گنجور

 
وفایی شوشتری

بند اول: در کربلا چو محشر کبری شد آشکار

بند دوم: میزان حسن و عشق چو با هم قرین فتاد

بند سوم: چون کاروان عشق به دشت بلا گذشت

بند چهارم: شیران کارزار و امیران روزگار

بند پنجم: بر زخمهای پیکرت ار، اشک مرهم است

بند ششم: بیا به دانه ی اشک این زمان معامله کن

بند هفتم: عشق آن بود، که از تو تویی را به در کند

بند هشتم: چون شهسوار عشق به دست بلا رسید

بند نهم: ای خاک کربلا تو به از مشک و عنبری

بند دهم: ای کرب و بلا منزل جانان من استی

بند یازدهم: ای خاک کربلا تو بهشت برین شدی

بند دوازدهم: ای شهیدی که نشاید غمت ازیاد رود

بند سیزدهم: دگر چو نوبت آن کودک صغیر آمد

بند چهاردهم: شمر لعین چو خنجر کین از کمر کشید

بند پانزدهم: می بود واجب ار، که کسی را چنین کشند

بند شانزدهم: ای خون پاک از همه چیزی تو برتری

بند هفدهم: آه از دمی که رو به ره آورد کاروان

بند هجدهم: آن کشته یی که نیست جزایی برای او

بند نوزدهم: در ماتم شهی که سرش از جفا برند

بند بیستم: دست قضا چو خون حسین ریخت بر زمین

بند بیست و یکم: هر در اشک کز غم آن تاجدار نیست

بند بیست و دوم: هفتاد تن ز عشق چو از پا در اوفتاد

بند بیست و سوم: از روزگار داد و فغان ز احتساب او

مرثیه: چرا فتاده ای، ای نخل نورسیده ی من

مرثیه: تیر از کمان گذشت و شه دین ز اصغرش

مرثیه: بدادم زر، گرفتم در عوض جان

تضمین غزل سعدی: شه دین گفت به تن زخم مرا، مرهم ازوست

تضمین ابیاتی از غزل صائب: گر از این واقعه اشکت ز بصر می گذرد