کوروش در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:
در خیالت صورتی جوشیدهای
همچو جوزی وقت دق پوسیدهای
یعنی چه ؟
علی احمدی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
پیش از این در برخی شرح ها اشاره کردم که هر هدفی در زندگی از نگاه خواجه شیراز می تواند نوعی معشوق باشد. شکی نیست که یکی از دغدغه های او یافتن حقیقت بوده است که در سایه عقل به آن دست نیافته است و چاره آن را عشق و راه عاشقی می داند . حقیقت هرچه هست برای انسان هنوز معمایی پیچیده است . وقتی از حقیقت سخن می گوییم منظور آن فرمولی است که با آن همه حقایق دیگر را بتوان توضیح داد . برای حصول این امر باید همه چیز را دانست و از همه اسباب و علل آگاه بود .هیچ انسانی نمی تواند بگوید من این حس را دوست ندارم .حقیقت پدیده ایست که همیشه خود را از انسان پنهان می کند و فقط گاهی گوشه ای از خود را نمایان می کند. جفا کار است و وصالش غیرممکن می نماید.حرص انسان را درمی آورد و جانش را می سوزاند. دوست داشتنی است ولی دل به محبت کسی نمی دهد.ولی اگر باشد چون طبیبی جهل را درمان می کند.
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
ای همه ی حقیقت که هنوز از دیده ها نهانی تو را به خدا می سپارم چون جلوه ای از او هستی . با نهان بودنت جان مرا سوزاندی ولی هنوز دوستت دارم.
تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
تا زمانی که کفن خود را زیر پای خاک نکنم ( نمیرم) فکر نکن که از تو دست برمی دارم.عاشقانه به دنبال حقیقت بودن را نمایش می دهد .آنقدر بر درک خود می افزایم که به تو نزدیک شوم.
محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی
دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت
حداقل فقط ابروی مثل محراب خود را نمایان کن تا در مقابل این محراب دست به دعا شوم شاید یک سحرگاهی بر گردنت بیاویزم . یعنی روی تو کاملا نمایان شود و من آویز گردنت شوم.
گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
اگر لازم شود سوی آن فرشته جادوگر بابِلی (هاروت ) می روم تا برای آوردن تو صد نوع جادو کنم .معمولا سحر حقیقی نیست ولی او حاضر است از چیزهای کاذب مثل سحر برای یافتن حقیقت استفاده کند که البته غیر ممکن است.
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار باز پرس که در انتظارمت
چاره و طبیب همه نادانی ها حقیقت است . می گوید می دانم که بی وفایی ولی من می خواهم در پیش طبیبی چون تو جان بدهم یعنی قبل از مرگ کل حقیقت را بدانم. تو هم حال من بیمار را که در انتظارت هستم بپرس.
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بویِ تخمِ مِهر که در دل بکارمت
صد جوی اشک خود را کنار زده ام تا از طریق بوی بذر مهر تو، آن را پیدا کنم و در دل خود بکارم .
خونم بریخت وز غمِ عشقم خلاص داد
مِنّت پذیرِ غمزهٔ خنجر گذارمت
این کار خون مرا ریخت ولی غم عشق را از یاد بردم وبا دیدن بخشی حقیقت شاد شدم این کار غمزه چشم تو بود که لحظه ای خود را به من نشان داد و من مدیون چنین غمزه ای هستم که خنجر می زند.و این غمزه خنجرگون بارها و بارها عاشق را زخمی می کند و درک او را افزایش می دهد تا کمی از غم عاشقی بکاهد.
میگریم و مرادم از این سیلِ اشکبار
تخمِ محبّت است که در دل بکارمت
ولی می گریم و هدفم از گریه این است که این تخم محبت را در دل سنگدل تو هم بکارم که نمی شود .
بارم ده از کرم سویِ خود تا به سوزِ دل
در پای دمبهدم گهر از دیده بارمت
به من از روی کرم اجازه بده تا با سوز دلم در پای تو هر لحظه از چشم خود جواهر ببارم و تمام حقایقی که می دانم را بر تو عرضه کنم وبا مقایسه به یقین برسم.
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضعِ توست
فِیالجمله میکنی و فرو میگذارمت
ولی تو می گویی ای حافظ تو به خاطر کشف حقیقت به شراب روی آوردی که در مستی مرا بیابی ، به شاهد زیباروی نظر کردی تا مرا در آن پیدا کنی ، خواستی رند پاکدل شوی تا مرا در وجود خودت جستجو کنی . همه اینها وضعیت مناسب و پایداری برای تو نیست . کاریست که می کنی و من هم کاری به کارت ندارم و تو را در این حالت ناپایدار و نامطمئن رها می کنم ( تا روزی به من برسی)
سهراب مرتضوی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
آقای چاوشی در قطعه بامداد خمار چه غوغایی به پا کردی! دست مریزاد!
برمک در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۲۲:
چو مهر جهاندار پیوسته شد
دل مرد آشفته آهسته شد
بر شاه شد مهتر مهتران
بپذرفت هر سال باژ گران
ازین کار چون کام او شد روا
ابا باژ بستد ز ترکان نوا
-
نوا= گرو/شرط/گروگان.
بنگرید آهسته به چه معنی است
دکتر حافظ رهنورد در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
شعری نغز و جذاب را شاهدیم که بشارت دهنده است و راهنما
بهکار بردن کلمهی حکّام توسط خواجه بسیار دقیق است. او شاههای محبوب خود و مردم را به سلیمان و یوسف تشبیه میکرده و شاههای منفور خود و مردم را به محتسب و حاکم؛ کلماتی که نشان از خودکامگی و زورگویی درشان هست.
میفرماید صحبت چنین آدمهایی شما را به ضلالت و گمراهی میکشد. نور روشناییبخش را خورشید دارد که در اوج تاریکی طلوع خواهد کرد.
در بیت دوم نیز نکتهای نغز را بیان میدارد که نمیشود انسان نیرنگ کند و ریا؛ دل پاک و فرشتهخو از دیوصفتی پرهیز میکند.
هر دو بیت در عین مفاهیم اخلاقی، نکاتی کاملن سیاسی اجتماعی را بیان میدارد. کافیست که بدانیم این شعر در دورهی سلطان محمود که شیراز را تصرّف کرده بود و در نبود شاهشجاع، شاه محبوب حافظ و مردم سروده شده.
نکتهی جالب دیگر اینکه صالح و طالح از لحاظ ظاهری چقدر شبیه همند؛ امّا در باطن کاملن از هم جدا و متنافرند.
محسن عبدی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او:
بنامیزد: به نام ایزد، در حال تعجب از خوبی و زیبایی چیزی یا کسی و برای دفع چشم زخم گفته میشد؛ ماشاءاللّه
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح سلطان العادل محمد شاه غازی رحمهالله علیه :
قاآنی » قصاید »
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح سلطان العادل محمد شاه غازی رحمهالله علیه
عید شد ساقی ، بیا در گردش آور جام را
پشت پا زن ، دورِ چرخ و گردشِ ایّام راسینِ ساغر بس بوَد ، ای ترک ، ما را روزِ عید
گو نباشد هفت سین ، رندانِ دُردآشام راخلق را بر لب ، حدیثِ جامهٔ نو هست و من
از شرابِ کهنه میخواهم لبالب ، جام راهرکسی شکَّر نهد بر خوان و برخوانَد دعا
من ز لعلِ شکَّرینَت ، طالبم دشنام راهر تنی را هست سیم و دانه ی گندم به دست
مایلم من ، دانهٔ خالِ تو ، سیم اندام راسیر بر خوان است مردم را و من از عمر سیر
بیدل آرامی ، که برده است از دلم ، آرام راپسته و بادام ، نُقلِ روزِ نوروز است و من
با لب و چشمت نخواهم ، پسته و بادام راعود اندر عید میسوزند و من نالان چو عود
