وفاداری تو .

    معانی ابیات غزل(۲۱۰)

    (۱) دیشب گفتگوی مجلس ما دربارة گیسوان تو وتا نیمه های شب از حلقه های به هم پیوسته زلف تو سخن در میان بود. (۲) الف: با آنکه دل از تیر مژگان تو در خون می تپید باز در آروزی دیدار ابروی کمانی توبود. ب: با آنکه دل از تیر مژگان تو در خون دست وپا می زد باز مشتاقانه در آرزوی تیر دیگری از کمان خانه ابروی تو بود. (۳) باز هم رحمت به نسیم صبا که پیامی از تو برای ما آورد و گرنه ما باکس دیگری که از کوی تو آمده باشد برخورد نکردیم. (۴) دنیا، از غوغا وغائله عشق ناآگاه بود . اشارت دلبرانه چشم جادوگر تو چنین شور وشری را در جهان به راه انداخت.(۵) من سرگردان هم آرزوی آسوده احوال و بی تشویش بودم، این چین و شکن زلف سیاه تو بود که دام راه و سبب گرفتاری من شد. (۶) بند قبارا گشوده دست به جیب ببر تا من خوشحال شوم زیرا گشادیی که در معیشت من بود از پهلوی تو حاصل می شد. (۷) تو را به وفاداریت سوگند می دهم که به سر خاک حافظ قدم بگذار زیرا در حالی که از این دنیا می رفت آرزوی دیدن تورا در دل داشت.

    شرح ابیات غزل(۲۱۰)

    وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

    بحر غزل: رمل مثمن مخبون مقصور

    *

    زمان سرودن این غزل هنگامی است که شاه شیخ ابواسحاق از شیراز متواری ودر اصفهان به سر می برد و حافظ، دوست و حامی خود را از دست داده در نتیجه دچار گرفتاری تضییقات دارو دسته امیرمبارزالدین و تنگی معیشت شده است.

    قبلاً هم به این نکته اشارت رفت که شاه شیخ ابواسحاق دارای گیسوان بلند زیبایی بود که زبانزد خاص وعام قرار گرفته بود و به همین لحاظ مطلع غزل را با وصف گیسوان بلند او آغاز می کند و در بیت دوم اشاره به این دارد که با اینکه دلم از دست بی احتیاطی ها و عیاشی ها و بی تدبیریهای تو خون بود باز هم شب پیش در یاد تو بودم و در بیت سوم به صورت رمز و کنایه به شاه می فهماند که قاصدی از جانب تو ، تا به حال نیامده است واین را می رساند که میان حافظ و شاه مکاتبات و مراوداتی به صورت مخفیانه بر قرار بوده و بدین لحاظ حافظ در نامه غزل مانند خود که برای او فرستاده از او استسفار حال می کند.

    شاعر در ابیات چهارم و پنجم بر سر شاه تلویحاً منت نهاده و می کوید من در زندگی با آسودگی خیال راه خود را می رفتم این همه گرفتاری که برای من درست شده به سبب این است که در بند و دام طرفداری از تو خود را گرفتار کرده ام و در بیت ششم ازاین گفته ها نتیجه می گیرد که برای اینکه این گرفتاریها بر طرف شود احتیاج به پول دارم و به هر نحو میدانی وجهی حواله کن تا دست وبال من ( احتمالاً برای اقدامات مشترک) باز باشد و در مقطع غزل مراتب امیدواری خود را نسبت به بازگشت او به شیراز اعلام می دارد هر چند که بعد از مرگ حافظ باشد و در چنین نامه سیاسی چنین تشبیهی تا چه حد ایجاز و ماهرانه سروده شده است .
    شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

    Comment by یغما — مهر ۱, ۱۳۹۷ @ ۱۲:۰۸ ب.ظ

  6. اساتید بزرگوار لطفن من را راهنمایی کنید، آنجا که آمده عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت، واژه عالم ل با فتحه خوانده می شود یا ل با کسره؟

    Comment by راضیه — خرداد ۳۰, ۱۳۹۸ @ ۸:۴۰ ق.ظ

  7. دوست عزیزمون آقای قاسمی دو تا ایراد لحنی در خوانش شعر دارن. تعجب میکنم این همه روی درست خوانی تأکید دارید ولی بسیاری از غزل ها ایراد دارن.

    Comment by مصطفی خدایگان — آبان ۱۹, ۱۳۹۸ @ ۹:۳۶ ق.ظ

  8. دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
    تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
    بنظر میرسد حلقه همان چرخه زندگی و حیات باشد که از عدم آغاز و سپس به جمادی و نبات و حیوان و انسان رسیده است. مولانا میفرماید:
    از جمادی مردم و نامی شدم
    وز نما مردم به حیوان یر زدم
    مردم از حیوانی و آدم شدم
    پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
    پس اینجا انتهای کار نیست و حافظ میفرماید در این حلقه قصه گیسوی حضرت دوست ادامه دارد و گیسو که نماد کثرت و تجلی حضرت دوست در این جهان فرم و شامل همه باشندگان عالم و رنگها و زیبایی های آن میباشد در این حلقه قرار دارند .
    در مصرع دوم سلسله موی حضرت دوست عنوان میشود که در دل شب (و نه در نیمه شب ) بی انتها می نماید و عارف با
    چنگ ردن در آن آنقدر بالا رفته تا به بینهایت رخسار معشوق رسیده و به دیدارش نایل میگردد . اما همانگونه که در ابیات بالا مولانا اشاره میکند لازمه این امر مردن انسان به من ذهنی خود میباشد و از این مردن کم نخواهد شد و ترسی وجود ندارد و حافظ در بیت بعد به همین مسئله اشاره دارد .
    دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت
    باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
    این مردن به من ذهنی انسان برای زنده شدن به خدا مستلزم هدف قرار گرفتن دل انسان میباشد که مرکز هم هویت شدگی با چیزهای این جهانی شده است که جمیع شهوات را در بر میگیرد لذا حافظ میفرماید تیر هایی از مژگان چشم حضرت معشوق برخی از همانیدگی ها را هدف قرار داده و به خاک و خون کشانده است اما گویا هنوز دلبستگی های دیگری نیز در مرکز این انسان وجود داشته که دل مشتاقانه در انتظار تیر های دیگر از کمانخانه ابروی حضرت معشوق میباشد تا مرکز او از کلیه تعلقات وشهوت دنیوی پاک گردیده و آماده حضور خدا در آن باشد
    البته این به حاشیه راندن دلبستگی ها کار چندان راحتی نیست و برای هدف قرار دادن آنها استعانت و طلب از حضرتش شرط اساسی میباشد تا مشتاقانه درد های ناشی از هدف قرار دادن هم هویت شدگی ها را تحمل نماید و تشبیه مژه حضرت دوست به تیر تمثیلی از لطف و گوشه چشم او به سالک طریقت است
    هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد
    ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
    میفرماید به دلیل همین سختی راه، انسان های بسیار کمی به کوی حضرت دوست راه یافته اند و درحال حاضر خدا ببخشه فقط باد صبا را در کوی او راه میباشد و ابن هم ظاهرا از سوی معشوق و به منظور رسانیدن پیغام ها میباشد .
    عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
    فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
    اما این آرامش ابدی نیست و عالم یا هستی از شور و شر و تحولاتی که در راه عشق به حضرتش در پیش است بی خبر است چرا که فتنه انگیز جهان که همان عشق انسان به اصل ذات خدایی خود میباشد اسیر جادوی غمزه حضرت دوست خواهد شد و یکی از این غمزه های او شاید همین غزلیات عرشی لسان الغیب باشد که عشق را در انسان بر می انگیزد .
    من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
    دام راهم شکن طره هندوی تو بود
    حافظ یا انسان تا پیش از این در عین حالی که سرگشته بود و کلاف سردر گمی داشت گمان می برد که در حاشیه امن و سلامت بسر میبرد اما واقعیت این نبود و حضرت معشوق راه و روش زندگی او را نپسندید و در این راه دامی از جنس طره و زلف هندو( مشکی ) خود را قرار داد تا او را از این سلامت ظاهر رها و در ورطه پر آشوب عاشقی اندازد . سعدی میفرماید؛
    سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
    هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
    و باز حافظ که میفرماید :
    در گوشه سلامت مستور چون توان بود ؟
    تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

    بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
    که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
    و حافظ خطاب به زندگی یا حضرت دوست از او میخواهد تا خود را به تمامیت به او بنماید و اصطلاحن قبای خود را باز کند تا او نیز فضا گشایی نموده یا سینه فراخ گرداند چرا که آن فراخی سینه که پیش از این داشت تنها مربوط به مجاورت با حضرتش بوده است و حال تمامیت او را میخواهد تا به بینهایت او یکی شده و با او درآمیزد .
    به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
    کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود
    تو را به حرمت وفاداری حضرتت و یا وفای به عهد که از جانب حافظ میباشد که بر این خاک و تربت زمینی حافظ گذری کن و او را به خود زنده کن پیش از اینکه از این جهان رخت بربند و روی خود را به او بنمای . مراد این است که انسان بایستی پیش از رحلت جسمانی از این جهان به موارد ذکر شده درغزل عمل نموده تا به فضای بینهایت یکتایی وصل و به دیدار او برسد انشالله

    Comment by برگ بی برگی — اردیبهشت ۲۵, ۱۳۹۹ @ ۱۱:۲۵ ب.ظ

  9. با سلام و عرض ادب و ارادت خدمت حافظ پژوهان ارجمند و سپاس از نظرات ایشان و از حضورشون در این سایت کسب فیض میکنم؛ روی سخنم با اشخاصی است که بر این عقیده اند که حضرت حافظ العیاذ بالله کافر و ملحد بوده. در جواب به محضرشون عارضم که اگر به خودشون زحمت بدن و دیوان حافظ رو بخونن متوجه میشن که ایشان فردی موحد بوده اند.
    ابیاتی مثل‌:

    ۱-هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ/ از یمن دعای شب و ورد سحری بود
    ۲- صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ/ هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
    ۳-چون احمدم شـفـیع بود روز رسـتخیز
    گو این تن بـلاکش مـن پـرگنـاه بـاش*
    آن را که دوستی علی نیست کافر است
    گـو زاهـد زمانـه و گو شـیخ راه بـاش*
    امـروز زنـده ام بـه ولای تـو یا عـلی
    فردا به روح پـاک امامان گـواه بـاش
    قبر امام هشـتم و سـلطان دیـن رضـا
    از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش

    اما اینکه فقهای خشک مذهب و خشک مغز متعصب و متظاهر حضرت خواجه را کافر و ملحد خطاب میکردند، از این جهت بوده که افکار و اعمال و همچنین رای های باطل ایشان را به نقد می کشیده و در صدد احیای دین حقیقی و آزاد کردن مردم از بندگی جهل و تلبیس آنان بوده است.

    Comment by علی — تیر ۷, ۱۳۹۹ @ ۳:۲۰ ب.ظ

خوراک حاشیه‌های این شعر را با این نشانی به خبرخوان خود اضافه کنید.

بستن پنجره