گنجور

حاشیه‌گذاری‌های همایون

همایون

تاریخ پیوستن: ۲۶م دی ۱۴۰۰

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۸۳۰


همایون در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱:

چند بیت و حال و هوای غزل در غزل دیگری تکرار میشود

ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی

گویا این گونه غزل در مرگ کسی سروده شده و با صراحت لهجه و روشنی از زندگی بی مایه و فرومایه ای می‌گوید و آنرا نتیجه بازی عشق و خاک میداند که عجیب مینماید این گونه غزل در دیوان جلال‌دین چه میکند و‌کی و کجا سروده شده‌است باید دست به دامان افلاکی شد!

همایون در ‫۱۳ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ در پاسخ به Bijan G بیژن دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

درود بیژن گرامی، ما همه راه میرویم هستی راه می‌رود همه ذرات و موجودات در راه هستند ما فکر می‌کنیم موجودات غذا میخورند و تولید مثل می‌کنند یا برخی جان دارند و برخی بیجان هستند، در حالیکه همه راه میروند و در راه هستند و خود هستی همان راه رفتن است، راه رفتن و همراهی، گاهی به راهی کژ می‌روی و برمیگردی، گاهی درست همان راه را می روی که دوست هم می‌رود و هستی از آن راه می آید و گشوده تر میشود رسیدن همان گشوده تر شدن و آشکار تر شدن است و‌شیرین‌تر شدن  و راه رفتن همان دیدن و شنیدن و ترانه،  گسترده و بیکرانه

گویی همه در درون همدیگر راه میروند وراه درون است

سوی دل خود دوانه دیدم

همایون در ‫۱۵ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

هنگامی که هیچ نشانی نیاز نداری و هیچ آگاهی و دریافتی به کارت نمی‌آید دیگر چرا به واژه‌های کار راه‌انداز و گنگ عربی و نام های آشنا در کتاب ها و داستان ها دست بیاندازی و به خدا و پیغمبر و دوست و آشنا روی بیاوری، آنگاه که غم بیکران و دردهای بی‌درمان دل و جان تو را نشانه می‌گیرد تو در والاترین و بیکران ترین خود بسر میبری، وگرنه همیشه دل گرفتار یکی دو غم کوچک و بزرگ و جان به دنبال دارویی کمیاب و نایاب است. آنگاه که خماری و مستی، ترشی و شیرینی در تو بهم رسیده است میان همه دویی ها راهی و دالان و زیرگذری به یگانگی یافته‌ای، با یگانگی دیگر هیچ بازاری کار نمیکند آنجا برای هیچ ترانه و هنری کف نمیزنند که چشم براه آن باشی چون بالاتر از آن شیرینی چیزی نیست، اگر می پنداری که این شیرینی افسانه‌ای بیش نیست آن راه و دهانه را بسته‌ای و در هنر بازاری دل و جان می‌فرسایی. 

همایون در ‫۱۵ روز قبل، چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:

شاید بتوان این غزل را شیرین ترین غزل و غزل شیرینی عشق نامید که بی‌نیاز از واژگان عربی و سراسر با شیرینی زبان پارسی سروده شده است،  زهرعالم همه عسل شد برای این وزن شکسته ای دارد تا خواننده را بسوی خود بکشد، زیرا با هیچ شیرینی نمیتوان حتی شوری و تلخی یک دریا را شیرین کرد چه برسد زهر همه عالم را که این دیدن میکند، این دیدن شاید برای ما یک دم زودگذر بتواند پدیدآید و اندک اندک گسترش یابد که ارمغان این غزل است.

این زیبا ترین بیان و گفتار در باره رازآمیزی عشق است 

معنی و مفهومی که والاترین بودن و جایگاه هرکس را نشان میدهد که هیچکس نمیتواند آنرا به زبان بیاورد حتی خود جلال‌دین بارها در آشکاری و درمیان آوردنش دچار ناتوانی میگردد

این غزل را نباید یک بار تعریف و بازگشایی کرد بلکه چون نماز عشق است که می‌توان آنرا ترانه شبانه کرد

اگر برای دل و جان آدمی و چهره عشق و دیدن سرودی باید ساخته شود بی‌گمان آن همین است که با هزار آهنگ و دستان میتوان آنرا خواند با هزار سینه و بربط و چغانه 🌱 

همایون در ‫۲۷ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:

با دیدن و شنیدن و بوییدن و دست کشیدن میتوان بیرون را جستجو کرد انسان اما راهی هم به درون دارد که با دل کار دارد. از راه دل  میتوان مهرورزی کرد شاید جانداران دیگر هم تا اینجا را با دل بروند ولی ما بیشتر میتوانیم راه درون را برویم و آن با پهلوانی است که فرهنگ ایران بیشتر به آن می‌پردازد. میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته 

همایون در ‫۲۷ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به مجید بیدل دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:

 قافیه  با حرف سین و تا و ه بسته 

پیش‌از سین‌ساکن  هرچه آمد درسته 

همایون در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:

هستی را میتوان جنبش نامید، آنگاه نمیتوان گفت هستی از نیستی بیرون آمده است 

جنبش می‌تواند بی نهایت صورت بخود بگیرد و همیشگی باشد. اگر بگوییم هستی از نیستی آمده است آنگاه ناچاریم برای یکی پایان و برای آن دیگری آغازی بگذاریم و بدتر آنکه زمان را هم به صورت ساعت ساخته دست خودمان و یا یک بعد ساخته ذهن ریاضی مان بشناسیم  

همایون در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:

در کنار زبان پارسی، شگفتی و سترگی و بیمانندی زمان و شناخت درونی به آن نزد ایرانیان نیز ارزشمندی والا و یگانه ای دارد، زمان، روز و سال و ماه نیست بلکه زندگی و هستی و سرزمین است. این یادگار جمشید است که همواره پایدار می‌ماند چون نوروز را دارد و زمان همان نوروز است و نوروز همان زمان است، با آمدن دین اسلام و سروری کوتاه مدت عرب دو چیز ماندگار شد یکی زبان و دیگری زمان. نوروز و گاه‌شماری خورشیدی را هرگز نتوانستند از میان بردارند هرچند تلاش بسیاری برای نابودی آن شد
ایرانیان بگونه‌ای شناخت درونی دست یافته‌اند که چه هنگام به چه کاری دست بزنند و این همان راز ماندگاری آنان است

همایون در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ در پاسخ به زینب دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:

آفرین

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶:

از غزل های جاندار است که رمز و رازی را می‌گشاید. از یک مثال زیبا آغاز میکند که نوازنده و خواننده از ته دل و بی تقلید و بداهه بنوازند و بخوانند و اینگونه  نباشد که مانند دیگر کارها از روی عادت و یکنواخت و بسته و چارچوبی باشد، هنر همیشه تازه و نو است و کار عشق و عاشقی نیز اینگونه است، اگر در عشق به تکرار و دوباره گویی درآمدی بدان که درهای هستی برویت گشوده نیست چون در چارچوب بسته هستی و جهان شوریده و درهم است و با بسته ها کاری ندارد بلکه با رسته ها و رها شده ها و مست ها کار میکند همچون گل ها که همواره در رویش و خندیدن و شکفتن هستند 

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:

قافیه و ردیف زیبایی است و نشان میدهد که جلال‌دین عمری در شعر سرودن تمرین و ممارست میکرده است بیهوده نیست که توانسته زیباترین غزل ها را بسراید 

در این غزل قافیه و ردیف از معنی و ژرفای شعر پیشی گرفته‌ و کوشش شاعر را بخود اختصاص داده است

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹:

غزل جوانی است، ناپختگی و ادای عاشقی که بله ما هم عاشق شدیم و لب معشوق را بوسیدیم و آتش به جان ما افتاده و چه و چه و چه!!  ولی افسوس که دیگر بوسه ای در کار نبست و تن لاغر و هوس عاشقی هم شاهد و‌مدرک ماست و لب خشکیده و تب خالی 

غزل های شورانگیز جلال‌دین در انتظار تکرار یک بوسه پیشین نشستن نیست  

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

به به چه عزل زیبا و شگفتی که کوتاه بودن آن هم نشان سادگی و بزرگی آن است، که سخن ناب نیازمند زیاده‌گویی نیست.  هرکه خسته و بیمار و افسرده و درمانده است به خواب پناه میبرد و هرکه تازه و خوش و شاداب از خواب دوری می‌جوید. همگان این گونه اند در پایان روز نیرو و توان خود را از دست می‌دهند و نیازمند خوابیدن تا دوباره نیرو و تندرستی بدست آورند

پریزاده کسی است که هر روز نگاهی تازه و دریافتی زیبا از هستی می‌گیرد و میخواهد آنرا به دیگران نیز بدهد که هستی گنجی بی پایان است 

پریزاده کسی است که شب نمیخوابد و بدنبال دوست میگردد تا با او درمیان بگذارد آنچه را که پیدا میکند. که آنچه از هستی می‌آید اینگونه است که باید در هستی خرج شود.

تو‌ وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

همایون در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:

تو، در این غزل جای پرسش است، که این تو، کیست؟

اگر تو، خدای جهان است که دیگر همه چیز ساده میشود و ارزش غزل هم بسیار پایین می‌آید 

اما اگر خطاب به خواننده غزل است آنگاه غزل بسیار بسیار یگانه و بی مانند و شکوهمند میشود هرچند مطلع و آغاز غزل هم همین را میرساند:

سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست

بستان جام و درآشام که آن شربت توست

نوبت تو و شربت تو میگوید که این تو خود تویی

و‌ پیشتر خود گوینده غزل بوده‌است که نوبت خود و شربت خود را پیموده‌است

این دریافت که این توانمندی در هرکسی میتواند باشد که به اندیشه و فکر و نگاهی برسد که تاکنون نبوده است و دیده نشده‌است، بیگمان باوری خدایی و بی‌مانند است که در همه جهان باید گسترانیده شود

همایون در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴:

غزل در اوج توانایی بسیار بسیار زیبا و‌ توانمند و کارا در مستی و دستی با ساغر شاهانه و سرمستی

هزار آفرین بر این گوهر نایاب هستی

همایون در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲:

غزلی زیبا و دلربا، به به 

غزل روشنی و گرما در دل تاریکی و سرما

از چشمه پاک و آرام جلال‌دین ما

چنبره دل گل و نسرین دمید

شمس بدو سپرد کلید روشنایی را 

گواه این غزل شیوا و رسا 

همایون در ‫۲ ماه قبل، جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱:

از زیبایی و شگفتی بهار کمک گرفتن برای ستودن بهاری که هر روز در دل می‌تواند پدید گردد 

گویی هر شب روان ما به آسمانی دیگر می‌رود و بهاری تازه با خود می‌آورد و بامدادان دل را گلستان میکند 

چنین نگرشی هر شب را باردار روزی فرخنده میکند

که شایسته هرکسی است که فرهنگ را می‌گستراند و فرهنگ را میشناسد 

همایون در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۹:

غزل بسیار زیبایی است و همانگونه که به سادگی میتوان دریافت از یک دگرگونی بزرگی میگوید، از آن زمان که استادی می‌کرد و همه میخواستند از او بیاموزند و کم کم از این کار دوری میکند و به دیوانگی یا همان دوری از عادت های همیشگی روی می‌آورد

از اینکه از بت بی رنگ و بو میگوید میتوان پی برد که همچنان غزل پیش از ملاقات شمس و دگرگونی ژرف اوست

و آنجا که از مجنون بدون لیلا میگوید و هر صورت فربه و تنومندی  را ‌‌گمراه کننده میشمارد و نادیده می‌گیرد تاییدی بر این برداشت میتواند باشد 

همایون در ‫۲ ماه قبل، دوشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

این غزل که بیشتر از روی عادت شعر سر‌ودن گفته شده و بازی شاعرانه‌اش بر هسته اندیشه درون آن که از آن جلال‌دین و بستگی او به عشق است، می چربد با افراط در بازی قافیه پردازی و تفریط در والایش معنا و مستی می‌تواند بسیار پیش تر از ملاقات با شمس تبریز سروده شده باشد 

همایون در ‫۲ ماه قبل، یکشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳:

برای پی بردن به ویژگی کیقباد باید به فهم نوآیندگی (emerging ) پی برد که جلال‌دین آنرا با رخسیدن (رقص) همانند میکند، ویژگی کیقباد در آن است که رستم و رخش با او همرهند 
همه هستی از همین نوآیندگی می‌آید و همراهی، که به فرهنگ می‌رسد و در زبان و سخن خودنمایی میکند. آنچه در آغاز اتمی به نام هیدروژن است هر دم به نوآیند تازه‌ای در می‌آید هیدروژن و اکسیژن به نوآیندی به نام آب می‌رسد که همانند هیچکدام نیست 

شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
هست حریف تو در این رقص باد
باد چو جبریل و تو چون مریمی
عیسی گُل‌روی از این هر دو زاد
رقص شما هر دو کلید بقا‌ست
رحمت بسیار بر این رقص باد
تخت‌گه نسل شما شد دماغ
تخت بود جایگه کیقباد

۱
۲
۳
۴۲