بیبتی کز خالِ هندو ، ره زنَد اسلام رایکدگر را خلق میبوسند و من زین غم هلاک
گرچه بوسد دیگری ، آن شوخِ شیرینکام راسرکه بر دستارخوانِ خلق و همچون سرکه ، دوست
میکند بر ما ترُش ، رنگین رخِ گلفام راخلق را در سال روزی عید و من از چهرِ شاه
عید دارم سال و ماه و هفته ، صبح و شام رالاجرم این عیدِ خاصِ من ، که بادا پایدار
کرّ و فرَّش بشکند ، بازارِ عیدِ عام راآسمانِ دین و دولت ، کز هلالی شکل تیغ
گاه کین بر هیأتِ جوزا کند ، بهرام رابانگِ ربّ اِرحَم برآید ، از زمین و آسمان
هر زمان کان سام صولت ، برکشد صمصام راخصم از رویِ خرَد ، با وی ندارد دشمنی
اقتضایی هست آخر ، علّتِ سرسام رادر دلِ او نیستکینِ دشمنان ، آری به طبع
آدمی در دل نگیرد ، کینهٔ اَنعام راکاش ، پیش از انعقادِ نطفهٔ اَعدایِ تو
ایزد اندر نارِ نیران سوختی ، اَرحام راهرکه با وی کینه جوید ، عقل گوید ، کاین سفیه
کین نیاغازیدی ، ار آگه بُدی انجام راخصم بگریزد ز سهمَش ، آری آری اشکبوس
چون کشد گرزِ گران ، دل بگسلد رهام رابدرِ دنیا ، صدرِ دین ای ، کاندر ایوان میکند
گفتِ جان بخشت ، مصوِّر صورتِ الهام رابا تو هرکس کین سگالد ، نیست هشیار ، ار نه مرد
تا خرَد دارد ، نخارد گردنِ ضرغام راجاودان مانیّ و خوانی هر صباحِ روزِ عید
عید شد ساقی ، بیا در گردش آور جام را
علی احمدی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:
برای فهم بهتر منظور این غزل زیبا باید آن را در سه قسمت بیان کنیم . دو بیت اول شرح فرستادن صبا به کوی دوست است . شش بیت بعد شرح پیغامی است که عاشق به معشوق می دهد و دو بیت آخر شرح پیغامی است که از کوی دوست می آید.
نکته دوم استفاده حضرت حافظ از داستان سلیمان نبی و ملکه سرزمین سبا است .که به طور خلاصه سلیمان نبی هدهد را به سرزمین سبا می فرستد و از آن قوم خورشید پرست می خواهد اولا برتری جویی نکنند ، دوم به سوی او بیایند و سوم اینکه تسلیم خدا شوند . و در نامه بعد می گوید اگر تسلیم نشدید به سرزمین شما حمله می کنم.
حافظ خوش ذوق خود را جای سلیمان نبی می گذارد و فرض می کند من مثل سلیمان از اولین خبری که هدهد از سمت سبا آورد عاشق ملکه سبا شدم و البته قدرت سلیمان را ندارم پس چگونه نامه ای بنویسم و به سوی معشوق بفرستم؟
ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدانِ غم
زین جا به آشیانِ وفا میفرستمت
به باد صبا می گوید تو مثل هدهد هستی که تورا به سرزمین سبا ( کوی معشوق ) می فرستم ببین که تو را دارم از کجا ( جایگاه غم ) به کجا ( جایگاهی که وفادار معشوق است ) می فرستم. یعنی حواست به اهمیت این ماموریت باشد تو حیف است که اینجا کار کنی و باید به آنجا بروی.
در راهِ عشق مرحلهٔ قُرب و بُعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
در اولین بند نامه اصل مطلب را بیان می کند . می گوید من چه اینجا باشم یا پیش تو باشم فرقی نمی کند تورا همیشه در دلم دارم و می بینم و لی از دور برایت دعا می فرستم.
این بیت طعنه و انتقادی به صوفیان هم هست چرا که برخی را دور از خداوند و برخی را نزدیک به او می دانند حافظ با این بیان می گوید که نزدیکی و دوری در عشق معنا ندارد .
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبتِ شمال و صبا میفرستمت
نه تنها قرب و بعد مکانی در عشق مطرح نیست بلکه قرب و بعد زمانی هم مطرح نیست چه صبح باشد و چه شب من از طریق بادهای شمال و صبا دعای خیرم را برایت می فرستم .به جای اینکه بگوید بر من برتری نجویید برای معشوق آرزوی خیر می کند.
تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ دل خراب
جانِ عزیزِ خود به نوا میفرستمت
به جای اینکه مثل سلیمان نبی بگوید به سوی من بیایید وگرنه با لشکرم به سرزمین شما حمله می کنم می گوید برای اینکه لشکر غم خانه دلت را خراب نکند خودم گروگان تو می شوم تا سپر بلای تو در برابر غم باشم.
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
میگویمت دعا و ثنا میفرستمت
تویی که در ظاهر از نگاه من دور و غایب هستی ولی در واقع همنشین دلم هستی . من به جای اینکه به تو بگویم بیا فقط تو را دعا و ستایشت می کنم. دقت کنید که در عالم عشق همیشه معشوق است که با جلوه گری به عاشق می گوید « بیا » و حافظ به این نکته اشاره می کند.
در رویِ خود تَفَرُّجِ صُنع خدای کن
کآیینهٔ خداینما میفرستمت
به جای اینکه مثل سلیمان نبی بگویم به خدا تسلیم شوید می گویم آفرینش زیبای خداوند را در روی زیبای خودت ببین من هم آیینه ای می فرستم تا این کار آسان تر باشد . با این کار خودت خدا را درک خواهی کرد و نیازی به گفتن من نیست.
حافظ با این بیان اعجاز می کند و« لا اکراه فی الدین» را به زیبایی نشان می دهد و به ما می آموزد دعوت درست به خداوند را.
تا مطربان ز شوقِ مَنَت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
در پایان نامه می خواهد که شدت اشتیاق خود را به معشوق برساند و می گوید برای این کار حاضرم از هنرم برای ایجاد انواع سخن و شعر و موسیقی استفاده کنم تا مطربان آن را به گوش تو برسانند.
ساقی بیا که هاتفِ غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت
حافظ، سرودِ مجلس ما ذکرِ خیرِ توست
بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت
در دو بیت پایانی نتیجه نامه رسانی خود به معشوق را با پیامی از جانب او می بیند.و به ساقی می گوید که بیا که پیغامی به من رسیده است نه از جانب صبا بلکه مستقیما با نوایی غیبی از جانب معشوق که « با درد عاشقی خود صبر و پایداری کن . در مجلس ما همه از سروده های تو می گویند و ذکر خیر توست برای آمدن عجله کن که برایت اسب و جامه مناسب می فرستم ».
حافظ می گوید من که سلیمان نبودم و قدرت نداشتم از این روش استفاده کردم و دل معشوق را به دست آوردم و او خود ساز و برگ رفتن من را فراهم کرده است.و شیوه درست عاشقی اینگونه است.
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
در مصرع نخست بیت 7، «پای درنهادن» یعنی «پای برداشتن» و «پای گذاشتن»؛ همانگونه که «قدم درنهادن» یعنی «گام برداشتن» و «گام گذاشتن». اینکه کدام معنی را برساند، بستگی دارد به حرف اضافه همراه آن.
«قدم درنه که چون رفتی رسیدی/همان پندار کاین ده را ندیدی» (نظامی گنجوی، خسرو شیرین، بخش 119، بیت شماره 16)
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
ز " قاآنی" ، مَجو آئینِ تقوا ،
ز اهلِ پارس ، ناید پارسایی
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳
تو را رسم است ، اوّل دلربایی،
نخستین مهر و آخر بی وفاییدر اوّل مینمایی دانهٔ خال،
در آخر دامِ گیسو می گشاییچُو کوته مینمودی زلف ، گفتم،
یقین کوته شود شامِ جداییندانستم کمندِ طالعِ من،
ز بامِ وصل یابد نارساییبر آن بودم که از آهن کنم دل،
ندانستم که تو آهنرباییمن آن روز از خرَد بیگانه گشتم،
که با عشقِ تو کردم آشنایینپندارم که باشد تا دمِ مرگ،
گرفتارِ محبّت را رهاییمرا شاهی چنان لذّت نبخشد،
که اندر کویِ مهرویان گداییسحر جانم برآمد بیتو از لب،
گمان بردم تویی از در درآییچُو دیدم جان محزون بود گفتم
برُو ، دانم که بیجانان نپایی
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۰ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳
چه غم ز بیکلهی ، کآسمان کلاهِ من است،
زمین بساط و در و دشت بارگاهِ من استگدایِ عشق ام و سلطانِ وقتِ خویشتن ام،
نیاز و مسکنت و عجز و غم ، سپاهِ من استبه راهِ عشق ، نتابم سر از ارادتِ دوست،
که عشق مملکت و دوست پادشاهِ من استزنند طعنه ، که اندر جهان پناه ات نیست،
به جانِ دوست ، همان نیستی پناهِ من استبهروزِ حشر ، که اعمالِ خویش عرضه دهند،
سوادِ زلفِ بتان ، نامۀ سیاهِ من استبه مستی ، اَر ز لب ات بوسهای طلب کردم،
لبِ پیاله ، در این جرم عذرخواهِ من استقلندرانه گنه میکنم ندارم باک،
از آنکه رحمتِ حق ، ضامنِ گناهِ من استبه رندی این هنر ام بس ، که عیبِ کَس نکنم،
کَس اَر ز من نپذیرد ، خدا گواهِ من استمرا به حالتِ مستی نگر ، که تا بینی،
جهان و هرچه در او هست ، دستگاهِ من استدمی که مست ، زنم تکیه در برابرِ دوست،
هزار رازِ نهانی ، به هر نگاهِ من استچگونه ترک کنم باده را ، به شام و سحر،
که آن دعایِ شب و وِردِ صبحگاهِ من استهزار مرتبه بر تربت ام گذشت و نگفت،
که این بلاکِشِ افتاده ، خاکِ راهِ من استمرا که تکیه بر ایّام نیست ، "قاآنی"،
ولایِ خواجهٔ ایّام ، تکیهگاهِ من استامیرِ کشورِ جم ، صاحب اختیارِ عجم،
که در شدایدِ ایّام ، دادخواهِ من است
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۷ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:
همی نه آفت شهری ، که آفت دل و دینی
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴:
به رنگ و بوی جهانی ، نه بلکه بهتر از آنی،
به حکمِ آنکه ، جهان پیر گشته و تو جوانیستاره ای نه ، مَه ای نه ، فرشته ای نه ، گُلی نه،
که هر چه گویمَت آنی ، چُو بنگرم بِه از آنیکه گفت راحتِ روحی ، نه راحتی که بلایی،
که گفت جُوشنِ جانی ، نه جُوشنی که سِنانی،ز خطّ و خالِ تو ، بُردم گمان ، که آهویِ چینی،
چُو پنجه با تو زدم ، دیدمَت که شیرِ ژیانیفتد که آیی و بنشینی و مِی آرم و نوشی،
به پای خیزی و بوسی دهیّ و جان بستانیجهان به رویِ تو تازه است و جان به بویِ تو زنده،
جهانِ جان تویی امروز ، از آنکه جانِ جهانیهمی نه آفتِ شَهری ، که آفتِ دل و دینی،
همی نه فتنهء مُلکی ، که فتنهء تن و جانیتو را ذخیرهء راحت شمردم ، از همه عالم،
چُو نیک دیدمَت آخر، نَیی ذخیره ، زیانیامانِ خلق نَیی ، از برایِ خلق عذابی،
بهارِ عیش نَیی ، در فنایِ عیش خزانیبه نام ماهِ زمینی ، به بام مهرِ سپهری،
ز روی باغِ جِنانی ، به خوی داغِ جهانیبه قهر گفتمَش ، آخر صبور بی تو نشینم،
به خنده گفت ، صبوری ز چون مَنی نتَوانیخلافِ شرطِ ادب هست ، ورنه همچُو اسیران،
به سویِ خُود کِشمَت ، با کمندِ جذبِ نهانیمنَم حجابِ رَهِ تو ، چه باشد ار ز عنایت،
مرا ز من برَهانی ، به خویشتن برَسانیتو ای ستارهء خاکی ، ز چهر پرده برافکن،
که پردهء مَه و خورشید و اختران ، بدَرانیچگونه در سخن آید ، حدیثِ رویِ نکویَت،
که حدِّ حسنِ تو ، برتر بوَد ز درکِ معانیز بیخُودی ، شبی آخر دُو طرّهء تو بگیرم،
بخایمَت لب و دندان ، چنانچه دیده و دانیکتابِ شعرِ "قاآنی" ، اَر به جوی نهَد کَس،
زِ آب ، یک دُو قدم پیشتر روَد ز روانیقاآنی شیرازی
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴
دُولت آن است ، که از دَر صنمی تازه درآید،
دَر بر اغیار به بندد ، سرِ مینا بگشایدهر شبی نالهٔ من ، خوابِ جهانی برباید،
تا که در خواب ، نگارَم به کَسی رخ ننمایدمن خُود این تجربه کردم ، که مِی از دستِ جوانان،
ضعفِ پیری ببَرد ، زورِ جوانی بفزایدباده در شیشه همان بِه ، که پری وار بمانَد،
ورنه عقلَم کَنَد از ریشه ، گر از شیشه درآیدچشمِ بینا ، چه تمتّع بَرد از آتشِ سینا،
آبِ مینا ، مگر ات گَردِ غم از دل بزدایدای که گفتی ؛ سخنِ عشق نشاط آرد و مستی،
لب فروبند ، کز این قصّه به جز غصّه نزایدبر کِشد یا بکُشد یا بزند یا بنوازد،
پیشِ جانان ، سخن از چون و چرا ، گفت نشایددوست با طلعتِ زیبا ، چه کند خلعتِ دیبا،
گل چنان سرخ و لطیف است ، که گلگونه نبایدگویی ام ؛ تَرکِ بتان گو ، که قیامت رسد از پِی،
خُود همین است قیامت ، که بتی رخ بنمایدگفتمَش دوش ، ببین نقشِ غم از چشمِ پُر آبَم،
گفت خاموش ؛ که این نقش بر آب است ، نپاید،رشکَم آید ، که کَسی عکسِ تو در آب ببیند،
دردَم آید که کَسی ، لعلِ تو در خواب بخایدجویِ خون خیزد از آن دیده ، که بر رویِ تو افتد،
بویِ مُشک آید از آن شانه ، که بر مویِ تو سایدعاشق آن نیست ، که هرلحظه زند لافِ محبّت،
مَرد آن است ، که لب بندد و بازو بگشایدمِی نشاط آرد و رقص آرد و وجد آرد و شادی،
خاصه در باغ ، که گل خندد و بلبل بسرایدلبِ " قاآنی" ، از آن بوسه زند باز دمادم،
تا به وجد آید و سالارِ جهان را بستایدمیرِ دیوانِ شهنشاه ، که از فرطِ جلالت،
به فلک رخت کِشد ، هر که به بخت اش بگراید
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
جوی خون خیزد از آن دیده ، که بر روی تو افتد
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
ای که گفتی ، سخن عشق نشاط آرد و مستی
بزرگمهر در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۸:
در غزل ۲۶۳۱ این بیت ☝️ به صورت زیر آمده است:
ای عشق! ببخشای تو بر حال ضعیفان
کز خاک همان رست که در خاک دمیدی
علی احمدی در ۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
زیبای ات به همراه رفتار نمکین تو همه جهان را گرفته است . آری وقتی اتحادی رخ دهد همه جهان را می توان گرفت.برای خوانش این بیت به نظرم باید روی کلمه ملاحت تاکید کرد. حسن یا زیبایی جلوه کافی برای ایجاد عشق ندارد .این رفتار نمکین در کنار حسن است که جلوه معشوق را کامل می کند و عاشق را جذب می نماید.شاید اصلا راز جذب عاشق همین باشد . وگرنه حسن معشوق را ممکن است خیلی ها درک کنند.
افشایِ رازِ خلوتیان خواست کرد شمع
شُکرِ خدا، که سِرِ دلش در زبان گرفت
شمع که این راز خلوتیان عاشق را در جلوه معشوق یافته است ( راز ملاحت) می خواست آن را برملا کند ولی خدا را شکر که این راز را در زبانش نگه داشت.یعنی این ملاحت را همه نمی دانند و درک نمی کنند.
زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است
خورشید، شعلهایست که در آسمان گرفت
نمک یار سینه عاشق را می سوزاند لذا حضرت حافظ می گوید : از این آتش که در سینه من است خورشید شعله ور در آسمان حاصل شده است.نشانه شدت آتش درون و سوز عاشقی است که در همین حد قابل بیان است.
میخواست گُل که دَم زند از رنگ و بویِ دوست
از غیرتِ صبا، نفسَش در دهان گرفت
گل ( یا هر معشوق دیگری ) می خواست از رنگ و بوی دوست ( جلوه معشوق ) صحبت کند ولی باد صبا غیرتی شد و جلوی دهان گل را گرفت ( تا این راز را نگوید). چرا نباید این راز گفته شود چون ملاحت توصیف کردنی نیست و باید خود عاشق آن را درک کند . ملاحتی که گل درک می کند با ملاحتی که شمع درک می کند متفاوت است و این دو اگر درک خودشان را بیان کنند کل عالم به اختلاف می افتند و دنیا به هم می ریزد.
آسوده بر کنار چُو پرگار میشدم
دوران، چو نقطه، عاقبتم در میان گرفت
من که با خیال راحت مثل میله متحرک پرگار در کناری حرکت می کردم در عاقبت مثل پایه ثابت پرگار اسیر نقطه روزگار شدم.روزگار مرا به میان حوادث آورد وبه اصطلاح وارد گود عاشقی شدم .آنجا چه اتفاقی افتاد؟
آن روز شوقِ ساغرِ مِی، خرمنم بسوخت
کآتش زِ عکسِ عارضِ ساقی در آن گرفت
در آن روز حرارت اشتیاق جام باده خرمن داشته هایم را سوزاند و از تصویر چهره ساقی در جام می آتشی در گرفت.
خواهم شدن به کویِ مُغان آستینفشان
زین فتنهها که دامنِ آخرزمان گرفت
حالا که اینطور است باید از دست مشکلاتی که در دوره آخرالزمان رخ می دهد با شادمانی و اشتیاق به کوی مغان یا میخانه بروم .میخانه خانه امید است که با مستی درک بهتری خواهم داشت و آرامش بیشتری فراهم می شود تا راه حل بهتری در زندگی پیدا کنم . حافظ از مشکلات فرار نمی کند بلکه فاصله می گیرد تا بهتر ببیند و مشکلات را حل نماید.
مِی خور که هر که آخرِ کارِ جهان بِدید
از غم سبک برآمد و رَطلِ گران گرفت
تو هم بیا و باده بخور چون هرکس که پایان کار جهان را دیده به راحتی از غم رها می شود و پیمانه بزرگی از شراب امید را می نوشد.
بر برگِ گُل به خونِ شقایق نوشتهاند
کآن کس که پخته شد، مِیِ چون اَرغَوان گرفت
با خون شقایق بر گلبرگ گل سرخ نوشته اند که هر کسی که در کوران حوادث پخته می شود شرابی ارغوانی می نوشد . یعنی هرچه پخته تر و دنیادیده تر باشی شراب امیدت پر رنگ تر خواهد بود.
حافظ چو آبِ لطف ز نظمِ تو میچِکد
حاسِد چگونه نکته تواند بر آن گرفت؟
ای حافظ وقتی از شعر تو لطافت همچون آب می چکد چگونه حاسدان می توانند به آن ایراد بگیرند؟
عرب عامری.بتول در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳: