گنجور

 
فردوسی

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد

سپه را بدشمن نشاید سپرد

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک

سرشکی که درمان نداند پزشک

کسی کز نژاد بزرگان بود

به بیشی بماند سترگ آن بود

چو بی‌کام دل بنده باید بدن

بکام کسی داستانها زدن

سپهبد چو خواند ورا دوستدار

نباشد خرد با دلش سازگار

گرش زآرزو بازدارد سپهر

همان آفرینش نخواند بمهر

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل

شود آرزوهای او دلگسل

و دیگر کش از بن نباشد خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

چو این داستان سربسر بشنوی

ببینی سر مایهٔ بدخوی

 
sunny dark_mode