سناتور سنتور در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷:
ای سلیمان اینقدر استادگی در کار نیست
می گشاید ناخن موری گره از کار ما
صائب صاحب سخن،شهسوار میدان خیال
خواهد رسید رتبه صائب به مولوی
گر مولوی به رتبه عطار میرسد
علی احمدی در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کرد
نفس به بویِ خوشش مُشکبار خواهم کرد
مانند باد می خواهم به کوی یار بروم و نفسم را با بوی خوش او عطر آکین کنم.
اشاره به تسریع در انجام این کار دارد.گویا به دلایلی تعلل وجود داشته و بنا دارد تصمیم جدی تری برای عشق ورزیدن داشته باشد.
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بِطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد
بدون می و معشوق عمرم بیهوده می گذرد . دیگر بس است این بیهودگی ، از امروز باید دست به کار شوم .
تاکید بر این است که بدون عشق ورزیدن فقط روزمره گی است و زندگی ارزشی ندارد .این زندگی با غم و اضطراب همراه خواهد بود.
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثارِ خاکِ رهِ آن نگار خواهم کرد
هر اعتباری که از راه کسب دانش و دین به دست آورده ام را در راه رسیدن به معشوق فدا می کنم .
نکته زیبای این بیت این است که هدف از کسب دین و دانش رسیدن به عشق است و عشق هدفی کلی برای تمام اهداف دیگر در زندگی است .عشق ورزیدن به تصمیمهای ما برای رسیدن به همه اهداف زندگی رنگ دیگری می دهد.
چو شمعِ صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
من مثل شمعی هستم که در صبحگاه با آمدن خورشید( مهر ) معشوق روشنی می یابم و خودم خاموشم چرا که عمر خود را برای این کار و بار عاشقبی گذاشته ام.
به یادِ چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنایِ عهدِ قدیم استوار خواهم کرد
با یادآوری چشم تو مست خواهم شد و قرار قدیمی ام را دوباره برقرار می کنم .
از نظر حافظ عشق یک عهد قدیمی بین خداوند و انسان است و از ازل وجود داشته است.و هر انسانی باید بتواند دوباره آن را در زندگی پیدا کند.
صبا کجاست؟ که این جانِ خون گرفته چو گُل
فدای نَکهَتِ گیسویِ یار خواهم کرد
باد صبا کجاست تا این جانم را که از خون دل به رنگ گل شده است فدای عطر خوش گیسوی یار کنم .گیسوی یارراه جذاب عاشقی است که دل عاشق را می رباید و او را آماده جان نثاری می کند.
نفاق و زَرق نبخشد صفایِ دل حافظ
طریقِ رندی و عشق اختیار خواهم کرد
دورویی و حقه بازی به دل صفا و پاکی نمی دهد.به همین خاطر راه رندی و عاشقی را انتخاب می کنم.. رندی نقطه مقابل نفاق و ریاکاری است و عشق در برابر حقه بازیاست چن راه عاشقی با صداقت همراه است . کسی که سعی کند صادق باشد و درونش بهتر از برونش گردد رند و عاشق است.
نیما در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳:
چهار بیت اول بسیار زیباست. سعدی همیشه در تصویرسازیهای عاشقانه چند سر و گردن از بقیه بالاتره. روحش شاد.
نیما در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹:
مگو سعدی مراد خویش برداشت
اگر تو سنگدلی من مهربانم
اگر تو سرو سیمین تن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم
که تا باشم خیالت میپرستم
و گر رفتم سلامت میرسانم
دو بیت آخر موقوف المعانی هستند. شیوایی و سادگی کلمات و در عین حال جامع و کامل بودن معانی بیداد میکنه.
نیما در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۲ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۴۹:
خوشاب (بر وزن گُلاب) به جواهری گفته میشود که صاف و شفاف باشد. گوهر خوشاب، دُرّ خوشاب، لعل خوشاب یا مروارید خوشاب به مرواریدی گفته میشود که سفید و صاف و براق و شفاف باشد.
سام در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴:
سعدی دانشمند ژنتیک نبوده چون علمش رو نداشته. از اولین حرف این حکایت نتیجه رو میدونسته . برای همین یک ' اما' ی بزرگ در ابتدا باقی میگذاره(و گفت: بخشیدم، اگرچه مصلحت ندیدم) که نتیجه حکایت رو به سرانجام دلخواهش برسونه. نه میخواسته علم وراثت و الل برتر رو ثابت کنه نه ادعایی هم داشته وگرنه با چند خط اضافه سناریویی تازه مینوشته که برای شیخ اجل مثل آب خوردن بوده. اگر بحث علم و اثبات دانشمندان و بقیه خیالبافی ها باشه خب چرا از علم روانشناسی صحبتی نمی کنید ؟ مثلا" از کجا معلوم که پسر نوجوان مورد شاهدبازی راهزنان دیگر نبوده و با او بدرفتاری شده . شاید خود وزیر هم بویی از انسانیت نبرده بوده و به همان خاطر خواهان بخشش نوجوان است و خود و پسرانش آن نوجوان رو مورد آزار اذیت قرار میدادند و همراهی پسرک با دزدان و کشتن وزیر و پسرانش یخاطر عدم سوُرفتار با نوجوان بوده ولی چون در زمان سعدی برخی مناسبات عادی ! بوده و خودش هم در اشعارش اشارات فراوانی به اشتیاقش به آن مورد خاص داشته حکایت را بدین گونه به سرانجام رسانده . سعدی تک ستاره ادب فارسی است و خداوند سهل و ممتنع نویسی ولی حکیم و دانشمند وراثت نبوده . لطفا" سعی نکنید از حکایات سعدی نتیجه علمی برای وراثت و ژنتیک بگیرید.
سیدامیرعباس موسوی در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۶ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۱۳ - گریه را به مستی ...:
وزن شعر:فاعلات مستفعلن فعولن
من نتوانستم وزن رو اضافه کنم اگر کسی از دوستان بلده لطفا وزن رو اضافه کنه برای دوستانی که هنوز با عروض اشنایی مطلوبی ندارن و به دنبال پیدا کردن وزن شعر هستند
با تشکر فراوان
mahii در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰:
اگر بر من نَبَخشایی پشیمانی خوری آخر
به معنی اگر من را نبخشی، در آینده پشیمان خواهی شد . هوش مصنوعی گفته اگر ببخشی . من ویرایش کردم اما گویا ذخیره نشده
سیدپور در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » ترجیع بند:
در مقامی که ره بر آتش بود
زاهد کوردل عصا برداشت
بیدل خارق العادس...
دکتر حافظ رهنورد در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی یه خاک آدم ریز
برخی اینگونه میاندیشند که منظور مصراع دوم همان رسم جرعه فشاندن شراب بر خاک است؛ امّا اینگونه نیست. چراکه اگر خواجه قصد گفتن شراب را داشت، بهجای گلاب مینوشت شراب؛ پس موضوع چیز دیگریست.
گلاب در نظرگاه خواجه حافظ اثر پردهنشین است؛ یعنی گل به آب اثری میدهد که از سنخ گل میشود. و آن پردهنشین در این بیت خداست که چیزی از خودش در وجود انسان دمید و آن عشق بود؛ و همین مقام انسان را از فرشته بالاتر برد.
بخواه جام و گلابی بهخاک آدم ریز؛ مگر نه این است که انسان از گِلی بدبو آفریده شده؟ گلاب (عشق) است که او را از خاک به گُل نزدیک میکند. بر همین اساس خواجه در بیت مقطع، جسم را حجاب بین عاشق و معشوق میبیند.
کیخسرو گره در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۶ - شب پیش از نبرد فردا: گزارش رستم از زور سهراب و وصیت به زواره:
عمودی خمیده بزد بر سرش
زنیرو بیفتاد ترگ از سرش
وقتی سهراب گرگین یا طوس را در قلب سپاه میبیند به او حمله میکند و بر روی اسب خمیده با نیزه بر سر او میکوبد و کلاه از نیروی ضربت سهراب از سر طوس یا گرگین می افتد
کیخسرو گره در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۶ - شب پیش از نبرد فردا: گزارش رستم از زور سهراب و وصیت به زواره:
عمودی خمیده بزد بر سرش
یعنی سهراب بر روی اسب خم شد و با عمود بر سر حریفش زد
بهروز قدرتی در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:
دوستان ببینیددر مورد سر تسلیم من و ... من خودم حافظم یعنی من هم برای صفت حافظ خدا هدایت شدم و حافظ هستم . ببینید تمام فلسفه زندگی اینه یعنی ما اومدیم تو این دنیا تا با انجام اعمال صالح نور صفاتی که در اون اعمال هست اکتساب کنیم ولی خوب معمولا هر کسی در صفتی خاص نور بیشتری اکتساب می کنه و برای اون صفت خاص هدایت می شه و گرنه همون طور که صفات یا همون اسما خدا اگه 7 دریا جوهر بشه و درختان قلم تموم نمی شه چون خدا از روحش در ما دمیده ما هم همین طور هستیم ولی نور صفات خدا کامل ولی نور صفات ما مثلا در حد اپسیلون . باید کمی با علم فیزیک آشنا باشید تا متوجه منظور من بشید و فرق نور کامل و بقیه نورها رو بدونید چون نور کامل در اصل نوری هست که با افزایش فاصله در صورت نبود مانع شدت نور کم نمی شه در صورتی که در نوری که کامل نیست با افزایش فاصله شدت نور کاهش پیدا می کنه خدا با زبون آدمای اون موقع تو قرآن توضیح داده نور کامل چیه در آیه 35 سوره نور با یک مثال ولی خوب همونجام گفته خدا هر کی بخواد برای نور خودش هدایت می کنه و برای مردم مثال زده . حالا من برای نور حافظ خدا هدایت شدم . خود حضرت حافظم برای نور حافظ خدا هدایت شده بود پس من شبیه حافظم در صفت حافظ خدا ولی من کجا و استاد همه ما حافظای بعد از خودش استاد حافظ کجا منم زبون غیب دارم ولی زبون غیب من کجا و زبون حافظ کجا . حالا اینم بگم تقصیر من نیست که شما نمی تونید نور صفات درک کنید چون همه ما از یک جان آفریده شدیم . شماهام جان دارید که در قرآن بهش می گن نفس یا بعضیا می گن من واقعی یا من حقیقی یا هر چی یا خود ولی به هر حال این جان و جسم و روان چیزی که در وجود هر انسانی وجود داره. در هر صورت ما هم اومدیم به این دنیا که به زبون ساده صفاتمون رشد کنه به زبون حقیقت نور صفاتمون زیاد بشه . البته تنها کسی که نور کامل در یک صفت بود حضرت مسیح بود که کلمه بود در صفت مسیح یعنی نور کامل بود در صفت مسیح ولی به هر حال منم نور حافظ در جانم زیاد و برای نور حافظ هدایت شدم واسه همین من حرف حافظ تا حدی می فهمم چون استاد منه و همه حافظای بعد از خودش ولی به هر حال امروز داشتم با همکارم بحث می کردم که عزیز من، من اگر اینجام چون خواست خدا این بود ولی فکر نکن کشته مرده این شرکتم همین فردا مدیر عامل بگه نیا نمی یام بخدا اصلا برام مهم نیست من تسلیم امر خدام. خدا خواسته من اینجا استخدام بشم منم واستادم ولی کشته مرده نیستم که فکر کنی می تونی منو تهدید به چیزی کنی و بهش گفتم در عرفان یه راز بزرگی وجود داره که هیچ چیزی جای هیچ چیز دیگه ای نمی گیره پس اگه من اینجام باید اینجا می بودم که هستم و اونم داشت داد می زد در همین حین بهش گفتم وقتی جان آقام امام زمان وقتی داره کتاب ورق می زنه که نکته ای به من بگه وقتی شروع می کنه جان من به سوال کردن و من هم در عالم مکاشفه مشاهده می کنم جانم رو همون جا کتابشو می بنده و با تمام دقت به حرف من گوش می ده این باعث شده که جان آقام برام کاریزما داره و جان من عاشق جان آقام تو هم شنونده باش تا کاریزمات زیاد بشه نه اینکه گوشات گرفتی و دهنتو باز کردی و بهش گفتم تو همش ادعای داناییت می شه و فکر می کنی چون همش در حال مطالعه و علم آموزی هستی پس دانایی ولی عزیز من باید تسلیم امر خدا باشی در اصل وقتی خداوند تعالی گفته در قرآن که لقمان به پسرش گفته صداتو پایین بیار و متعادل راه برو که زشت ترین صدا ها صدای الاغ هست اونوقت این یعنی توام باید صداتو پایین بیاری نه این که گستاخ باشی و بی ادب انگار نه انگار که من استاد عرفان توام و این که اصلا گوش نمی دی من چی دارم بهت می گم . اینجا بود که جان من که خیلی کم حرف یه چیزی گفت من به واسطه روانم که واسطه هست بین جسم و جانم ودر قلبم حس کردم که جانم چیزی گفت ولی چند ساعتی طول کشید تا این حس تبدیل به کلمات بشه وقتی کلمات از قلبم به زبانم جاری شد این بود. البته اینو بگما جان من خیلی خنگه و حافظش وحشتناک ضعیفه و خوب راز دوم حافظم اینه که ıt must be based on ıntuıtıon یعنی باید بر مبنای درک حسی باشه ولی خوب جان من کلا خودش حافظش ضعیف هست دلش نمی خواد به چیزی که باید توجه کنه توجه کنه شایدم کم کاری از جسمم بوده چون جان ما صفات اعمالی اکتساب می کنه که ما انجام می دیم به هر حال کلمات این بود که :گر نکند فهم سخن تقصیر صاحب خانه چیست که اگه بخوای همین طوری معنیش کنیم البته الله اعلم ولی یعنی تو که یار خدایی تو که اومدی راه به اولیا خدا نشون بدی و یار صاحب خانه هستی و خداوند تعالی بهت اذن داده راه بهش نشون بدی ولی خوب اون حرف تو رو نمی فهمه تقصیر صاحب خانه یعنی خدا چیه که اون نمی فهمه. حالا البته یه وقتم جان من چون حافظش داغون این دو تا بیت با هم قاطی کرده که سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدعی گر نکند فهم سخن تقصیر صاحب خانه چیست خخخخخ باز جانم هنوزم یاد نگرفته عجیبه واقعا خخخخخ همین الانم اشتباه نوشتم تقصیر جانم بود دخالت کرد و کلمات خراب کرد به هر حال درستش در واقع اینه که سر تسلیم من و خشت در میکده ها من نگویم چه کن ار هل دلی خود تو بگوی ز روی جانان طلبی آیینه را قابل ساز ورنه هر گز گل و نسرین ندمند ز آهن و روی می بینید جانم چقدر حافظش بده بزار الان می گم خخخخخ مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت به نظر من اینجا حافظ داره می گه من تسلیم امر خدا بودم و بقیشو نمی فهمم راستش خشت در میکده ها شاید اگر حافظ می دیدم می فهمیدم ولی از دید من داره می گه همون چیزی که من به همکارم گفتم داره می گه به هر صورت من پیامشو این طوری گرفتم / من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آن که آورد مرا باز برد در وطنم . روزگاری من و دل صاحب کویی بودیم ساکن کوی بت اربده جویی بودیم. بقیشو جانم یادش نمی یاد.چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد. عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد. یاسمن بقیشو جانم یادش نمی یاد. جانم داره یه چیزی می گه بزار ببینم می تونم کامل حسش کنم که بعدش از قلبم به زبانم جاری بشه. آب ز سرچشمه بنوش . وقتی دل شیدایی می رفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها. یار دوست دارد این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی. روزی من و دل ساکن کویی بودیم ساکن بت اربده جویی بودیم. دانی که چیست دولت یاردیدن در گوی او گدایی بر خسروی گزیدن. ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا /در حلقه گل و مل دوش خواند بلبل/// یا ایها السکارا اینم از حافظه من . خخخخخ واقعا داغونه خخخخ
نیما در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:
آفرین بر جان و رحمت بر تنت!
قند پارسی.
نیما در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۷:
بلی؛ جوانی هم بهاری بود و بگذشت...
نیما در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ فایز » ترانههای فایز بر اساس نسخهای دیگر » دوبیتیها » شمارهٔ ۲۶۷:
شعر درست اینه:
مدت روزی تو گل بودی مو بلبل (مو یا من)
تو گفتی صبر کن، کردم تحمل
الهی دشمن فایز بمیره
گل از بلبل برید و بلبل از گل
مصرع اول اشاره به دو نفر هست: معشوق گل و فایز بلبل و گل و بلبل همیشه کنار هم هستن؛ در مصرع آخر به واسطه دشمن، یار از فایز جدا شد و فایز از یار.
فریما دلیری در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵۴:
عجیب اشعار ایشان بر دل من می نشینند.
بهروز در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴:
گرچه تصحیح استاد نفیسی را دیدم ولی گمان میکنم در مصرع آخر به جای «ای خانه خراب» باید «این خانه خراب» باشد.
سعید . در ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۷ در پاسخ به محسن دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:
اتفاقا همین نکته ای که میگید باعث شده حافظ رو شاعر شاعران جهان لقب بدهند. در شعر دزدی بسیار پسندیدست و حافظ هم کلی از ابیاتش دزدیه ولی در جای درست و با معنی که حافظ میخواهد این ابیات دزدی بهش خدمت میکنند به این میگن رندی :)
علی احمدی در ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۶ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶: