گنجور

حاشیه‌گذاری‌های مِهتی

مِهتی

تاریخ پیوستن: ۱۶م مهر ۱۴۰۳

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۲۸


مِهتی در ‫۳ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۳ در پاسخ به یشوآ جفری دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

دقیقا
من نه اون دست از دوستانی که میخوان خیام رو شیخ مطلبه قعطی جلو بدن و نه اون دوستانی که قصد دارن خیام رو خداناباور یقینی نشون بدن موافقم.
فکر میکنم خیام هم مثل خیلی از انسان های امروزی، ندادم گرا بود. نمیدانست و میندانست که نمیداند. همین کفایت میکنه نه بگی قطعا خدا هست یا قطعا نیست. اما همیشه میلی داری که دنبال حقیقت باشی و سوال بپرسی.
این برداشت مقداری شخصی و فکر میکنم مقداری از مجموع برداشت افراد زیادی نسبت به اشعار خیامه.

مِهتی در ‫۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۳ در پاسخ به یشوآ جفری دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

منظورتون ندانم گرائیه؟
فک نمیکنم ربطی به شیطان پرستی داشته باشه اگر منظورتون ندانم گرائیه

مِهتی در ‫۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۱ در پاسخ به احمدرضا نظری چروده دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:

درود بر شما
کاملا درسته. اشتباه از بنده بود ممنونم که گوشزد کردید.

مِهتی در ‫۸ ماه قبل، چهارشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۷:

دوستان، عزیزان، هم زبانان
لطفا لطفا لطفا از شاعران و عارفان بت نسازید. به والله که همه اشخاص معروف و به نام ایرانی انسان بودن و شما نمیتونی انسانی رو پیدا کنی ک عاری از هر گونه اشتباه و گناه باشه.
جناب مولانا شاید اگر به دید الان بخوایم بهش نگاه کنیم هم شاهد باز بوده هم زن ستیز (نمونه بارزش اینه که توش اشعارش هیچ خبری از زنش نیست)
اما بازم دلیل نمیشه که ادم بدی بوده باشه. چون مولانا توی دوره الان که زندگی نمیکرده. در اون دوره فردی والا مقام بوده و البته که هنوز هم هست.
اما همین افراد والا مقام هم میتونن اشتباه کنن. شما خودتون ببینید اینقدر چشماتونو روی حقیقت بستید که یا میگید حتما حق داشت الفاظ رکیک استفاده کنه یا اینکه حتما منظوری داشته ک ما نمیتونیم درکش کنیم. 
نه دوستان اگه به دید امروزی بهش نگاه کنیم کارشون به شدت سطحی و از روی عصبانیت هم بوده که معمولا از یه عارف و شاعر بعیده. اما در اون دوره به این اندازه ک ما فک میکنیم عجیب نبوده و هزلیات هم رایج.
پس مولانا به خودی خود پاک و عاری از هر اشتباه نیست. لطفا این بت سازی و قدیس سازی رو کنار بزارید.

مِهتی در ‫۸ ماه قبل، پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۲ در پاسخ به خیام دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱:

دوست عزیز، خود شما هم دچار اشتباهاتی شده اید.
مکتب اگزیستانسیالیست چیزی که شما فرمودید نیست. این مکتب معتقده زندگی فی الواقع بی معناست؛ اما با خود انسان توانایی تولید معنا رو داره. مثل وقتی که شما برای یک شغل تلاش میکنید، عاشق میشوید یا میل به ساخت یک اثر هنری و امثالهم دارید. 
مکتب پوچ گرایی یا ابزوردیسم به این معتقده که زندگی بی معناست و انسان هم نمیتونه معنای ثابتی برای زندگی بسازه؛ همواره مجبوره به معناهای کوتاه مدت دل ببنده که باعث درد و رنجش میشه. نمونش شما معنای زندگیتونو میزارید روی یک شغل، اما بعد از رسیدن به اون شغل دیگه برای شما بی معناست و باعث رنج میشه. این مکتب زندگی رو همونطور که پوچ می انگاره میبینه و میگه با اینکه نه بدایت نه نهایتش معلومه اما لذت میشه ازش برد و حیفه ک جای لذت با غم بگذرونی. دیگ معنایی خلق نمیکنه و معنای خودش رو بی معنایی بنیان میکنه. اینطوریه که اون فرد دیگ هیچ وقت از بی معنایی رنج نمیبره، چون معنای او بی معناییست.

مِهتی در ‫۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲۶:

دوستان عزیز نمیدونم چه اصراریه که عارفان و شاعر قدیمی رو، هرچند زیبا سراییدن و سرخوش زیستن، پیشگو و علامه دهر بدونیم
از نظر من، چیزی که مولانا همیشه بهش اشاره داشته، یگانگی و وحدت هستی بود؛ اینجا هم همینو بازگو میکنه:
در این جهان، یا منظورش هر شهری هرچیزی که گسترده باشه، انسانی دیدم که ناچیز بود
اما خود انسان ناچیز در برابر اون فلک، جهانی از اسرار و ناگفته ها درون خودش داره.
و بعد میگه که اگر تو اینا رو تافته جدا بافته میبینی، من به نظرم همش یکین؛ پیوستگی.

پ.ن: در قرن 7 هجری، واژه "مردمک" به معنای "مردم" یا "جمعیت" به کار می‌رفت و اشاره به گروهی از افراد یا قومیت‌ها داشت. اما در زبان فارسی معاصر، "مردمک" به طور خاص به معنی "مردمک چشم" (پیلوس) اشاره دارد، که بخش مرکزی و تیره چشم است.

مِهتی در ‫۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ فروردین ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۸ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

ممنون از لطف شما، با بیت زیبای حافظ به شدت موافقم.
اما اینکه راهی برای رسیدن به رستگاری هست، گمان میکنم باید تجدید نظری بشه. انسان در اجتماع، انسان است و به خودی خود، معنایی ندارد. ما چیز هایی از مولانا، حافظ، سعدی و امثال این بزرگان میخوانیم و به قطع با زندگی زیسته انها بسیار متفاوته. درسته که انسان های خوبی بودن اما اینکه اسمشونو رستگار بگذاریم، یه جورایی چشم بستن بر واقعیته.
این عزیزان، با اگاهی نسبت به ناپایداری دنیا و مرگ، تونستن بهتر زندگی کنن و علم زندگی رو داشته باشن. اما باز تافته جدا بافته نبودن و اسیر همین زندگی شدن، مثل همه ما، و در اخر هم اسیر مرگ.
من نمیگم که زندگی بده، اما باید قبول کنیم که طبیعتی که داخل زندگی میکنیم چیز خاصی هم نیست. از ارمان که بیرون بیایم و بفهمیم که هیچ تر از هیچ پی هیچ دویدیم، اونوقت ساده تر زندگی میکنیم و کمتر به خودمون اسیب میزنیم.

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۴۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

دوست عزیز، تفسیر زیبا اما آرمانی دارید؛ در واقع هنر همینه. اگر آرمان رو از هنر بگیریم شاید خیلی چیزی واس گفتن نداشته باشه و همین ارمانی بودنش به ما ارامش میده.
ما در حقیقت دنیا زندگی میکنیم که با انسان و بی انسان، پر از ظلم، بی عدالتی، نا مهربونی، رکب و ناروا و هزاران خطای دیگست؛ اگر هم کسی این کار را نکنه از بین میره. توی هنر ما دنیایی رو میسازیم که همچین چیزایی توش نیست و محوریتش بر اساس مهربانی و عدالت می باشد. اما واقعا وجود داره؟ خیر
بعید میدونم انسان قبلا مهربون بوده و الان نیست. انسان همیشه همین بوده و هست؛ فقط ما وقتی گذشته رو مرور میکنیم همه چیز رو بهتر میبینم چون نمیخوایم با واقعیت تلخ دنیا رو به رو شیم
به راستی، انسان برای خوشبختی و رستگاری ساخته نشده است...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۶:

چنان که دست‌ به‌ دست آمده‌ست ...

نه ما مانیدم و نه ماندند؛ نه ما باشیم و نه باشند.
به راستی که جهان نور کوچکی، بین دو تاریکی ابدیست؛ حال زندگی ما جز تصادفی چیزی نمی باشد. بهتر آن باشد که با خلق، سر آزار فرو نبریم و خوش داریم دلی...

فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم

با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم

خیام

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۳۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۵:

دو بامداد اگر آید کسی به ...

به به
اگر که تعمیم بدیم ملک و فلان رو به امروز، میشه بگیم اگر خوبی کنی، خوبی خواهد دید؛
ممکنه کمی آرمانی و خوشبینانه به نظر برسه، اما اگر همین آرمان و خوشبینی نباشه دنیایی نیست.
هرچند، خوبی کردن باید بر اساس خود فعل کار باشه نه اینکه خوبی کنه که خوبی ببینه...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۱۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۳:

مصلحت طلبی سعدی، تفکر برانگیزه.
اینکه همچین داستان زیرکی نوشته باشی، اول از همه خودت باید فرد زیرکی باشی.
سعدی سعی بر این داره که بگه با کسی که جنگ روا میداری، زد و خورد داره. به قولی، هر رفتی یه اومدی هم داره؛ و همچنین سعی بر این داره که بگه با هرکسی نباید وارد مجادله یا ارتباط شد، چون با پایین بودن خودش تو رو هم پایین میکشه.

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۷ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۰۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۲:

واقعا جالبه
چیزی که امروز به عنوان حقوق فرزند گفته میشه، سعدی در سال ها قبل بیان کرده.
پدر و مادری که بدون توجه به خواسته فرزندشان، آن را به دنیا اوردند و حال، برای سود خود ان را روانه مرگ کردند. آمدن و رفتنش در تصمیم خود نبود.
سعدی باز هم به تواضع و فروتنی اذعان دارد و میگوید نباید تا زمانی که منسبی داریم به کسی ظلم را روا بداریم. هرکس حق و حقوقی دارد و همین یک جمله مهری بر تمام مطلب است:
هلاک من اولی ترست از خون بی گناهی ریختن...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۱:

مفهوم و برداشتی که از این حکایت داشتم
شماره 21
سعدی سعی دارد بگوید بهتر از جنگ و مجادله که از ابتدا مشخص است بازدنده ایم، خودداری کنیم.
اگر اتفاقی برای ما میوفتد یا اینکه کسی ظلم بر ما روا میدارد، بهتر است صبر پیشه کنیم چون حال دوران دائما یکسان نباید و گهی پشت به زین و گهی زین به پشت.
بنده به انتقام اعتقادی ندارم اما فکر میکنم سعدی به صورت استعاری از انتقام استفاده کرده ولی خب بعید هم نیست که منظورش همون انتقام هم بوده باشه...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۰:

مفهوم و برداشتی که از این حکایت داشتم
شماره 20
از نظر بنده، سعدی سعی دارد بگوید که مهم نیست چه منصبی و مقامی داریم، برتری ما این است که به خلق اگر بتوانیم کمک کنیم و اسیب نزنیم
اگر امروز نیروی اسیب زدن به کسی را داریم، چون نیرومندیم؛ بعید نیست روزی از پای در افتاده باشیم و کسی دیگر به ما ظلم روا دارد، زیرا نیرومند است...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۱۳ در پاسخ به خودخلاصی دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۹۴:

فکر میکنم منظورش این باشه که ما چون اومدنمون دست خودمون نبود، باید به این واقف باشیم که از کی و کجا رفتنمون هم واقف نیستیم؛ پس بهتره تسلیم باشیم در برابر مرگ...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۰۹ در پاسخ به مهرزاد چوپانی دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۴۲:

دوست عزیز کی گفته خیام مسلمون و معتقد به معاد بوده؟
عمر خیام در اکثر رباعیات فعل و انفاعالات دنیا رو زیر سوال میبره و گاها دنیای دیگر رو حتی نادیده میگیره

من هیچ ندانم که مرا آن‌که سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

این تنها نمونه ای از این شکل اعتراضات خیامه...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

بله، مقداری مطالعه کردم
اما هدف این تکامل چیه؟
واقعا این زندگی برای چی ساخته شده؟ کسی نمیدونه و با این وجود از خدا هم شاکی نیست.
یک مثالی رو مولانا زده، اومده انسان با گندم رو با خدا و بنده مقایسه کرده که شاید از لحاظ ادبی زیبا، اما از لحاظ منطقی فاقد اعتباره مقایسش.
چون وجود خدا چیزی نیست که با انسان مقایسه بشه.
جای سیر کردن تکامل، میشد تکمیل شده ایجاد شد. حتی خدا از ادم و هوا نپرسید راضی هستید من شما رو ساختم؟ آخرم سر یه گندم (شایدم سیب، معلوم نیست) به رنج ابدی محکومشون کرد...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۱۰ در پاسخ به محمد تاجیک دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱:

اشتباه انسان از اونجایی شروع شد که نتونست مرز بین اینکه ادم میتونه استاد باشه و ادم میتونه اشتباه کنه رو تشخیص بده...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:

چیزی که خیام میخواد بگه خیلی جالبه؛ شاید بشه توی همین حاشیه ها دید، نه از سر محتواشون بلکه از سر تفاوتشون. اینکه هر کسی یه دیدی داره و شاید نشه گفت صحیحه یا غلطه به قطع؛ حقیقت بین من و توست.

فک میکنم خیام در بیت اول یه چیز رو میگه
میگه کسانی که بیشتر میفهمیدند و تفکر و تعقل میکرند، همچو شمعی در بین اصحاب میسوختن تا شاید این محفل کمال رو روشن نگه دارند.
اما اخرش هم به جایی نرسیدند؛ افسانه ای گفتند و بشر همان قدر نااگاه و نادان ماند و هست
به قول جناب سایه، در راه بودن حقیقت ماست...

مِهتی در ‫۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۵۱ در پاسخ به محسن دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:

والا اونا فسانه نگفتن
داستان گفتن...

۱
۲