گنجور

حاشیه‌ها

جهن یزداد در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » بخش ۱۱۳ - در انجام کتاب گوید:

بیت پایانی گمانم اینگون باشد
عدوی تو نشان تیر تو ژوببن

دکتر صحافیان در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

در نماز عاشقانه‌ام، ابروی کمانی زیبایت به( کاربرد قدیم: با به معنای به) یادم آمد، در آن شور برخاسته از شوق محراب هم عشق مرا فریاد می‌زند( طعنه به زاهد)
۲-با این سرمستی عشق، شکیبایی و هوشیاری از من توقع نیست، آری! این همه به باد رفته است.
۳- اکنون در این حال خوش و شراب صافی، پرندگان آوازه خوان مستند. آری! هنگام عاشقی و‌کار اساسی( هم سو با جهان و حقیقت انسانی) است.
۴- از وضعیت روزگار بوی بازگشت حال خوش می‌شنوم چرا که گلها شادی آور و باد صبا خوشحال است.
۵-ای عروس زیبای هنر! از سرنوشت شکایت نکن، در حجله زیبایی برو که داماد برومندت( در این حال خوش) پدیدار شده است.( هنر: فضل و بزرگی همان که آسمان کشتی دارندگانش را می‌شکند)
۶- گل‌ها و گیاهان فریبنده، به آرایش خود مشغولند، تنها یار دلکش ماست که بی‌آرایش، زیباترین است.
۶- درختانی که وابستگی و دلبستگی دارند، زبر بار آن هستند، مرحبا به سرو که از غم این دلبستگی رهاست.( ایهام بار: میوه- سنگینی، تعلق)
۷-آوازه خوان! از حافظ غزلی مست( خانلری: نغز) بخوان! تا به یاد دوران حال خوش بیفتم.
نکته: بیت‌های ۱، ۴ و ۵ ضرب المثل شده‌اند.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

علی جان نثاری در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

ای نسیم سحر آرامگَهِ یار کجاست؟

منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عیّار کجاست؟

نسیمی که منشاش سحر است محل خیزش اسرار و روح معنا که انکس که سحر ندارد از خود خبر ندارد اگر کسی خبر از یار و ارامگاه یار مضجع یار میخواهد باید از سحر و اهل سحر بپرسد بلکه خودش سحر داشته باشد ،اگر عشقش به حد عاشق کش عیار رسیده 

عیار یعنی چالاک معشوق را به ماه تشبیه کرد که معهود است ولی عاشق کش بودن معشوق هم برای اهل سلوک که اخدناهم بالساء و الضراء ست معلوم است گفت من نیامده ام تا صلح بیاورم بلکه تا بین پدر و فرزند بین عروس و مادر شوهر..اختلاف بیندازم ، و هر که صلیب خود را برندارد و از عقب من نیاید، نمی تواند شاگرد من گردد،به مولی کسی گفت دوستت دارم فرمود برو خودت را برای بلاء اماده کن آری 

درست فرمود ان الله شاء ان یراک قتیلا 

 

شبِ تار است و رَه وادیِ اَیمَن در پیش

آتش طور کجا؟ موعد دیدار کجاست؟

این بیت اشاره لطیفی به ماجرای شب کلیم الله شدن موسی در وادی ایمن دارد انجا که قران در سوره طه میفرماید وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی (۹) 
آیه ۱۰ 
إِذْ رَأی ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً (۱۰) 
آیه ۱۱ 
فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ یا مُوسی (۱۱) 
آیه ۱۲ 
إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً (۱۲) 
آیه ۱۳ 
وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِما یُوحی (۱۳) 
آیه ۱۴ 
إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی (۱۴) 
آیه ۱۵ 
إِنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ أَکادُ أُخْفِیها لِتُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعی (۱۵) 
آیه ۱۶ 
فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْها مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی (۱۶) 
آیه ۱۷ 
وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسی (۱۷) 
آیه ۱۸ 
قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ أَهُشُّ بِها عَلی غَنَمِی وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْری (۱۸) 
آیه ۱۹ 
قالَ أَلْقِها یا مُوسی (۱۹) 
آیه ۲۰ 
فَأَلْقاها فَإِذا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعی (۲۰)

اتش وادی طور کجا ان اتشی که آنی آنست نارا ست آتش مهر و معنا ست در روایت امده که موسی در بازگشت از مدین در شب سردی که راه را گم کرده بود و زنش آبستن بود این اتفاق افتاد که از دور دید اتشی از درخت زبانه میکشد و درخت نمیسوزد گفت بروم لعلکم تصطلون  تا شاید اتشی بیاورم یا راهنمایی پیدا کنم که اجد علی النار هدی 

سَآتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ آتِیکُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (۷) 
آیه ۸ 
فَلَمَّا جاءَها نُودِیَ أَنْ بُورِکَ مَنْ فِی النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها وَ سُبْحانَ اللَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ (۸)نمل 

این موعد دیدار بود که بعد اللتی و اللتی ممکن شد و ان ره صد ساله یک شبه پیمودن شد 

 

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟

نقشِ خرابی: مراد از نقش صورت و مراد از خرابی فنا است. یعنی عالم و هر آنچه در آن است فانی است

خلاصه هر کس در این جهان نقش و نقشه ای دارد در علم الهی ،ان من شئ الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم و بالاخره همه چیز فانی میشود که کل من علیخا فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام 

در خرابات که جای هوشیاری نیست که سراغ هوشیار میگیرید یعنی هوشیار نباید باشی بی خود شوی قد اهمتهم انفسهم نیست بازار خود فروشی ان سوی دیگر است همه اش حرف از اوست اذا سالک عبادی عنی فانی قریب 

حتی اگر بپرسند چه چیز به دستت داری نباید از هشیاری بگوییاین عصای من است که برای گوسفندان برگ میریزم بلکه باید خرابات گونه بگویی انچه تو بخواهی ممکن است اژدهایی شود ...

 

 

آن کَس است اهلِ بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟

اهل بشارت کیست؟ انکه اشارت داند هر کس از ظاهر بگذرد و به باطن معنا برسد او اهل بشارت است باید به او خوش باش گفت بشارت بده به او که مغز میخورد اولوالالباب شده و هر چه محرم تر اسرار بیشتر میدادند دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی 

سر با محرم شدن و خودی شدن میسازد و الا سامری درست میشود معاذ الله 

 

هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت‌گر بی‌کار کجاست؟

 

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است یعنی همه وجود با تو هزاران کار است اینکه ملامتگر بیکار که میگوید من بی کار هستم و عمرم را هدر میکنم او کجا و من کجا 

 

باز پرسید ز گیسویِ شِکَن در شِکَنَش

کاین دل غم‌زده سرگشته، گرفتار کجاست؟

گیسوی تمثیل جلال معشوق است که در عین حال جمال هم هست یا ذا الجلال و الاکرام ،شکن در شکن یعنی موج در موج است که یعنی مسیر عشق و توحید بحر عمیق 

 

عقل دیوانه شد، آن سلسلهٔ مشکین کو؟

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟

عقل در مسیر عشق دیوانه میشود یعنی جواب نمیدهد حیران میشود  باید با قلب رفت القلب حرم الله ،استقت قلبک و ان افتاک المفتون ، ان سلسله مشکین کو یکی از جلوه های دیوانگی عقل است که چون پروانه میسوزد و از ان شعله ناگزیرست موج از دریا خیزد و با وی گلاویز ست و از ان ناگزیر 

یا اینکه سلسله مشگین میخواهد تا با این جلوه های معنایی عقل چوبین در راه مانده را درمان کند نظیر سوالهای عقلانی که از سیدالشهداء میکردند که چرا به عراق میروی که اهل وفا تیستند چرا زن و بچه های خود را با خود میبری این سوالهای اهل عقل چون ابن عباس است و او چه جواب دارد جزء ان الله شاء ان یراهن سبایا ، و این شد که مرقدش حائر شد همه چیز حتی اب هم حیران شد چه برسد عقل 

دل از ما گوشه گرفت یعنی معشوق از ما با عقل و چون و چراهای عقلی ناراحت میشود گوشه ای میرود و تو باید ناز او بخری و دنبال ابروی لطف او باشی که ابروی اشاره او یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه

 

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش، بی‌یار مهیّا نشود، یار کجاست؟

اگر همه اسباب عیش باشد ولی محبوب نباشد چه سود نزل النصر حتی رفرف علی راسه فخیر بین النصر و الشهاده فاختار الشهاده ،عیش بی یار مهیا نشود

 

حافظ از بادِ خزان، در چمنِ دهر مَرَنج

فکرِ معقول بفرما، گلِ بی‌خار کجاست؟

باد خزان عمر ،رفتن از این دنیا تو را ناراحت نکند فکر معقول بنما که بالاخره برای رسیدن به حیات ابدی باید مرگ که پل انست را رد بشوی هر گلی خاری دارد 

چطور با وجود دیوانگی عقل باز از مرکب عقل پیاده نشده و فکر معقول را در جواب برخی شبهات دارد 

الحمدلله اولا و اخرا و ظاهرا و باطنا

همیرضا در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق:

نکال شب که کند در قدح سیاهی ...

به نقل از کانال تلگرامی از گذشته و اکنون (احمدرضا بهرام‌پور):

 

«نَکالِ شب» و «سَوداءُ‌العروس» (از ایهام‌ها و اشاراتِ شعرِ حافظ):

نکالِ شب که کند در قَدَح سیاهیِ مشک

در او شرارِ چراغِ سحرگهان گیرد

این بیت که ضمنِ قصیده‌ای آمده، یکی از پیچیده‌ترین ابیاتِ دیوانِ حافظ است و از روزگارِ علّامه قزوینی بحث‌‌های بسیاری برانگیخته‌است. آخرین نکتهٔ روشنگرانه را استاد علی رواقی طرح‌کرده‌اند. این نکته نخست در مجلهٔ «کلک» (ش۲۱، آذرِ ۱۳۷۰) منتشرشد و بعدها به‌شکلی گسترده‌تر در «نامهٔ انجمن» (ش۲) و آخرین‌بار نیز در دانشنامهٔ حافظ و حافظ‌پژوهی (به‌سرپرستیِ استاد خرمشاهی، انتشاراتِ نخستان، ۱۳۹۷، ج۴، صص۲۵۳۲_۲۵۲۲).   نخست، خلاصهٔ اختلافِ‌نظرها را به‌نقل از نوشتهٔ استاد رواقی مرورمی‌کنیم و سپس به نکته‌ای اشاره‌خواهیم‌کرد در تأییدِ نظرِ استاد رواقی:  علّامه قزوینی ترکیبِ «نکالِ شب» را تصحیفی از «زکالِ (زغالِ) شب» دانستند؛ و درعینِ‌حال دربابِ پیوندِ آن با «که کند در قَدَح سیاهیِ مشک»، نوشته‌اند: «درست واضح نیست». استاد احمدعلی رجایی، «نکال» را «عقوبت»، و «مشک در شراب» را کنایه از «بی‌هوش‌کردن» دانسته‌اند و معنی‌کرده‌اند: «خالِ سیاهِ نگار بر روی لاله‌گونِ او، به دانهٔ مشکی که در قَدَحِ سرخِ شراب است تشبیه شده‌است». استاد زریابِ خویی تصحیحِ قیاسیِ علامه قزوینی را درست و صورتِ درستِ «قَدَح» را نیز «قَدْح» دانسته‌اند: «زگالِ شب که کند قَدْح در سیاهیِ مشک». و زنده‌یاد هاشمِ جاوید و استاد هوشنگِ ابتهاج نیز حدسِ علامه قزوینی و استاد زریاب را صائب دانسته‌اند.  اما استاد علی رواقی با ارجاع به سطرهایی از «منتخبِ رونق‌المجالس» (که ازقضا استاد رجایی مصحِّحِ آن ‌اند)، دریچه‌ای تازه به روی فهمِ بیت گشودند:  «آن زن را که پیش‌از جلوهٔ عروس بیرون‌آرند، آن را نکال خوانند؛ پیوستگانِ شاه [داماد] نخست او را بینند. آن‌گاه عروس را؛ آن جهان عروس است و این جهان نکال؛ ابله کسی باشد که دل بر نکال بندد و از عروس روی‌بگرداند. عارفان و زاهدان روی دنیا را که نکال است به خلق زشت گویند».   استاد رواقی درادامه به نمونه‌هایی استناد‌کرده‌اند که «نکال» در آن‌ها چنین کاربردی دارد:  نگیرم پیشرو مر جاهلی را که نشناسد نگاری از نکالی (ناصرخسرو)  نیستی آگه مگر که چون تو هزاران خورده‌است این گنده‌پیرِ زشت نکاله (ناصرخسرو)  «آینهٔ زدوده معذور باشد از پذیرابودنِ نگار و نکال» (مکاتیبِ سنایی)  یقین بدان که عروسِ جهان همه‌جایی است کز اندرون به‌نکال است و ازبرون به‌نگار (دیوانِ عطار).  در تأیید نظر استاد رواقی باید افزود، در ثمارالقلوبِ ابومنصور ثعالبیِ نیشابوری که مجموعه‌ای است از مضاف و منسوب‌های مشهورِ زبانِ عربی، ذیلِ مدخلِ «سَوداء‌العروس» توضیحی آمده که با بیتِ بحث‌برانگیزِ حافظ سخت در پیوند است:  «سَوداءُ‌العروس»: به کنیزِ سیاهی گویند که پیشاپیشِ عروس راه‌می‌رود و دربرابرِ او می‌ایستد تا زیبایی‌های عروس جلوه‌گر‌ شود و او حرز و بلاگردانِ زیبایی و والاییِ عروس باشد. [...] ابواسحاقِ صابی در وصفِ جوانی زیبا که شرابِ سیاه در‌دست‌داشت، گفته:  بِنفسی مقبلٌ یَهدی فُتوناً  إلی الشّربِ‌الکِرام بحُسنِ قَدِّه  و فی یده من التَّمریَّ کأسٌ  کسَوداءِ‌العروسِ أمام خدِّه»  «یعنی: جانِ من برخیِ آن ساقیِ بلند‌بالای نکواندام باد که هرگاه روی به باده‌نوشانِ بخشنده آرد، همه را به مستی و شیفتگی وادارد؛ در دستِ خود پیاله‌ای از شرابِ سیاهِ خرما دارد که در برابرِ سپیدیِ رخسارِ وی به کنیزِ سیاهِ عروس می‌ماند».  (پارسی‌گردان، دکتر رضا انزابی‌نژاد، انتشاراتِ دانشگاهِ فردوسیِ مشهد، ۱۳۷۶، صص۱_۲۹۰).  

یزدانپناه عسکری در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۳۷ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » مراتب العارفین:

58- همۀ اسماء در اسم اللّه مندرج است.

*** 

[یزدانپناه عسکری]
اسم الله، جامع اسماء «وجود مطلق» است.

_________

رضا فاتحیان در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۲۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:

هدف از این عدد در این مصرع شاعر‌چی میتونه باشه‌

پنج و چهار و شش و هفت 

محمد د در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۱۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:

هر دو گوینده کلمه خودرایی را خودآرایی می‌خوانند. یا متن غلط است و یا صوت گویندگان.

سفید در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷:

 

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم... 

 

بنیامین هَگدُل در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۲:

سنگ و گِل را کُند از یُمن نظر لعل و عقیق/ هر که قدر نفس باد یمانی دانست.

این هم بیتی هست از حافظ درباره حدیث پیامبر

(انی اشم نفس الرحمن من قبل الیمن)

یزدانپناه عسکری در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۵۸ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۸:

از حادث و از قدیم کم گوهستی - حق است و تجلیات حق دیگر هیچ 

***
[توشیهیکو ایزتسو] (1)
عالَمِ بودن و شدن (کان و کون)، که به اصطلاح «حقیقت» نامیده می شود، دارای صور مختلفی از عرضیات و مراتبی  است، که فی نفسه بافت رنگارنگی از وهم  و خیال دارد، اما در عین حال به چیزی جز حق دلالت ندارد ــ اگر کسی فقط بتواند چگونگی این صور و عرضیات را ادراک کند، و بداند که خود آنها هدف نیستند، بلکه «ادراک آنها به عنوان تجلیاتِ حق» منظور است؛ او عارفی است که به یکی از ژرف ترین اسرار طریق  پی برده است.
***
[یزدانپناه عسکری]
سیالیت و تعقل قلب
أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی‏ فِی الصُّدُور - الحج : 46 

__________
1- مفاتیح الفصوص محی الدین ابن عربی ( بررسی مفاهیم کلیدی فصوص الحکم ) ، تالیف توشیهیکو ایزتسو ، ترجمه و تحقیق دکتر حسین مریدی – کرمانشاه : انتشارات دانشگاه رازی ، 1385 ص 27 

  188 :10+5

صابر شهریاری اتشگاه در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:

در گنجور هستیم 

در قدمگاه سعدی 

لطفا به تفسیر سعدی بپردازید نه توصیف شجریان

علی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱:

در بند چهارم: «تا کید تو در مورد تضلیل نیاید» دو کلمه اول بصورت «تأکید» درج شده که غلطی فاحش است. عنایت فرموده اصلاح نمایید

سفید در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:

 

بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت...

 

یزدانپناه عسکری در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:

3- در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند - آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم 

6- خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است - می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم 

***

[یزدانپناه عسکری]

توقفِ نظام تفسیری حواس انسان و آگاهی و مشاهده اسرار عالم هستی و قوانین و نظامات حاکم جاری در جهان 

درک و مشاهده کوران و نوسانی باد گونه بسان سلیمان.

 

__________

وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ عاصِفَةً تَجْری بِأَمْرِهِ إِلی‏ الْأَرْضِ الَّتی‏ بارَکْنا فیها  - الأنبیاء : 81

وَ لِسُلَیْمانَ الرِّیحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ  - سبأ : 12

فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْری بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصاب‏ - ص : 36

15 , 7+3:14 

مازیار در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۴:

پدران کلیسا و آباء صحرا ( نخستین عرفای صحرا نشین مسیحیت ) که بعد از مسیح می زیستند عیسی مسیح را پزشک جان‌ ها می‌دانستند.  بعلاوه خود مردم یهودیه که مسیح را از نزدیک می دیدند او را به اسم شفا گر نیز می نامیدند چون بیماران بسیاری را شفا میداد  به نظرم اینجا مولانا به صراحت خود را شاگرد مسیح می‌داند و می خواند و اعلام میدارد . نوع بیماری هایی هم که در شعر آورده با نوع شفاهایی که در انجیل به عیسی منصوب است یکی است .

عبدالرحمن محمدی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:

غزل «مدهوش»

 

ای بی دلان، آتش منم، طورش منم، سینا منم

از بهرِ آن دلبرده دل، چوپان منم، موسی منم

🌺

آواره ی کویش منم، سرمستِ گیسویش منم

مدهوشِ از بویش منم، شوریده در دنیا منم

🌺

عاشق به لبهایش منم، بس خام و بس رامش منم

پربسته در دامش منم، اندر قفس، عنقا منم

🌸

پیدا منم، پنهان منم، آسوده و حیران منم

سرگشته از جانان منم، هر لحظه در نجوا منم

🌺

خوش منظرست و دلفریب، آن دلسِتان بی رقیب

هستم در این گلشن غریب، چون بُلبلی تنها منم

🌺

مست از می نابش منم، سرزنده از جامش منم

در میکده یارش منم، مغبچه ی نوپا منم

🌺

وامق منم، عُذرا منم، مجنون پیِ لیلا منم

دیوانه ی تنها منم، آواره در صحرا منم

🌺

خواهان و دلخواهَش منم، کنعانیِ چاهَش منم

سَرمَستِ دَر راهَش منم، مُشتاقِ بی پروا منم

🌺

من قطره آبی بیقرار، او بَحرِ سرشار از قرار

هستم بِدُنبالِ قرار، جوشان پِیِ دریا منم

🌺

از رُخ حِجابش میکَنَد، نوری به گیتی می دَمَد

بر مُرده ها جان می دهد، مبهوتِ آن عیسی منم

🌺

زیور زنان هر دلبری، آید به بزمِ ما، ولی

بر حُسنِ مادرزادیِ، سیمای او شیدا منم

🌺

سائل منم، دارا منم، مَفـهــومِ استــغنا منم

هم کور و هم بینا منم، نابود و بس پایا منم

🌺

رقصان «امیرم» از صنم، مسرورم و عاری زِغم

مستغرقم در دلبرم، در عاشقی معنا، منم...

عبدالرحمن محمدی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۳۰ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵:

مسمط با تضمین غزل عراقی

 

نشُد از تو ای نگارم، به تبِ دل اعتنایی

زِاینچُنین تو عاری زِمحبت و وفایی

به جنون کشیده کارم زِفراقِ تو، کجایی؟

 

زِدودیده خون فشانم زِغَمت شبِ جدایی

چه کنم که هست اینها، گل خیرِ آشنایی

🌹

مَنَم عاشقِ شرابِ دولبانِ اَرغَـوانت

چه شَوَد دولب بنوشَم زِمِیِ لبِ گِرانت؟

همگان چو رودِ جوشان، پِیِ بحرِ بیکرانت

 

همه شب نهاده أم سر چو سگان برآستانت

که رقیب درنیاید به بهانه گدایی

🌹

رُفقا، کمندِ زلفش به غم وفغان نماید

لبِ لعلِ او دلم را بی تَبی گِران نماید

همه حُسنِ هر دو عالم زِرُخش عیان نماید

 

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

🌹

بخدا مَرا در این رَه که بجُز غمم ندادند!

هبه جز سرشکِ چشم و مژهٔ تَرَم ندادند

چو نشُد عیار جامَم، زِجفا جَمَم ندادند

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برونِ در چه کردی که درون خانه آیی

🌹

به یقین طریقِ رندان، پُرِ رمز و راز دیدم

رَهِ پُرعذاب و رنجی که بسی دراز دیدم

همهٔ شراب خواران به طَلَب، نیاز دیدم

 

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهدِ ریایی

🌹

من «امیرم» و به خوابَم، خبری زِدلبر آمد

بده مژده ای «عراقی» که غمت به آخر آمد

به دوچشمِ خود بِدیدَم که فراقِ تو سرآمد

 

در دیر میزدم من که یکی زِدر درآمد

که درآ، درآ «عراقی»، که تو خاص ازآنِ مایی

🌸

عبدالرحمن محمدی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

مسمط با تضمین غزل حافظ


دل بی نـشــانِ دلبر، از خود نشـان ندارد
وآن در فــــراقِ یارم، تاب و تـوان نـدارد
گلشن تُـهـی زِروَیش، غیر از خزان ندارد

جان بی جـمال جانان، میل جـهان ندارد
هر کس که این ندارد، حـقـا که آن ندارد
🌹
یک عندلیبِ عاشــق، در بوســتان ندیدم
یا قطره ای به دریا، جوشان، روان ندیدم
کس را در این ولایت، در راهِ جان نـدیدم

با هیچ کـس نشانی، زآن دلســتان ندیدم
یا مـن خبــر ندارم، یا او نـشـــــان نـدارد
🌹
در راه عشق و مستی، مُردن چه دلنشین است
فرجامِ عشق سائل، بر شاهِ خود همین است
بلبل زِهجرت ای گل، سرخورده و غمین است

هر شبنمی در این ره، صد بحر آتشین است
دردا که این معما، شرح و بیان ندارد
🌹
شَهراهِ شور و مَستیـست، سرتاسرِ طریقت
سرشارِ حُزن و رنج و پَندَست و درس و حکمت
بارز بُوَد که اینجا، هر کس رسد به عزت

چنگ خمیده قامت، میخواندت به عشرت
بشنو که پند پیران، هیچت زیان ندارد
🌹
ساقی مرا تو جامی، دِه در خفا و پنهان
جُز مِی نگردد این رَه، طِی تا سرای جانان
لیکن برو تو ای دل، تنها طریق رندان

گر خود رقیب شمع است، اسرار از او بپوشان
کآن شوخ سربریده، بند زبان ندارد
🌹
«حافظ»«امیرم» اینجا، هستم چو تو مبارز
برعکس تو شدم من، زار و ذلیل و عاجز
گفتم ولی به دلبر، از تو رسا و بارز

کس در جهان ندارد، یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی، کس در جهان ندارد🌸

همیرضا در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۱۴ در پاسخ به محمد حافظ دوست دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

وزن عروضی شعر مضارع است که با دو هجای بلند شروع می‌شود. قطعاً فرمودهٔ جنابعالی که «شُکر» باشد با هیچ اختیار عروضی در این وزن نمی‌گنجد. کلمهٔ درست همانطور که در متن فعلی آمده «شِکَّر» با تشدید روی کاف است که با «صبر» به لحاظ تلخی گیاه صبر هم تناسب دارد. شاید جنابعالی تشدید روی کاف را در نظر ندارید که آن را خارج از وزن می‌یابید.

احمد ب در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۹ تیر ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۰۹ در پاسخ به حمید ستوده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

با سلام و ادب خدمت مخاطبین گرامی و شما برادر عزیز.

بدیهی است که هرکسی آزاد است تا اعتقاد خود را داشته باشد. خواندن و مشاهده تفسیرهای متفاوت از غزلیات حافظ و اشعار دیگر شاعران، حداقل برای این حقیر، آموزنده و لذت بخش است...

حسن کار حافظ همین است که با هر مخاطبی به سادگی ارتباط می گیرد. این رابطه از شنیدن ترانه های زیبای سروده های حافظ در مجالس می خواری تا خواندن غزلیات و اشعار نابش در مجالس عرفانی را شامل می شود...

لیکن بحث اعتقاد همانطور که عرض شد شخصی است. اشکالی ندارد شما نظر خود را داشته باشید و با اشعار حضرت حافظ عشق کنید. دیگران هم نظر خود را داشته باشند و لذت ببرند...

اما چون فرموده اید اوهام خواستم عرض کنم اولا حافظ همانطور که خود فرموده حافظ چهارده روایت از قرآن است و اهل درس و بحث؛ پس تنها نگاه یکسویه و مادی‌گرایانه داشتن به اشعارش بنظر درست نمی آید، و دوم اینکه مستی صرفا با نوشیدن شراب و مشروبات الکلی به دست نمی آید! می توان گفت این واژه هم دارای مراتب است و مستی متعالی، بی خویشی است که خود حافظ در جای دیگر به زیبایی فرموده است:

مستی عشق نیست در سر تو/ رو که تو مست آب انگوری.

رهی معیری همین معنا را در غزلی اینگونه و به زیبایی بیان فرموده است:

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند.../ بر حسن شورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند.

و این بیت که:

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا/ وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند!

البته کتابها و میزگردهای فراوانی در این رابطه وجود دارد اما نتیجه قطعی نمی توان گرفت. به نظر این کمترین هرکس در هر مرتبه ای هست، از همان رتبه با اشعار ایشان ارتباط می گیرد و از آن لذت می برد...

سلامت و دلشاد باشید. بدرود

۱
۱۰۵۴
۱۰۵۵
۱۰۵۶
۱۰۵۷
۱۰۵۸
۵۷۲۹